تبليغاتX
پیام قلم
در گستره فرهنگ،سیاست،اجتماع و ادب

عزیز احمد حنیف

 

مقدمه

    مجموعه مثنوی اسرار خودی، بزرگترین شاهکار فکری اقبال است که در سرایش اشعار آن از مرشد روشن ضمیر رومی که از وی به میر کاروان عشق و مستی تعبیر می کند و منزلش را برتر از ماه و آفتاب می داند، تقلید کرده است.

    این مجموعه شعری، فقط از دو لحاظ به مثنوی معنوی شباهت دارد: یکی از ناحیه قواعد ادبی که در قالب مثنوی سروده شده است و دوم از ناحیه نقل برخی امثال و حکایات با خیالپردازی های خاص عارفانه و ژرف نگری به باریکی هایی که از چشم کور ذوقان پوشیده مانده است. اما آنچه که این مجموعه کوچک شعری را در مقابل دفاتر بزرگ مثنوی مولوی متمایز می سازد، ساده گی در تعبیر و صمیمانه سخن کردن با نسل جوان امت اسلامی از موقف یک اندیشمندی است که فراز و نشیب خرد را پیموده و سر بر آستان عشق فرو نهاده است.

چو رومی در حرم دادم اذان من

از او آموختم اسرار جان من

به دور فتنه‌ عصر کهن، او

به دور فتنه عصر روان، من

    اقبال بزرگ از طریق اسرار خودی به خوبی توانسته است که در قرن بیستم میلادی (درست زمانی که خردگرایی در غرب به گونه بی سابقه یی رشد کرده و روح در وجود آدمی از بین رفته است)، میان عقل و عشق آشتی برقرار کند.

    پیام اصلی شاعر در این مثنوی، متوجه ملت های مشرق زمین به خصوص امت اسلامی است که تقلید از غرب آنها را از خود بیگانه کرده است و هویت تاریخی خویش را از دست داده اند.

    احساسات عمیق شاعر در رابطه به فرهنگ، تاریخ و تمدن اسلامی و درک و برداشتی که از خلال آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر بزگوار اسلام صلی الله علیه و سلم دارد، وی را به آینده درخشان امت اسلامی امیدوار می سازد و عقیده دارد که تمدن غرب هم مانند سایر تمدن های گذشته، در آینده نزدیک دفن تاریخ خواهد شد، و پرچم توحید الهی یکبار دیگر بر فراز قله انسانیت به اهتزاز خواهد در آمد؛ به همین خاطر، با ندای بلندی نسل جوان امت اسلامی را مخاطب قرار می دهد:

عوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام

تا به دست آورده ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم نگاهم بر تر از پروین گذشت

ریختم طرح حرم در کافرستان شما

فکــــر رنگينم کند نذر تهی دستان شرق

پاره لعـــلی کـــه دارم از بدخشـــان شما

ميرسد مردی که زنجـير غلامـان بشکند

ديـــده ام از روزن ديوار زنــــدان شمـا

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل

آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

    اقبال همانطوری که خود در مقدمه اسرار خودی می گوید: «پارسی از رفعت اندیشه ام// درخورد با فطرت اندیشه ام»، برای پیام خویش زبان فارسی دری را انتخاب نموده است: «گرچه هندی در عزوبت شکر است// طرز گفتار دری شیرین تر است»؛ اما این اثر ادبی، عرفانی و فلسفی، بعد از ترجمه مستشرق بزرگوار انگلیسی، مصحح مثنوی مولوی وپژوهشگر بزرگترین آثار فارسی «آرنولد نیکلسون» در سال 1920 میلادی مشهور گشت.

    این مجموعه شعری نخستین اثر فارسی پیامبر خودی در قرن بیستم است که در سال 1915 میلادی در شهر لاهور به نشر رسیده است و تا سال 1918 سر و صداهای زیادی را در میان موافقان و مخالفان، با خود همراه داشته است.

    احمد سروش، در رابطه به اهمیت خودی و محوریت آن در اندیشه اقبال، می گوید: "اسرار خودی (نخستین مجموعه شعری اقبال به زبان فارسی دری) پایه و اساس پیام اقبال است؛ این پیام بعد از چهل سالگی (چله یی که چنین مردان باید از آن بگذرند) در جان اقبال شکفت" (مقدمه کلیات اقبال لاهوری، ص: چهل و هفت).

    البته این مقدمه قبل از آغاز قسمت اول بحث زیر عنوان "پیامبر از دیدگاه اقبال" نوشته شده بود اما بنا به مصلحتی از سوی نویسنده، اینک به نشر می رسد که انشاء الله بیهوده نخواهد بود.

 

قسمت دوم:

 

داستان مرید بو علی قلندر که از سوی عامل شهر، چوبی بر سرش زده شد

 

    کوچک ابدالی از مریدان بوعلی قلندر که جام وجودش از شراب معرفت لبریز بود، به خاطر انجام کاری به بازار رفت. از آنسوی بازار، عامل شهر، در حالی که غلامان و چوبدارانی در جلو و عقب با خود داشت و درویشان و بی نوایان را به اینسو و آنسو می راندند تا راه را برای کاروان عامل خالی کنند، رسید.

    نظر محافظان عامل وقتی به مرید قلندر افتاد، بالایش صدا زدند که «ای ناهوشمند، بر جلوداران عامل ره مبند»؛ درویش خرقه پوش، چون به دریای تفکر فرو رفته بود، به کاروان عامل، توجهی نکرد تا آنکه به وی نزدیک شد و یکی از چوبداران، چوبی سخت بر سر وی کوبید.

    سجاده نشین بوعلی با چشم گریان و دل افسرده و سیمایی اندوهگین به نزد مرشد آمد و از ظلم سربازان حاکم، فریاد سر داد.

    شیخ چنان خشم گرفت که گویی با نگاهی، خرمن هست و بود عامل را آتش می زند؛ اما به سوی دبیر خویش رو نموده و گفت: خامه را برگیر و از سوی این فقیر دردمند، به سوی سلطان، فرمانی بنویس! برایش بگو: عامل بدگوهرت، بنده ام را چوبی بر سر زده است که اگر او را بازداشت نکنی، ملک تو را به دیگری خواهم بخشید. وقتی نامه ی شیخ به سلطان رسید، چهره اش از ترس، مانند آفتاب شام، زرد گشت و لرزه بر اندامش افتاد و عاجل فرمان داد تا عامل را به زنجیر ببندند و از شیخ خواستار عفو این تقصیر شد.

    اقبال بزرگ از خلال داستان بوعلی قلندر در اسرار خودی، می خواهد این مفهوم را بیان کند که وقتی آدمی از راه عشق و محبت به پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه وسلم به خودی خود می رسد و مقام و مسوولیت خود را می شناسد، تمام نیروهای ظاهری و باطنی عالم برای وی مسخر می گردد.

از محبت چون خودی محکم شود

قوتش فرمانده عالم شود

پیر گردون کز کواکب نقش بست

غنچه ها از شاخسار او شکست       

    شاید مراد از پیر گردون، پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم باشد؛ و «از کواکب نقش بست» به این معنا که از آنسوی آسمانها نور هدایت را با خود آورد. «غنچه ها از شاخسار او»، بزرگمردان اندیشه و ایمان، مانند: فخر رازی و ابی حامد غزالی و ابوحنیفه و مولوی و ... اند که همه در روشنی آموزه های آن حضرت صلی الله علیه و سلم به این مراتب بلند نایل آمده اند.

پنجه ی او پنجه ی حق می شود

ماه از انگشت او شق می شود

    این بیت هم، اشاره به پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم است که وقتی کفار از وی معجزه شق قمر خواستند، به اراده پروردگارش با انگشت مبارک به سوی ماهتاب اشاره کرد و ماهتاب دو شق شد و به سوی زمین فرود آمد. (این حدیث را به لفظ آن امام بخاری در صحیح خویش کتاب التفسیر، باب شق القمر/ روایت کرده است).

در خصومات جهان گردد حکم

تابع فرمان او دارا و جم

    پیامبر صلی الله علیه و سلم به تمام خصومت های دوره جاهلی پایان داد و تمام مردم را به زیر چتر سعادت بخش اسلام به وحدت و یگانگی فرا خواند و روحیه فداکاری وتعاون را در میان انسانها بذر کرد. همین بود که بزرگترین قدرت های طاغوتی قرن در مقابل مسلمانانی که از لحاظ ابزار و وسایل مادی نسبت به رقیبان سیاسی شان در حد هیچ بودند، سر تسلیم فرو نهادند.

    یک مثال زنده این حقیقت، داستان بوعلی قلندر است که در لباس یک درویش زیست دارد اما پادشاه از وی در هراس است.

با تو می گویم حدیث بوعلی

در سواد هند نام او جلی

آن نواپیرای گلزار کهن

گفت با ما از گل رعنا سخن

خطه ی این جنت آتش نژاد

از هوای دامنش مینو سواد

    «نواپیرا» صفت قلندر، به معنای شاعری که شعرش در بالاترین درجه زیبایی باشد. «گلزار کهن» خطه ی هندوستان که از کهن ترین ایام، زیبایی های طبیعی خاص خود را داشته است. «گل رعنا» یکی از مجموعه های مثنوی بوعلی قلندر است که مشتمل به 360 بیت می باشد. مثنوی گل رعنا در شبه قاره و ایران در میان اهل عرفان از شهرت ومحبوبیت خاصی برخوردار است که با این شعر آغاز می شود:

مرحبا ای بلبل باغ کهن

از گل رعنا بگو با ما سخن

مرحبا ای هُدهُد فرخنده فال

مرحبا ای طوطیِ شکَّر مقال

و این هم نمونه دیگری از این مجموعه:

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی

چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟

گر عشق نبودی به خدا کس نرسیدی

حسن ازلی پرده ز رخ بر نگشودی

من مست خرابات نمازی که گزارم

در وی نه قیامی نه رکوعی نه سجودی

ای بوعلی این هردو جهان پاک بسوزی

آندم که بر آری ز دل سوخته آهی (این اشعار برگرفته از مجله: «ادبیات فارسی در شبه قاره هند و پاکستان، دوره 13-14 شماره 157، ماه عقرب 1354 نوشته: دکتر محمد ریاض، استاد دانشگاه تهران، است).

    مقصد شاعر از «جنت آتش نژاد»، سرزمین هند است که با تأثر از اندیشه های عارفانه بوعلی و سایر بزرگان مسلمان، سرزمینی پر از نور گشته است؛ «مینو» عالی و درخشنده، «سواد» سرزمینی که در آن مردم زیست می نماید. در باره قندهار می گوید:

قندهار آن کشور مینو سواد

اهل دل را خاک او خاک مراد

    در این جا لازم است بدانیم که بوعلی قلندر کیست و اقبال، چگونه این داستان را در اسرار خودی نقل کرده است ومانند مرشد بزرگوارش مولانای روم، پیرامون آن، لحظه یی توقف و خیالپردازی عارفانه می کند، سؤالاتی اند که پاسخ به آن را از خلال این داستان در می یابیم.

    شرف الدین پانی پتی معروف به بوعلی قلندر، از عارفان و شاعران معروف شبه قاره در قرن هفتم و هشتم هجری است که قطب ابدال نیز او را لقب داده اند. سلسله ی نسبش با چند واسطه به امام ابوحنیفه نعمان بن ثابت کوفی می رسد. پدرش سالار فخرالدین عراقی است که از موطن خود در نواحی کرمان به هند مهاجرت کرد و در شهر پانی پت اقامت گزید. مادرش نیز بی بی حافظ جمال، خواهر شاه محمد کرمانی از اسلاف شاه نعمت الله ولی، بوده است. بوعلی قلندر در سال 602 یا 605 هجری قمری در شهر پانی پت و یا بیرون از آن چشم به دنیا گشود و بعد از گذراندن تحصیلات مقدماتی در پانی پت رهسپار دهلی شد و به درس و تدریس و ارشاد دینی مشغول گردید. بعد از مدتی بر اثر جذبه های معنوی، از اشتغال به درس و بحث چشم پوشید، کتابها را در آب انداخت و قلندری پیشه کرد، به ممالک مختلف سفر کرد و از عرفا و بزرگان، کسب فیض نمود. گفته اند مدتی در قونیه از محضر شمس تبریزی و مولوی استفاده کرد و از آنان خرقه گرفت؛ سپس به پانی پت رفت و به ارشاد خلق وتبلیغ اسلام پرداخت؛ تا آنکه در در رمضان 723یا 724 وفات یافت و در «کرنال» دفن شد، اما بعدها جسد او را به پانی پت انتقال دادند، ازینرو هر دو جا زیارتگاه مردم است. به گزارش برخی تذکره نویسان و مورخان، بوعلی قلندر با برخی صوفیه آن دوره، مانند لعل شهباز قلندر مصاحبت و ملازمت داشته و با امیر خسرو دهلوی نیز اشعاری رد و بدل کرده است که نمونه ای از آن را نقل می کنیم:

امیر خسرو دهلی می گوید:

نمی‌دانم چه محفل بود، شب جایی که من بودم

به هرسو رقص بسمل بود، شب جایی که من بودم

 پری پیکر، نگار سرو قد، لاله رخساری

همه جا آفت دل بود، شب جایی که من بودم

 رقیبان گوش بر آواز و او در ناز و من ترسان

سخن گفتن چه مشکل بود، شب جایی که من بودم

 خدا خود میر مجلس بود، من در لامکان خسرو

محمد شمع محفل بود، شب جایی که من بودم

بوعلی قلندر این بیت را چنین تضمین می کند:

منم محو جمال او، نمی دانم کجا رفتم

شدم غرق وصال او، نمی دانم کجا رفتم

غلام روی او بودم، اسیر بوی او بودم

غبار کوی او بودم، نمی دانم کجا رفتم

به آن مه آشنا گشتم، ز جان و دل فدا گشتم

فنا گشتم فنا گشتم نمی دانم کجا رفتم

شدم چون مبتلای او، نهادم سر به پای او

شدم محو لقای او، نمی دانم کجا رفتم

قلندر بو علی هستم بنام دوست سرمستم

دل اندر عشق او بستم، نمی دانم کجا رفتم

    مجموعه اشعار فارسی او با نام کلام قلندری در حیدرآباد دکن به چاپ رسیده و کتابهایی در زمینه تصوف هم دارد. (به خاطر تفصیل در مورد شیخ بوعلی قلندر، مراجعه شود به دایرة المعارف بزرگ اسلامی و ویکی پدیا به زبان اردو).

کوچک ابدالش سوی بازار رفت

از شراب بوعلی سرشار رفت

    ابدال به معنای بدل یا عوض، در اصطلاح تصوف، یک دسته از اولیای الهی است که زهد و تقشف پیشه می کنند و هرگاه یکی از ایشان وفات می شود، از سوی خداوند شخص دیگری به جای وی گماشته می شود.

عامل آن شهر می آمد سوار

همرکاب او غلام و چوبدار

پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند

بر جلو داران عامل ره مبند

    نظام شهرداران و حاکمان ستم پیشه که در بند شیطان اند، همواره بر مبنای ظلم و بی عدالتی استوار بوده است؛ هرگاه یک نفر حاکم می خواست از شهر بیرون شود، کاروانی از پیش خدمتان او را همراهی می کرد. این دنیاگران دون پسند، چنان مغرور جاه و مقام خویش اند که چشم آنها از دیدن بزرگمردان در لباس فقر، کور گردیده است.

رفت آن درویش سر افکنده پیش

غوطه زن اندر یم افکار خویش

چوبدار از جام استکبار مست

بر سر درویش چوب خود شکست

از ره عامل فقیر آزرده رفت

دلگران و ناخوش و افسرده رفت

در حضور بوعلی فریاد کرد

اشک از زندان چشم آزاد کرد

صورت برقی که بر کهسار ریخت

شیخ سیل آتش از گفتار ریخت

از رگ جان آتش دیگر گشود

با دبیر خویش ارشادی نمود

خامه را بر گیر و فرمانی نویس

از فقیری سوی سلطانی نویس

بنده ام را عاملت بر سر زده است

بر متاع جان خود اخگر زده است

باز گیر این عامل بد گوهری        

ورنه بخشم ملک تو با دیگری

نامه ی آن بنده ی حق دستگاه

لرزه ها انداخت در اندام شاه

پیکرش سرمایه ی آلام گشت

زرد مثل آفتاب شام گشت

بهر عامل حلقه ی زنجیر جست

از قلندر عفو این تقصیر جست

    از خلال این داستان، شاعر می خواهد مخاطب خود را به عظمت آن مرید متوجه بسازد که با ریختن قطرات اشکی آمیخته با خون سر در محضر بوعلی، نزدیک بود آتش به خرمن سلطان زند. این اندیشه برخاسته از آیه سیزدهم سوره «الحجرات» است که در آن خداوند معیار برتریت در میان افراد بشر، تقوا و خداپرستی را قرار داده است.

    اقبال، از این واقعیت ایمانی به تعبیر های گونه گون در جاهای مختلف یاد آور شده است؛ چنانچه در آغاز مثنوی اسرار خودی، غزل معروفی را از مرشد بزرگوارش مولانای روم به این مفهوم نقل می کند:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

    و از همین باب، در پاسخ به یکی از غزلیات حافظ شیرازی که در آن از فقر و ناتوانی خود در مقابل ملازمان سلطان، شکایت کرده است، انتقاد گونه می گوید: ملازمان سلطان، بیچاره گانی اند که به دام حرص و آز گیر اند و نمی توانند خود را از آن برهانند؛ اگر آنها از شهر دردمندان که در آنجا «دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی» اطلاعی بیابند، همه ی آنچه را که دارند به یک داو قمار خواهند کرد.

حافظ می گوید:

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

اقبال می گوید:

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

که جهان توان گرفتن به نوای دلگدازی

به متاع خود چه نازی که به شهر دردمندان

دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی

همینطور در جایی دیگر به تعبیر از این حقیقت، «کوه» و «کاه» را که در مقیاس های روح و نفس با هم متفاوت اند، مقایسه می کند:

کوه را مثل پر کاه سبک می یابم

پر کاهی صفت کوه گران می بینم

انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاک

بینم و هیچ ندانم که چسان می بینم

    مرید قلندر، در حقیقت به سان کوهی بود که چوبداران حاکم، او را کاهی پنداشتند وچوب خود بر سر وی شکستند. شاعر او را پادشاه شیرین زبان و رنگین بیان می خواند که سخنانش می تواند عالم را دگرگون کند.

    قصه پایان می یابد به اینکه مرید از سوی پادشاه مورد حرمت  قرار می گیرد و به حیث نماینده خاص پادشاه به سمت سفارتی گماشته می شود.

خسرو شیرین زبان رنگین بیان

نغمه هایش از ضمیر «کن فکان»

فطرتش روشن مثال ماهتاب

گشت از بهر سفارت انتخاب

چنگ را پیش قلندر چون نواخت

از نوائی شیشه ی جانش گداخت

شوکتی کو پخته چون کهسار بود

قیمت یک نغمه ی گفتار بود

    ابن هشام، سیره نویس معروف مسلمان در کتاب خویش داستان مرد صالحی را به نام «فَیمِیُون» ذکر می کند که قبل از ظهور خورشید نبوت در جزیره عرب گذشته است. فیمیون شخص زاهدی بود که روزهای یک شنبه را برای عبادت به صحرا می رفت و دوست داشت، دور از چشم مردم به راز و نیاز با خدایش بپردازد؛ یکی از روزها طور پنهانی، شخصی از پی وی رفت تا حال او ببیند. وقتی فیمیون به چهار طرف نگریست و از تنهایی خود مطمئن شد، به نماز ایستاد؛ در این حال، شخص ناگهان متوجه شد که اژدهایی از آنسوی دشت به سرعت باد قصد فیمیون کرده است؛ «شخص چون چنان دید، ترسید که فیمیون را هلاک کند، آواز برداشت و گفت: "یا فیمیون خود را نگاه دار که اژدهایی به تو روی نهاده است." فیمیون التفاتی به سخن وی نکرد و هیچ تشویشی در خود نیاورد و همچنان به نماز مشغول شده بود. پس اژدها چون به نزدیک وی شد، برکناره ی سجاده ی وی حلقه کرد و بخفت و جان بداد. فیمیون چون از نماز فارغ شد، روی باز پس کرد و صالح (شخص) را دید و گفت: "ای مرد، تو را چه افتاده بود که این آواز می دادی؟" صالح گفت: "ای دوست خدای، اژدها قصد تو می کرد و می ترسیدم که تو را هلاک کند. آن گاه این دلیری کردم و آواز بر آوردم." فیمیون گفت: "ای مرد، ندانستی که هر که از خدای بترسد، همه چیزی از وی بترسند؟"

    شاعر در "رموز بیخودی" داستانی را از اورنگ زیب عالمگیر به شرح ذیل یاد می کند که کاملاً مشابه به همین داستان است:

روزی آن زیبنده ی تاج و سریر

آن سپهدار و شهنشاه و فقیر

صبحگاهان شد به سیر بیشه ئی

با پرستاری وفا اندیشه یی

شاه رمز آگاه شد محو نماز

خیمه بر زد در حقیقت از مجاز

شیر ببر آمد پدید از طرف دشت

از خروش او فلک لرزنده گشت

بوی انسان دادش از انسان خبر

پنجه عالمگیر را زد بر کمر

دست شه نادیده خنجر بر کشید

شرزه شیری را شکم از هم درید

دل بخود راهی نداد اندیشه را

شیر قالین کرد شیر بیشه را

باز سوی حق رمید آن ناصبور

بود معراجش نماز با حضور

    همین مفهوم را حدیثی از پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم تایید می کند که فرموده است: «نُصِرتُ بالرُعبِ مسیرة شهرٍ» یعنی خداوند برای من، عظمتی عطا فرموده است که دشمن به مسافه یک ماهه دور از من خوف می کند. (صحیح بخاری، کتاب التیمم، حدیث 335).

                  

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/08ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

 

عزیز احمد حنیف

 

پیش نوشت

    می خواستم این مقاله ناچیز را به مناسبت یک صد و سی و چهارمین سالروز تولد فرزند گرامی شرق، متفکر، اندیشمند، شاعر و فیلسوف مسلمان، علامه دکتر محمد اقبال، معمار تجدید بنای تفکر اسلامی و طراح نهضت ضد غرب زدگی و منادی شعار بازگشت به قرآن و بازگشت به خویشتن، قبل از تاریخ نهم نوامبر 2011 برابر با هژدهم عقرب 1390 هجری خورشیدی، خدمت دوست داران این بزرگمرد اندیشه و عرفان تقدیم کنم، اما گرفتاری های زمان و فرارسیدن عید سعید قربان سبب شد که چند روزی به تعویق افتد؛ بدین جهت، از دوستانی که این مقال را می خوانند، صمیمانه پوزش می خواهم.

    لازم به یاد آوری است، آنچه را که در پایان مشاهده می کنید، به روش رساله «از عقل تا به عشق» که در شرح و تفسیر مقدمه اسرار خودی به دوست داران و ارادتمندان علامه اقبال چندی قبل تقدیم کردم، نوشته شده است. و اگر خداوند بخواهد تصمیم دارم رساله ای را زیر عنوان «شرح داستانها و حکایات در اسرار خودی و رموز بی خودی» آماده سازم که انتخاب همین روش برای نسل جوان امت به خصوص دانش آموزان دوره ی دانشگاهی در افغانستان، فکر می کنم آسانتر است.

    بنا بر این مقاله کنونی، بخشی از آن رساله بنده خواهد بود که به همین روش ساده و آسان، داستانها و حکایات را در مجموعه های مثنوی اسرار خودی و رموز بی  خودی شرح و بررسی خواهیم نمود.

    لازم به یاد آوری است که این مقال می تواند بخش اول از دو قسمتی باشد که یکی «ار مغان حجاز» و دومی قصیده ای که شامل شصت و چند بیت در نعت رسول مقبول سروده و در اخیر مجموعه «پس چه باید کرد ای اقوام شرق» آنرا جا داده است؛ به گفته جاوید اقبال: «اقبال وقتی برای دور سوم معالجه برقی به بهوپال رفته بود به تاریخ سوم اپریل 1936 (دوسال پیش از وفات که سخت از مریضی شکایت داشت) شب هنگام در شیش محل خوابیده بود که سر سید احمد خان را در خواب دید و این نامه تاریخی را عنوانی سر رأس مسعود نوشت: "شب سوم اپریل وقتی که در بهوپال بودم، من جد (پدر بزرگ) شما را در خواب دیدم. او به من گفت که راجع به مریضی و بیماری در خدمت پیغمبر صلی الله علیه و سلم عرض کنم. من در همان حال بیدار شدم و چند بیت شعر به عنوان تقدیم به حضور پیغمبر اکرم صلی الله علیه و سلم به زبان فارسی نوشتم که مجموعاً شصت بیت بود. پس از برگشتن به لاهور احساس کردم که این یک نظم کوچکی است و اگر در قسمت آخر یک مثنوی بزرگ بشود، بهتر خواهد بود. الحمد لله که این مثنوی نیز به پایان رسیده است. من هرگز فکر این مثنوی را هم نمی توانستم بکنم. به هر حال اسم این مثنوی "پس چه باید کرد ای اقوام شرق" خواهد بود». (جاویدان اقبال/114).

    پس این قصیده اقبال ایجاب بحث مستقلی را می کند که اگر خداوند توفیق عنایت بفرمایاد، بخشی از مقال بنده در باب «پیامبر از نظر اقبال» خواهد بود. هم چنان مجموعه «ارمغان حجاز» که یک قسمت آن به زبان اردو است و تقریباً دو قسمت آن به زبان فارسی دری، می سزد که زیب عنوانی از نوشتار بنده در این باب باشد. از خداوند توفیق عمل می خواهم.

 

پیامبر گرامی اسلام در «اسرار خودی»

 

ای که بعد از تو نبوت شد به هر مفهوم شرک

بزم را روشن ز نور شمع عرفان کرده یی

    از آنجایی که اقبال بزرگ در اندیشه و عرفان پیرو مکتب مولانا جلال الدین محمد بلخی است در مجموعه مثنوی اسرار خودی که آن هم در حقیقت مانند دیباچه ای است بر مثنوی بزرگ مولوی معنوی در عصر جدید، چنانچه خود به این حقیقت فخر ورزیده و می گوید:

چو رومی در حرم دادم اذان من

از او آموختم اسرار جان من

به دور فتنه ی عصر کهن او

به دور فتنه ی عصر روان من

    با تقلید از مرشد گرامی اش «همانطوری که مولانای رومی قصه ی «نی» را در مثنوی معنوی از زمان خلقت آدم آغاز می کند و از حکایت ها و شکایت های آن، در درازنای تاریخ بشر سخن می گوید؛ علامه اقبال که پیرو مکتب اوست، در مجموعه ی مثنوی اسرار خودی خواسته است، داستان «خودی» را از ظهور پیامبر بزگوار اسلام صلی الله علیه و سلم آغاز کند. مولانای بزرگ، در دیباچه ی مثنوی معنوی، آفرینش آدم را به عنوان «پیش درآمد» مورد بحث قرار می دهد و بعد از آن در شش دفتر، ضمن حکایات وامثال بی سابقه وعجیب وغریب، از سرگذشت وسرنوشت اولاد آدم به گونه ای خاص صحبت می کند. اقبال با در نظر داشت مصلحت و نیازمندی عصر خود، قصه را از زمان طلوع خورشید نبوت پیامبر اسلام و نزول قرآن کریم آغاز می کند:

راه شب چون مهر عالمتاب زد

گریه من بر رخ گل آب زد

از دیدگاه این دو اندیشمند بزرگ مسلمان، تاریخ بشر به دو قسمت تقسیم شده است که قسمت اول آن از آدم تا خاتم است و قسمت دوم آن از خاتم تا روز رستخیز.» (از عقل تا به عشق، اثر مؤلف، ص7).

    اقبال بزرگ، کتاب اسرار خودی را با پیروی از مرشد روشن ضمیر رومی، بدون حمد و ثنای الهی و درود به روح پیامبر و اهل بیت و یاران و سایر وفاداران امت، چنانچه گذشت به شعری آغاز می کند که اشاره به ظهور و بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم است: «آنگاه که روزهای سیاه بشر و شبهای تاریک ظلم و بدبختی انسان به پایان رسید و پیامبر انسانیت به سان خورشید جهانتابی از افق مشرق (جزیره ی عرب) ظهور کرد، احساس تازه ای در وجود اولاد آدم زنده شد» (همان:ص7) و مفاهیم انسانی تعریف دیگری به خود گرفت.

    این کار اقبال، بر خلاف تمام شاعران و اندیشمندان مسلمان در ظاهر امر، خلاف ورزی از سنت فرهنگی اسلام را نشان می دهد اما وقتی به احساس و ارادت بیش از حد شاعر نسبت به پیامبر و اهل بیت و صحابه کرام در خلال اشعارش بر می خوریم، به خوبی در می یابیم که شاعر در مقام عشق و محبت، از باب حیا و عجز، نمی خواهد به طور مستقیم از محبوب نام ببرد؛ چنانچه در بیتی به حضور خداوند دعا می کند که گناهانش را از نگاه دوست پنهان کند:

تو غنی از هردو عالم من فقیر

روز محشر عذر های من پذیر

گر حسابم را بگیری ناگزیر

از نگاه مصطفی پنهان بگیر

    با همین روش و با پیش زمینه ای بس دلنشین و زیبا، مثنوی اسرار خودی آغاز می شود تا آنکه به داستان دلنشین حضرت ختمی مرتبت می رسیم؛ این نخستین داستانی در اسرار خودی است که اقبال خواسته است، ارادت و محبت عاشقانه خود را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم است که نردبان عشق را تا ماورای آسمانها، پله پله پیموده است، بیان نماید.

    طایر اندیشه اقبال زمانی به شاخه باغستان نبوت پایش می رسد که در تلاش و جستجوی خود برآمده و جرقه های آتشینی از عشق را در نهاد خاکین آدم دریافته است.

نقطه نوری که نام او خودی است

زیر خاک ما شرار زندگی است

    شاعر معتقد است که پایه های «خودی» (شناخت خود، خدا و هستی) از راه عشق به محبوب حجازی در نهاد انسان استحکام می یابد؛ و عشق و محبت به پیامبر از طریق پیروی کامل سنت آن حضرت صلی الله علیه و سلم به دست می آید و این یگانه راهی است که خدای هستی هم، انسان را دوست می دارد؛ همانطوری که در آیه مبارکه 31 از سوره آل عمران می آید: «بگو اگر می خواهید خدا را دوست داشته باشید پس پیروی از (سنت) من کنید، خداوند شما را دوست خواهد داشت».

    به باور اقبال، آتشی که از عشق به پیامبر در نهاد آدمی مشتعل می گردد، دارای خصوصیت های ذیل است:

از محبت می شود پاینده تر

زنده تر، سوزنده تر، تابنده تر

·         پایندگی: به این مفهوم که با رسیدن به مقام عشق، انسان از قید زمان ومکان بیرون می گردد و جاودانه می شود؛ دیگر بدون هیچ گونه خوف وتشویشی می تواند ابراهیم وار بیباکانه در میان شعله ها نشیند و به سان موسی به تنهایی به مصاف فرعون و هامان و قارون و تمام طاغوتان عصر، برود و مانند پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و سلم در مقابل جهل وشرک ایستادگی کند و مسیر تاریخ را تغییر دهد؛ اینها نمادی از جاودانه گان اند که مرگ در آستان ایشان سر فرو نهاده است. اقبال بزرگ در بیتی به حضور خداوند عرض می کند:

به آن بالی که بخشیدی پریدم

به سوز نغمه های خود تپیدم

مسلمانی که مرگ از وی بلرزد

جهان گردیدم و او را ندیدم

·         زنده تر: وقتی این عشق آتشین در خانه ی قلب جا می افتد، آدمی چنان احساس نیرومندی می نماید که خود را در مقام نیابت الهی می پندارد وهمه عالم را در محور خود می چرخاند؛ طارق بن زیاد وقتی سفینه ها را در کنار دریای اندلس سوخت، مجاهدان اسلام بالای وی انتقاد کردند که «کار تو به نگاه خرد خطاست» به خاطری که ترک اسباب از نظر شریعت اسلامی روا نیست. «خندید و دست خویش به شمشیر برد و گفت/ هر ملک ملک ماست که ملک خدای ماست». نیروی حیات در وجود آدمی چنان زنده می شود که خود را میراث دار تمام روی زمین می پندارد و آنرا از دست دیگران فتح می کند:

مؤمنان را گفت آن سلطان دین

مسجد من این همه روی زمین

الآمان از گردش نه آسمان

مسجد مؤمن به دست دیگران

سخت کوشد بنده ی پاکیزه کیش

تا بگیرد مسجد مولای خویش

ای که از ترک جهان گویی مگو

ترک این دیر کهن تسخیر او

راکبش بودن از او وارستن است

از مقام آب و گل برجستن است

صید مؤمن این جهان آب و گل

باز را گویی به صید خود بهل

·         سوزنده تر: وصف سوم عشق آتشینی که از محبت مصطفی در قلب آدمی زنده می شود، سوزنده گی است؛ به این مفهوم که وقتی زبانه می کشد تمام خس و خاشاکی که بر باطل استوار است، را طعمه خود می سازد و انسان را به تلاش و تحرک وا میدارد.

·         تابنده تر: تابنده گی و درخشنده گی عبارت است از همان نور الهی در قلب مؤمن که آدمی در روشنی آن حرکت می کند؛ خداوند در فطرت آدمی، نوری را به ودیعت نهاده است که می تواند از طریق شریعت اسلامی آنرا روشن نماید.

    شاعر در گلشن راز جدید، ضمن پاسخ به سؤال اول در باره ی تفکر از نور در وجود آدمی یاد می کند:

درون سینه ی آدم چه نور است

چه نور است اینکه غیب او حضور است

چه نوری جان فروزی سینه تابی؟

نیرزد با شعاعش آفتابی

به خاک آلوده و پاک از مکان است

به بند روز و شب پاک از زمان است

شمار روزگارش از نفس نیست

چنین جوینده و یابنده کس نیست

در او هنگامه های بی خروش است

در او رنگ و صدا بی چشم و گوش است

دو عالم می شود روزی شکارش

فتد اندر کمند تابدارش

    این نور فطری چنانچه در داستان ملاحظه می کنیم، به عشق و محبت به آنحضرت صلی الله علیه و سلم پیوند دارد:

فطرت او آتش اندوزد ز عشق

عالم افروزی بیاموزد زعشق

    این عشق را از تیغ و خنجر باک نیست به خاطری که اصل آن از آب و خاک و باد نیست؛ به همین دلیل است که با آنانی که نمی توانند خود را از آب و باد و خاک برهانند، هیچگاه دست آشتی نمی دهد:

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل او از آب و باد و خاک نیست

    و هر آنچه از گیر و دار و کشمش در میان فرزندان آدم از روزگار نخست آفرینش تا حال جریان دارد، به نوعی به جوهره عشق در فطرت آدمی بر می گردد:

در جهان هم صلح و هم پیکار عشق

آب حیوان، تیغ جوهردار، عشق

    با یک نگاه عاشقانه، سنگ خارا شق می شود و پرده از حق و حقیقت جهان هستی برداشته می شود:

از نگاه عشق خارا شق بود

عشق حق آخر سراپا حق بود

    شاعر تا اینجا وقتی از عشق سخن می گوید، می خواهد به مخاطب خود صمیمانه پیشنهاد می کند که:

عاشقی آموز و محبوبی طلب

چشم نوحی قلب ایوبی طلب

    گفته شده است که نوح علیه السلام آنقدر به حضور خداوند اشک می ریخت که زیر چشمانش مانند جوی آبی فرو رفتگی دیده می شد؛ در برخی روایات آمده است که سه صد سال گریه کرد و به همین مناسبت از طرف خداوند به نوح (نوحه کنند) ملقب گردید، در حالی که نام اصلی اش «عبدالجبار» یا «عبدالاحد» بوده است. همانطور: قلب ایوب، همان قلبی است که برای شکیبایی و استقامت در راه الهی مثال زده می شود. سؤال اینجاست که چگونه آدمی می تواند به این مأمول دست یابد؟ شاعر پاسخ می دهد:

کیمیا پیدا کن از مشت گلی

بوسه زن بر آستان کاملی

    آنچنان که مولانای روم بر آستان شمس الدین تبریزی بیباکانه بوسه زد وصمیمانه و صادقانه سر به ارادت نهاد و تمام هست و بودش را که در خلال چندین سال از راه خرد به دست آورده بود، در برابر عشق یکسره قمار کرد، تا شمع خود را سر از نو روشن کرد و چنان درخشید که تمام عالم هستی را فرا گرفت:

شمع خود را همچو رومی بر فروز

روم را در آتش تبریز سوز

    بعد از این مقدمه، شاعر می خواهد آهسته آهسته به اصل مطلب نزدیک شود و قریه معشوق را برای عاشق سرگشته نشان دهد؛ سخن به جایی رسیده است که عاشق در تلاش معشوق سر به کوه و بیابان باید زد و خاک بر سر پاشید و از جان گذشت؛ و شاید عاشق فکر کند که کوی معشوق کجاست؟ و راه رسیدن به آن، چقدر پر خم و پیچ و دشوار است؟ شاعر می گوید: کوی معشوق آنقدر بعید نیست اما به خاطر رسیدن به آن، فاصله های زمان و مکان را از بین باید برد:

هست معشوقی نهان اندر دلت

چشم اگر داری بیا بنمایمت

    این سفر، سفر به دنیای دل و منزلگه اصلی انسان است؛ اقبال بزرگ ضمن پاسخ به سؤال هفتم در گلشن راز جدید می گوید:

اگر چشمی گشایی بر دل خویش

درون سینه بینی منزل خویش

سفر اندر حضر کردن چنین

سفر از خود به خود کردن همین است

ز ماهی تا به مه جولانگه ماست

مکان و هم زمان گَرد ره ماست

    کسانی که معشوق دل را در می یابند، اشراق و شهود قلبی به آنها دست می دهد و مورد محبت الهی قرار می گیرند و نیروی عشق با همان خصوصیاتی که پیشتر گذشت، در وجود آنها متبلور می شود؛ این دسته از عاشقان، در جوامع بشری مانند نخستین تربیت یافتگان مکتب نبوی، نمونه های کامل انسانیت می باشند:

عاشقان او ز خوبان خوب تر

خوشتر و زیباتر و محبوب تر

    این دست از عاشقان دریا دل، آنقدر بزرگ منش و بی نیاز در عالم هستی اند که با ثریا پادرازی می کنند:

دل ز عشق او توانا می شود

خاک همدوش ثریا می شود

    آنچنان که مرده خاک سرزمین حجاز، از برکت بذر همین دانه ی عشق بود که به حرکت در آمد و تاریخ را دگرگون کرد:

خاک نجد از فیض او چالاک شد

آمد اندر وجد و بر افلاک شد

    عشق سرشار شاعر به پیامبر، سبب شده که سرزمین وی را هم دوست داشته باشد، چنانچه آخرین مجموعه شعری اش را که به زبان های اردو و فارسی سروده است به نام «ارمغان حجاز» نام گذاری کرد. در جایی می گوید:

از دم سیراب آن امی لقب

لاله رست از ریگ صحرای عرب

حریت پرورده آغوش اوست

یعنی امروز امم از دوش اوست

او دلی در پیکر آدم نهاد

او نقاب از طلعت آدم گشاد

    محمد بقایی ماکان، می گوید: «اقبال چنانکه خود می گوید، پیوسته حضور پیامبر را در کنار خود حس می کرده، طوری که گاه غم دل را برایش شرح می داده است:

با خدا در پرده گویم با تو گویم آشکار

یا رسول الله، او پنهان و تو پیدای من

او در یکی از مکتوباتش می نویسد: «اعتقاد من آنست که پیامبر هنوز زنده است ومردم این زمانه می توانند مانند همچون صحابه در زمان او، از وی الهام بگیرند». (شرار زندگی/202).

    در اینجا مقدمه شاعر در حالی به پایان می رسد که عقل و عاطفه و روح و روان شنونده را به عظمت و شکوه و جلال محبوب جذب کرده است؛ شاعر آنقدر به محبوب دلبستگی نشان می دهد که تا حال از فرط محبت و کمال ارادت و احترام وعشق به وی، نامی از وی نبرده است؛ حال مناسب می بیند که بگوید:

در دل مسلم مقام مصطفی است

آبروی ما ز نام مصطفی است

    این شعر می تواند اشاره به حدیثی از حضرت عمر بن خطاب باشد که فرمود: «پروردگار ما را به اسلام عزت داده است، تا وقتی که رشته دین را رها نکنیم، با عزت خواهیم بود، هرگاه رشته دین را از دست دادیم، همان روز سر افکنده و ذلیل خواهیم شد».

    اندیشمند بزرگوار علامه سید ابوالحسن ندوی در باب ارادت اقبال به پیامبر می نویسد: «اقبال راز موفقیت و پایه داری در برابر تمدن غرب را در ارتباط روحی و محبت عمیق با رسول الله صلی الله علیه و سلم می داند، بدون شک محبت، بهترین محافظ و پاسدار دل است و هرگاه در قلبی جای گرفت، آن قلب، غیر از محبوب، دیگران را نمی پذیرد». (شگفتی های اندیشه اقبال/50). اقبال در خطاب به پیامبر صلی الله علیه و سلم می گوید:

مرا این سوز از فیض دم توست

به تاکم موج می از زمزم توست

به چشم من نگه آروده ی توست

فروغ لا اله آورده ی توست

خجل ملک جم از درویشی من

که دل در سینه ی من محرم توست

    علامه ندوی علاوه می کند: «شاعر در اسرار خودی ارزش ها و اصول بنیادی زندگی اسلامی را بر می شمارد و از آن میان، ارتباط دایم امت را با نبی گرامی آن، ذکر می کند و چون از پیامبر یاد می کند قریحه شعری او طغیان کرده و بی ساخته زبانش به مدح و ثنای آن حضرت صلی الله علیه و سلم جریان می یابد». (همان/50).

طور موجی از غبار ناقه اش

کعبه را بیت الحرم کاشانه اش

    در این بیت اشاره به کوهی می کند که در دامنه وادی سینا واقع است وحضرت موسی علیه السلام در آنجا به راز و نیاز با خدایش می رفت؛ شاعر اشاره می کند به اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم هنگام معراج به آسمانها وقتی با براق از مکه به سوی مسجد اقصی حرکت کرد، از کوه طور و وادی سینا چنان گذشت که گویی از پای مرکبش موجی از غبار بلند شد. همانطور: خداوند بیت الحرام را کاشانه اش قرار داد؛ چنانچه شب ها و روزها را در کنار کعبه به سر می برد.

    پس عظمت این دو مکان مقدس که خداوند در سوره «التین» به هردو سوگند یاد می کند، از جانبی به محبوب نسبت دارد.

کمتر از آنی ز اوقاتش ابد

کاسب افزایش از ذاتش ابد

    شاعر در این بیت، خواسته است این حقیقت را بیان کند که پیامبر از قید زمان، بیرون جسته و زمان را آنچنان که بخواهد می چرخاند؛ لحظات وی، آنقدر ارزشمند است که ابد در مقابل آن مانند لحظه و یا کمتر از یک لحظه کوچک می نماید؛ به این معنا که در کمترین وقت از عمر گرانمایه خویش، در راستای نجات و سعادت بشر، کاری کرده است که دیگران در ابد هم نمی توانند آن را انجام دهند؛ و ذات وی آنقدر افزون از وقت است که ابد (با وجود نامنتهایش) از آن، افزایش کسب می کند.

    دکتر جاوید اقبال می گوید: اقبال بزرگ در آخرین شب حیات در حالی که سخت از مریضی شکایت داشت، یکی از ارادتمندان به عیادت وی آمد، از وی درخواست کرد که از جدیدترین دست آوردهایش در باره زمان و مکان بحث کند تا وی بشنود.

    از خلال اندیشه اقبال دانسته می شود که همواره با کسانی درگیر بوده است که تابع وقت (ابن الوقت) بوده اند و با زمان و مکان از درِ سازش پیش آمده اند؛ و همواره به کسانی ارادت و محبت دارد که بر وقت سوار (ابو الوقت) اند. از همین جاست که در سالهای اخیر حیاتش با شیخ حسین احمد مدنی بر سر ملی گرایی در گیر می شود؛ آنگاه که شیخ، از بالای منبر، شعار ملیت گرایی را در هند، سر می دهد و فکر می کند که هندو و مسلمان و بودایی و غیره همه می توانند زیر نام «ملت» در کنار هم زندگی کنند؛ اقبال ضمن بیتی وی را مورد انتقاد قرار میدهد:

عجم هنوز نداند رموز دین ورنه

ز دیوبند حسین احمد این چه بوالعجبی است

سرود بر سر منبر که ملت از وطن است

چه بی خبر ز مقام محمد عربی است

به مصطفی برسان خویش را که دین همه اوست

اگر به او نرسیدی تمام بولهبی است

    این خطابه تاریخی شیخ «در هشتم جنوری 1938 (حدود سه ماه و چند روز قبل از وفات اقبال) در یکی از جلسات که در دهلی تشکیل شده بود، ایراد گردیده است» (به تفصیل آن مراجعه شود به جاویدان اقبال، ج4/222).

بوریا ممنون خواب راحتش

تاج کسری زیر پای امتش

    در این شعر فقر پیامبر را به تصویر کشیده است که بالای بوریا می خوابید و از تاج و تخت شاهان عالم بی نیاز و مستغنی بود. «می گویند یکبار یکی از ثروتمندان بزرگ پنجابی، اقبال و عده یی دیگر از قانون گذاران معروف را برای مشاوره در باره ی مسایل حقوقی به خانه خود که بسیار مجلل و مجهز بود دعوت کرد. در پایان شب اقبال را برای خوابیدن به اتاقی هدایت کردند که مجهز به وسایل عالی و نفیس از جمله رخت خوابی بسیار نرم و گرانبها بود. در این هنگام از خاطرش گذشت که پیامبر روی یک بوریای کهنه می خوابید. از این مقایسه چشمش پر آب شد و نپذیرفت که روی آن رخت خواب بخوابد». (شرار زندگی/203).

در شبستان حرا خلوت گزید

قوم و آیین و حکومت آفرید

    اشاره است به روزگاری قبل از بعثت که پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم به خاطر عبادت پروردگارش به غار حراء می رفت و در آن جا به خلوت می نشست وبا خدایش راز و نیاز می کرد. امام بخاری از ام المؤمنین عایشه صدیقه روایت می کند که «اولین مرحله از آغاز وحی به پیامبر صلی الله علیه و سلم، خواب های نیک بود، هر خوابی را که می دید، مانند روشنی بامداد به حقیقت مبدل می شد؛ در مرحله دوم: دوست داشت خلوت گزیند، چنانکه به غار حراء رفت و به عبادت پرداخت؛ بود و باش وی در غار حراء چنان بود که وقتی به آنجا می رفت، برای چند روز و شب با خود توشه حمل می نمود و بعد از آن به خانه بر می گشت و دوباره مقداری مواد خوراکه با خود می برداشت و به غار می رفت، تا آنکه حضرت جبریل با وحی الهی از آسمان به نزد وی فرود آمد...» (صحیح بخاری/کتاب ایمان، حدیث3).

    خلوت گزینی پیامبر در غار حراء، به خاطری برای شاعر در خور توجه است که از آنجا روی تغییر و تحول کلی عالم فکر می کند و می خواهد مسیر تاریخ را تغییر دهد. قادر فاضلی یکی از نویسنده های ایرانی می گوید: «بر خلاف سایر حکمرانان که با نشستن در کاخ‌های مجلل و شور و مشورت با امثال خودشان حکومتی را به زور ارتش و جنگ و کشتار و ... پایه‌گذاری می‌کنند، او با خلوت در غار حرا و راز و نیاز با پروردگار بی‌نیاز، اساس یک حکومت جهانی را بنا نهاد. بدون اینکه تاج و تختی یا کاخ و قصری برای خود داشته باشد» (منبع انترنتی: باشگاه اندیشه).

ماند شب ها چشم او محروم نوم

تا به تخت خسروی خوابید قوم

این هم اشاره به رنج ها و مصایب طاقت فرسایی است که پیامبر در مقابل مشرکین به خاطر نجات امت متحمل شد.

وقت هیجا تیغ او آهن گداز

دیده او اشکبار اندر نماز

    این شعر اشاره به آیه مبارکه 29 سوره «الفتح» است که خداوند در باره اصحاب پیامبر می فرماید: (محمد صلی الله علیه و سلم فرستاده خداست و همراهان (اصحاب) وی بر کافران سختگیر و با یکدیگر مهربانند، آنها را در رکوع و سجود می بینی که فضل و خوشنودی خدا را خواستار اند، نشانه مشخصه ی آنان بر اثر سجود در چهره های شان آشکار است).

    این بزرگترین و یگانه ویژگی اخلاقی پیامبر و یارانش بود که دو وصف در ظاهر متضاد و در معنا یکی، در وجود هریک متجلی و برجسته می نمود.

    در رابطه به شجاعت آن حضرت صلی الله علیه و سلم نویسنده سیرت رحیق المختوم شیخ عبدالرحمن مبارکپوری به نقل از کتب احادیث و سیرت می گوید: «از نظر شجاعت و دلاوري و جنگاوري، منزلت والاي پيامبرگرامي اسلام بر هيچکس پوشيده نيست. از همه مردم شجاع‌تر بودند. در بحرانهاي شديد و عرصه‌هاي دشوار گرفتار آمدند؛ قهرمانان و يکه‌تازان بارها از کنار ايشان گريختند، اما ايشان ثابت‌قدم بودند و از جاي خويش تکان نمي‌خورند. همواره روي به دشمن داشتند وپشت به دشمن نمي‌کردند، و دچار ترديد و تزلزل نمي‌شدند. از هر شخص شجاع و دلاوري در بعضي موارد، گريز و فرار نيز سر زده، و مواردي عقب‌نشيني از او ديده شده است، بجز شخص نبي‌اکرم صلى الله عليه وسلم. علي مي‌گويد: ما رزمندگان، هرگاه تنور جنگ داغ مي‌شد، و خون در چشمان جنگجويان مي‌افتاد، خويشتن را در پناه رسول‌خدا صلى الله عليه وسلم قرار مي‌داديم، و در شرايط بحراني، هيچکس نزديک‌تر از آنحضرت به دشمن نبود! انس مي‌گويد: شبي اهل مدينه در دل شب صدايي وحشتناک شنيدند. جماعتي در پي آن صدا به راه افتادند؛ در بين راه، رسول‌خدا صلى الله عليه وسلم را ملاقات کردند که داشتند از سمت آن صدا بازمي‌گشتند، و بر اسبي از آنِ ابوطلحه که عريان بود سوار بودند، و شمشير حمايل کرده بودند، و مي‌گفتند: (لم تراعوا، لم تراعوا)» وحشت نکنيد! وحشت نکنيد!». (رحیق المختوم/695-696).

در دعای نصرت آمین تیغ او

قاطع نسل سلاطین تیغ او

    شمشیر آن حضرت صلی الله علیه و سلم دعایش را به حقیقت می نشاند، و نسل پادشاهان ستم پیشه و ظالم را قطع می کرد. پیامبر عادت داشت که قبل از هر جنگ دو رکعت نماز می خواند و در آن با خدایش راز و نیاز می کرد و دعا می فرمود که خداوند در این جنگ ایشان را نصرت بفرماید؛ بعد از آن، شمشیر را به دست می گرفت و در صف جلو نبرد پیش روی همه به مصاف دشمن می رفت. از همین جاست که برای فرماندهان مجاهدین ادای دو رکعت نماز و دعای نصرت از خداوند، قبل از آغاز هر جنگ سنت است.

در جهان آیین نو ایجاد کرد

مسند اقوام پیشین در نورد

    دین مقدس اسلام را برای بشر (به عنوان یگانه دین پسندیده الهی و سعادت آفرین برای بشر در زندگی دنیوی و اخروی) به ارمغان آورد و تخت و تاج و نگین پادشاهان ستمگر و سرکش را شکست و به خاک افکند.

از کلید دین در دنیا گشاد

هم چو او بطن ام گیتی نزاد

     دین مقدس اسلام، یگانه آیین الهی است که به هردو جنبه دین و دنیا به طور کامل توجه داشته است، به تمام خواستها و نیازمندی های انسان در دنیا پاسخ گفته است و راه های ترقی و تمدن و رستگاری را تا پایان تاریخ برای بشر نشان داده است.

    قادر فاضلی در این باب می نویسد: «یکی از مسائل همیشه مطرح تاریخ بشری مسأله دین و دنیا و ارتباط آن با یکدیگر بوده است. متأسفانه عموماً در این خصوص راه افراط و تفریط طی شده است. عده ای به طرف دنیا رفته و همه چیز را از دریچه دنیا دیده اند و آنگونه در امور دنیوی غوطه ور گشته اند که آیین و دین را به طور کلی فراموش کرده اند و عده ای دیگر آنگونه در امور دینی غرق شده اند که گویی دنیایی وجود ندارد». وی علاوه می کند: « از نظر اسلام دین و دنیا هر دو نعمت الاهی اند که خدا برای بشر قرار داده است و هر انسانی حق دارد از آنها نهایت استفاده را نماید. ولی در عین حال باید بر موازین قوانین عقل و فطرت و دین باشد. آیات و احادیث در موارد مدح دنیا نشان ارزشمندی آن است. ارسال رسل و انزال کتب دینی نیز دلیل بارز بر تقدس و ارزش دین بوده و دست انسان را در استفاده از هر دو باز گذاشته است. از طرفی مذمت دنیا و تقبیح آن بیانگر نوع استفاده ناصحیح از دنیا می باشد که خداوند مردم را از این نوع استفاده ممنوع ساخته است» (منبع انترنت/ باشگاه اندیشه).

    پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم، سرور و سردار بنی آدم، حبیب الهی، شافع روز رستخیز، ساقی کوثر، امام انبیاء، و یگانه بنده الهی است که هنگام نفخ صور در روز قیامت، سر از خاک بلند می کند و نخستین کسی است که حلقه های دروازه های جنت را حرکت می دهد؛ با همین فضایل است که مادر دنیا چنان فرزندی نزاده است و هرگز نخواهد زاد.

در نگاه او یکی بالاو پست

با غلام خویش بر یک خوان نشست

    پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم بعد از آنکه پایه های عدالت و اخوت و مساوات را میان افراد جامعه اسلامی در مدینه منوره اساس گذاشت، خطابه تاریخی ای در حجة الوداع خطاب به ده ها هزار نفر ایراد فرمود که در آن یکبار دیگر به مساوات میان افراد بشر تاکید کرد و به صراحت فرمود که هیچ برتری ای میان عربی و عجمی و برعکس نیست و هیچ تفاوتی میان نژادهای سرخ و سیاه نیست، همه باهم برابر اند و معیار برتریت در میزان اسلامی فقط تقواست. (مراجعه شود به مسند احمد/38/474 شماره (23489).

    شیخ مبارکپوری به نقل از مشکاة المصابیح می نویسد: «رسول‌خدا صلى الله عليه وسلم از همه کس متواضع‌تر، و از تکبّر و نخوت از همه دورتر بودند. نمي‌گذاشتند که افراد آنچنان که پيش پاي پادشاهان از جاي برمي‌خيزند، پيش پاي ايشان از جاي برخيزند. بينوايان را همکاری می فرمودند، و با تهيدستان نشست و برخاست داشتند، و دعوت بردگان را اجابت مي‌کردند، و در ميان يارانشان همانند يکي از انان مي‌نشستند. عايشه مي‌گويد: پاي افزارشان را خود تعمير مي‌کردند، و جامه خودشان را مي‌دوختند، و با دستان خودشان همانند يکي از شماها در خانه خودشان کار مي‌کردند. فردي از افراد بشر بودند؛ جامه خودشان را وصله مي‌زدند، و گوسفندشان را خود مي‌دوشيدند، و کارهاي شخصي خودشان را انجام مي‌دادند. (رحیق المختوم/697).

    مؤلف رحیق المختوم به نقل از «خلاصة السیر» علاوه می کند: «از همه کس، به عهد و پيمان پايبندتر و وفادارتر بودند. به صله رحم بيش از همه کس مي‌پرداختند. بيش از همه به مردم رأفت و شفقت و مهرباني داشتند. در معاشرت... از همه نيکوتر بودند. از همه مردم نرمخوي‌تر و خوش‌اخلاق‌تر، و از بداخلاقي و گرفتاري از همه مردم دورتر بودند. نه به صراحت و نه به کنايت، دشنام نمي‌دادند، بلکه عفو و گذشت پيشه مي‌کردند. نمي‌گذاشتند کسي پشت سر ايشان راه برود، و هرگز در خوراک و پوشاک براي خودشان نسبت به غلامان و کنيزانشان امتياز قائل نمي‌شدند. به خدمتکارانشان خدمت مي‌کردند، و هرگز سخني تلخ با خدمتکارانشان نمي‌گفتند، و هيچگاه بخاطر انجام دادن يا انجام ندادن کاري آنان را سرزنش نمي‌کردند. بينوايان را دوست ميداشتند، و با آنان نشست و برخاست داشتند، و در تشييع جنازه آنان شرکت مي‌جستند، و هرگز بينوايي را بخاطر بينوايي و ناداري کوچک نمي‌شمردند. در اثناي سفري، بنا را بر آن گذاشتند که گوسفندي را براي تهيه غذا تدارک کنند، يکي گفت: کشتن گوسفند با من!؟ ديگري گفت: پوست کندن گوسفند بامن؟ سومي گفت: پختن گوسفند با من!؟ آنحضرت نيز گفتند: گردآوري هيزم هم با من!؟ گفتند: ما اين کار را خودمان انجام مي‌‌دهيم!؟ آنحضرت فرمودند: «مي‌دانم که شما اين کار را خودتان مي‌توانيد انجام بدهيد؛ اما خوش ندارم که با شماها فرق داشته باشم!؟ زيرا، خداوند خوش ندارد که ببيند بنده‌اش در ميان ياران خود به گونه‌اي رفتار مي‌کند که با آنان فرق داشته باشد! برخاستند و هيزم جمع کردند» (همان/697).

    محمد بقایی ماکان می گوید: «به باور اقبال اگر مسلمانان به روزگار رقت باری در افتاده اند، به واسطه آنست که سنتهای پیامبر اسلام را در زندگی مرعی نمی دارند و پیوند عاطفی شان با او سست شده است». از اینروست که در ارمغان حجاز می گوید:

شبی پیش خدا بگیریستم زار

مسلمانان چرا خوارند و زار اند

ندا آمد نمی دانی که این قوم

دلی دارند و محبوبی ندارند

اقبال پاسخ این سؤال را در جاویدنامه می دهد:

در دل او آتش سوزنده نیست

مصطفی در سینه او زنده نیست

    پس اگر مسلمانان می خواهند عظمت گمشده ی خویش را باز یابند، باید به طور جدی با عشق به پیامبر بیاغازند.

 

شفقت پیامبر بر دختر حاتم طایی

 

    در این جا اقبال بزرگ، داستان دختر حاتم طایی را ذکر می کند که وقتی اسیر مسلمانان شد و به نزد پیامبر آورده شد، بالای وی شفقت فرموده وهمه را به خاطر وی از قید رها ساخت.

در مصافی پیش آن گردون سریر

دختر سردار طی آمد اسیر

    حاتم طایی که در جود و سخا میان عرب مثال زده می شد، در یکی از غزوات دخترش از سوی مسلمانان اسیر گردید و به نزد پیامبر صلی الله علیه و سلم آورده شد.

پای در زنجیر و هم بی پرده بود

گردن از شرم و حیا خم کرده بود

دخترک را چون نبی بی پرده دید

چادر خود پیش روی او کشید

    داستان اسیر شدن دختر حاتم طایی در زمان پیامبر، را سعدی شیرازی در باب دوم بوستان به این شرح نقل می کند:

شنیدم که طی در زمان رسول

نکردند منشور ایمان قبول

فرستاد لشکر بشیر و نذیر

گرفتند از ایشان گروهی اسیر

بفرمود کشتن به شمشیر کین

که ناپاک بودند و ناپاک دین

زنی گفت: «من دختر حاتمم

بخواهید از این نامور حاکمم

کرم کن به جان من ای محترم

که مولای من بود ز اهل کرم

به فرمان پیغمبر نیک رای

گشادند زنجیرش از دست و پای

در آن قوم باقی نهادند تیغ

که رانند سیلاب خون بی دریغ

به زاری به شمشیر زن گفت زن

مرا نیز با جمله گردن بزن

مروت نبینم رهایی زبند

به تنها و یارانم اندر کمند

همی گفت و گریان بر احوال طی

به سمع رسول آمد آواز وی

ببخشود آن قوم و دیگر عطا

که هرگز نکرد اصل گوهر خطا (بوستان سعدی/63).

    این داستان را شاعر به خاطری نقل می کند که وضعیت مسلمانان در عصر کنونی از آن بانوی طی بدتر شده است؛ در آن زمان مسلمانان بر دیگران احسان می کردند اما امروز بر عکس، مسلمانان محتاجند و دیگران بر آنها منت می گذارند.

ما از آن خاتون طی عریان تریم

پیش اقوام جهان بی چادریم

    از آنجایی که شاعر مدتی را در اروپا به سر برده است و به تکنالوژی جدید در عرصه های مختلف از نزدیک آشنایی دارد و ضرورت احساس می کند که ای کاش این تکنالوژی در دست مسلمانان می بود تا از آن استفاده انسانی می کردند.

روز محشر اعتبار ماست او

در جهان هم پرده دار ماست او

    روحیه دین مقدس اسلام در مقابل جرم، بر مبنای عفو و گذشت و تسامح استوار است، آنچنان که در اجرای حد زنا شهادت چهار گواه لازم گردانیده شده است. و اگر شخصی مرتکب گناهی شود، شریعت اسلامی تا زمانی که مفاسد اجتماعی را به دنبال نداشته باشد، به پرده انداختن بالای آن تشویق و ترغیب نموده است. مصراع دوم بیت همین مفهوم را بیان می کند.

    در مصراع اول اشاره به این حقیقت است که پیامبر صلی الله علیه و سلم بالای امت گواهی می دهد و در حق گنهکاران امت به حضور پروردگار پیش شده و شفاعت می فرماید و شفاعت وی هم از سوی خداوند مستجاب می شود.

لطف و قهر او سراپا رحمتی

آن به یاران این به اعدا رحمتی

    در این بیت اشاره به آیه 107 سوره انبیاء است که خداوند در آن فرموده است: «نفرستادیم تو را مگر رحمت برای عالم». پس اگر با مشرکان می جنگد یا صلح می کند، به خاطر نجات آنها از آتش دوزخ است، به همین جهت پیامبری است که از سوی خداوند رحمت برای عالم لقب گرفته است.

    در مصراع دوم: ضمیر «آن» شاید به دختر حاتم طایی اشاره باشد که وقتی «به فرمان پیغمبر نیک رای» از بند رهایی یافت، و قرار شد که تیغ بر یارانش کشند، بر یاران مهر ورزید و گفت: «مرا نیز با جمله گردن بزن/ مروت نبینم رهایی ز بند، به تنها و یارانم اندر کمند».

    استاد سیدقطب در تفسیر آیه 159 سوره آل عمران که خداوند پیامبرش را به عفو و گذشت در مقابل یارانش حکم می دهد، می نویسد: "خطاب الهی به پیامبر به چنین اسلوب زیبا به خاطری است که رحمت الهی به مفهوم واقعی آن در قلب این پیام آور مهربان الهی جا بگیرد؛ چنانچه از پیامبرش تقاضا می کند تا آنها را مورد عفو قرار دهد، و برای ایشان آمرزش طلب کند و با آنها در هر کار مشوره نماید؛ به یقین که مردم در چنین محیطی مانند اطفال، نیاز به آغوش مهربان و نوازش کریمانه و سیمایی که از محبت و پاکدلی سخن بگوید، دارند؛ به دوستی که در هرمشکل، آنها را دستیاری نماید، به بردباری که در مقابل جهل ونادانی آنها شکیبایی داشته باشد؛ نیاز به قلب بزرگی دارند که عطا و بخشش را از ایشان انتظار نداشته باشد؛ تکالیف آنها را به دوش کشد و تکالیف خود را به شانه آنها ننهد؛ شخصی که همیشه از سعی وتلاش و همت، زمامداری و قیادت، نرمی و پاکدلی، دوستی و خشنودی سخن بگوید". («صله رحم و مزایای آن»، بحث تکمیلی دوره ماستری از مؤلف).

آنکه بر اعدا در رحمت گشاد

مکه لا پیغام لاتثریب داد

    این بیت، تفسیر و تکمیل مفهوم بیت قبلی و اشاره به عفو و گذشت پیامبر صلی الله علیه و سلم در مقابل مشرکین هنگام فتح مکه است.

    پیغام «لاتثریب» اشاره به گذشت یوسف در مقابل برادران است؛ وقتی که برادران یوسف در ایوان پادشاهی با وی ملاقات کردند، به خاطر جور و جفایی که در مقابل او مرتکب شده بودند، انتظار داشتند تا از سوی حضرت یوسف مورد مجازات قرار بگیرند، اما یوسف همه را یکسره مورد عفو قرار داد و گفت: (لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین). «گفت شما را سر زنشی نیست، امروز خدا شما را می آمرزد، او رحم کننده ترین رحم کنندگان است». پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم این آیه مبارکه را به هنگام فتح مکه تلاوت فرموده و مشرکین قریش و همپیمانان آنان را که از هیچ نوع آزار و اذیت در مقابل وی دریغ نکرده بودند، مورد عفو عمومی قرار داد.

ما که از قید وطن بیگانه ایم

چون نگه نور دو چشمیم و یکیم

    وطن عبارت است از وطن بزرگ اسلامی که حد و مرز جغرافیایی را که بر اساس دسایس استعمار به وجود آمده باشد، نمی شناسد؛ این سرحد زمانی برداشته شد که پیامبر در میان مهاجرین و انصار پیمان اخوت بست و بالآخره در روزگار خویشتن جامعه انسانی ای از نسل یگانه قرآنی در مدینه تاسیس فرمود که روح تمام افراد آن به عروة الوثقای توحید پیوندی ناگسستنی داشت. قلب های آنان به حدی به یکدیگر نزدیک بود که هریک پیش از خود در باره دیگران می اندیشید.

    شاعر شکایت می کند از اینکه مسلمانان از مفهوم وطن و پیوند ایمانی ای که پیامبر در میان ایشان بر قرار ساخته بود، بیگانه مانده اند؛ در حالی که اگر فکر کنند، همه مانند دو چشم اند که هردو به یک محل نگاه می کنند.

از حجاز و چین و ایرانیم ما

شبنم یک صبح خندانیم ما

این بیت اشاره به وحدت امت اسلامی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم ضمن حدیثی به آن اشاره فرموده است: «مثال مؤمنان در مهرورزی و تراحم و عطوفت مانند جسد یگانه ای است که وقتی عضوی از آن به درد آید، سایر اعضاء در تب و بی خوابی با آن شریک می شوند. و در احادیث متعدد دیگری هم به این اصل اجتماعی تاکید شده است.

    در بیت معروفی پیام به امت اسلامی که بر سنگ مزار وی حک شده است، می گوید:

نه افغان و نه ترک و نی تتاریم

چمن زاریم و از یک شاخساریم

تمییز رنگ و بو بر ما حرام است

که ما پرورده ی یک نو بهاریم

    یکی از موارد در خور توجه برای شاعر، وحدت میان افراد امت اسلامی است که در ابیات مختلف فارسی و اردو به آن تمرکز دارد.

مست چشم ساقی بطحاستیم

در جهان مثل می و میناستیم

    بطحاء، نخلستان معروفی در نزدیکی مکه و ساقی بطحاء کنایه از پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم است؛ به این مفهوم که اگر محبت ساقی بطحاء در دل زنده شود، آدمی مانند باده در قدح، خود را به پیامبر نزدیک احساس می کند.

امتیازات نسب را پاک سوخت

آتش او این خس و خاشاک سوخت

    عشق آتشینی که در وجود پیامبر بود، تمام انواع تبعیض را، به سان خس و خاشاک از میان جوامع بشری برداشت. این هم اشاره به همان پیوند مستحکم ایمانی است که پیامبر به واسطه آن افراد و توده ها را بهم پیوند داد.

چون گل صد برگ ما را بو یکی است

اوست جان این نظام و او یکی است

    به باور شاعر،  افراد امت اسلامی که همه از منبع نبوت الهام گرفته اند، مانند گل صدبرگ اند که از همه یک بو پراکنده می شود. و پیامبر یگانه منبع فیاض خیر در عالم و به سان روح کاینات است؛ به خاطری که خداوند پیامبرش را رحمت برای عالم می خواند نه تنها برای بشر یا مسلمانان. بنا بر این، مراد از نظام، نظام سیاسی و اجتماعی بشر نه که تمام نظام عالم است.

سر مکنون دل او ما بدیم

نعره بی باکانه زد افشا شدیم

    راز و رمز پوشیده ای که در دل داشت، همه خلاصه می شود به امت اسلامی که بر اصول و اساسات انسانی خارق العاده ای آنرا احیاء کرد؛ به همین دلیل از سوی خداوند به عنوان بهترین امت برگزیده شد و به دعوت دیگران مکلف گردید: (کنتم خیر امة اخرجت للناس) ترجمه: «شما بهترین امتی هستید که به سوی دیگران فرستاده شده اید».

شور عشقش در نی خاموش من

می تپد صد نغمه در آغوش من

    شاعر عشق پیامبر را به پیمانه ای در دل دارد که در عالم خاموشی صد نغمه در آغوشش می تپد. به همین دلیل است که گهگاهی در عالم خیال، شوق بی ساخته او را به شهر پیامبر می کشاند و چنان مستانه سخن می راند که گویی لجام ناقه آن شهسوار کونین را به دست دارد.

    شیخ ابو الحسن ندوی رحمه الله می گوید: «او با جسم نحیف خود که از مدت ها به امراض و بیماری ها مبتلا بود نتوانست به زیارت رسول الله صلی الله علیه و سلم مشرف گردد، اما با دل مشتاق و بی تاب خویش و نیز با اشعار شیرین و نیروی تخیل قوی خود، بارها به فضای شور انگیز حجاز پرواز کرد و پرنده ی فکر او همواره این آشیانه را نشمین خود قرار داده بود، او به پیشگاه رسول اکرم صلی الله علیه و سلم هر آنچه را که دل، عشق و وفایش می خواست اظهار نمود و در حضور پیامبر در باره ی خود و عصر خویش و مردم و جامعه خویش سخن گفت» (شگفتی های اندیشه اقبال/171).

    علامه ندوی به تعبیر از زبان شاعر، علاوه می کند: «من در میان دو سلطان در نزاع هستم: یکی سلطان عشق و دیگری سلطان ادب، عشق و شوق می گوید: شجاع باش و هرچه در دل داری به میان بگذار، اما ادب می گوید: گستاخی مکن، تو در پیشگاه رسول معظم قرار داری، لب ببند و سکوت اختیار کن، ولی شوق، هرگز از ادب فرمان نبرده و سر تسلیم فرود نمی آورد، یا رسول الله صلی الله علیه و سلم من به سان آهوی ضعیف و لاغری هستم که صیادان به شکار او تمایلی ندارند، اینک به حریم کوی شما پناه جسته ام و به امیدی سوی شما آمده ام، شما سرمایه ی زندگی ام هستید» (همان/186).

شهسوارا یک نفس در کش عنان

حرف من آسان نیاید بر زبان

آرزو آید که ناید تا به لب

می نگردد شوق محکوم ادب

آن بگوید لب گشای ای دردمند

این بگوید چشم بگشا لب ببند

گرد تو گردد حریم کاینات

از تو خواهم یک نگاه التفات

ذکر و فکر و علم و عرفانم تویی

کشتی و دریا و طوفانم تویی

آهوی زار و زبون و ناتوان

کس به فتراکم نبست اندر جهان

این پناه من حریم کوی تو

من به امیدی رمیدم سوی تو

    همین عشق شاعر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم است که همه دردهای جسمی و روحی خود را به حضور والای آن حضرت پیشکش می کند و باور دارد که فقط او یگانه طبیب جان بیمار و نحیفش می باشد. «یا رسول الله یک نیم نگاهی از جانب شما داروی شفابخش بیماری های من خواهد بود، از داروهای تلخ و بدبو به ستوه آمده ام، زیرا این داروها با طبع لطیف من سازگار نیستند، علاج بیماری من، کار پزشکان نیست... مانند بوصیری خواهان گشایش و طالب شفاعت هستم تا روزگار قبلی خود را بازیابم، زیرا مهر تو بر گناهکاران امت، بیش از مهر و گذشت مادر مهربان از خطای فرزندان است». (همان؛ به گفته مترجم این کتاب: محمد بوصیری قصیده ای در مدح رسول الله صلی الله علیه و سلم سرود به نام قصیده «برده» که به بارگاه آن حضرت مقبول افتاد و از بیماری فلج نجات یافت).

آه از آن دردی که در جان و تن است

گوشه ی چشم تو داروی من است

در نسازد با دواها جان زار

تلخ و بویش بر مشامم ناگوار

کار این بیمار نتوان برد پیش

من چو طفلان نالم از داروی خویش

چون بصیری از تو می خواهم گشود

تا به من باز آید آن روزی که بود

مهر تو بر عاصیان افزون تر است

در خطابخشی چو مهر مادر است

    شاعر وقتی از عشق و محبت سرشارش به پیامبر سخن می گوید ناگهان به فکر «استن حنانه» می افتد که از جدایی آن حضرت صلی الله علیه و سلم به سان آدمیان می گریست:

من چه گویم از تولایش که چیست

خشک چوبی در فراق او گریست

    این بیت به استن حنانه اشاره می کند که در فراق پیامبر صلی الله علیه و سلم چنان می گریست صدایش به گوش تمام اصحاب رسید و از آن در تعجب افتادند.

    مولوی بزرگ، در دفتر اول مثنوی معنوی آنرا ذکر کرده و با همان روش عارفانه اش، بر نقد حال ما مثالهایی می زند که واقعاً آدمی را به شهر پیامبر می برد و از باده ناب محبت آن حضرت سرشار می سازد.

    حضرت عبدالله بن عمر رضی الله عنه روایت می کند که «رسول اکرم صلی الله علیه و سلم، به یکی از ستونهای مسجد تکیه می‌زد و وعظ وخطابه می فرمود؛ پس از مدتی، برای آن حضرت منبری ساختند و پیامبر صلی الله علیه و سلم این بار که از آن ستون کناره گرفت و مسند خود را منبر قرار داد، از آن ستون، صدای ناله و فغان و ضجه و فریاد به گوش رسید. در روایات جداگانه ای از حضرت جابر رضی الله عنه علاوه می شود که صدا و فغانی، که از نظر اصحاب، چونان فغان و ناله‌ی شتران آبستن و یا کودکی نالان به گوش می‌رسید. پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم از منبر فرود آمده و (جهت تسلی) دست مبارک بر آن ستون می‌نهد و آن را در آغوش می‌کشد. ستون چوبی آرام می‌گیرد». (صحیح بخاری/کتاب مناقب، باب علامات نبوت، «3090-3092). به همین جهت بعدها به آن ستون، وصفِ ِ«حنّانه» به معنی بسیار ناله و فغان کننده، داده شد.

    حسن بصری رحمه الله در خطاب به مردم می گفت: ای مسلمانان، چوبی از روی اشتیاق به ملاقات پیامبر، ناله سر می‌دهد، شما سزاوارترید که اهل شوق و اشتیاق به آن حضرت باشید. » (الفتح الباری و صحیح إبن حبان).

    اما در این میان، هیچ کس چونان مولانا جلال الدین رومی، دلباخته‌ی حکایت نمی‌شود و درس‌‌ها و بصیرت‌‌ها از دل آن بیرون نمی‌کشد. شاید اگر مولوی نبود، آن ستون چوبی، اینک حنانه‌ی معروف نبود.

    البته به اساس مقاله ای از محترم صدیق قطبی، پیشتر، شیخ عطار در منطق الطیر، از تشنگی و عطش اشتیاق خود به وجود مبارک آن حضرت صلی الله علیه و سلم این گونه پرده بر داشته است:

چون به منبر بر شد آن دریای نور

نالـه‌ی حنـانه می‌شـد دور دور

آسـمـانِ بـی سـتـون پُـر نور شد

وان ستون از فرقتش رنجور شد

وصفِ او در گـفـت چـون آیـد مـرا

چون عَرَق از شرم خون آید مرا

او فـصـیح عـالم و من لـال او

کـی توانـم داد شـرح حـال او

وصف او کی لایق این ناکس است

واصـف او خالـق عالـم بـس است (منطق الطیر/17-18).

جامی نیز سروده است:

حنانه آمد در حـنــیــن از فــرقـت آن نـازنـین

آن دم که شد منبر نشین بر سامعان گوهرفشان

    مولانا، وقتی جان عاشقش به جوش می آید و بوی پیراهان یوسف به مشامش در می آید، آتشی در کلام می‌زند و این حکایت را چنان طرب‌زا و جذبه‌آفرین، بیان می‌کند که جان آدمی به بهجت و سرور و شور و شرر می‌افتد:

استن حنـانه از هـجر رســول

ناله می‌زد همچو ارباب عقول

گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون

گـفـت جـانم از فـراقت گـشت خون

مسندت من بودم از من تاختی

بر سر منبر تو مـسند سـاختی (مثنوی، دفتر اول)

    عبدالله ابن عمر رضی الله عنه روایت می‌کند که روزی رسول خدا صلی الله علیه و سلم این آیه را روی منبر قرائت فرمود: «و خدا را آنچنان که باید به بزرگى نشناخته‏اند و حال آنکه روز قیامت زمین یکسره در قبضه (بلاکیف) اوست و آسمانها در پیچیده به دست اوست.» [زمر:67]. آنگاه درحالی که انگشت خود را حرکت می‌داد، فرمود: «خداوند متعال خویشتن را تمجید و تجلیل کرده می‌گوید: من جبارم، من متکبرم من پادشاهم و من شکست ناپذیرم ومن کریمم». در این هنگام منبر، به لرزه و تکان افتاد و پیامبر  صلی الله علیه و سلم را نیز به همراه خود می‌لرزاند. تا جاییکه گفتیم اکنون پیامبر صلی الله علیه و سلم از منبر به زمین فرو خواهد افتاد. (صحیح ابن حبان، ج16 ص322؛ المستدرک علی الصحیحین).

    سیره نویسان در باب معجزات حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم آورده‌اند که سنگریزه‌‌ها در دستان آن حضرت، بر حقانیت رسالت او گواهی داده‌اند و سنگ‌‌ها بر او سلام کرده‌اند. (قاضی عیاض، الشفا، 1/306).

    علی بن ابی طالب رضی الله عنه نقل می‌کند: همراه رسول خدا صلی الله علیه و سلم روزی به اطراف شهر مکه رفتیم، در طیّ مسیر، با هر درخت ویا کوهی که روبرو می‌شدیم می‌گفت: السلام علیک یا رسول الله (سنن ترمذی، کتاب المناقب، باب فی آیات اثبات النبوة «3626»).

    همچنین در حدیث صحیح دیگری آمده است که رسول خاتم فرموده است: سنگی را در مکه می‌شناسم که پیش از آنکه به رسالت برانگیخته شوم بر من سلام می‌داد و اکنون نیز آن سنگ را به یاد دارم. ((صحیح مسلم، کتاب الفضائل، باب فضل نسب النبی صلی الله علیه و سلم«2277»).

    مولانا در مثنوی داستان سنگ ریزه هایی را ذکر می کند که ابوجهل با خود برداشت و در میان مشتش پنهان کرد و از رسول اکرم صلی الله علیه و سلم پرسید تا نبوتش را بیازماید که بر حق است یا بر باطل:

سـنــگهــا انـدر کــف بوجـــهـل بود

گفت ای احمد بگو این چیست زود

گر رسولی چیست در مشتم نهان

چــون خـــبـــر داری ز رازِ آســمـان

گفت چون خواهی، بگویم آن چه‌‌هاست

یابگـویـنـد آن که مــا حـقـیم و راسـت؟

گفت بوجهل این دوم نادر تر است

گفت آری حق از آن قــادر تـراست

از میان مُشت او هر پاره سنگ

در شهادت گفتن آمد بی درنگ

لااله می‌گفت و إلا الله گفت

گوهرِ احمد رسول الله سُفت

چون شنید از سنگ‌‌ها بوجهل این

زد ز خشـم آن سـنـگها را بر زمـین (مثنوی، دفتر اول).

مولانا متأثر از داستان استن حنانه، در غزلی مستانه می‌گوید:

بـنـواخـت نـور مـصطفی آن اسـتـن حـنانـه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

    مولانای بزرگ که مرشد اقبال است، در محبت پیامبر صلی الله علیه و سلم داستانها و حکایات دلنشینی دارد.

هستی مسلم تجلی گاه او

طور ها بالد ز گرد راه او

    به باور شاعر، حیات حقیقی هر مسلمان وابسته به پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم است؛ درست همان طوری که قرآن کریم از انسان هدایت یافته به «زنده» وانسان «گمراه» به مرده تعبیر کرده است: (أو من کان میتاً فأحییناه). «آیا کسی که مرده بود زنده گردانیدیم او را». و در جایی دیگر از انسان مؤمن و مشرک به کور و بینا تعبیر می کند. (بگو: آیا برابر است کور و بینا).

    اگر کوه طور می بالد به اینکه قدم مبارک حضرت موسی علیه السلام به آن رسیده است، به گرد راه پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم چندین طور می بالد که قدم های شریفش را بوسیده است.

پیکرم را آفرید آئینه اش

صبح من از آفتاب سینه اش

    وقتی آدمی به سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم به گونه ی درست چنگ بزند، گویی در هاله یی از نور سر از نو زاده می شود؛ چنانچه اقبال در آغاز جاوید نامه قصیده طولانی ای در گفتگو با مرشد بزرگش مولانای رومی، دارد که از همین زادن سخن می گویند. وقتی آدمی در پرتو نور نبوی دوباره آفریده می شود، از قید زمان و مکان بیرون می گردد و دیگر صبح و شامی را نمی بیند؛ مگر روشنی ای که از پیوند ایمانی به پیامبر، در قلب می درخشد.

در تپید دمبدم آرام من

گرم تر از صبح محشر شام من

    در سایه نبوت، آسایش و راحت در تلاش و تحرک و پویایی و زایایی است؛ وقتی عشق آتشین نبوی در قلبی برافروخته شود، می تواند گرمی صبح محشر را در همین دنیا احساس کند.

ابر آذار است و من بستان او

تاک من نمناک از باران او

    شاعر در این بیت پیامبر صلی الله علیه و سلم را به ابری پر از آب تشبیه کرده است و خود را به بوستانی سبز و خرم که بی منت از باران آن، آب می خورد؛ این بیت می تواند اشاره ای به آیه مبارکه 107 از سوره انبیاء باشد که خداوند ج فرموده است: «ما نفرستادیم تو را مگر رحمت به تمام عالم». اگر اندکی به خود دقت کنیم، در این شکی نیست که رحمت پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم در وجود هریک از افراد امت به نوعی محسوس است.

چشم در کشت محبت کاشتم

از تماشا حاصلی برداشتم

    در این بیت، شاعر می خواهد با قریحه ی بلند شاعرانه ای که دارد از محبت سرشار خود به محبوب حجازی تعبیر کند؛ چنانچه محبت پیامبر را به زمین تشبیه نموده و چشم دل را به دانه یی که در آن کشت شده است و محصول آن، تماشای جمال یار از طریق کشف و اشراق و شهود قلبی ای که آدمی به آن دست می یابد، می باشد.

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است

ای خنک شهری که آنجا دلبر است

    وقتی قلب شاعر از محبت محبوب لبریز می شود، ناگهان به یاد خاک کویش می افتد؛ و فریاد عاشقانه ای سر می دهد که گویی حتی بهشت با تمام زیبایی هایش به خاک کوی دوست برابر نمی شود؛ پس خوشا به حال آن شهری که با کمال ادب و امانت، دلبر را به آغوش کشیده است.

حافظ در غزلی می گوید:

باغ بهشت و سایه و طوبی و قصر و حور

باخاک کوی دوست برابر نمی کنم

و همانطور: شاعر دیگری از شکوه و جلال مرقد مطهر پیامبر صلی الله علیه و سلم چنین یاد می کند:

ادب گاهی است زیر آسمان از عرش نازکتر

نفس گم کرده می آید جنید و بایزید اینجا

    محبت اقبال به پیامبر و مدینه منوره در سالهای اخیر حیات، به حدی بود که وقتی نامی یکی از این دو را می شنید، اشک از چشمانش جاری می شد و بسیار می گریست و تأسف می نمود به اینکه یک بار هم نتوانست به «حضور آن شه والا گهر» شرف حضور یابد و هر آنچه در دل دارد به زبان آرد.

    مجموعه ی «ارمغان حجاز» که آخرین مجموعه شعری اقبال است، و چند ماه بعد از وفاتش به نشر رسیده است، نشاندهنده محبت و ارادت بیش از حد وی به شخصیت والای پیامبر و مدینه می باشد.

کشته ی انداز ملا جامی ام

نظم و نثر او علاج خامی ام

    «انداز» در زبان اردو بلندترین سطح تعبیر از یک حقیقت را می گویند؛ در این بیت شاعر خواسته است، تأثیر پذیری خود را از شعر مولانا جامی که در وصف پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم سروده است، نشان دهد؛ به دلیل اینکه از مفاهیم عظیمی در قالب کلمات کوچک تعبیر کرده است.

    «نورالدين عبدالرحمن بن نظام‌الدين احمد معروف به مولانا جامی، نامي‌ترين شاعر و نويسنده دانشمند و عارف قرن نهم هجري است. وي در روز 23 شعبان سال 817 هجري چشم به دنیا گشود و در جواني كه پدرش از جام به هرات رفت، در آن شهر ساكن شد و در همان زمان به شاعري آغاز كرد، در همان ايام كه به تحصيل علوم متداول زمان خود مشغول بود مجذب طريقه‌ي تصوف شد و در ضمن، تحصيل صرف و نحو و منطق و حكمت مشايي و حكمت اشراق و طبيعيات و رياضيات و فقه و اصول و حديث و قرائت و تفسير را نيز فرا گرفت و بعد از طي اين مراحل، از هرات به سمرقند شتافت؛ به شهرهای حجاز و عراق و ایران و ما وراء النهر سفرهای علمی متعددی کرد و سرانجام در هرات روز هجدهم محرم سال 898 هجري در 81 سالگي در حالی که نزدیک به هشتاد اثر را از خود به جا گذاشت، زندگي را بدرود گفت.

شعر لبریز معانی گفته است

در ثنای خواجه گوهر سفته است

مراد از خواجه، خواجه ی هردو سرا، پیامبر گرامی صلی الله علیه و سلم است.

«نسخه ی کونین را دیباچه اوست

جمله عالم بندگان و خواجه اوست»

    مولانا جامی ، در وصف سرور کونین، کتاب مستقلی به عنوان «شواهد النبوة» دارد که در آن، معجزات آن حضرت صلی الله علیه و سلم را پیش از آنکه چشم به دنیا گشاید و بعد از آن تا هنگام وفات، به تصویر کشیده است؛ و این هم نمونه ای از آن:

هرچند که در خاک خراسان شده محبوس

جامی که بود عاشق شیدای مدینه

دارد به خود امید که فردای قیامت

سر زند از شقه ی خارای مدینه

    از اینجا معلوم می شود که اقبال بزرگ رابطه نزدیکی با شعرای پارسی گوی به خصوص مولانا جامی داشته است.

 

پی نوشت ها:

·         قرآن کریم

·         صحیح بخاری

·         صحیح مسلم

·         مشکات المصابیح

·         سنن ترمذی

·         مسند امام احمد

·         صحیح ابن خزیمه

·         صحیح ابن حبان

·         شفا/ اثر وزین قاضی عیاض رحمه الله در باب سیرت

·         فتح الباری از علامه ابن حجز عسقلانی

·         رحیق المختوم/ اثر گرانمایه مولانا صفی الرحمن مبارکپوری در باب سیرت

·         مثنوی معنوی از مولانای بزرگ

·         شگفتی های اندیشه اقبال/ نوشته علامه سید ابو الحسن ندوی رحمه الله

·         شرار زندگی نوشته محمد بقایی ماکان

·         منطق الطیر/ اثر گرانسنگ و تاریخی شیخ فرید الدین عطار رحمه الله

·         بوستان/ اثر پر از درسها و اندرزها از امام سخن شیخ سعدی رحمه الله

·         پیامبر اعظم از دیدگاه اقبال/ انترنت، باشگاه اندیشه

·         از عقل تا به عشق/ اثر نویسنده

·         صله رحم و مزایای آن/ اثر غیر مطبوع از نویسنده

نوشته: عزیز احمد حنیف/ استاد دادنشگاه آموزش و پرورش/ شهر کابل

نشانی برقی: hanif177@yahoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

عزیز احمد حنیف

قسمت دوم و پایانی

 

قرآن از عاطفه سخن می گوید

 

    قرآن کریم به همان پیمانه ای که به عقل اهمیت داده است، به همان اندازه به عاطفه توجه کرده است.

    خداوند در آیه 159 از سوره آل عمران در خطاب به پیامبر بزگوار اسلام صلی الله علیه و سلم می فرماید: {فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ}. ترجمه: «به سبب رحمتی که از سوی الهی (در قلب تو ای پیامبر فرود آمده است) با ایشان نرم خویی کن؛ و اگر بدخو و سخت دل بودى، قطعاً مردم از اطراف تو پراكنده مى شدند».

    همانطور: در آیه بیست و نهم از سوره فتح فرموده است: {مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ}. ترجمه: «محمد صلی الله علیه و سلم رسول خداست و آن ها كه پيرو او هستند نسبت به كفّار سخت گير و در بين خود رحيم و عطوف هستند».

    در آیه 103 از سوره آل عمران از الفت یاد می کند که مفهوم عاطفه را در بر دارد: {وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا}. ترجمه: «و به یاد آورید نعمت الهی را بر بالای خویش، آنگاه که با هم دشمن بودید، پس در میان قلب های شما الفت انداخت و به سبب آن با هم برادر شدید».

    در آیه 23 از سوره شوری در رابطه به شفقت پیامبر نسبت به مردم می فرماید: {قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى}. ترجمه: «بگو: در برابر آن (همه نعمت كه در پرتو دعوت اسلام به شما خواهد رسيد) از شما پاداش و مزدي نمي‌خواهم جز عشق و علاقه نزديكي (به خدا) را (كه سود آن هم عايد خودتان مي‌گردد).

    همین مفهوم در آیه 128 از سوره توبه به تعبیر متفاوتی می آید: {لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ}. ترجمه: «بيگمان پيغمبري (محمّد نام)، از خود شما (انسانها) به سويتان آمده است. هرگونه درد و رنج و بلا و مصيبتي كه به شما برسد، بر او سخت و گران مي‌آيد. به شما عشق مي‌ورزد و اصرار به هدايت شما دارد، و نسبت به مؤمنان داراي محبّت و لطف فراوان و بسيار مهربان است».‏

    در آیه 27 از سوره حدید به تعبیر دیگری مفهوم عاطفه را تکرار نموده و می فرماید: {َجَعَلْنَا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَرَحْمَةً وَرَهْبَانِيَّةً}. ترجمه: «و در دل پيروان عيسي مهر و عطوفت (مسلمانان) را قرار داديم . پيروان او رهبانيت سختي را پديد آوردند».

و همانطور: {إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِيمُ}. (الطور/28). ترجمه: «واقعاً او نيكوكار و مهربان است». {‏وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ}. (هود/90). ترجمه: «بيگمان پروردگار من بسيار مهربان (در حق بندگان پشيمان و) دوستدار (مؤمنان توبه‌كار) است».

 

پیامبر اسلام از مهرورزی و عطوفت پیام می دهد!

 

    خداوند در قرآن کریم در خطاب به پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم می فرماید: {وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ}. (الأنبیاء/107). ترجمه: «(اي پيغمبر!) ما تو را جز به عنوان رحمت جهانيان نفرستاده‌ايم».

    حال به احادیث نظر می افکنیم که پیامبر صلی الله علیه و سلم به عنوان بزرگترین پیام آور رحمت به سوی بشر فرستاده شده است؟

    در آغاز لازم است حدیثی را از انس بن مالک، شاگرد و خدمت کار پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم نقل کنیم که عطوفت بی پایان آن حضرت صلی الله علیه و سلم نشان می دهد: (عن أنس بن مالك قال خدمت رسول الله صلى الله عليه و سلم عشر سنين والله ما قال لي أفا قط ولا قال لي لشيء لم فعلت كذا؟ وهلا فعلت كذا؟). (صحیح مسلم، کتاب الفضایل، باب کان رسول الله ص احسن الناس خلقاً (2309). ترجمه: از حضرت انس بن مالک رضی الله عنه روایت است که گفت: ده سال به خدمت رسول الله صلی الله علیه و سلم شرف حضور داشتم، سوگند به خداوند که هرگز برایم یکبار هم "اف" (کلمه ای از آن بوی تاسف آید) نفرمود، و هیچ گاه در باره چیزی نگفت: «چرا چنین کردی» و نه هم «ای کاش چنین می کردی». در روایت دیگری می آید که پیامبر صلی الله علیه و سلم بهترین انسانی از لحاظ اخلاق بود؛ یکی از روز ها به خاطر انجام کاری مرا مامور کرد، گفتم: نخواهم کرد؛ در حالی که با خود می اندیشیدم که حتماً انجام می دهم؛ رفتم تا آنکه با اطفال شهر مصروف بازی شدم؛ (لحظه یی نگذشته بود) که متوجه شدم پیامبر صلی الله علیه و سلم از عقب گردنم (با لطف و شفقت پیامبرانه ای که داشت با دست مبارکش) بگرفت؛ به سوی وی (آهسته) نگاه کردم که لب خند در دهان دارد و فرمود: « یا انیس! (انس کوچک) آیا رفتی جایی که ترا فرستادم؟» گفتم: یا رسول الله! حتماً حالا می روم).

    انس بن مالک رضی الله عنه در روایت دیگری می گوید: من شخصی را مهربانتر به اعضای خانواده از پیامبر صلی الله علیه و سلم هرگز ندیدم؛ وی علاوه می کند: ابراهیم (پسر پیامبر) در آوان شیرخواره گی در بیرون از مدینه منوره نزد دایه ای بود، و رسول الله صلی الله علیه و سلم گهگاهی برای اطلاع از احوال وی، تشریف می برد و ما ایشان را همراهی می نمودیم؛ وقتی به خانه داخل می شد، فرزندش را به آغوش می کشید و به وی بوسه ها نثار می کرد و سپس او را مسترد می فرمود؛ (راوی حدیث) عمرو رضی الله عنه اضافه می کند: زمانیکه ابراهیم وفات یافت، پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم فرمود: «ابراهیم فرزندم بود که مرگ به هنگام شیرخواره گی به سراغ وی رسید؛ به یقین که دو شیردهنده ای در بهشت برای وی مقرر گردیده است تا مدت شیر خواره گی اش را تکمیل نماید». و در روایت دیگری حضرت انس رضی الله عنه می گوید: «طفل در آغوش پیامبر صلی الله علیه و سلم در حالت قبض روح بود، و پیامبر صلی الله علیه و سلم بر وی اشک می ریخت (و با این الفاظ خود را تسلی می داد) و می گفت: «چشم اشک می ریزد و قلب محزون است و نمی گوییم مگر آنچه که خداوند بپسندد؛ ای ابراهیم! ما بر فراق تو اندوهگین هستیم». (صحیح مسلم، کتاب البر و الصله و الآداب).

    در کتابهای سیرت داستانهایی از شفقت و عطوفت پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم نقل شده است که از راه عقل به عمق آن نمی توان پی برد؛ از آنجمله در سال دهم بعثت بعد از آنکه کاکایش ابوطالب و بانوی اول اسلام حضرت خدیجه رضی الله عنها یکی پی دیگر وفات یافتند، پیامبر صلی الله علیه و سلم مجبور شد که در نتیجه آزار و اذیت بیش از حد مشرکین، مکه معظمه را ترک گفته و به طایف پناه ببرد؛ بزرگان طایف را خانه به خانه ملاقات کرد و خواستار پناهندگی از ایشان شد، اما بعد از ده روز کامل، همه ی ایشان پاسخ منفی دادند، با غلامش حضرت زید بن حارثه که به مقام فرزندی پیامبر هم سعادت یافته بود، عزم برگشت کرد و از سوی جوانان و نوجوانان آن دیار به گونه بی سابقه یی با پرتاب سنگ، چنان توهین و اذیت شد که وقتی قدم بر می داشت، خون از کفش هایش بلند می شد؛ استاد سخن، خلیلی مرحوم از این داستان به این شرح یاد می کند:

سنگ آنجا بر گرامی گوهر فطرت زدند// طعنه بر مسند نشین کشور عزت زدند

بر طلوع شمس ما خفاش ها تهمت زدند// در ره سلطان گل چیدند فرش خارها

    در این وقت، خداوند ملک مؤظف کوه ها را به حضور ایشان می فرستد تا اگر خواسته باشد دو کوه اطراف مکه را بالای آنها بیاندازد و آنها را هلاک نماید؛ اما پیامبر صلی الله علیه و سلم خیلی به خون سردی فرشته را پاسخ منفی می دهد و آرزوی ایمان را از نسلی می کند که بعد از ایشان خواهد آمد؛ این مقام، مقام عطوفت و شفقت پیامبرانه است که ارتباط ناگسستنی و عمیق به ایمان دارد و از راه عقل نمی توان به عمق آن پی برد. (این داستان در حدیثی به روایت امام بخاری رحمه الله در کتاب الجمعه، باب الطیب للجمعه، (3231) آمده است).

    همانطور در سال هشتم هجری وقتی مکه معظمه فتح می شود، از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم انتظار می رفت که شاید در مقابل برخی که وی را در روزگار زندگی مکی خیلی اذیت کرده بودند، عکس العملی نشان بدهد، اما بر خلاف تصور، همه را بدون هیچ گونه شرایط و قیودی مورد عفو قرار داد.

    مهرورزی و عطوفت پیامبر به حدی در احادیث وارد شده است که این مقال کوچک گنجایش حتا پاره ای از آنرا ندارد.

 

زن و مرد، دو موجود عاطفی و عقلانی!

 

    وقتی می خواهیم از عاطفه و عقل سخن سر کنیم، سؤالاتی از این قبیل در ذهن مطرح می شود: عقل و عاطفه دو پدیده متضاد اند یا متفاوت؟ آیا از سر جنگ با هم پیش می آیند و یا دست آشتی به همدیگر می دهند؟ حکمت الهی در رابطه به این دو پدیده ای که در روز الست، هردو را در خمیره انسان جانهاد، چیست؟ آیا هریک از این دو در وجود مرد و زن با هم مساوی اند یا یکی بر دیگر غلبه دارد؟ آیا این دو پدیده، در تمام فرهنگ های بشری، تعریف یکسان دارند؟ و اخیراً اینکه آیا عاطفه و احساسات یکی است یا از هم تفاوت دارند؟

     پاسخ به این سؤالات و  بررسی عقل و عاطفه در وجود هریک از مرد و زن، آن هم توسط یکی از دو جنس مذکر و مؤنث، خالی از دشواری هایی نیست؛ و باید بپذیریم که قضاوت هریک از مرد و زن در باره دیگر، کامل نمی توان بود. و اگر برای هریک جداگانه فرصت داده شود تا عقل و عاطفه را در وجود خود بررسی نموده و قضاوت نماید و بعداً هردو را یکجا نموده و نتیجه گیری کنیم، ممکن است اما به کاوش فکری و تجربه های روحانی عمیقی نیاز است که هریک باید به خرچ دهد.

    باور و برداشت و داوری هریک از مرد و زن در باره دیگر، بسا اوقات بستگی به عوامل محیطی دارد که در آن زیست می نماید؛ وقتی به نظریه های ارسطو و افلاطون در رابطه به بررسی جنبه فیزیولوژیکی زن و مرد نظر می افکنیم، (هم از دیدگاه اسلامی و هم از نظر پژوهشگران جامعه شناس غیر مسلمان) سؤالاتی را در ذهن آدمی تداعی می کند؛ چنانچه یکی از دانشمندان غربی به نام «سوزان مولر آکین» در مقاله علمی اش زیر عنوان «افلاطون و ارسطو» می نویسد: "بديهي است در دبستان فكري ارسطو، فضائل اخلاقي و جسماني زن و مرد متفاوت ميباشد. براي مثال، در جايي كه هر دو جنس ميبايست زيبا و خوش قامت باشند، اين فقط مردان هستند كه شايستگي پرورش دادن اندام خود را دارند و يا در هنگامي كه ميبايست زن و مرد، قوه اعتماد به نفس پيدا كنند باز هم اين مردانند كه با تشويق شدن به دلاوري، جسارت، و شهامت، اعتماد به نفس خود را بالا ميبرند و در مقابل، زنان نه تنها به خاطر عادات و رسمهاي متداول، اين قوه در آنها كاسته ميگردد بلكه تعمدا سركوب ميشود... بنابر باور ارسطو "يك زن به هيچ وجه درخور انجام دادن امور مردان و خردورزي نيست" و او به همين دليل از اورپيد Euripide به خاطر اينكه اين صفات را براي زنان قائل شده است، انتقاد ميكند و انجام امور مردان و خردورزي از سوي زنان را براي آنها غيرمناسب ميداند." این اندیشمند غربی در ادامه مقاله خود چنین نقل می کند: "همانطور، ارسطو در تدرج صعودي و سلسله مراتبي خود خردورزي را كه از فضائل عالي است، ويژه مردان "نخبگان" ميداند و زنان را داراي توانايي خرد ورزيدن محدود "ناقص العقل" ميشناساند. بديهي است كه ارسطو، استانداردهاي ذهني و جسمي و فضائل اخلاقي زن را بنابر وظيفه اي كه در قبال مرد به عهده دارد، ساخته و پرداخته است. براي مثال، از ديد او، زن خوب و شايسته زني است كه داراي خصوصيات اخلاقي چون سكوت، حيا و عفت باشد و در مقابل، داشتن اين خصوصيات را براي مرد، ناشايست ميداند. زن جايز نيست كه خصوصياتي مثل نيرومندي و هوشمندي را كسب كند زيرا اين خصوصيات متعلق به مردان است". (بررسي ديدگاه ارسطو /زن از ديدگاه فلسفه سياسي غرب).

    از این نظریه معلوم می شود که ارسطو با تأثر از محیط سیاسی و اجتماعی خویش، نظریه تبعیض میان دو جنس مذکر و مؤنث را مطرح کرده است.

    در اینجا فیلسوف دیگری را در قرن بیستم (وقتی که زنان در اروپا آزادی فردی خود را از راه سیاست، البته بعد از قرن ها، به دست آورده اند و ادعای برابری با مردان را می کنند)، می یابیم که از ترس زن نمی خواهد در باره وی نظر بدهد: ویل دورانت، جامعه شناس معروف امریکایی و نویسنده کتاب بزرگ و گرانمایه «تاریخ تمدن»، در کتاب «لذات فلسفه» زیر عنوان «مرد و زن» مثالی را از «گورگی» و «چخوف» به تصویر می کشد، که با همدیگر به سوی ساحل در حرکت بودند و آهسته آهسته و نرم نرمک، در باره زن سخن می گفتند که ناگاه متوجه حکیم بزرگوار روسی «تولستوی» شدند که با ریش انبوهش سر به گریبان تفکر چنان فرو برده است که گویی شنهای ساحل را جاروب می کند؛ ایشان به وی نزدیک شدند و در کنارش آهسته نشستند و از زن سخن سر کردند؛ حکیم اندیشمند در حالیکه از ترس خانمش متغیر الحال به نظر می رسید، لب به سخن گشود و گفت: تا آن وقتی از زن سخن نمی گویم که بر تابوت نهاده شوم و به سوی گور مرا حرکت دهند، بعد از آنکه سر تابوت را به دست خود بستم، در باره زن سخن خواهم گفت.

     آنچه در این نبشته می خوانید، نویسنده ی آن، هیچگاه ادعای رسیدن به کنه حقیقت این دو پدیده روحی را نکرده است؛ به خاطری که هریکی از عاطفه و عقل به روح ارتباط دارد و روح سری از اسرار الهی و رمزی از نهانخانه وحدت است که انسان از راه خرد نمی توان به سوی آن راه پیمود.

    باید بپذیریم که از راه عقل تحلیلگر ما هیچگاه نمی توانیم به جستجوی عاطفه در کشور وجود برویم؛ بلکه آدمی از طریق تجربه های روحانی و راز و نیازهای خالصانه با خدایش می توان به مفهوم انسانی آن پی برد.

همین قدر می توانیم گفت: جاذبه عاطفی در وجود هر انسان مؤمن به نوعی تبارز می کند؛ اما گاهی ضعیف تر و گاهی قویتر؛ آنچه مسلم است بر مبنای قاعده اکثریت، جاذبه عاطفی در نهاد زنان بیشتر از مردان محسوس به نظر می رسد به خاطری که مردان، بیشتر به خردگرایی متکی اند. این را هم باید بپذیریم که این دو پدیده با وجود آنکه در محیط ایمان دست آشتی به هم داده اند اما از هم جدا بوده و یکی در وجود جنس مذکر چیره گی دارد و دیگری در وجود جنس مؤنث.

 

خداوند نعمت والای عاطفه را برای زنان عنایت فرموده است!

 

    خداوند متعال‌ براي‌ آنكه‌ انسان‌ بتواند راه‌ تعالي‌ و كمال‌ را طي‌ نمايد و مشكلات‌ زندگي‌ مانع‌ از حركت‌ استكمالي‌ او نشود، او را از دو جنس‌ زن‌ و مرد خلق‌ كرد و به ‌هر يك،‌ تواناييهاي‌ خاصي‌ عطا فرمود تا با كمك‌ يكديگر اداره‌ امور و ادامه‌ حيات‌ را براي‌ خويش ‌آسان‌ نمايند. زن‌ را از مرد آفريد (از همان‌ عنصر مرد آفريد) تا دوگانگي‌ ‌بين‌ ايشان‌ پديد نيايد. زن‌ و مرد را از نظر نوع‌ استعدادها و تواناييها متفاوت‌ فرمود ولي‌ هر كدام‌ كه‌ تقوي‌ را بيشتر رعايت‌ كنند، نزد خود گرامي‌تر دانست‌ و تكريم‌ نمود. زن‌ را عاطفي‌ خلق‌ كرد تا با دردها و آلام‌ فرزندان‌ همدردي‌ نمايد و ايشان‌ را تسلي‌ دهد. زن‌ را عاطفي‌ كرد تا بشريت‌ را آرامش‌ بخشد. و بدين‌ گونه‌ زن‌ را اولين‌ معلم‌ بشريت‌ نمود تا حق‌ سخن‌ آموزي‌ و آرامش‌بخشي‌ بر گردن ‌بشريت‌ داشته‌ باشد و بدين‌ سان‌، زن‌ را در اين‌ جلوات‌ از حيات‌، انسان‌تر از مرد آفريد و بدو جايگاه‌ ويژه‌ بخشيد. زنان‌ را لطيف‌تر و عاطفي‌تر نمود تا كودكان‌ را كه‌ تنها در فضاي‌ عطوفت‌ و مهر و لطافت ‌مي‌توانند رشد و نمو يابند، پرورش‌ داده‌ و تربيت‌ نمايند تا بتوانند عواطف‌ عالي‌ انساني‌ را پرورش‌ داده‌ و رشد دهند و بدين‌ سان‌ زن‌ را پرورش‌ دهنده‌عالي‌ترين‌ ويژگيهاي‌ حيات‌ انساني‌ انسان‌ قرار داد. زن‌ را عاطفي‌ خلق‌ فرمود تا سختي‌ و رنج‌ بسيار را در دوران‌ بارداري‌ و وضع‌ حمل‌ و شير دادن‌ و فرزند پروري‌ را تنها به‌ دليل‌ ذخيره‌ بيشتر عطوفت‌ و فطرت‌ مهربان‌ خود، تحمل‌ نمايد. زنان‌ را لطيف‌تر و عاطفي‌تر نمود تا زندگي‌ خانوادگي‌ را تلطيف‌ كنند و مشكلات‌ و معيشت ‌زندگي‌ كه‌ به‌ خاطر مشكلات‌ اجتماعي‌ همواره‌ به خشونت‌ و خستگي‌ مي‌گرايد، را لطافت‌ بخشيده‌ و عاطفي‌ نمايند و بدين‌ وسيله‌ موجب‌ آرامش‌ مردان‌ شده‌ و اضطراب‌ جامعه‌ و خانواده‌ را تسكين‌ بخشند. چشمه‌ عاطفه‌ را كه‌ لسان‌ قلب‌ و رمز حيات‌ و روابط‌ انساني‌ است‌ و نيز اساس‌ تاسيس‌خانواده‌ در جامعه‌ بشري‌ مي باشد را در حقيقت‌ زن‌ به‌ وديعه‌ نهاد تا انسانها را عاطفه‌ بياموزد وروابط‌ بشري‌ را عاطفي‌ و انساني‌ نمايد. زن‌ را مظهر مهر و عاطفه‌ قرارداد تا سنگيني‌ بار مشكلات‌ حمل‌ و رضاع‌ و پرورش‌ و تربيت‌كودكان‌ بشريت‌ را با مهرباني‌ و صبوري‌ تحمّل‌ نمايد. و سختيهاي‌ زندگي‌ را در حفظ‌ روابط‌خانواده‌ با كمك‌ عاطفه‌ و محبت‌ و عشق‌، به‌ لطافت‌ تبديل‌ نمايد و اعضای خانواده‌ را مجذوب‌لطافت‌ و عواطف‌ خويش‌ كند تا بتواند پيوندهايي‌ نامريي‌ و در عين‌ حال‌ محكم‌ انساني‌ را بين‌اعضای خانواده‌ ايجاد نمايد و حقتعالي‌ بدين‌ سان‌، زن‌ را در اين‌ شئون‌ از حيات‌، تواناتر از مرد آفريد.

    البته باید واضح شود که این یک قاعده کلی نیست که زنان در مجموع عاطفی باشند و مردان بر عکس عقلانی؛ به دلیل اینکه بسا زنانی را در درازنای تاریخ بشر سراغ داریم که رخش آنها در میدان تفکر و اندیشه پیشتر از مردان قدم نهاده است؛ مانند: ملکه شهر صبا (به اساس برخی روایات تاریخی بلقیس نام) در زمان حضرت سلیمان علیه السلام که ملتی را خردمندانه رهبری می نمود و داستان وی را قرآن کریم چنین روایت کرده است:

 

داستان خردمندی ملکه صبا و حضرت سلیمان

 

    در سوره نمل بعد از داستان کوتاه شنیدن حضرت سلیمان سخن مورچه را، داستان حضرت سلیمان و ملکه صبا از غیابت هدهد شروع می شود که به آن دیار سفر کرده است؛ این داستان در 24 آیه قرآن کریم، از بیستم الی چهل و چهارم به شرح ذیل آمده است: "سلیمان چون جویای حال مرغان شد، گفت: هدهد کجاست؟ که در بین مرغان نمی بینمش؟ همانا ما او را به عذابی سخت معذب گردانیم! یا آنکه سرش را از تنش جدا کنیم! یا اینکه برای غیبتش، دلیل و برهان بیاورد. پس از اندکی مکثی هدهد حاضر شد و عذری موجه و حجتی درست آورد و گفت: من به چیزی که تو از جهان به آن آگاه نشدی خبر یافتم و به طور یقین برای تو از ملکه صبا خبر آورده ام؛ همانا در آن ملک زنی را یافتم که بر مردم آن کشور پادشاهی داشت و به آن زن هرگونه نعمت و دولت عطا شده بود و علاوه بر اینها تخت با عظمتی داشت؛ آن زن را با تمام رعیتش یافتم؛ آنها خدا را فراموش کرده و بجای خدا، خورشید را می پرستیدند و شیطان، اعمال زشت آنها را در نظرشان زیبا جلوه داده و آنها را به کلی از راه خدا بازداشته تا هرگز به حق هدایت نیابند، و خدا را که در آسمان و زمین، هر پنهان را به عرصه ظهور آورده و بر نهان و آشکار خلق آگاه است، پرستش نکنند؛ در صورتی که خدای یکتا که جز او هیچ خدایی نیست، پروردگار عرش با عظمت است؛ سلیمان به هدهد گفت باید تحقیق کنیم تا صدق و کذب سخنت را دریابیم؛ اینک نامه مرا به سوی آنان ببر و پاسخ را باز بیاور؛ بلقیس رو به رجالش کرده و گفت: نامه ای از یک مرد بزرگ به دستم رسیده است؛ این نامه از جانب سلیمان است و عنوان آن، به نام خداوند بخشنده مهربان است و بعد چنین نوشته است:" بر من برتری مجوئید و از فرمانم سر مپیچید و تسلیم امر من شوید." آنگاه به مشورت گفت: ای رجال شما به کار من رأی دهید؛ که من تا کنون بی حضور شما تصمیم به هیچ کاری نگرفته ام؛ رجال ملک به او اظهار داشتند: ما دارای نیروی کامل و مردان جنگی مقتدری هستیم؛ لیکن اختیار با شماست؛ یا به صلح و تسلیم تن دهیم و یا با فکر روشن به جنگ رویم؛ بلقیس گفت: پادشاهان چون به دیاری حمله آورند، آن کشور را ویران سازند و عزیزترین اشخاص مملکت را ذلیل ترین افراد کنند؛ رسم و سیاستشان بر این خواهد بود؛ صلاح بر این است که هدیه ای برای سلیمان بفرستیم تا ببینیم جواب چه خواهد بود؛ چون فرستادگان بلقیس به حضور سلیمان رسیدند، سلیمان به آنها گفت: می خواهید مرا به مال دنیا مدد کنید؟ آنچه خدا به من از مال و ملک دنیا عطا فرموده بسیار بهتر از این هدیه مختصر شماست؛ آری شما مردم دنیا به این هدایا شاد شوید؛ ای فرستاده بلقیس با هدایا به سوی آنان باز شو که من با لشکری بیشمار که هیچ با آن مقاومت نتوانند کرد، به سوی آنان می روم و آنان را با ذلت و خواری از آن ملک بیرون می کنم؛ آنگاه سلیمان رو به حضار کرد و گفت: کدام یک از شما پیش از اینکه بلقیس تسلیم امر من شود، تخت او را به اینجا می آورد؟ جنی در آن میان گفت: من تخت او را پیش از اینکه تو از جایگاه خود برخیزی در اینجا حاضر می کنم و آن کس که به علم کتاب الهی دانا بود، گفت: پیش از آنکه چشم به هم زنی تخت را به اینجا می آورم؛ چون سلیمان تخت را پیش خود ملاحظه فرمود، گفت: این توانائی از فضل خدای من است تا مرا بیازماید که نعمتش را شکر می گویم یا کفران می کنم؛ و هر که شکر نعمت حق کند، شکر به نفع خویش کرده است؛ همانا خدا بی نیاز و کریم و مهربان است؛ آنگاه سلیمان گفت: تخت را بر او ناشناس گردانید تا بنگریم که آیا وی سریر خود را خواهد شناخت یا خیر؟ هنگامی که بلقیس آمد؛ از او پرسیدند آیا تخت تو چنین است؟ وی گفت: گویا همین است و ما پیش از این به این امور دانا و تسلیم امر خدا بودیم؛ پرستش غیر خدا او را از پرستش خدا باز داشته و از کافران بود؛ آنگاه او را گفتند در ساحت این قصر داخل شو! چون قصر را ملاحظه کرد فکر کرد که لجه آبی است و جامه از ساقه پا برگرفت، و گفت این قصری است که از آیینه صاف است؛ گفت بار الها من سخت بر نفس خویش ستم کردم و اینک با رسول تو سلیمان تسلیم فرمان یکتا پروردگار عالمیان شدم.

    پس از این می سزد که داستان حضرت آسیه بنت مزاحم خانم فرعون را از خلال آیات قرآن کریم به بحث بگیریم که در ایمان آوردن به حضرت موسی علیه السلام نسبت به بسیاری از مردان، سبقت می جوید و همزمان با مشاهده عصای موسی هنگام مقابله با ساحران فرعون به وی ایمان می آورد:

 

خردورزی آسیه همسر فرعون از منظر قرآن

 

 آسیه همسر شخص طغیان­گر و سركشی بود به نام فرعون در مصر، كه در رأس گروهی به نام قبطیان، صاحب قدرت و شوكت بوده و در سرزمین مصر حکومت می کرد؛ اما خودش فردی مؤمن به رسالت حضرت موسی علیه السلام بود؛ پیامبری که مأمور شد به سراغ فرعون برود و وی را به دین توحید دعوت نماید و از ظلم و جنایت به مردم بی­گناه بازدارد؛ پس آسیه در اولین اعلان رسالت و اعجاز حضرت موسى پیامبر الوالعزم الهی برای فرعون، به او ایمان آورد؛ یعنی هنگامی­ كه عصای حضرت به مار عظیمی تبدیل شد و سحر ساحران فرعون را بلعید، به پیامبری ایشان یقین پیدا کرده و ایمانش را نسبت به حضرت موسی آشکار نمود.

در روایتى از رسول خدا صلی­الله علیه و آله مى‏خوانیم: «أَفْضَلُ نِسَاءِالْجَنَّةِ أَرْبَعٌ: خَدِیجَةُ بِنْتُ خُوَیلِدٍ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ مَرْیمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَ آسِیةُ بِنْتُ مُزَاحِمٍ، إمْرَأَةُ فِرْعَوْن» (سیوطى، جلال­الدین؛ ‏الدرالمنثور فى تفسیرالمأثور، ص246). ترجمه: «برترین زنان اهل بهشت چهار نفر اند: "خدیجه" دختر خویلد و "فاطمه" دختر محمد صلی الله علیه و سلم و "مریم" دختر عمران و "آسیه" دختر مزاحم، همسر فرعون.»

اخلاص و ایمان آسیه به­ حدی بود ­که خدای تبارک در قرآن کریم ایشان را به عنوان الگو و اسوه­ای برای همه­ی مؤمنان از زن و مرد معرفی نموده و وی را در اسوه بودن هم­سنگ حضرت مریم، مادر حضرت عیسای مسیح قرار داده است: «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِینَ ءَامَنُواْ امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ... وَ مَرْیمَ‏َ ابْنَتَ عِمْرَانَ...» (التحریم/11-12). ترجمه: «و خداوند برای مؤمنان، به همسر فرعون مثل زده است... و همچنین به مریم دختر عمران...»

آسیه پس از شنیدن جریان معجزه­ی عصای حضرت موسی علیه السلام، به وی ایمان آورد؛ اما همسرش فرعون وی را شدیداً مورد شکنجه قرار می­داد تا دست از آیین موسی بردارد؛ ولى آسیه در برابر این فشارها و تهدیدها با استقامت تمام ایستاد و هرگز تسلیم خواسته­ی فرعون نشد؛ چراکه او تقرب به درگاه خدا را بر نزدیکی به فرعون و دستگاهش ترجیح می­داد. در ایمان خود استقامت ورزید تا اینکه از دنیا رخت بربست. و دعایش همیشه از پروردگارش همین بود: {وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نجَّنىِ مِنَ­الْقَوْمِ الظَّالِمِین‏» (التحریم/11). ترجمه: «و مرا از فرعون و كار او نجات ده‏! و مرا از گروه ستمگران رهایى بخش!»

خداوند نیز دعاى این زن نمونه، مؤمن و فداكار را اجابت فرمود و او را در ردیف یکی از بهترین زنان عالم(حضرت مریم) قرار داد.

 قرآن کریم به مقطع خاص تاریخی دیگری از زمان کودکی حضرت موسی علیه السلام در خانه فرعون اشاره می کند که عطوفت و مهرورزی حضرت آسیه سبب نجات موسی از مرگ گردیده است: وقتی رود نیل صندوقی را که به داخل آن موسی علیه السلام بود، به نزدیکی قصر فرعون بیرون نمود و کودک از سوی نگهبانان قصر به داخل آورده شد و دیدند کودکی بس زیبا در آن است؛ فرعون به مشوره نزدیکانش تصمیم قتل وی را اتخاذ کرد، اما حضرت آسیه از باب لطف و شفقتی که در دل داشت، به شوهرش سفارش نمود تا از قتل وی دست بردارد: {وَ قَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ‏ٍ لىّ‏ِ وَ لَكَ لَاتَقْتُلُوهُ عَسىَ أَن­ینفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَ هُمْ لَایشْعُرُونَ} (القصص/9). ترجمه: «همسر فرعون (چون دید آنها قصد کشتن کودک را دارند) گفت: نور چشم من و توست! او را نكشید، شاید براى ما مفید باشد، یا او را به­عنوان پسر خود برگزینیم! و آنها نمی­فهمیدند (که دشمن اصلی خود را در آغوش خویش می­پرورانند)!»

 فرعون نیز در برابر شفاعت همسرش نسبت به این طفل، خواسته­ی او را اجابت نمود و طفل را به همسرش ­بخشید.

    بانوی دیگری که در عقلانیت و خردورزی مثال زده می شود حضرت خدیجه بنت خویلد نخستین همسر پیامبر بزگوار اسلام است که می سزد در این باب از وی هم یادی داشته باشیم:

 

خدیجه دختر خویلد نخستین مسلمان و یار و یاور پیامبر

 

    هنگامیکه نخستین وحی بر پیامبر صلی الله علیه و سلم در غار حراء نازل شد، به خاطری که حواس انسانی اش با دیدن ملایکه نا آشنا بود، سراسیمه و با سرعت از غار حرا به خانه ی خدیجه رضی الله عنها باز گشت در حالی آثار ترس و پریشانی در سیمایش هویدا بود و فرمود: «زملونی زملونی»؛ مرا بپوشانید مرا بپوشانید. آنگاه که خدیجه علت را جویا شد، محمد صلی الله علیه و سلم خبر از نزول فرشته وحی داد، خدیجه الکبری بدون مکث و تأملی با این کلمات تاریخی پیامبر را تسلی داد: "به خدا سوگند که پروردگارت تو را هرگز خوار نخواهد ساخت، زیرا پیوند خویشاوندی را همواره پاس میداری وبار درماندگان را به دوش گرفته وبینوایان را یاری می کنی ومالت را به تهی دستان می بخشی ومهمان را گرامی میداری و در راه حق، مردمان را یاری می رسانی"(صحیح البخاری، ج1/ص5 شماره حدیث).

    در آن لحظه دشوار که پیامبر صلی الله علیه و سلم سخن از ملاقات فرشته وحی می زند؛ چیزی که در میان اعراب مکه بی سابقه بود می بینیم که این شیرزن چگونه و با چه یقینی سخن می گوید. سخنانی که بایستی در طول تاریخ با آب طلا بر صحنه روزگار حک شوند و به راستی موقف خدیجه رضی الله عنها در این لحظه زیباترین موقفی است که یک زن در تاریخ بشریت گرفته است. خدیجه این سخنان را بر زبان جاری می سازد زیرا پیامبر را می شناسد و صفات او را به خوبی می داند لهذا مطمئن است که خداوند چنین انسانی را خوار نمی کند. و در همان لحظه به رسول خدا صلی الله علیه و سلم ایمان می آورد.

    خدیجه رسول خدا را به نزد پسر عمویش ورقه بن نوفل می برد. رسول خدا صلی الله علیه و سلم داستان نزول وحی را برای ورقه بازگو می کند اما ورقه که کتابهای پیامبران پیشین را خوانده بود و از برخورد اقوام پیامبران گذشته با آنها خبر داشت خبر از آینده ای ناگوار برای پیامبر می دهد: تو را از مکه بیرون خواهند کرد و با تو به دشمنی خواهند پرداخت. اما خدیجه را باکی نیست زیرا او حاضر است همراه با همسرش هر مصیبتی را تحمل نماید. دعوت اسلامی شروع می شود و خدیجه در راستای پیشرفت دعوت، اموال و دارایی خویش را در راه خدا انفاق می نماید.  دیری نمی گذرد که محاصره اقتصادی شروع می شود و بنی هاشم و بنی مطلب بایستی سالها را با تحمل کردن سخت ترین شرایط در شعب ابی طالب بگذرانند، سالهایی که آکنده از خاطرات تلخ وناگوار برای رسول خدا صلی الله علیه وسلم ویارانش بود، در این میان خدیجه رضی الله عنها تمام مشقات و سختی ها را به جان می خرد و گام به گام در کنار همسرش در شعب ابیطالب سختی ها را تحمل می کند تا اینکه پیک اجل بسراغش می آید.

    در اینجا می سزد که بزرگترین بانوی تاریخ، حضرت مریم علیه الصلاة و السلام را فراموش نکنیم که قرآن کریم به گونه خاصی به داستان وی پرداخته است:

 

مریم دختر عمران یکی از چهار بانوی بزرگ تاریخ

 

  پیامبر بزرگوار اسلام در حدیثی فرموده است: بهترین زنان بهشت مریم بنت عمران، خدیجه بنت خویلد، فاطمه بنت محمد و آسیه بنت مزاحم هستند.

    در اینجا به چند آیت مبارکه قرآن کریم در باره مریم می پردازیم که نشاندهنده جایگاه بلند مریم به نزد خداوند از نظر قرآن کریم است:

    در سوره آل عمران آیهٔ ۴۲ چنین آمده‌است: «و فرشتگان مریم را گفتند ای مریم! خدا تو را برگزیده و پاک ساخته، و بر تمامی زنان دو جهان برتری داده‌است، ای مریم فروتنی کن برای پروردگار خود، و سجده به جای آور، و با نمازگزاران به نماز بایست».

    در سوره آل عمران آیه ۴۵ چنین آمده‌است: «و هنگامی که فرشتگان مریم را گفتند به راستی خدا تو را به کلمه‌ای از خویش بشارت می‌دهد که نامش عیسی پسر مریم است و در دنیا و آخرت آبرومند و از نزدیکان درگاه خداوند است».

    در سورهٔ مریم آیه ۱۷ چنین آمده‌است: «ما روح خود را به سوی مریم فرستادیم، و مریم او را چون انسانی بی عیب و نقص تصوّر می‌کرد».

    از خلال این آیات نتیجه می گیریم که حضرت مریم اولین و یگانه بانوی بزرگ تاریخ است که از سوی خداوند فرشته برای وی وحی می آورده است.

    فکر می کنم، داستان این چهار بانوی بزرگوار تاریخ کافی باشد به اثبات این مدعا که خداوند به حکمت ازلی اش گاهی در میدان عقل و اندیشه، زنان را چنان توانمندی می دهد که هیچ مردی به پای آنان نمی توان رسید؛ اما در جانب مقابل، وقتی به برخی داستان های تاریخی از مردان نظر می افکنیم که خداوند در میان عقل و عاطفه آنها را مورد آزمون سختی قرار داده است مانند: داستان غرق شدن فرزند نوح علیه السلام در پیش رویش، قصه ایوب پیامبر که همه دارایی اش را از دست داد و زخم های وجودش را کرم ها خوردند، داستان مناظره حضرت موسی علیه السلام با فرعون و وزیرانش و ایستاده گی و پایداری و صلابت حضرت موسی درمقابل این جباران ستمگر، و همانطور: صبر و استقامت پیامبر بزگوار اسلام صلی الله علیه و سلم در قبال طعن و توهین و اذیت مشرکان مکه و فراتر از آن، صبر و پایداری برخی یاران پیامبر مانند: بلال حبشی  و خانواده عمار و غیره، می بینیم که از این آزمون های خطیر الهی، با سینه باز مووفقانه به در آمده اند.

    حال فرض کنید: اگر در جای این بزرگمردان تاریخ، ابرزنی می بود، تحمل چنین رنج های عاطفی طاقت فرسا را داشت؟

اینک به یکی از داستانهای عظیم تاریخ می پردازیم که به باور نویسنده، عاطفه با عقل دست می دهد.

 

ابراهیم و اسماعیل (پدر و پسر) در قربانگاه عشق

 

    خداوند به ابراهیم فرمان داد که فرزند خود را در راه خدا ذبح کند، و او نیز جریان را با فرزندش در میان نهاد و هر دو پذیرا شدند و از این طریق پدر و پسر اخلاص خود را نسبت به فرمان خدا به منصه ی ظهور رسانیدند.

    به گفته جمعى از مفسران، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود که ابراهیم خواب عجیب و شگفت انگیزى دید که بیانگر شروع یک آزمایش بزرگ دیگر در مورد این پیامبر عظیم الشان بود، در خواب دید که از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند یگانه اش را با دست خود قربانى کند و سر ببرد. ابراهیم وحشت زده از خواب بیدار شد، مى دانست که خواب پیامبران واقعیت دارد و از وسوسه هاى شیطانى دور است، اما با این حال، دو شب دیگر همان خواب تکرار شد که تاکیدى بود بر لزوم این امر و فوریت آن. ابراهیم که بارها از کوره داغ امتحان الهى سرافراز بیرون آمده بود، این بار نیز باید دل به دریا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد، و فرزندى را که یک عمر در انتظارش بوده و اکنون نوجوانى برومند شده است با دست خود سر ببرد! ولى باید قبل از هر چیز فرزند را آماده این کار کند؛ لذا رو به سوى او کرد و "گفت: فرزندم من در خواب دیدم که باید تو را ذبح کنم، بنگر نظر تو چیست"؟! (سوره صافات، آیه 102) فرزندش که نسخه اى از وجود پدر ایثارگر بود و درس صبر و استقامت و ایمان را در همین عمر کوتاهش در مکتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طیب خاطر از این فرمان الهى استقبال کرد، و با صراحت و قاطعیت" گفت: پدرم هر دستورى به تو داده شده است اجرا کن. (سوره صافات، آیه 102). و از ناحیه من فکر تو راحت باشد که" به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت. (سوره صافات، آیه 102) و به این ترتیب هم پدر و هم پسر نخستین مرحله این آزمایش بزرگ را با پیروزى کامل مى گذرانند.

    در این میان چه ها گذشت؟ قرآن از شرح آن خوددارى کرده، و تنها روى نقاط حساس این ماجراى عجیب انگشت مى گذارد. بعضى نوشته اند: فرزند فداکار براى اینکه پدر را در انجام این ماموریت کمک کند، و هم از رنج و اندوه مادر بکاهد، هنگامى که او را به قربانگاه در میان کوه هاى خشک و سوزان سرزمین"منى" آورد به پدر گفت: پدرم ریسمان را محکم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم، مى ترسم از پاداشم کاسته شود! پدر جان کارد را تیز کن و با سرعت بر گلویم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد! پدرم قبلا پیراهنم را از تن بیرون کن که به خون آلوده نشود، چرا که بیم دارم چون مادرم آن را ببیند عنان صبر از کفش بیرون رود. آن گاه افزود سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى ندیدى پیراهنم را برایش ببر که باعث تسلى خاطر و تسکین دردهاى او است، چرا که بوى فرزندش را از آن خواهد یافت، و هر گاه دلتنگ شود آن را در آغوش مى فشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد. لحظه هاى حساسى فرا رسید، فرمان الهى باید اجرا مى شد، ابراهیم که مقام تسلیم فرزند را دید او را در آغوش کشید، و گونه هایش را بوسه داد، و هر دو در این لحظه به گریه افتادند، گریه اى که بیانگر عواطف و مقدمه شوق لقاى خدا بود. قرآن همین اندازه در عبارتى کوتاه و پر معنى مى گوید: "هنگامى که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین فرزند را بر خاک نهاد..." ( سوره صافات، آیه 103) باز قرآن اینجا را به اختصار برگزار کرده و به شنونده اجازه مى دهد تا با امواج عواطفش قصه را هم چنان دنبال کند. بعضى گفته اند منظور از جمله ی " تله للجبین" این بود که پیشانى پسر را به پیشنهاد خودش بر خاک نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند بیفتد و عواطف پدرى به هیجان در آید و مانع اجراى فرمان خدا شود! به هر حال ابراهیم صورت فرزند را بر خاک نهاد و کارد را به حرکت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد در حالى که روحش در هیجان فرو رفته بود، و تنها عشق خدا بود که او را در مسیرش بى تردید پیش مى برد. اما کارد برنده در گلوى لطیف فرزند کمترین اثرى نگذارد!... ابراهیم در حیرت فرو رفت بار دیگر کارد را به حرکت در آورد ولى باز کارگر نیفتاد. اینجا است که قرآن با یک جمله کوتاه و پر معنى به همه انتظارها پایان داده، مى گوید: "در این هنگام او را ندا دادیم که اى ابراهیم؛ و نادیناه أن یا إبراهیم. " (سوره صافات، آیه 104) آنچه را در خواب ماموریت یافتى انجام دادى؛ سپس مى افزاید: "این مسلما امتحان مهم و آشکارى است" ذبح کردن فرزند با دست خود، آنهم فرزندى برومند و لایق، براى پدرى که یک عمر در انتظار چنین فرزندى بوده، کار ساده و آسانى نیست، چگونه مى توان دل از چنین فرزندى برکند؟ و از آن بالاتر با نهایت تسلیم و رضا بى آنکه خم به ابرو آورد به امتثال این فرمان بشتابد، و تمام مقدمات را تا آخرین مرحله انجام دهد، بطورى که از نظر آمادگى هاى روانى و عملى چیزى فروگذار نکند؟ و از آن عجیب تر، تسلیم مطلق این نوجوان در برابر این فرمان بود، که با آغوش باز و با اطمینان خاطر به لطف پروردگار و تسلیم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت. اما براى اینکه برنامه ابراهیم ناتمام نماند، و در پیشگاه خدا قربانى کرده باشد و آرزوى ابراهیم برآورده شود، خداوند قوچى بزرگ فرستاد تا به جاى فرزند قربانى کند و سنتى براى آیندگان در مراسم"حج" و سرزمین" منى" از خود بگذارد.

    حال اگر سؤالی را مطرح کنیم که آیا امکان چنین تحمل عاطفی از یک زن، با وجود آنکه همپای مریم یا خدیجه و یا فاطمه و آسیه باشد، می رود؟

 

پایان سخن

 

    آنچه در پایان این بحث لازم به تذکر پنداشته می شود، نقاط ذیل است:

1-     عقل  و عاطفه دو ارزش والای انسانی است که مانند سایر ارزشهای انسانی در روز الست، از سوی خداوند در خمیره انسان عجین شده اند.

2-     عاطفه و احساس تا حدی بهم مشابه اند با این تفاوت که احساسات در وجود حیوانات تبارز می کند و عاطفه در وجود انسانها.

3-     پیامبر بزرگوار اسلام، اولین و آخرین پیام آور عقل و عاطفه است که در قرآن کریم از هردو به «رحمة للعالمین» تعبیر رفته است؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم همانطوری که انسان ها را به اندیشیدن در مسایل زندگی تاکید کرده است، به همان اندازه به محبت و مهرورزی و عطوفت تشویق و ترغیب و  امر فرموده است؛ و هردوی این دو پدیده در وجود وی به درجه کمال بوده است.

4-     انگیزه خردورزی و عطوفت در نهاد تمام انسانها اعم از مرد و زن وجود دارد اما امکان اندکی است که توازن میان این دو برقرار باشد؛ به این معنا که همواره یکی بر دیگر چیره گی دارد.

5-     آنچه تاریخ و تجربه نشان می دهد، انگیزه عقلانی نسبت به عطوفت در وجود مردان، بیشتر دیده می شود؛ آنچنان که احساس در وجود حیوانات جنس مؤنث نسبت به شعور در حیوانات جنس مذکر غالب تر به نظر می رسد؛ به همین دلیل است که خداوند به حکمت ازلی اش، پیامبران را از میان مردان انتخاب کرده است؛ مردان می توانند با صبر و شکیبایی در مقابل مصایب و مشکلات طاقت فرسایی، مسیر دعوت را بپیمایند، و در قبال چالش هایی که فراراه آنان قرار گیرد، عاقلانه و دور اندیشانه تصمیم اتخاذ کنند؛ به همین دلیل بوده است که در طول تاریخ، فرماندهی جنگ ها، حکمروایی بر شهرها و آبادانی کشورها از ناحیه کارهای شاقه فزیکی به مردان اختصاص داشته و کارهای درون خانه از قبیل: تربیت فرزندان و غیره، وظیفه زنان پنداشته می شده است؛ این را هم نباید فراموش کنیم که از نظر واقع بینانه، اگر قضاوت نماییم، چیرگی یکی از دو وصف عقل و عاطفه بر دیگر، در وجود زن یا مرد، به این معنا نیست که یکی بر دیگر برتریت داشته باشد؛ اگر ما به برتریت باور داشته باشیم، در حقیقت مداخله در کارگاه آفرینش نموده ایم و این معیار را از خلال ذوق انسانی خود تعیین کرده ایم.

6-     بیایید در دونیم قرن اخیر، جوامع اروپایی و امریکا را به بررسی بگیریم که در آنجا برای زنان و مردان حقوق یکسان داده شده است، آیا زنان توانسته اند در جنبه خردورزی به پای مردان برسند؟ این اختراعات و انکشافات چشمگیری که صورت گرفته است، نقش زنان در آن، چقدر محسوس بوده است؟ در عرصه ساختار تکنالوژی جدید و استفاده از آن، تا حال چند زن نام آور را شناخته ایم که وسایل پیشرفته ای را در عرصه صنعت، ایجاد و اختراع کرده و شهرت جهانی کسب کرده باشند؟ در طول نزدیک به دوصدسال گذشته چند رییس جمهور در امریکا و یا کشورهای اروپایی زنان بوده اند؟ چقدر اعضای پارلمان آنان را زنان تشکیل می داده اند که از راه انتخابات آزاد به قدرت رسیده باشند؟ بیایید آنهایی که به قدرت رسیده اند، را با مردانی که در جانب مقابل ایشان قرار دارند، به مقایسه بگیریم؛ آیا آنچنان که مردان قوه استدلال را در دفاع از حقوق مردم و یا رسیدن به اهداف سیاسی شان دارند، آن توانمندی را زنان هم دارند؟ ویل دورانت در کتاب «لذات فلسفه» بر دو قرن اخیر اروپا و امریکا به شدت می تازد که با شعارهای سطحی، بی بنیاد و فریبنده ای، زن را از خانه بیرون کردند و به کارخانه ها دوشا دوش مردان مصروف کار ساختند که در نتیجه ی آن، از مقام رفیع مادری سقوط کرد و به رقص خانه ها، هوتل ها و مراکز خوش گذرانی مردها به فاحشه تبدیل شد. به باور ویل دورانت: زن وقتی از مقام بلند مادری اش سقوط کرد که از خانه بیرون شد، در جوار مردان به اشتغال پرداخت، موهای سرش را قطع کرد و مانند مردان لباس پوشید؛ این امر سبب شد که مهر مادری از قلبش بیرون شود، نظام خانوادگی که بر مبنای شفقت و احترام متقابل میان فرزند و والدین استوار بود، از هم بپاشد، و بالآخره معنویت از میان برداشته شود؛ ویل دورانت: به حال مردم اروپا و امریکا تاسف می کند که در این دو قرن اخیر تمام ارزشهای انسانی را از دست دادند، و می گوید: اگر تاریخ برگشت را می پذیرفت، غرب تاریخ خود را باید دو قرن به عقب می برد؛ در این گیر و دار، قرن های اخیر زنان غربی از وظیفه ی خود ماندند و از جایگاه بلند اجتماعی ای که داشتند، سقوط کردند و به جایی که می خواستند برسند، علاوه از اینکه نرسیدند به ابزار خوش گذرانی مردان تبدیل شدند و در هوتل ها، مغازه ها، رقص خانه ها، آرایشگاه ها و مشاغل دیگری که مردان از پذیرفتن آن احساس ننگ می کنند، مصروف شدند و مردان همانند گذشته بر مسند بزرگواری تکیه زده اند و زنان را در خدمت خویش فکر می کنند. در اینجا در خور توجه است که یک سؤال دیگر را مطرح نماییم؛ زنان در این عرصه چرا عقب ماندند؟ واضح است که شاید مردان باعث نشده باشند؛ در حقیقت آنها توانمند و تخصصی که در محیط خانواده دارند، را از دست داده اند و طبیعی است که توانمندی کار را مانند مردان ندارند؛ وظایف بیرونی بیشتر به استعدادهای عقلانی متکی است، آنانی که در عرصه خردورزی پیشتر قدم نهاده اند، می توانند دوشا دوش مردان مصروف کار شوند اما در مقابل مردان کمتر اند.

7-      دین مقدس اسلام که وظایف زنان را مطابق به توانمندی عاطفی آنها در محیط خانواده تنظیم نموده است؛ به این معنا نیست که زن در نقش یک پیش خدمت برای مرد باشد؛ چنانچه می تواند که از شیر دادن اطفال، و در پخت و پز و لباس شویی و صفاکاری و غیره سر باز زند؛ و برای شوهر پیشنهاد کند تا در حد توانمندی خویش پیش خدمتی برای این امور بگمارد؛ اما جامعه استبدادی افغانستان، همانطوری که نظام های استبدادی غرب در حق زنان جفا کرده است، بیشتر از آن در حق زن جفا نموده است.

8-     بیایید یکبار چشمان خود را ببندیم و داستان ذبح ابراهیم فرزندش اسماعیل را در قربانگاه عشق پیش روی خود مجسم کنیم، جدال عاطفه و عقل را هم لحظه یی به تماشا نشینیم و سپس از خود بپرسیم: اگر در جای حضرت ابراهیم زنی از بزرگ زنان تاریخ می بود، چه تصمیمی اتخاذ خواهد می کرد؟ بیایید لحظه یی سر به گریبان تأمل فرو بریم و کشمکش میان عقل و عاطفه را در وجود یعقوب هنگام جدایی فرزندش یوسف به غور و بررسی بگیریم؛ بیایید در میدان بدر، رو به رو شدن حضرت ابو حذیفه با پدرش (در حالی که مشرک بود) را مشاهده کنیم که هریک از دیگر خود را کنار کشیدند تا آنکه بعد از ختم جنگ، ابوحذیفه پدرش را در میان کشته شده گان دید که به سوی قلیب (گودال) کشانده می شود. در این وقت آثار حزن و اندوه در سیمای ابو حذیفه نمایان شد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم از وی پرسید که آیا در ایمان ابو حذیفه خللی راه یافته است؟ وی گفت: یا رسول الله هرگز نه! بل غمگینم از اینکه پدرم از بزرگان بود، ای کاش مشرک از دنیا نمی رفت!

9-     از خلال متون اسلامی در رابطه به تربیه طفل می خوانیم: مادر از راه عطوفت و مهرورزی به تربیت طفل می پردازد؛ و پدر از راه عقل و اندیشیدن در فعالیت های زندگی؛ مانند اسب دوانی، شمشیر زنی، پهلوانی و غیره؛ به تعبیر دیگر: وظیفه مادر به تربیت روحی طفل بر می گردد و مسوولیت پدر به جنبه آموزشی آن؛ در این میان وظیفه مادر به مراتب سنگین تر، مهمتر، و انسانی تر از وظیفه پدر است؛ به دلیل اینکه مسیر آینده طفل از راه تربیت روحی در زمان کودکی رقم می خورد، آنچنان که پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم به وضاحت ارشاد کرده است: «هر کودکی، بر ایمان فطری زاده می شود، پس والدین وی، او را به دین یهودی، نصرانی و یا مجوسی می کشانند».

10- دین مقدس اسلام در مقابل مشکلات گونه گونی که والدین در حق اطفال (در عرصه پرورش و آموزش) متحمل می شوند، جایگاه مادر و حرمت آن را سه برابر پدر توصیف نموده و در قرآن کریم بعد از ایمان، به عنوان اولین مسوولیت اجتماعی، حقوق والدین را ذکر فرموده است: {وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا،‏ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيراً } (الأسری/23-24). ترجمه: ‏«(اي انسان!) پروردگارت فرمان داده است كه جز او را نپرستيد، و به پدر و مادر نيكي كنيد (و با آنان نيكو رفتار نمائيد). هرگاه يكي از آن دو، و يا هر دوي ايشان نزد تو به سن پيري برسند، (كمترين اهانتي بديشان مكن و حتي سبكترين تعبير نامؤدّبانه همچون) اُف به آنان مگو! (و بر سر ايشان فرياد مزن) و آنان را از پيش خود مران و با سخنان محترمانه با آن دو سخن بگو؛ و بال تواضعِ و مهرباني را براي شان فرود آور(و در برابر شان كاملاً فروتن باش، و براي آنان دست دعا به درگاه خدا بردار) و بگو: پروردگارا! (اينك كه ضعيف و جز تو پناهي ندارند) بديشان مرحمت فرما، همان گونه كه آنان در كوچكي (به ضعف و كودكي من رحم كردند و) مرا تربيت و بزرگ نمودند».

و همانطور: امام بخاری رحمه الله حدیثی را از ابوهریره رضی الله عنه نقل می کند که شخصی به نزد رسول الله صلی الله علیه و سلم آمد و پرسید: یا رسول الله، کدام یکی (از پدر و مادر) به همراهی (وهمکاری و همنشینی ام) سزاوارتر اند؟ پیامبر فرمود: «مادرت»، گفت: بعد از آن؟ فرمود: «مادرت»، گفت: به دنبال آن؟ فرمود: «مادرت»، گفت: پس از آن؟ فرمود: «پدرت». (صحیح بخاری، کتاب الأدب، باب من احق الناس بحسن صحابتی، شماره حدیث (5971).

    در این حدیث ملاحظه می کنیم که مادر نسبت به پدر سه برابر مقدم بوده و حق و حرمت وی بعد از ایمان آوردن به خداوند، مهمترین مسوولیت انسانی به شمار می رود. از این حدیث و آیه مبارکه معلوم می شود که عطوفت و مهرورزی مادر بر فرزند در آوان کودکی، به نزد خداوند نهایت ارزشمند بوده و از همین راه باید حق آن، اداء شود.

 

فهرست منابع:

·         قرآن کریم

·         صحیح بخاری

·         صحیح مسلم

·         لذات فلسفه

·         بررسی نقش عاطفه در تعلیم و تربیت قرآنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/19ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

عزیز احمد حنیف

 

 قسمت اول

مقدمه:

    ثنا و ستایش بی پایان سزاوار ذاتی است که انسان را آفرید و با دمیدن روح در کالبدش، تاج کرامت و عزت بر سرش نهاد و مسجود ملایک شد. درود و سلام به روح آسمانشکوه پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم و بر اهل بیت و یاران راستینش و تمام آنانی که مسیر انسانی وی را بدون هیچگونه تخطی و انحراف، صادقانه و صمیمانه پیمودند.

    آنچه باعث شده است تا مقاله کنونی را در باب عقل و عاطفه به خواننده گرامی پیشکش کنم، زدودن غبار از چهره این دو واژه مقدس به خصوص «عاطفه» می باشد که خداوند به حکمت ازلی اش هریکی از این دو پدیده را در نخستین روز آفرینش در فطرت انسان جا نهاد و معلم بشریت، پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم بر مبنای این دو اصل اصیل انسانی، نسل یگانه قرآنی را تربیت نمود و آنان را به سان چراغ های درخشنده ای در مسیر زندگی، برای نسل های واپسین، تقدیم تاریخ کرد؛ اما با گذشت زمان، در نتیجه تحولات سیاسی و اجتماعی بشر، همانطوری که زشتی ها جای خود را به خوبی ها عوض می کند، بر عکس، برخی ارزش های انسانی از میان برداشته می شود؛ که از آن جمله یکی هم جنایت بر واژه ها است؛ هرگاه نسلی آمده است، واژه ها و مفاهیم را از گذشته به میراث گرفته و آنرا به اساس باورها و برداشت های خویش تفسیر و تحلیل کرده است؛ (دو سال پیش زیر عنوان «جنایت بر واژه ها» مقاله ای نوشته ام که در آن با اندکی تفصیل به این موضوع پرداخته شده و در برخی سایت های انترنت قابل دسترس می باشد).

    از آنجایی که احکام و فرامین دین مقدس اسلام در محور عقیده می چرخد، تعریف تمام واژه ها و مفاهیم انسانی در فرهنگ قرآن، نسبت به سایر فرهنگ های بشری تفاوت دارد؛ به همین اساس، «عقل» و «عاطفه» دو واژه ای اند که به روح پیوند دارند و روح، سری از اسرار الهی است که از راه عقل نمی توان آن را شناخت.

    قرآن کریم در آیات زیادی انسان ها را به تفکر در آفاق و انفس فرا خوانده است و عقل و ظیفه دارد که به خاطر رسیدن به حقیقت (شناخت انسان و خدا) تا آنجا که توان دارد به پژوهش بپردازد.

    مطابق همین سنت الهی، وقتی رخش تیزگام عقل از پا می افتد، و به حقیقت نمی رسد، فراتر از عقل، وحی (نقل) است که خداوند بر پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم توسط جبریل امین، نازل فرموده و در باره حقایق ماوارء الطبیعه برای وی خبر داده است.

    بنا بر این، هیچ گاه عقل و نقل یکی بدون دیگر ثابت نمی توان شد؛ پس در راستای شناخت دو واژه انسانی (عقل و عاطفه) در این مقال کوچک، از هردو منبع الهی مدد جسته ایم تا نتیجه ای سودمند از آن به دست آورده باشیم.

    البته به واژه عقل آنچنان که ایجاب می کند، تماس گرفته نشده است به دلیل اینکه خواننده این مقال، بدون تردید از خلال تجارب عقلانی خویشتن در گذشته، بینش نسبی و در حد کافی ای در رابطه به عقل دارد؛ و شاید در باب عاطفه هم داشته باشد اما آنگونه که در فرهنگ اسلامی تعریف شده است، احساس می شود که مانند ده ها واژه دیگر، تحت تأثیر سنت های محیطی جوامع مختلف رفته و تعریف آن (نه در معارف اسلامی بلکه) در اندیشه افراد تغییر کرده و به حق آن جفا و جنایت صورت گرفته است؛ به همین ملحوظ بحث کنونی بیشتر به گونه محوری روی عاطفه می چرخد و به طور ضمنی به واژه عقل و نقش آن در وجود انسان، سخن رفته است.

     لازم به یاد آوری است که به طور پیش زمینه برای بحث، از دین مقدس اسلام یاد آوری نموده ایم که یگانه دین کامل، پاسخگوی تمام نیازمندی های بشر تا پایان تاریخ و دین پسندیده الهی است؛ به همین دلیل ایجاب می کند که هر گونه بحث و تحقیق باید در روشنی آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم صورت بگیرد اما به روش های تحقیقی جدید و با در نظرداشت دانش و بینش مردم در هر عصر و زمان.

    نقطه دیگر اینست که در ترجمه آیات قرآن کریم از تفسیر گرانسنگ «نور» نوشته محترم دکتر مصطفی خرمدل، با اندکی دخل و تصرف، استفاده کرده ام و آیات قرآن کریم و احادیث نبوی را به خاطر سهولت برای خواننده گرامی به اعراب آن نقل کرده ام.

 

و این هم عناوین بحث:

·         اسلام دین کامل و پسندیده الهی، و غیر از آن هم ادیان منسوخ اند.

·         تحریف در قرآن و حدیث جا ندارد.

·         قرآن به تفکر درعالم هستی فرا می خواند.

·         عاطفه چیست؟

·         احساس چیست؟

·         عاطفه با احساس تفاوت دارد!

·         قرآن از عاطفه سخن می گوید!

·         پیامبر اسلام از مهرورزی و عطوفت پیام می دهد!

·         زن و مرد دو موجود عاطفی و عقلانی!

·         خداوند نعمت والای عاطفه را برای زنان عنایت فرموده است!

·         داستان خردمندی ملکه صبا و حضرت سلیمان

·         خردورزی آسیه همسر فرعون از منظر قرآن

·         خدیجه دختر خویلد نخستین مسلمان و یار و یاور پیامبر!

·         مریم دختر عمران یکی از چهار بانوی بزرگ تاریخ!

·         ابراهیم و اسماعیل (پدر و پسر) در قربانگاه عشق!

·         پایان سخن

·         فهرست منابع

 

 

 

 

اسلام دین کامل و پسندیده الهی، و غیر از آن همه ادیان منسوخ اند

 

    از نظر قرآن کریم، دین مقدس اسلام آخرین دین پسندیده و برگزیده الهی است که در آیات متعددی از آن به صراحت تذکر رفته است: {الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِيناً}. (المائده/3). ترجمه: «امروز (احكام) دين شما را برايتان كامل كردم و (با عزّت بخشيدن به شما و استوار داشتن گامهايتان) نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان آئين خداپسند براي شما برگزيدم».

    و همانطور: دین مقدس اسلام بر خلاف تمام ادیان گذشته که هریک منحصر به طایفه و قبیله خاصی بود، به عنوان یگانه دین جهانی از سوی پیامبر بزگوار اسلام صلی الله علیه و سلم معرفی و تبلیغ گردیده است که احکام و فرامین آن تا پایان تاریخ به نزد خداوند رسمیت دارد: {إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ}. (آل عمران/19). ترجمه: «دين (حق و پسنديده) در پيشگاه خدا، اسلام است».

    در عین زمان، خداوند در قرآن کریم به وضاحت ارشاد می فرماید که همزمان با ظهور دین مقدس اسلام، تمام ادیان آسمانی گذشته منسوخ و غیر رسمی پنداشته شده است: {وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلاَمِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ}. (آل عمران/85). ترجمه: «و كسي كه غير از (آئين و شريعت) اسلام، آئيني برگزيند، از او پذيرفته نمي‌شود، و او در آخرت از زمره زيانكاران خواهد بود».‏

    و در آیات دیگری هم به این موضوع اشاره شده است که دین مقدس اسلام تمام ادیان را منسوخ قرار داده است: {هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ}. (التوبه/33). ترجمه: «خدا است كه پيغمبر خود (محمّد) را همراه با هدايت و دين راستين (به ميان مردم) روانه كرده است تا اين آئين (كامل و شامل) را بر همه آئينها پيروز گرداند (و به منصّه ظهورش رساند) هرچند كه مشركان نپسندند».

    در اینجا می سزد که از دو ویژگی دین مقدس اسلام یاد آوری کنیم که با آن، از میان تمام ادیان آسمانی متمایز گردیده و باورمندی انسان را در رابطه به این آیین مقدس آسمانی تقویت می بخشد.

 

تحریف در قرآن و حدیث جا ندارد!

 

    یکی از این دو ویژگی ای که دین مقدس اسلام را از سایر ادیان آسمانی متمایز می سازد: داشتن سند متصل در احادیث، به نقل علمای موصوف به تقوی، عدالت، امانت داری، اعتماد به حفظ الفاظ حدیث آنچنان که از زبان پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم شنیده شده است، به شرط اینکه در زندگی یک بار هم، از وی دروغ (با وجود آنکه در مسایل جزیی باشد) صادر نشده باشد، به سخنان بیهوده و اعمال نا پسند، عادت نداشته باشد و شرایط دیگری که از سوی علمای جرح و تعدیل (اندیشمندانی مانند: امام احمد بن محمد بن حنبل، علی بن المدینی، یحیی بن معین، امام نسایی، امام ابن حجر عسقلانی و غیره، که زندگی نامه رجال حدیث را تحقیق نموده اند و در باره حکم به صحت و سقم راویان حدیث، و قبول و رد روایات آنها، اصطلاحات خاصی را وضع کرده اند) به نحوی مورد جرح (مردود قرار داده) قرار نگرفته باشد؛ البته این امر تا زمان تدوین احادیث در کتاب های معتبر، مانند: صحیح امام بخاری و صحیح امام مسلم و سایر صحاح شش گانه و علاوه از آن، مستدرک حاکم، مسند امام احمد ابن حنبل، سنن دارمی، موطا امام مالک، معاجم ثلاثه (صغیر، کبیر و اوسط) از امام طبرانی، سنن دارقطنی، سنن بیهقی، صحیح ابن حبان، صحیح بن خزیمه، مسند ابی یعلی، مسند اسحاق بن راهویه، مسند طیالسی مسند ابن ابی شیبه، مصنف ابن ابی شیبه، مصنف عبدالرزاق و غیره را در بر می گیرد که هریک در چندین جلد تدوین گردیده و تا امروز بدون تحریف و تغییری به ما رسیده است.

    البته برخی احادیث متواتر، مانند: فرضیت نمازهای پنجگانه با تعداد رکعتهای آن و غیره از این حکم مستثنا اند؛ به خاطری که تمام امت، از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم تا امروز بدون هیچ گونه اختلافی، در تمام سرزمین های اسلامی به آن عمل می کنند.

 

قرآن به تفکر در عالم هستی فرا می خواند!

 

    ویژگی دوم دین مقدس اسلام این است که بیشتر از تمام ادیان گذشته، انسان را به خردگرایی و عاقلانه اندیشیدن فرا خوانده است؛ و عقل را تا جایی که امکان عقده گشایی در مسایل مربوط به زندگی دنیوی و اخروی دارد، سهم به سزایی داده است. چنانچه در بسیاری از آیات قرآن کریم، وقتی دلایلی بر اثبات وحدانیت الهی ذکر می گردد، متصل در اخیر آیت، انسان را به تفکر فرا می خواند: {كَذَلِكَ يُبيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ}. (البقره/219). ترجمه: «اين چنين خداوند آيات (و احكام) را براي شما روشن مي‌سازد، شايد (درباره مصالح دنيا و آخرت خود) بينديشيد».‏ و همانطور: {قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ}. (الأنعام/50). ترجمه: « بگو: آيا نابينا و بينا (و كافر سرگشته و مؤمن راه يافته، در شناخت اين حقائق) يكسانند؟  (و هر دو مساوي در پيشگاه يزدانند؟) مگر نمي‌انديشيد (تا در پرتو عقل، حق برايتان نمودار و آشكار شود؟).»

    همانطور در شانزده آیت قرآن کریم، به این ترتیب: (البقره/179،197،269، آل عمران/7، 190، المائده/100، یوسف/111، الرعد/19، إبراهیم/52، ص/29، ص43، الزمر/9،18،21، غافر/54، الطلاق/10) از صاحبان عقل سلیم به «الباب» (جمع «لب» به معنای عقل) تعبیر رفته است که نمونه از آنرا یاد آور می شویم:

    آنجا که سخن از علم و جهل می آید، به تعبیر کوتاه و جامعی قرآن کریم می گوید: {قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ}. (الزمر/9). ترجمه: «بگو: آيا كساني كه (وظيفه خود را در قبال خدا) مي‌دانند، با كساني كه (چنين چيزي را) نمي‌دانند، برابر و يكسانند؟! (هرگز)؛ تنها خردمندان (فرق اينان را با آنان تشخيص مي‌دهند، و از آن) پند و اندرز مي‌گيرند.»‏ و در جای دیگر می فرماید: {‏قُل لاَّ يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَالطَّيِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فَاتَّقُواْ اللّهَ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ}. (المائده/100). ترجمه: «‏(اي پيغمبر! به مردم) بگو: ناپاك و پاك (و حرام و حلال) مساوي نيستند، هر چند كه فراواني ناپاك (و حرام) شما را به شگفت اندازد. پس اي خردمندان! (با امتثال اوامر و اجتناب نواهي يزدان) خويشتن را از (خشم) خدا برحذر داريد تا اين كه رستگار شويد.»

    در آیه 21 سوره زمر می فرماید: {أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُّخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطَاماً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِأُوْلِي الْأَلْبَابِ}. ترجمه: «(اي مخاطب!) مگر نمي‌بيني كه خداوند از آسمان آب را مي‌باراند و آن را به آب انبارهاي زيرزميني زمين وارد و مستقرّ مي‌گرداند، و سپس به وسيله آن انواع سبزه‌زارها و كشتزارها را با رنگهاي گوناگون مي‌روياند، و آن‌گاه سبزه‌زارها و كشتزارها مي‌بالند و لبريز از جوش و خروش مي‌شوند و بعداً آنها را پژمرده و زردرنگ مي‌بيني، و آن وقت خدا آنها را خشك و پرپر مي‌سازد؟ واقعاً در اين (چرخه آب و گياه، درس) عبرتي براي خردمندان است.

    از این آیات معلوم می شود که قرآن کریم به خاطر معرفت الهی و درک جایگاه و مسوولیت انسان در قبال خداوند، او را به تفکر فرا خوانده است.

    اما عقیده اسلامی بر این است که عقل نمی تواند تمام مسایل دنیوی و اخروی مربوط به انسان را تحلیل نما‏‏ید؛ به دلیل اینکه یک بخش عمده از دین مقدس اسلام را مسایل عقیدتی تشکیل می دهد، مانند: حیات برزخی، زنده شدن بعد از مرگ، چگونگی حساب و کتاب و جنت و دوزخ، کرسی و عرش و لوح و قلم و غیره که عقل خود در آستانه هریکی از این مسایل ماوارء الطبیعة، سر عجز فرو می نهد  و به خدای خویش تسلیم می شود.

    تمام اندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان که در بخش های مختلف حقایق هستی سر به گریبان تفکر فرو برده اند، به حقایقی دست یافته اند که ماورای آن نیروی خارق العاده ای وجود داشته است و نتوانسته اند ماهیت آنرا از راه عقل تحلیلگر و استوار بر تجربه، درک نمایند.

    با درک همین واقعیت، خداوند بر بندگانش احسان فرموده و پیامبری را از میان خود شان انتخاب نموده است تا مسیر هدایت و رستگاری را برای شان نشان دهد: {لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ}. (آل عمران/164). ترجمه: «يقيناً خداوند بر مؤمنان (صدر اسلام) منّت نهاد و تفضّل كرد بدان گاه كه در ميانشان پيغمبري از جنس خودشان برانگيخت. (پيغمبري كه) بر آنان آيات او را مي‌خواند، و ايشان را (از عقائد نادرست و اخلاق زشت) پاكيزه مي‌داشت و بديشان كتاب (قرآن و به تبع آن خواندن و نوشتن) و فرزانگي (يعني اسرار سنّت و احكام شريعت) مي‌آموخت، و آنان پيش از آن در گمراهي آشكاري (غوطه‌ور) بودند».‏

    پس می پذیریم که دین مقدس اسلام از یک طرف بر مبنای عقل و از سوی دیگر بر مبنای وحی آسمانی استوار است که خداوند توسط جبریل امین بر پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم روان کرده است.

    اکنون ما به برخی آیات قرآن کریم و طایفه ای از احادیث پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم بر می خوریم که از ناحیه سند تاریخی (مطابق همان شرایطی که در بالا تذکر رفت) مشکلی ندارد اما بینش های عقلانی در مورد آن متفاوت دیده می شود که از آن جمله: یکی مساله عقل و عاطفه به گونه مشابه و متفاوت، در نهاد هریک از مرد و زن از سوی آفریده گار هستی جا داده شده است.

 

عاطفه چیست؟

    عاطفه كه به عواطف جمع مي‌شود، مؤنث عاطف و مصدر آن عطف به معناي ميل و رغبت آمده است. كلمه عطف ذاتاً معنای تمايل مي دهد. عاطفه به معني رحمت و شفقت خاصي كه بين اولولارحام وجود دارد، مي باشد. مثل رابطه پدر و مادر با فرزند. همانطور به معاني: الفت، مهرباني، عنايت، رحمت، رأفت، شفقت، عفو، دوستي و... به كار رفته است.  

 

 

 

 

احساس چیست؟

    احساس رفتاري است انفعالي كه حاصل دريافتهاي حسي، غريزي، بيولوژيك، فيزيولوژيك، ژنتيك يا ذهني است؛ به این معنا که ظهور آن در رفتار انسان نياز به فكر و برنامه ريزي ندارد. يعني مثلاً ترس از رعد و برق نيازي به فكر و برنامه ريزي و نيت ندارد.

 

عاطفه با احساس تفاوت دارد!

    در اینجا به خاطر معلومات بیشتر نوشته آقای صادق صنوبری را با اختصار در باب عاطفه نقل می کنیم که تفاوت آنرا با احساسات بررسی نموده است: "براساس‌ مباني‌ تعليم‌ و تربيت‌ اسلامي‌، عاطفه‌ غير از احساس‌ است‌. احساس‌ همان‌ چيزي‌است‌ كه‌ در روانشناسي‌هاي‌ غربي‌ مطرح‌ شده‌ و ريشه‌‌ فيزيولوژيكي‌ و بيولوژيكي‌ دارد. مثل ‌احساس‌ سردي‌ و گرمي‌ و تشنگي‌ و احساس‌ خشم‌ و ترس‌، افسردگي‌ و نشاط‌. كه‌ اولاً حيوانات‌ در داشتن‌ آن‌ با انسان‌ تا اندازه‌اي‌ مشترك‌ اند. و ثانياً با ترشحات‌ غدد درون‌ ريز و يا تزريق‌ موادي‌ خاص‌ يا تحريكات‌ عصبي‌ و برخورد يا دريافت‌ صحنه‌ هايي‌ خاص‌ و ادراكات‌ حسي‌ خاصي‌ به وجود مي‌آيد. ثالثاً بروز احساسات‌، غيرارادي‌ و يا نيمه‌ ارادي‌ است‌. مثل‌ احساس‌ شهوت‌ يا احساس‌خشم‌ ناشي‌ از برخورد فيزيكي‌ يا درد و يا احساس‌ افسردگي‌ ناشي‌ از تغييرات‌ بيولوژيكي‌ انسان‌ وحيوان‌. اما اسلام‌، علاوه‌ بر تاييد موارد فوق‌، نوع‌ ديگري‌ از ادراكات‌ انساني‌ را مطرح‌ مي‌فرمايد كه ‌ريشه ‌ معرفتي‌ دارد به نام‌ عواطف‌ عالي‌ انساني‌ كه‌ خاص‌ حيات‌ انساني‌ است‌. عقل ارزشي به حقايق و زيباييها و ارزشها و يقينيات به شدت جاذبه دارد. جذبه ها و تمايلي كه عقل ارزشي به اينها نشان مي دهد و در قلب روحاني ايجاد مي كند، عاطفه نام دارد. مانند عاطفه‌ فداكاري‌ و ايثار، عاطفه‌ شجاعت‌ يا عاطفه‌ عشق‌ الهي‌. اينگونه‌ عواطف‌، فقط‌ ريشه‌‌ معرفتي‌ دارد. انسان‌ اولاً بر اين‌ عاطفه‌ خود آگاهي‌ دارد و ثانياً بروز اين‌ نوع‌ عاطفه‌ در رفتار انسان‌، ارادي‌ است‌ و ثالثاً بر اثر آگاهي‌ و معرفت‌ بر مطلبي‌ خاص ‌به وجود مي‌آيد مثل‌ عاطفه‌ زيبادوستي‌ يا ‌ عاطفه‌ معلم ‌نسبت‌ به‌ دانش‌آموز يا عاطفه‌ عشق‌ به‌ كمالات‌ و كمال‌ مطلق‌؛ عموم‌ ادراكات‌ و عواطف‌ عالي‌ انساني‌ در سطح‌ پايين‌، شبيه‌ به‌ احساس‌ مي باشد كه‌ در رفتارحيوانات‌ نيز مشاهده‌ مي شود ولي‌ با اوج‌ گرفتن‌ اين‌ عواطف‌ و بالارفتن‌ سطح‌ آن‌ و پيچيده‌ شدن ‌رفتار انسان‌ در اين‌ گونه‌ موارد، تفاوتهاي‌ آنها با آنچه‌ كه‌ مشابه‌ با آنها و از جنس‌ احساس‌ است‌، آشكار مي گردد. مثل‌ مهر مادري‌ كه‌ در سطوح‌ پايين‌ شبيه‌ به‌ محبت‌ غريزي‌ و ژنتيكي‌ حيوانات‌ از فرزندان‌خود مي باشد. ولي‌ با اوج‌ گرفتن‌ اين‌ عاطفه‌ در رفتار مادر، تفاوتهاي‌ بسيار زياد آن‌ با آنچه‌ كه‌ در روانشناسي غرب‌ به عنوان‌ احساس‌ مطرح‌ مي شود و شبيه‌ به‌ رفتار حيوانات‌ است‌، آشكار مي‌گردد. انس‌، لطف‌، رسيدگي‌ به‌ فرودستان‌ و ضعفا و كوچكترها، شجاعت‌، عشق‌، ايثار، عفو و بخشش،‌ غم‌ و اندوه‌ و شوق‌ و شور و نشاط‌، همه‌ و همه‌ از جنس‌ عواطف‌ عالي‌ انساني‌ هستند. همچنين ‌عواطف‌ منفي‌ در سطح‌ عالي‌ انساني‌ نيز ريشه‌ در ادراك‌ معرفتي‌ دارد. مثل‌ ياس‌، غرور، حرص‌، بخل‌، حسد، خودپسندي‌ و غيره‌". (بررسی نقش عاطفه در تعلیم و تربیت قرآنی).

    بنا بر این " عاطفه مختص به تعليم و تربيت اسلامي بوده و در تعليم و تربيت غربي وجود ندارد؛ لذا فردي كه طبق تعليم و تربيت اسلامي و قرآني رشد كند، عاطفه الهي در رفتارش ظهور پيدا مي كند" (همان).

    خداوند در قرآن کریم می فرماید: {إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا} (مریم/96). ترجمه: «آنانكه ايمان آوردند و عمل شایسته انجام دادند، به زودي خداوند رحمان (از جانب خود) دوستي و محبت شديدي براي ايشان قرار مي دهد».

    اين آيه كريمه به روشني اعلام مي فرمايد كه عطوفت و محبت و عاطفه دوستي در اثر ايمان و تقوا ايجاد مي شود. به تعبیر دیگر، آيه كريمه فوق مي فرمايد اين عواطف عالي انساني در اثر معرفت و ايمان و عمل صالح پيدا مي شود و ريشه معرفتي دارد. بنابراين مي توان يقين حاصل كرد كه عواطف عالي انساني از مقوله احساس و احساسات نمي باشد و اين دو مقوله به كلي از يكديگر متفاوت مي باشند. زيرا احساس ريشه غريزي دارد و انسان در اين زمينه با حيوانات مشترك است. مثل احساس غضب و احساس شهوت و احساس همسرخواهي و احساس فرزنددوستي و احساس گرسنگي و تشنگي و از اين قبيل. لذا احساسات را با تغييرات بيولوژيكي و فيزيولوژيكي مي توان تغيير داد يا ظهور و بروز آن را مي توان شدت و ضعف بخشيد. اما عواطف عالي انساني ريشه معرفتي دارد و ميزان و شكل و نوع آن متناسب و تابع ميزان عمق و نوع معرفت انسان است. البته چون احساس و عاطفه هر دو در وجود انسان فعال مي باشند،‌ بر يكديگر اثر گذاشته و رفتار انسان را پيچيده تر مي نمايند. به طوري كه تفكيك اين دو مقوله در بسياري موارد از يكديگر در رفتار انسان مشكل است.

    آیات و روایات بسیاری در باب محبّت،  موّدت،  ترّحم،  رحمت،  لطف، رأفت، عفو، خشوع، انکسار، غفران، الفت، اخّوت،  شفقت، رفاقت، احسان، حلم، رغبت، شکر، فرحت، اشتیاق، رضایت، سرور و بکاء وجود دارد که تماماً شقوق و تجلیّات عاطفه است که در عین حال، تماماً ریشه معرفتی دارد و متفاوت از احساس و احساسات است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/19ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

عزیزاحمد حنیف

    اخیراً سایت انترنتی اسوشیتد پرس، خبری را مبنی بر پیشرفت های تبلیغ مسیحیت در افغانستان به نشر سپرد که برای افغانهای با اندیشه و احساس و جوانانی که وارث چندین قرن افتخارات تاریخی نیاکان خویش اند، نگران کننده و تأسف آور می باشد.

    در این خبر، گفته شده است: مبلغان مسیحی با حمایت و پشتیبانی نیروهای نظامی خارجی،  زیر پوشش فعالیت های صحی و پیشبرد برنامه های اجتماعی، در برخی مناطقی که باشندگان آن فقیر اند، به شدت فعالیت داشته و مردم را به مسیحیت فرا می خوانند.

    به اساس این خبر  مبلغان مسیحی تا حال توانسته اند دامنه فعالیت های تبشیری شان را به ولایات کابل، پکتیا، بامیان، نورستان، کندز، مزار شریف و بدخشان توسعه دهند؛ در این ولایات تا هنوز به گونه سنتی آن، کلیسایی تأسیس نشده است اما خانه ها را به کرایه گرفته اند و رسوم مذهبی شان را به داخل آن خانه ها انجام می دهند در حالیکه پولیس و اردوی ملی افغانستان امنیت و حفاظت آنها را به عهده دارد.

    مبلغان مسیحی از طریق این خانه ها بایبل (انجیل مقدس) را به زبان های فارسی و پشتو به طور رایگان توزیع می نمایند و با این روش، آهسته آهسته تلاش می ورزند تا این دین تحریف شده ومنسوخ، مانند برخی کشورهای اسلامی دیگر، به افغانستان راه پیدا کند.

    این در حالیست که در ماه آگست 2001 بیست و چهار نفر از مبلغان مسیحی که در مووسسات غیر دولتی (ان جی او ها) کار می کردند، از سوی دولت افغانستان بازداشت شد که در نوامبر همان سال بنا به درخواست پنهانی حلقات و سازمانهای ذیدخل خارجی در این قضیه، رها گردیدند.

    در ماه فبروری 2006 شخصی به نام عبدالرحمان که از گذشته وابسته به مسیحیت بود، در میان مردم افشا گردید و همزمان از سوی پولیس بازداشت شد؛ این خبر حدود یکماه بعد به تاریخ 27 مارچ همان سال هنگامی به رسانه ها رسید که موصوف از داخل زندان، تقاضای پناه جویی به کشور ایتالیا را کرد و دو روز بعد به تاریخ 29 مارچ از سوی سفارت ایتالیا مقیم کابل پناهندگی داده شد و به آنکشور انتقال یافت.

    در جولای 2007 بیست و سه نفر از مبلغان مسیحی که تبعه کشور کوریای جنوبی بودند، از سوی عناصر وابسته به طالبان در ولایت غزنی دستگیر شدند که دو نفر آنها قبل از مذاکره و گفتگو با دولت آنکشور به قتل رسید و متباقی در بدل پول رها گردیدند.

    مسئله ترویج مسیحیت در افغانستان در ده سال گذشته، بدون مبالغه یگانه مسئله احساس برانگیز برای افغانهای مسلمان است؛ به خاطری که در طول تاریخ اسلامی، یک نفر هم از باشندگان این کشور مسیحی نشده است و باور راسخ دارند که مسیحیت همزمان با ظهور دین مقدس اسلام منسوخ شده است.

    منسوخ شدن دین عیسی علیه السلام به این معناست که پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه وسلم با تبلیغ دین مقدس اسلام به صراحت واضح ساخت که دین تمام پیامبران الهی از آدم تا خاتم با تفاوت بیش و کمی میان شرایع آسمانی، یکی است و اعلان نمود که: "فقط یگانه دین (معتبر ورسمی و رضایت بخش) به نزد پروردگار (بعد از این تاریخ)، اسلام است"{آل عمران/19} و همانطور: "کسی که جستجو می کند به غیر از اسلام مذهبی را، هرگز به نزد الهی قبول نمی شود"{آل عمران/85}.

    در آیه سوم سوره مبارکه "المائده" خداوند از تکمیل شدن امور شرعی از طریق وحی آسمانی و رضایت خویش به دین مقدس اسلام به عنوان یگانه دین آسمانی، سخن گفته و در عین زمان در آیه ششم سوره صف از پیشگویی عیسی علیه السلام یاد می کند که در خطاب به بنی اسراییل گفت: "ای فرزندان اسراییل! من فرستاده الهی به سوی شمایم؛ در حالی که تصدیق می نمایم تورات را که پیش از من (از آسمان بر موسی علیه السلام فرود) آمده است، و بشارت میدهم شما را به پیامبری که بعد از من می آید و نام وی "احمد" است". به تایید این، در آیه 73 سوره المائده خداوند ج آن عده از مسیحیانی را که معتقد به تثلیث یا موجودیت سه خدا اند، کافر خوانده و می فرماید: "بيگمان كساني كافرند كه مي‌گويند: خداوند يكي از سه خدا است! (در صورتي كه) معبودي جز معبود يگانه وجود ندارد(و خدا يكي بيش نيست) و اگر از آنچه مي‌گويند دست نكشند (و از معتقدات باطل خود برنگردند) به كافران آنان (كه بر اين اعتقاد باطل ماندگار مي‌مانند) عذاب دردناكي خواهد رسيد"‏. همانطور در آیه 75 سوره المائده شخصیت  و مقام عیسی علیه السلام را معرفی نموده است که پیامبر الهی بوده و مانند سایر بندگان خداوند، وی و مادرش "مریم علیه السلام" از جمله بندگانی اند که با هم غذا می خوردند: "مسيح پسر مريم جز پيغمبري نبود. پيش از او نيز پيغمبراني (چون او انسان و برگزيده يزدان بوده‌اند و به ميان مردمان روانه شده‌اند و پس از روزگاري از دنيا) رفته‌اند، و مادرش نيز زن بسيار راستكار و راستگوئي بود. هم عيسي و هم مادرش (از آنجا كه انسان بودند) غذا مي‌خوردند. بنگر كه چگونه (نشانه‌هاي انساني آن دو را برمي‌شماريم و) آيات (خود) را براي آنان (كه عيسي و مادرش را خدا مي‌دانند!) توضيح و تبيين مي‌كنيم‌؟ دوباره بنگر كه چگونه ايشان (از حق با وجود اين همه روشني) باز داشته مي‌شوند؟!".‏

    این آیات و ده ها آیات و احادیث دیگر گواهی می دهد به اینکه دین مقدس اسلام یگانه دین رسمی آسمانی و منظور شده الهی است که با گذشت چهارده قرن تا حال، هیچگونه تغییر و تحریفی در آن راه نیافته است و بعد از این هم مانند ادیان یهودی و مسیحی، امکان مداخله بشر و یا تغییری در آن هرگز نیست.

     به اساس همین آیات، اگر مسلمانی دین برحق خود را به دین باطلی تغییر دهد، حکم ارتداد بالایش جاری میشود.

ارتداد                                                   

    ارتداد کلمه عربی است که در لغت به معنای تحول و برگشت از مسیری که در آن حرکت کرده است ویا از حالتی که در آن به سر می برد، و در اصطلاح شریعت اسلامی عبارت از بازگشت از اسلام به کفر (در عقیده، عمل و یا گفتار) می باشد.

    در آیه 217 سوره "البقره" خداوند ج از قضیه ارتداد یاد آورشده و می فرماید: "كسي كه از شما از آئين خود برگردد و در حال كفر بميرد، چنين كساني اعمالشان در دنيا و آخرت بر باد مي‌رود، و ايشان ياران آتش (دوزخ) مي‌باشند و در آن جاويدان مي‌مانند". همانطور در آیه 109 سوره "النحل" می فرماید: ‏"آري! چنين كساني كه سينه خود را براي پذيرش مجدّد كفر گشاده مي‌دارند (و به دلخواه خود دوباره كفر را مي‌پذيرند)، خشم تند و تيز خدا (در دنيا) گريبانگيرشان مي‌شود، و (در آخرت، كيفر و) عذاب بزرگي دارند". و در آیه 137 سوره "النساء" به شیوه دیگری از قضیه ارتداد یاد آوری نموده و می فرماید: "بيگمان كساني كه ايمان مي‌آورند و سپس كافر مي‌شوند، و باز هم ايمان مي‌آورند و ديگر بار كافر مي‌شوند، و سپس بر كفر خود مي‌افزايند (و با كفر چشم از جهان مي‌پوشند، واقعاً كارشان جاي شگفت است و) هرگز خداوند ايشان را نمي‌بخشد و راهي (به سوي بهشت) بديشان نمي‌نمايد".‏

ارتداد در زمان پیامبر

    واقعه ارتداد در زمان رسول اکرم صلی الله علیه وسلم چندین بار رخ داده است که از آنجمله قصه عبیدالله بن جحش را می توان یاد کرد؛ موصوف در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم مسلمان شد و به خاطر نجات از آزار و اذیت مشرکین با همسرش ام حبیبه دختر ابو سفیان به حبشه هجرت نمود؛ همسرش می گوید: شبی شوهرم را با چهره زشتی به خواب دیدم، فردای آنروز از وی پرسان کردم که چه عملی را انجام داده ای! گفت: من مسیحی بودم، مسلمان شدم و بعد از آن دوباره به دین آبایی خود برگشته ام؛ (ام حبیبه) می گوید: برایش از خواب خویش خبر دادم اما توجهی نکرد تا آنکه به سبب نوشیدنِ بیش از حدِ شراب جان خود را از دست داد{سیر اعلام النبلاء: 2/221}. مانند همین واقعه برخی افراد در هنگام تغییر قبله از بیت المقدس به سوی کعبه شریف و شخصی در زمان وقوع غزوه تبوک مرتد شد و کلمات زشتی نسبت به مجاهدین اسلام گفت که سخن وی به پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم رسید و در پاسخ به آن آیه مبارکه 67 سوره التوبه نازل شد: "‏(بگو : با چنين معذرتهاي بيهوده) عذرخواهي نكنيد. شما پس از ايمان‌آوردن، كافر شده‌ايد".

 

مسئله قتل مرتد

    کشتن شخص مرتد یکی از مسایل بحث بر انگیزی است که در سالهای اخیر به مطبوعات افغانستان راه یافته و تا حال در برخی حلقات دانش آموزان چنین بحث هایی سر می شود و بسا اوقات بی نتیجه می ماند.

    در رابطه به قتل مرتد، این سؤال پیدا می شود در حالی که قرآن کریم قتل یک انسان را برابر به قتل تمام مردم دنیا خوانده است: "هركس انساني را بدون ارتكاب قتل، يا فساد در زمين بكشد، چنان است كه گوئي همه انسانها را كشته است، و هركس انساني را از مرگ رهائي بخشد، چنان است كه گوئي همه مردم را زنده كرده است"{المائده/33}، چرا شخصی که تغییر دین می دهد، فقه اسلامی حکم به قتل آن داده است؟ در حالیکه آیه قرآن کریم به صراحت واضح می سازد: "اکراه در (پذیرش) دین نیست". به تأیید آن: "کسی که میخواهد پس ایمان بیاورد و کسی که میخواهد پس کفر بورزد". و همانطور: "شما به دین خود باشید و من به دین خود". و "ما نشان دادیم برایش راه راست را، پس یا شکر به جا می آورد و یا کفر می ورزد".

    این بحث، ایجاب رساله مستقلی را می نماید تا از زاویه شرعی و فلسفی آن به گونه مفصل مورد مداقه قرار بگیرد اما در این مقال خیلی کوتاه به پاسخ می پردازیم:

    نخستین آیه مبارکه قرآن کریم که حکم به قتل مرتدین داده است، آیه 75 سوره "التوبه" است: "منافقان به خدا سوگند مي‌خورند كه (سخنان زننده‌اي) نگفته‌اند، در حالي كه قطعاً سخنان كفرآميز گفته‌اند و پس از ايمان آوردن، به كفر برگشته‌اند و قصد انجام كاري كرده‌اند كه بدان نرسيده‌اند (و آن كشتن پيغمبر به هنگام مراجعه از جنگ تَبوك بود). چيزي كه اين منافقان را بر سر خشم آورد و سبب انتقام گرفتن آنان شود وجود ندارد، مگر اين كه خدا و پيغمبرش به فضل و كرم خود آنان را ( با اعطاء غنائم كه هدف ايشان در زندگي است) بي‌نياز گردانده‌اند (و اين هم نبايد مايه خشم و انتقام ايشان شود). اگر آنان توبه كنند، (خداوند توبه ايشان را مي‌پذيرد و) اين برايشان بهتر خواهد بود، و اگر روي بگردانند، خدا آنان را در دنيا و آخرت به عذاب بسيار دردناكي كيفر مي‌دهد، و در سراسر روي زمين نه دوستي و نه ياوري خواهند داشت".

    علامه عبدالرحمن بن جوزی در تفسیر این آیه نوشته است: "عذاب دردناک در دنیا قتل است و در آخرت آتش دوزخ" چنانچه پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم در احادیث متعدد به آن امر فرموده است؛ از آن جمله: روایت ابن عباس رضی الله عنه که امام بخاری آنرا نقل کرده است: "من بَدّل دينه فاقتلوه" کسی که دین خود را تغییر می دهد او را بکشید. ‏{تفسیر زادالمسیر/196}. همانطور: روایت عبدالله بن مسعود رضی الله عنه که امام بخاری و مسلم هردو به اتفاق آنرا نقل نموده اند: "لا يحل دم امرئ مسلم إلا بإحدى ثلاث: الثيّب الزاني، والنفس بالنفس، والتارك لدينه المفارق للجماعة" حلال نیست گرفتن جان یک مسلمان مگر در سه صورت: بیوه زناکار، نفس در مقابل نفس و شخصی که دین خود را ترک می کند و از جماعت فاصله می گیرد.

    امام بخاری رحمه الله نقل می کند که اشخاصی به نزد حضرت علی بن ابی طالب آورده شد که زندیق شده بودند، حضرت علی آنها را به آتش سوختاند.

    به هر حال، در باب مرتد احادیث و حکایات زیادی از زمان رسول اکرم صلی الله علیه و سلم و قرن صحابه به ما رسیده است و تمام علمای اسلام با تفاوت اندکی در مسئله توبه مرتد و مدت حبس وی، اجماع نموده اند که واجب القتل می باشد.

    ارتداد یکی از نیرنگ های منافقین و یهود در صدر اسلام بوده است که با این شیوه به صفوف مسلمانان داخل می شدند و در میان مسلمانان نسبت به دین بی اعتمادی را پخش می نمودند؛ وقتی بی اعتمادی در جامعه یی حاکم شود، یکپارچگی و اتحاد از میان افراد آن برداشته می شود و قوت سیاسی آن از بین میرود. این هم نباید فراموش شود که ایمان وقتی به قلب انسان راه می یابد، تمام پیوندهای کفری را قطع می کند؛ آنچنان که هرقل پادشاه روم وقتی از ابوسفیان در رابطه به پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم می پرسد: "هل يرتدّ أحد منهم - أي أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم - سخطةً لدينه بعد أن يدخل فيه؟ فقال أبو سفيان: لا. فقال هرقل: وكذلك الإيمان حين تخالط بشاشته القلوب" آیا کسی از ایشان –اصحاب پیامبر- به خاطر عدم رضایت از دین شان بعد از اینکه آنرا پذیرفته است، مرتد می شود؟ ابوسفیان گفت: خیر؟ پس هرقل گفت: واقعاً چنین است ایمان وقتی که لذت آن به دل جا می افتد.

    ارتداد در فرهنگ اسلامی مانند نوشیدن شراب و ارتکاب قمار و غیره، جرم پنداشته شده است و صاحب آن مستحق سزای دنیوی (اجرای حد) و اخروی می باشد که حد آن به اساس روایات فوق قتل تعیین گردیده است.

    قتل مرتد به خاطر رعایت مصلحت عامه مسلمین و جلوگیری از پخش و نشر فتنه در جامعه اسلامی و حفظ وحدت و یکپارچگی امت که بر مبنای اعتماد ایمانی استوار است، می باشد؛ شریعت اسلامی برای قاضی صلاحیت داده است تا از باب سیاست و حفظ استحکام نظام اسلامی، گهگاهی بالای برخی مرتکبین گناه کبیره که عمل زشت وی عامه مسلمین را تهدید نماید، حکم قتل را صادر نماید؛ مانند حکم سنگسار (رجم) بالای شخص متزوج (اعم از مرد و زن) که مرتکب زنا می شود.

    فلسفه اجرای حدود اسلامی بالای مجرم، نه به مفهوم ستم رواداشتن بالای انسان معصوم، بلکه به معنای ترحم به حال بندگان خداوند است که به سان اطفال به سوی آتش دست و پا می زنند.

     از همین جاست که پیامبر رحمت صلی الله علیه وسلم با کفار به جنگ پرداخته است؛ جنگ پیامبر به هدف توسعه قلمرو اسلامی و بر افراشتن پرچم توحید در جهان، خود نوعی رحمت است تا انسانها از قید و بند شیطان که منتهای آن دوزخ است، رهایی یابند و به آغوش باز رحمت الهی پناه ببرند.

    بنا بر این، جنگیدن با کفار نوعی تهدید است تا مسلمان شوند، اما مجاز نیست که شخصی به خاطر مسلمان نشدن به قتل برسد؛ بر عکس آن، شخص مسلمان که مرتکب جرم ارتداد می شود، بعد از فرصت کافی ای که از سوی قاضی برایش داده می شود تا برگردد، اگر برنگشت و توبه نکرد، در اجتماع عامه به دار آویخته می شود.

    اشد مجازات در فرهنگ اسلامی قتل است و حکم قتل در مواردی از سوی محکمه اسلامی صادر می شود که ضرر ناشی از یک فرد، عامه مسلمین را تهدید نماید. این یک واقعیت مسلم است که با اجرای حد قتل، نظام سیاسی استحکام می یابد.

پی نوشتها:

1-     قرآن کریم

2-     بخاری شریف

3-     سیر أعلام النبلاء

4-     در ترجمه برخی آیات از تفسیر نور نوشته دکتر مصطفی خرم دل استفاده شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/04ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

عزیز احمد حینف

    هنگامی که دوره های آموزشی ابتدایی و ثانوی را پشت سر می گذاشتم و در کتب خانه کوچک مان، هر روز نظرم به کلیات اشعار فارسی علامه اقبال می افتاد؛ آنرا می گرفتم و در مقابل کلکین آن خانه گلین و فقیرانه ای که داشتیم می نشستم و با علاقه فراوان قسمت های اول و دوم از مجموعه زبور عجم را می خواندم و در دفترچه جیبی ای که با خود داشتم، یادداشت می کردم؛ وقتی فرصت می داشتم، آن دفترچه را از جیب بیرون می کردم و غزلیاتی را که در آن نوشته بودم، حفظ می نمودم؛ از جمله ی آن غزلیات که بعدها به مفهوم آن پی بردم دو غزل معروف اقبال بود که سالها قبل آواز خوان مشهور پنجشیر جناب صوفی مجید، با سبک خاصی همراه با دمبوره آنرا در قالب موسیقی محلی افغانستان در آورده بود و گهگاهی از طریق نوار صوتی آنرا می شنیدم:

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

ای جوانان عجم جان من و جان شما

غطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام

تا به دست آورده ام افکار پنهان شما

    و در آن وقت این غزل را هم خیلی دوست داشتم که در آن، اقبال بزرگ از عقل و عشق یاد می کند:

من بنده آزادم، عشق است امام من

عشق است امام من، عقل است غلام من

جان در عدم آسوده بی ذوق تمنا بود

مستانه نواها زد در حلقه دام من

    صوفی مجید، به دلیل اینکه سالهای دوره جهاد و مقاومت را در کنار قهرمان ملی افغانستان شهید احمد شاه مسعود به سر برده است، از محبوبیت خاصی در میان مردم پنجشیر برخوردار است و آهنگ های وی را بسیاری از مردم آن دیار، به شوق و علاقه فراوان می شنوند.

بعد از آنکه به مراحل تحصیلات عالی راه یافتم و به خاطر تکمیلی دوره های لیسانس و به تعقیب آن ماستری در دانشگاه اسلامی بین المللی اسلام آباد، مؤفق شدم، در طول شش سال اقامه در اسلام آباد به کتابها و مقالات متعددی در باره زندگی و اندیشه اقبال برخوردم و با گذشت هر روز ارادت و علاقه ام به اقبال بزرگ زیادتر می شد.

    گهگاهی که با خود تنها می بودم و به یاد زیارت مزار اقبال و شهر باستانی لاهور می افتادم، ناگهان این شعر مرشد روشن ضمیر رومی به زبانم جاری می شد:

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

    در آن آوان، شبی اقبال بزرگ را به خواب دیدم، گویی در محل خاصی که برای وی در اسلام آباد در نظر گرفته شده است، حاضر می شود و من یکی از آنانی هستم که در میان صدها جوان، انتظار ملاقات وی را دارم؛ فکر می کنم روشنی بامداد دامن گسترده و شبنم به صفحه گلها نشسته است؛ صبا آهسته آهسته سبزه ها را نوازش می کند و لبخند طبیعت گوارایی خاصی برای آدم می بخشد؛ ناگهان، اقبال را دیدم همانطوری که داکتر محمد حسین مشایخ فریدنی قیافه اش را توصیف می کند: "دارای چهره ای گشاده، صورتی بزرگ؛ بلند قد وچهار شانه با ابروهای پرپشت وچشمانی نافذ به رنگ خرمائی؛ بینی او بزرگ ولی خوش ترکیب، ولب بالای او کمانی وحساس ومتبسم با چانه و آرواره محکم، عضلات گردنش قوی وقدی رشید وبلند ورویهمرفته قیافه ای مردانه وجدی" (مقدمه نوای شاعر فردا، نوشته: دکتر محمد حسین مشایخ فریدنی، ص: سی ویک.) به مجلس حاضر می شود؛ اما چهره اش اندکی لاغر می نمود و در موهایش وسمه هندی اندکی رنگینی می کرد؛ به تمام آنانی که انتظار وی را داشتند، دست داد و از میان مردم به سرعت به سمت ساحل دریا روانه شد؛ من تلاش کردم تا دوباره خود را به وی نزدیک سازم و از زبانش سخن بشنوم؛ وقتی از سمت عقب به وی نزدیک شدم، متوجه شد و دوباره دست داد و گفت: از کجایی؟ گفتم: افغانم و سالهاست که در اشتیاق دیدن شمایم؛ خیلی خوش شد و بسیار تشویق نمود وسخن ها کرد؛ در این وقت خود را در کناره دریایی احساس می کردم که با کمال ادب و ارادت به جانب راست وی (اندکی عقب تر)، آهسته و خاموشانه قدم برمیدارم و به سخن هایش گوش فرا داده ام.

    بعد از آن به کتابها و مقالات متعددی در باره زندگی و اندیشه اقبال برخوردم و باگذشت هر روز عشق و علاقه ام به وی بیشتر گردید تا آنکه به نوشتن شرح و تفسیر مقدمه مثنوی اسرار خودی، زیر عنوان "از عقل تا به عشق" اقدام کردم .

به همین منوال سالها گذشت و گرایش قلبی ام به این ابرمرد میدان اندیشه و عرفان زیاد شد تا آنکه از گردش روزگار به بهانه بیماری خواهر زاده کوچکم "عاطفه" که شش سال عمر داشت، برنامه سفر به شهر لاهور تنظیم شد.

    در این هنگام از یک طرف تشویش بیماری عاطفه فکرم را به خود مصروف ساخته بود و از سوی دیگر وقتی رسیدن به مزار اقبال در ذهنم جا می گرفت و آهنگ شعرهای زنده اش که که سراسر عشق و ایمان در آن موج می زند، به گوش جانم طنین می انداخت، لحظه یی از خود می رفتم؛ راستی که این خوشی نسبت به آن افسردگی فزونی می کرد.

بالآخره به تاریخ سیزدهم فبروری 2011 (دو روز بعد از رسیدن به شهر لاهور) روز یک شنبه از هتلی که در آن اقامت داشتم توسط رکشا (ماشینی کوچکتر از خودرو های تیز رفتار) به قصد فاتحه بر مزار اقبال حرکت کردم.

    مزار اقبال در سمت جنوب شرقی مسجد شاهی لاهور در محلی موقعیت دارد که دوست داران اقبال به زودی نمی توانند به آن برسند؛ به خاطری که وقتی از دروازه قلعه شاهی داخل می شوی، پولیس و محافظان به سمت چپ رهنمایی می نمایند که قصرهای پادشاهان مغول در آنجا واقع است. قصر آیینه یا شیش محل، دیوان خاص، دیوان عام و قصرهای تابستانی و مهمانخانه ها و طربخانه ها هریک حکایت های زیادی از انسان های پیشین در سینه دارد که بر پشت زمین سوار بوده اند و امروز به افسانه یی تبدیل شده اند.

    بعد از تماشای قلعه شاهی باید از دروازه خروجی آن به سمت غربی باید حرکت کنی که مسجد شاهی لاهور در آنجا واقع است؛ البته نباید فراموش کنیم که قلعه شاهی لاهور از طرف اکبرشاه غازی یکی از پادشاهان معروف مغول ساخته شده است و مسجد شاهی بعد از آن در سال 1665 در مساحتی حدود 60 هزار متر مربع از سوی پادشاه اورنگ زیب معروف به عالمگیر طراحی و اعمار شد؛ در میان مسجد و قلعه، باغ سبز وزیبایی است که در قسمت وسطی آن، ساختمانی دارای پایه های پوشیده از سنگ مرمر، مانند مسجد سفیدی می کند؛ به باور مردم محل، شاعران از سوی پادشاه در آن محل پذیرایی می شدند و بزم های شعر و غزل در آن جا برگزار می شد.

    در کناره راه مسجد شاهی به سمت چپ، ادبگاه مرقد اقبال را می بینی که خیلی ساده و بی آلایش می نمایاند؛ مزار این مرد صاحبدل، به داخل اطاقی است که هفت یا هشت متر طول و حدود بیشتر از چهار متر عرض دارد.

    وقتی به آنجا رسیدم دلم از شوق می تپید و دوست داشتم تا لحظه یی با وی خلوت گزینم و در پرده ی خاموشی به سان کودکی از مکتب خانه دل، در حضور معلمی مهربان و مشفق، بی باکانه سخن کنم، و اشک بریزم، اما ازدحام زیارت کنندگان، همین قدر فرصت داد تا دقایقی را در کنار مرقدش بمانم و مانند هزاران زیارت کننده دیگر از مسجد شاهی و موزیم کوچکی که در قسمت بالایی دروازه این مسجد ساخته شده است بازدید نمایم.

در دروازه مسجد شاهی در حالی که صدها نفر زن و مرد داخل و خارج می شد، دو نفر آدمهای نسبتاً پخته سال به جانب چپ این دروازه نشسته بودند و پاپوش های مردم را بدون توقع به دریافت حق الزحمه ای تنظیم می نمودند؛ کسی اگر می خواست مبلغ اندکی برای آنها کمک می کرد.

    به هر حال وقتی به دروازه مسجد شاهی داخل شدیم، از جانب سمت راست دروازه، پله (زینه) های باریکی مانند پله های مناره مسجد بود که از آن بالا رفتیم و از موزیم اسلامی کوچکی بازید نمودیم که در آنجا لباسها و آثاری منتسب به پیامبر بزگوار اسلام صلی الله علیه و سلم و اهل بیت می باشد. از جمله لباسهای نامبرده ،دستار و كلاهی منسوب به حضرت حسین فرزند علی بن ابی طالب نوه پیامبر، عمامه (دستار) منتسب به حضرت علي رضی الله عنه، جا نماز و روسري منسوب به حضرت فاطمه در اين مكان نگهداري مي‌شد.

شهر لاهور به دلیل اینکه حدود بیشتر از یک هزار سال قدامت تاریخی دارد، و در درازنای تاریخ اسلامی، بیشترین شخصیت های علمی و فرهنگی را در خود پروریده است، و روزگاری هم مرکز فرمانروایی شاهان مغول بوده است، دومین شهر پرجمعیت پاکستان بعد از کراچی بوده و بزرگترین مراکز اجتماعی و فرهنگی در آن واقع است.

    یکی از نقاط برجسته یی که برای افغانها درخور توجه است، عرضه خدمات صحی صادقانه (بدون هیچ گونه تبعیض و تعصب) برای افغانها است؛ روزانه صدها مریض اعم از کودک، جوان و سالخورده گان مرد و زن از کابل به شهر لاهور به خاطر معالجه امراض مختلف به خصوص مرض سرطان و سایر امراض کشنده، سفر می نماید.

    در شفاخانه اطفال (چلدرن هاسپیتل) که خواهرزاده کوچم عاطفه بستر بود، خانمی را دیدم که همراه با نواسه هشت ساله اش (پسر بچه یی)، از شهر کابل آمده بود و خیلی نگران به چشم می خورد؛ وقتی در مورد وضعیت مریض وی پرسان کردم، در حالی که اشک می ریخت گفت: سرطان مغزی دارد و نه روز تمام است که در بخش عاجل بیهوش افتاده است و زبان را هم نمی دانیم اما از طرز برخورد داکتران و عمله شفاخانه خیلی خورسند بود.

    تقریباً مدت یکماه در شهر لاهور به سر بردم و تلاش نمودم تا داکتر جاوید فرزند گرامی علامه اقبال و نویسنده کتاب سه جلدی زندگی نامه اقبال را ملاقات کنم اما به نسبت مصروفیت یومیه پیهم موفق نشدم.

    این سفر از تاریخ یازدهم فبروری سال 2011 آغاز و به تاریخ هفدهم مارچ 2011 پایان یافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/10ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

احمد ولید سخی زاده

    "از عقل تا به عشق" عنوان کتابی است که محترم عزیز احمد حنیف در شرح و تفسیر مقدمه مجموعه مثنوی "اسرار خودی" نوشته است.

    این کتاب همان طوری که از نامش پیداست، فراز و نشیب اندیشه ی عرفانی و فلسفی اقبال را در خلال 93 بیت از مقدمه اسرار خودی که خلاصه و نقاوه پیام اقبال است، از دیدگاه اسلامی بررسی نموده است.

    در این کتاب آنچه جدید می نمایاند، مفهوم عشق در اندیشه ی اقبال است که متفاوت از تمام عارفان و فیلسوفان تاریخ، به معنای وسیع اجتماعی تحلیل و تفسیر شده است.

    نویسینده در مقدمه این کتاب به این نقطه اشاره ای داشته و می گوید: " عشق در اندیشه ی اقبال بر خلاف تمام اندیشمندان گذشته مسلمان، معنا و مفهوم ایمانی خاص و گسترده یی دارد که تمام ارزشهای انسانی در آن نهفته است؛ عشق برای انسان پویایی و زایایی و همت عالی و (به اصطلاح شاعر) مردانه ای می بخشد که از طریق آن می توان تمام موجودات عالم را تسخیر کرد."

    به باور نویسنیده: اقبال بزرگ، این عشق را از نزد مرشد روشن ضمیرش مولانای روم فرا گرفت و چنان آموخت که عقل را در برابر عشق قمار کرد؛ چنانچه می گوید: "اقبال بعد از طی فراز و نشیب فلسفه های شرق و غرب، زانوی ارادت به نزد مرشد روشن ضمیر رومی خم کرد و سخن عشق را از زبان گوهرزای او به گوش جان شنید؛ آنگاه عقل را در برابر عشق صادقانه و صمیمانه قمار کرد.

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

    در بسیاری از ابیات خویش، مرشد بزرگوارش را ستایش می کند که از باده ناب معرفت الهی به کامش ریخته و او را سرمست گردانیده است:

پیر رومی مرشد روشن ضمیر

کاروان عشق و مستی را امیر

منزلش برتر ز ماه و آفتاب

خیمه را از کهکشان سازد طناب

پیر رومی خاک را اکسیر کرد

از غبارم جلوه ها تعمیر کرد

نور قرآن در ميان سينه اش

جام جم شرمنده از آيينه اش

از نی آن نی نواز پاکزاد

باز شوری در نهاد من فتاد

خواننده گرامی در خلال این رساله متوجه می شود که علامه اقبال بعد از آنکه مهفوم عشق را به تفسیر جدید اسلامی اش بیان می کند، از ارتباط ناگسستنی ای میان عقل و عشق سخن می گوید و میان این دو بر خلاف برخی اندیشمندان غربی و متصوفین اسلامی، آشتی بر قرار می کند و به همین مناسبت، یکی از عناوین وی "آمیزش عقل و عشق از دیدگاه اقبال" می باشد.

    ویژگی دیگر این رساله، سادگی در شرح و تفسیر ابیات و مصطلحات شاعر است که برای خواننده در درک مفاهیم بلند عرفانی و فلسفی اقبال و اصطلاحات فارسی-هندی وی خیلی کمک می کند.

    به باور نویسنده "از عقل تا به عشق": انسان آرمانی اقبال همان انسانی است که از طریق تقوی پیشه کردن به خودی خویشتن می رسد؛ خود را در می یابد و مقام بندگی اش را در قبال پروردگارش احساس می کند؛ مسوولیت ها و مکلفیت های خویشتن را می داند؛ آنگاه به خدا و هستی و خود عشق می ورزد و از محبت سخن سر می کند؛ آنجا مقامی است "کاندرو بی حرف می روید کلام" در آن مقام، انسان از قید و بند زمان و مکان بیرون می جهد و دیگران را مانند مور و مگس مشاهده می کند که در تلاش دانه اند و برای شب زیستن، تلاش دارند تا دانه یی را از خرمنی به سرقت ببرند و به آن دل خوش نمایند.

    این انسان مؤمن است؛ درست همان انسانی که در چند جای قرآن به عنوان "رَجُل" یعنی "مرد" از آن تذکر رفته است؛ یکی از آن جمله در داستان حضرت موسی علیه السلام است؛ آنگاه که ساحران فرعون در مقابل موسی و هارون سر تسلیم می نهند، فرعون خشمگین می شود و می گوید: موسی را به قتل خواهم رساند!

قرآن کریم به "رجل مؤمنی" از خانواده فرعون اشاره می کند که ایمان خود را پنهان داشته و در خطاب به فرعون جرأت مندانه می گوید: (آیا می کشی شخصی را که می گوید پروردگارم یکی است؛ اگر دروغ بگوید، نتیجه دروغ بر خودش بر می گردد و اگر صادق باشد، به عذاب الهی دچار خواهی شد). (غافر:28).

    در رساله از عقل تا به عشق شما به چند مقاله ای بر می خورید که اندکی تحقیقی بوده و به تفصیل نوشته شده است؛ و آن هم ایجاب می کرد که از انجمله: مرید و مرشد (اقبال و مولوی)، خودی در اندیشه اقبال، عشق در اندیشه ی اقبال، پارسی سرایی اقبال، اقبال  و شعر و غیره.

    خلاصه اینکه کتاب مذکور در حقیقت مقدمه ای است در شناخت اقبال؛ آنانی که می خواهند اقبال را بشناسند و پیام او را درک نمایند، رساله از عقل تا به عشق ایشان را خیلی کمک می نماید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/18ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

احمد ولید سخی زاده

    دگرجنرال کرام الدین کریم یک سال پیش زمانی ولایت پنجشیر را عهده دار شد که بهلول بهیج در نتیجه طرفداری از دکتور عبدالله عبدالله در دومین دور انتخابات ریاست جمهوری افغانستان، از آن ولایت کنار زده شد.

    بهلول بهیج باشنده اصلی ولایت پنجشیر و یکی از فرماندهان سرشناس مجاهدین تحت رهبری قهرمان ملی کشور شهید احمد شاه مسعود بود که تا حال در حلقات مجاهدین در شمال کشور به خصوص پنجشیر و کاپیسا، نسبتاً از جایگاه ویژه ای برخوردار است.

    بهلول بهیج در دوره های جهاد و مقاومت به اساس طبیعت شخصی ای که داشت گهگاهی از فرمان های شهید مسعود هم سر باز می زد اما قهرمان ملی کشور باور داشت که از عهده کاری که به وی سپرده می شود، مووفقانه بیرون می آید.

    به همین دلیل همواره موصوف را مانند سایر فرماندهان تحت قیادتش تشویق می نمود و در کارها با ایشان مشورت می کرد.

    آقای بهیج در نتیجه حفظ همین غرور شخصی اش در دومین دور انتخابات ریاست جمهوری کشور سر تسلیم واطاعت به پیش حامد کرزی خم نکرد و علنی به حمایت از داکتر عبدالله عبدالله پرداخت تا بالآخره سبب شد که در هفته اول سال 1389 به تعقیب صدور حکم رییس جمهور، از سمت ولایت پنجشیر سبکدوش گردد و یک ماه و اندی بعد آقای کرام الدین کریم به حیث والی آن ولایت، از سوی ریاست عمومی ارگانهای محل معرفی گردد.

    برخی از باشندگان پنجشیر که در دومین دور مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری از مارشال فهیم حمایت می کردند، برای مردم تبلیغ می نمودند که مارشال صاحب در این دور به معاونیت اول دولت آمده است تا برای مردم کار کند و در آینده از وی به نیکی یاد کنند. آنها برای فریب مردم می گفتند که مارشال اگر در خانه هم نشسته باشد، از جایگاه سیاسی ویژه ای درافغانستان برخوردار است اما تصمیم گرفته است که برای مجاهدین بازمانده از قدرت و مبارزان راه آزادی که به قیمت جانهای شان از افغانستان دفاع نمودند، و برای بازمانده گان شهدا و معلولین و آنانی که سالهای متمادی را در دیار هجرت و آوارگی به سر برده اند و تمام آنانی که مستقیم یا غیر مستقیم از جنگ آسیب دیده اند، خدمتی نماید.

    مردم این را نمی دانست که همه شعارهای دروغین و عوام فریبانه ای است که به تعبیر شاعری:

چه ملایی چه درویشی چه سلطانی چه دربانی

فروغ کار می جوید به سالوسی و زراقی

به بازاری که چشم صیرفی شور است و کم نور است

نگینم خوار تر گردد چو افزاید به براقی

    این بازاری است که هرکس کوشش می کند تا متاع خود را رنگ داده و مشتری را بفریبد؛ در این بازار دزدانی اجتماع نموده اند که یکی از غرب آمده و دیگری از شرق؛ دست را به دست هم داده و هریک از نیرنگ های همدیگر برای مکیدن خون مردم غریب استفاده می نمایند.

من از این بیش ندانم که کفن دزدی چند

بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند

    اما روزی فرا خواهد رسید که راه و رسم ظالمانه این ستم پیشه گان تاریخ هویدا گردد و همه به ایشان نفرین بفرستد.

    به هر حال، مردم پنجشیر که مانند سایر مردم افغانستان، زندگی فقیرانه ای دارند و از طریق زمین های زراعتی محدود و چند راس مواشی، امرار معاش می نمایند، و به اساس موقعیت جغرافیایی، ولایت مذکور در امتداد سلسله کوه های بلند هندوکش قرار دارد، سایر باشنده گان افغانستان فکر می کنند که از اقتصاد سرشاری برخوردار اند اما بدون مبالغه 99 فیصد مردم آن تا حال در خانه های گلین به سر می برند و بسیاری از ایشان در یک ماه توانمندی خرید یک کیلو گوشت را ندارد.

    از جناب مارشال صاحب انتظار و توقع مردم این بود که در آخرین دور قدرتش اگر کاری برای پنجشیر نمی تواند نماید، حد اقل، به پاس قهرمان ملی کشور و آرمانهای مقدسش، و با در نظرداشت جایگاه سیاسی این ولایت، یکی از مجاهدین را به سمت والی پنجشیر بر می گزید که مورد پسند مردم و مناسب به حال آن می بود. اما متاسفانه شخصی را به سمت والی پنجشیر گماشته است که در وقت حیات آمر صاحب شهید به جرم داشتن روابط نا مشروع با دختران در شهر دوشنبه و استفاده بیش از حد از مشروبات الکلی، اجازه ورود به افغانستان را نداشت.

    این واقعیتی است که درست یک سال بعد از عهده داری آقای کرام الدین کریم به ولایت پنجشیر و زمانی ابراز می گردد که در یک سال گذشته علاوه از اینکه محل بود و باش شبانه خود را مانند مراکز نظامی آمریکایی ها اعمار نموده است، هیچ دست آورد محسوسی ندارد و فرد فرد باشنده گان پنجشیر از وی ناراض اند.

    این واقعیت در حالی افشا می گردد که سیاست پیشه گان پنجشیر به خاطر حفظ موقف و بقای شان در قدرت، برای مردم آن ولایت تبلیغ می کنند که مسایل پنجشیر نباید در رسانه ها بازتاب داده شود به خاطری که وحدت و یکپارچگی آن از هم می پاشد؛ می گویند: ( پنجشیر مانند یک خانه است، گپ خانه ره بیرون نباید بکشیم). من معتقدم که این یک شعار استعماری و شوم و زنجیری است که دست و پای مردم غریب را به آن می بندند.

    بعد از یک سال انتظار اکنون لازم به تذکر می دانم که دست آوردهای آقای کریم قرار ذیل است:

1-   دسیسه علیه قوماندان امنیه گذشته پنجشیر

    جنرال عبدالصبور نصرتی قوماندان امنیه گذشته پنجشیر که در میان باشندگان آن ولایت با گذشت هر روز محبوب تر می شد و خدمات شایسته یی را برای پولیس پنجشیر انجام داد، در نتیجه دسایس پی در پی و اصرار مداوم آقای کریم به نزد جناب مارشال صاحب مبنی بر تبدیلی وی، از پنجشیر به ولایت بدخشان تبدیل گردید. تبدیلی وی یک ضایعه برای پنجشیر به خصوص پولیس آن ولایت بود. شاید برخی حدس بزنند که با رفتن آقای نصرتی وضعیت امنیت در پنجشیر بهتر شد اما حقیقت اینست که امنیت را در هر شرایط مردم پنجشیر خود تامین کرده است.

2- آوردن دو شخص نیشخند و لاابالی به ریاست های معارف و اطلاعات و فرهنگ

    عبدالمقیم حلیمی که در زمان بهلول بهیج به حیث رییس اطلاعات و فرهنگ ولایت پنجشیر ایفای وظیفه می کرد اما به اساس بی کفایتی و ضعف بیش از حد، از سوی موصوف کنار زده شد و از آنجا بنا به واسطه هایی که در حلقات بزرگان پنجشیر داشت، به حیث رییس معارف ولایت کندز مقرر گردید، والی آن ولایت به وزارت معارف تماس گرفت که شما یک شخص دیوانه را به حیث رییس معارف روان کرده اید، و بالآخره (به واسطه هایی که خواننده گرامی می داند و لازم به تذکر نیست) در آنجا باقی ماند، اکنون دو باره به ریاست معارف پنجشیر گماشته شده است.

    من از نزدیک وی را می شناسم که باشنده قریه قابضان، ولسوالی رخه پنجشیر بوده و تا درجه لیسانس آموزش دیده است اما از همان لیسانس هایی است که تا حال در املای خویش مشکل دارد و زمانی که سخن می گوید فکر می کنی که صنف پنجم را هم نخواهد فرا گرفته باشد.

    شاید خواننده گرامی فکر کند که این مبالغه است اما من صمیمانه به تمام خواننده گان و رسانه ها پیشنهاد می نمایم و از بزرگان ولایت پنجشیر به خصوص مجاهدین احترامانه درخواست می کنم که یکبار بروید و این واقعیت ها را از نزدیک مشاهده کنید.

    آقای محمد عزیز عظیمی شخص دومی است که اخیراً به جای روح الله یوسفی (که از تجارب خوبی در عرصه روابط با مردم و فعالیت های فرهنگی و رسانه یی برخوردار بود) به ریاست اطلاعات و فرهنگ گماشته شد؛ موصوف فارغ صنف دوازدهم بوده و سالهایی را در بخش های تخنیکی رادیو تلویزیون ملی افغانستان به حیث مامور کار کرده است اما در رابطه به فعالیت های مربوط به اطلاعات و فرهنگ خیلی فاصله دارد.

    همانطوری که والی پنجشیر در نتیجه یک تصادف سیاسی (مشکلی که میان مارشال فهیم و بهلول بهیج بود به ولایت پنجشیر گماشته شد) آقای عظیمی در نتیجه مشکلی که میان والی پنجشیر و رییس قبلی اطلاعات و فرهنگ بود، به این سمت منصوب گردید.

    پس باید مردم متوجه شوند اینجا وطن یا مردم و یا هم افتخاراتی که یک سرزمین و یک ملت دارد، مطرح نیست بلکه طبیعت و سلیقه های شخصی افراد بالای شان حاکمیت می کند.

    این دو رییس که سالهای دوره جهاد را با رژیم کمونیزم در کابل به سر برده اند، از هم نشین های خاص آقای کرام الدین کریم اند که (به احتمال زیاد) گهگاهی پیک شراب را ایشان را حمل می نمایند و در مجالس ویژه رقص و پایکوبی کف می زنند و سر می جنبانند و دهن های خویش را به خنده های ساختگی به سوی وی کج می نمایند.

    به آنانی که این مطلب را می خوانند تذکر می دهم که من باشنده اصلی ولایت پنجشیر هستم و سیاست و سیاست پیشه گان را هم آنقدر دوست ندارم، اما آنچه باعث می شود که گاهی مقالات سیاسی ای بنویسم، درک همین حقایقی است که به سرنوشت مردم بازی می شود و کسی صدای خود را بلند نمی کند.

    از خوانندگان محترم و دوستانی که در رابطه به این مطلب نظر میدهند، صمیمانه آرزو می برم که نویسنده را احساساتی نپندارند و خود هم احساساتی قضاوت نکنند.

به امید بهروزی و مووفقیت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/13ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

احمد ولید سخی زاده

نغمه ام از زخمه بی پرواستم

من نوای شاعر فرداستم

    "نوای شاعر فردا" تألیف دکتر حسین مشایخ فریدنی، با پیش درآمدی مختصر و مفید توسط استاد عزیز احمد حنیف از سوی انتشارات جهان دانش جدیداً به زیور چاپ آراسته شد.

    این کتاب به دو قسمت تقسیم می شود که یکی مقدمه (حاوی مراحل زندگی اقبال) است و دوم تفسیر واژه های دو مجموعه شعری معروف اقبال که عبارت اند از "اسرار خودی" و "رموز بیخودی".

    مؤلف در قسمت اول به به زندگی و اندیشه اقبال بزرگ پرداخته و در قسمت دوم، واژه ها و اصطلاحات شاعر را از خلال ابیات مجموعه مثنوی "اسرار خودی" و "رموز بی خودی" تفسیر کرده است.

    همانطوری که آقای حنیف در مقدمه تذکر داده است، این کتاب از دو لحاظ درخور توجه است: یکی از لحاظ قدامت تاریخی که شاید بدون مبالغه نخستین کتابی در زبان فارسی باشد که از سوی یک نویسنده و دپلومات ایرانی به رشته تحریر می آید و در ایران به چاپ می رسد، دوم از لحاظ ایجاز  و اختصار یگانه کتابی است در بار خویش که اصطلاحات اقبال را خوب تفسیر کرده است؛ البته این ادعا منافی کتابهای دیگری نیست که به شکل جامع تر و زیباتر بعد از آن نوشته شد.

    یکی از ویژگی های نوای شاعر فردا، سادگی و روانی در تفسیر برخی ابیات اقبال است که برای ناآشنایان شعر وی اندکی مغلق می نمایاند؛ این سادگی و جذابیت را در هیچ کتابی در باب اقبال نمی توانی یافت.

    خوانندن این کتاب برای نسل جوان افغانستان از چند لحاظ حایز اهمیت است: یکی از لحاظ شناخت علامه اقبال که یکی از شخصیت های انگشت شمار مسلمان در قرن بیستم می باشد؛ دوم پیامی که برای شرق دارد و ملت اسلام را به هویت فرهنگی و رسالت تاریخی اش در قبال خدا و طبیعت متوجه ساخته است؛ سوم، پیام هایی که برای مردم مشرق زمین دارد تا فریفته و خودباخته غرب نگردد.

شرق را از خود برد تقلید غرب

باید این اقوام را تنقید غرب

قوت مغرب نه از چنگ و رباب

نی ز رقص دختران بی حجاب

نی ز سحر ساحران لاله روست

نی ز عریان ساق و نی از قطع موست

قوت افرنگ از علم و فن است

از همین آتش چراغش روشن است

     آنچه از همه مهم پنداشته می شود اینکه کتاب نوای شاعر فردا بلآخره شرح و تفسیر مجموعه مثنوی "اسرار خودی" و "رموز بیخودی" است که هسته اصلی اندیشه فلسفی و عرفانی اقبال بزرگ را تشکیل می دهد. این گوهر ناب که سفته صراف گوهر شناس و حاصل تجارب روحانی و عقلانی ابرمرد میدان اندیشه و عرفانی است، دانستن آن برای هر مؤمن به خصوص نسل جوان امت، لازم و ضروری پنداشته می شود.

    خداوند مهربان برای انتشارات محترم جهان دانش توفیق مزید عنایت بفرمایاد تا در طبع و نشر کتابهای ناب اسلامی برای بازسازی اندیشه دینی جوانان اقدامات بیشتر نماید.

تشکر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/13ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

عزیز احمد حنیف

    در دومین دور انتخابات دوره یی شورای ولایتی ولایت پنجشیر که به روز شنبه مؤرخ دوم دلو سال جاری در مقر شورای ولایتی پنجشر تدویر یافت، محترم عطا محمد امیری یکی از وکلای فعال پنجشیر با اخذ شش رای در مقابل خواجه میرخان رییس قبلی این شورا و محترم وحید الله دژکوهی که هریک بالترتیب دو رای و یک رای به دست آوردند، به حیث رییس این شورا برگزیده شد.

    به گفته آقای امیری: شورای ولایتی ولایت پنجشیر در یک سال گذشته جلسات خود را با حضور کل اعضا یا اکثریت قاطع آن وقت به وقت برگزار می کرد و محترم خواجه میرخان در این عرصه خیلی مجدانه عمل می کرد اما دست آوردهایی که باید می داشت، ندارد. اکنون که اعضای شورای ولایتی در مورد بنده نظر نیک داشتند و به ریاست این شورا برایم رای دادند، تلاش خواهم ورزید که در هماهنگی با سایر اعضای شورای ولایتی، مقام محترم ولایت، تیم بازسازی ولایتی و برخی مووسسات همکار که در ولایت پنجشیر فعالیت می نمایند، کار کنیم.

    رییس جدید شورای ولایتی جوانترین نماینده مردم پنجشیر در شورای ولایتی است که یکسال پیش با کسب بیشتر از دوهزار رای در مقام سوم وکلای منتخب به آن شورا راه یافت. موصوف در دوره مقاومت در قطعه مخابره با قهرمان ملی کشور شهید احمد شاه مسعود در ولایات پنجشیر، تخار و بدخشان ایفای وظیفه می کرد.

    آقای امیری در سال 1376 در امتحان کنکور به دانشکده انجینیری دانشگاه بلخ موفق شد اما بعد از چند ماه به دلیل تصرف آن ولایت از سوی طالبان، همراه با قطعات مجاهدین به ولایت تخار پناه برد و از آنجا در کنار مجاهدین به فعالیت های نظامی در بخش مخابره آغاز کرد.

    بعد از ورود دوباره مجاهدین به کابل، به کارهای شخصی پرداخت و در سال 1378 بعد از نامزدی به شورای ولایتی پنجشیر با بیشترین رای از سوی مردم‌ آن ولایت به شورای ولایتی راه یافت.

    نامبرده در میان جوانان از محبوبیت نسبی قابل ملاحظه یی برخوردار بوده و علاقه دارد تا در عرصه های آموزش و پروش برای جوانان و نوجوانان فعالیت نماید.

    رییس شورای ولایتی پنجشیر سی وسه سال پیش در قریه بادقول واقع مرکز ولایت پنجشیر متولد شده و فارغ دوره ثانوی از لیسه عالی بازارک می باشد؛ موصوف دارای سه طفل بوده و در شهر کابل سکونت دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/06ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

حافظ :

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبریزی:

هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

شهریار:

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

 

یاری

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را

روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است

من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را

اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی

از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را

من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

??????????

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را

مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟

که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست

که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

 

رند تبریزی

اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را

بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را

مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری

کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟

نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را

و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را

کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داند که می ارزد

هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را

ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا

در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را

کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا

بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را

 

؟؟؟؟؟؟

عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را

همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را

گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین

خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را

سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را

که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را

بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد

نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را

از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری

بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را

بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی

چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را

شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران

چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را

برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را

زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را

سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد

سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را

بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا

دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را

 

؟؟؟؟؟؟

کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست

نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را

"ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را"

 و نهایتا به این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون
ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/06ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

دوصد دانا در این محفل سخن گفت

سخن نازکتر از برگ سمن گفت

ولی با من بگو آن دیده ور کیست؟

که خاری دید و احوال چمن گفت

    آنجا که سخن از اقبال سر می شود، شور و وجدی خارق العاده در وجود پدید می آید، به خاطری که اقبال از عشق سخن گفته است؛ "عشق است که در جانت هر کیفیت انگیزد/ از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی". اما پیام این بزرگمرد تاریخ که برخاسته از ژرفای یک اندیشه مواج و سرشار از ایمان به پیامبر بزگوار اسلام و بزرگان امت اسلامی است، تا حال به گوش نسل جوان مسلمان به خصوص افغانستان (آنچنان که نیاز بوده) نرسیده است. اقبال بزرگ از ملت آزاده افغان آرزو داشت تا روزی فرارسد که زنجیر استعمار را از دست وپای ملت های دربند افتاده زمان بگشاید. او در خطاب به نسل جوان امت می گوید: "چون چرغ لاله سوزم در خیابان شما/ ای جوانان عجم جان من و جان شما/ غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام/ تا به دست آورده ام افکار پنهان شما/ مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت/ ریختم طرح حرم در کافرستان شما/ حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل/ آتشی در سینه دارم از نیاکان شما".

    پهنای اندیشه اقبال مرزهای سیاسی را از میان برداشته است اما با تأسف که رقابت های ناسالم از سوی سیاست پیشه گان آزمند، سبب شده تا جوانان ما اقبال را در حد یک شاعر بشناسند؛ در حالی که او می گوید: "نبینی خیر از آن مرد فرودست/ که بر من تهمت شعر وسخن بست". و همانطور: از برخی کور ذوقان زمانش‌ به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم شکایت سر میکند: "به آن رازی که گفتم پی نبردند/ ز شاخ نخل من خرما نخوردند/ من ای میر امم داد از تو خواهم/ مرا یاران غزلخوانی شمردند". و در جایی دیگر:‌ "تو گفتی از حیات جاودان گوی/ به گوش مرده یی پیغام جان گوی/ ولی گفتند این ناحق شناسان/ که تاریخ وفات این و آن گوی".

    ویژگی اقبال در این است که عشق را به معنای بلند و گسترده یی تفسیر کرد و میان عقل و عشق آشتی بر قرار ساخت. چنانچه می گوید: "عقلی که جهان سود یک جلوه بیباکش/ از عشق بیاموزد آیین جهانتابی". از همین جاست که گاهی بالای مغربیان می تازد:‌ "دانش آموخته یی دل زکف انداخته یی/ آه از آن نقد گرانمایه که درباخته یی" و گاهی با انگشت انتقاد مشرقیان را نشان می گیرد که یکی دنبال عقل رفت و عشق را از دست داد و دیگری برعکس آن؛ "دانش مغربیان فسلفه مشرقیان/ همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست".

    اقبال بزرگ بعد از پیمودن فراز و نشیب فلسفه های شرق و غرب، زانوی ارادت به نزد مرشد روشن ضمیر رومی خم کرد و با آن بزرگمرد رحل سفر به سوی آسمانها بست و با بزرگمردانی ملاقات و گفتگوها فرمود؛ درست همانطوری که پیامبر بزرگوار اسلام همرکاب جبریل امین به آنسوی آسمانها رفت و با پیامبران الهی و فرشته گان ملاقات های عجیب و غریبی داشت. بعد از برگشت از این سفر آسمانی از حقایقی سخن گفت که برای معاصرانش نا آشنا بود؛ چنانچه خود می گوید: "نغمه ام از زخمه بی پرواستم/ من نوای شاعر فرداستم. عصر من داننده اسرار نیست/ یوسف ممن بهر این بازار نیست".

    ارادت اقبال به مولوی بزرگ از آغاز همین سفر شروع می شود و تا پایان زندگی، تحت تربیت و ارشادات معنوی او حرکت می کند؛ ارادت وی به مولانای روم به حدی است که در شأن او می گوید: "مرشدی کو همچو آن عالی جناب/ نیست پیغمبر ولی دارد کتاب". و در جایی دیگر:‌ "پیر رومی مرشد روشن ضمیر/ کاروان عشق و مستی را امیر/ منزلش برتر زماه و آفتاب/ خیمه را ازکهکشان‌ سازد طناب/ نور قرآن در ميان سينه اش/ جام جم شرمنده از آيينه اش/ از نی آن نی نواز پاکزاد/ باز شوری در نهاد من فتاد.

    همانطور اقبال بزرگ، پیامبر بزرگوار اسلام را قافله سالار عشق می خواند و در باره او چنین می گوید: "خاک نجد از فیض او چالاک شد/ آمد اندر وجد و برافلاک شد/ در دل مسلم مقام مصطفی است/ آبروی ما ز نام مصطفی است/ طور موجی از غبار ناقه اش/ کعبه را بیت الحرم کاشانه اش/ بوریا ممنون خواب راحتش/ تاج کسری زیر پای امتش/ ماند شبها چشم او محروم نوم/ تا به تخت خسروی خوابید قوم/ وقت هیجا تیغ او آهن گداز/ دیده ی او اشکبار اندر نماز/ از کلید دین در دنیا گشاد/ همچو او بطن ام گیتی نزاد/ در نگاه او یکی بالا و پست / با غلام خویش بر یک خوان نشست/ امتیازات نسب را پاک سوخت/ آتش او این خس و خاشاک سوخت".

    شاعر به همین ترتیب ارادت خود را به پیامبر بزرگوار اسلام اظهار نموده و آنچه در اندیشه دارد، جرعه ای از باده ناب معرفت الهی میداند که آنحضرت صلی الله علیه وسلم به جامش ریخته است: "مست چشم ساقی بطحاستیم / در جهان مثل می و میناستیم/ شور عشقش در نی خاموش من/ می تپد صد نغمه در آغوش من/ من چه گویم از تولایش که چیست / خشک چوبی در فراق او گریست/ هستی مسلم تجلی گاه او/ طورها بالد ز گرد راه او/ خاک یثرب از دو عالم خوشتر است/ ای خنک شهری که آنجا دلبر است".

    علامه اقبال، بعد از ترجمه بزرگترین شاهکار فلسفی اش زیر عنوان "اسرار خودی" از سوی شرق شناس معروف، مصحح و مترجم و شارح مثنوی مولوی، پروفیسور "ریموند آرنولد نیکلسن" به زبان انگلیسی، در اروپا شهرت یافت و چند بار از سوی دانشگاه های بزرگ آن دیار، به ایراد خطابه های علمی دعوت شد اما در مشرق زمین بعد از جدایی پاکستان از هند، نام وی آهسته آهسته به افغانستان و ایران رفت و از آنجا به کشور مصر و سرزمین حجاز، تا آنکه نام وی در تاریخ و اندیشه ناب اسلامی مقام ویژه ای را احراز کرد. اما با وجود آن هم: "در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز/ هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد".

    "نوای شاعر فردا"‌ نوشته دکتر حسین مشایخ فریدنی در باب خویش یگانه کتابی است که (بدون مبالغه) نسبت به تمام اقبال شناسان ایرانی،‌ از همه پیشتر،‌ در شرح و تفسیر اسرار خودی و رموز بی خودی،‌ به رشته تحریر در آمده است؛ آنچه از مقدمه این کتاب به دست می آید، دکتر فریدنی در دهه سی هجری خورشیدی هنگامی که در سمت مشاوریت امور فرهنگی سفارت کبرای جمهوری اسلامی ایران در شهر کراچی مؤظف بوده، به نوشتن آن اقدام ورزیده است.

    قدامت تاریخی نوای شاعر فردا، در میان سایر کتاب هایی که در باره زندگی و اندیشه اقبال نوشته شده اند، نخستین ویژه گی این کتاب است که در قلمرو فارس،‌ پرده از اسرار خودی و رموز بی خودی بر می دارد. دومین ویژگی ای که در این کتاب به چشم می خورد،‌ آشنایی دقیق مؤلف به طبیعت شاعر،‌ عارف و فیلسوف شرق است که قدم به قدم محیط اجتماعی،‌ سیاسی و فرهنگی وی را مطالعه نموده و با اشخاصی از ارادتمندان اقبال برخورده که شب و روز با او نشست و برخاست داشتند.

    داکتر فریدنی،‌ حدود سیزده سال بعد از وفات اقبال بزرگ به حیث دپلومات وارد کشور جدید التاسیس پاکستان شد که در آن روزگار، نام دو نفر بر سر زبانها بود:‌ یکی، اقبال که بیست سال پیش از آنروز، طرح ایجاد چنین کشور اسلامی ای را به مسلمانان هند ریخته بود و دوم، قاید اعظم محمد علی جناح که آنرا عملی ساخت. در نخستین روزهای ورود مؤلف به شهر کراچی (دار الحکومت آنوقت پاکستان) شاید قاید اعظم در قید حیات می بود، اما اقبال رفته بود. (چون مسلمانان عادت دارند که از مردگان نسبت به زندگان بیشتر یاد می کنند و شخصیت های اسلامی همواره بعد از مرگ شناخته شده اند) محبت مردم با گذشت هرروز به اقبال بیشتر می شد و صفحات جراید و رسانه های آنوقت باشعرهای بلند این بزرگمرد، رنگین و زیبا می نمود.

    یکی دیگر از ویژه گی های برجسته نوای شاعر فردا، ایجاز و سادگی در تفسیر واژه ها و اصطلاحات خاص اقبال است؛ نویسنده این سطور کتابهای زیادی را در باب اقبال مطالعه کردم اما یکی از مشکلاتی را که نزد تمام مؤلفین دریافتم، اینکه در تفسیر واژه ها و اصطلاحات فارسی اقبال به قاموس های زبان فارسی مراجعه نموده اند. اما داکتر فریدنی یکی از نویسندگان محدودی است که طبیعت اقبال را درک کرده و واژه ها و اصطلاحات فارسی او را از زبان خودش تفسیر می کند.

پس آنانی که می خواهند در باره اقبال و مجموعه های مثنوی اسرار خودی و رموز بی خودی، بدانند، هیچ کتابی نسبت به نوای شاعر فردا آسانتر و مفید تر پیدا نخواهد شد. به همین اساس مطبعه محترم جهان دانش که همواره در غنای فرهنگ ناب اسلامی ما کوشیده است،‌ به طبع و نشر جدید این کتاب اقدام کرد.

    به خاطری که چاپ جدید نوای شاعر فردا در افغانستان پخش و نشر می شود، لازم است تا از ارادت اقبال به افغانستان و مردم این مرزبوم اندکی یاد آوری کنیم؛ وی هنگامیکه به دعوت نادرشاه به شهر کابل آمد و بعد از آن به شهر های تاریخی غزنی و قندهار سفر کرد، در آغاز ورود به شهر کابل، با احساس شاعرانه ای که داشت،‌ کابل و مردم آنرا چنین توصیف فرمود: "شهر کابل خطه ی جنت نظیر/ آب حیوان از رگ تاکش بگیر/ آن دیار خوش سواد آن پاک بوم/ باد او خوشتر ز باد شام و روم/ آب او براق و خاکش تابناک/ زنده از موج نسیمش مرده خاک/ ناید اندر حرف وصوت اسرار او/ آفتابان خفته در کهسار او/ ساکنانش سیر چشم و خوش گهر/ مثل تیغ از جوهر خود بی خبر". همانطور از قصر دلگشا یاد آوری نموده و می گوید: "قصر سلطانی که نامش دلگشاست/ زایران را گرد راهش کیمیاست/ شاه را دیدم در آن کاخ بلند/ پیش سلطانی فقیر دردمند".

    بعد از ملاقات با شاه افغان به شهر غزنین رفته و وقتی چشمش به مخروبه آن شهر باستانی افتاد، به قصرهای مرمرین و قطار قطار آن تأسف کرد که به خاک یکسان گشته اند: "شهر غزنین یک بهشت رنگ و بو/ آب جوها نغمه خوان در کاخ و کو/ قصرهای او قطار اندر قطار/ آسمان با قبه هایش هم کنار/ نکته سنج طوس را دیدم به بزم/ لشکر محمود را دیدم به رزم/ آه غزنی آن حریم علم وفن/ مرغزار شیر مردان کهن/ خفته در خاکش حکیم غزنوی/ از نوای او دل مردان قوی/ در فضای مرقد او سوختم/ تا متاع ناله یی اندوختم".

     از شهر غزنی،‌ رحل سفر به قندهار بست و خرقه مبارک پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم را که به اساس روایات تاریخی قرن ها پیش به آنجا آورده شده، به چشم و روی خود مالید و به آن بوسه ها نثار کرد و اشکها ریخت. بعد از آن به زیارت مرقد احمدشاه بابا رفت و بعد از برگشت، شهر قندهار را چنین توصیف نمود: "قندهار آن کشور مینو سواد/ اهل دل را خاک او خاک مراد/ رنگ ها،‌ بوها، هواها،‌ آب ها/ آب ها تابنده چون سیماب ها".

در وصف مرقد احمد شاه ابدالی می گوید: "گنبد او را حرم داند سپهر/ با فروغ از طوف او سیمای مهر/ مثل فاتح آن امیر صف شکن/ سکه یی زد هم بر اقلیم سخن/ ملتی را داد ذوق جستجو/ قدسیان تسبیح خوان بر خاک او".

    به همین ترتیب یکی از مجموعه های مثنوی اقبال زیر عنوان "مسافر" که در سالهای اخیر حیاتش سروده است به افغانستان و مردم آن اختصاص دارد.

    به هر حال، چاپ جدید این کتاب گرانسنگ را برای تمام اقبال دوستان و اقبال پژوهان مبارک باد می گویم و ضمن اظهار سپاس و امتنان فراوان از انتشارات محترم جهان دانش که به طبع جدید این کتاب اقدام ورزیده اند، از پروردگار منان آرزو دارم تا این عمل ایشان را به نزد خویش قبول فرموده و برای ایشان توفیق بیشتر در خدمت به دین مقدس اسلام ارزانی بفرمایاد.

 

عزیز احمد حنیف

2/11/1389 کابل

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

    شبکه نهادهای جامعه مدنی ولایت پنجشیر، سوء قصد علیه شخصیت سیاسی و فرهنگی کشور آقای رزاق مامون‌ را به شدت تقبیح و محکوم نموده و آنرا یک عمل ناجوانمردانه از سوی دشمنان مجاهدین می خواند و در ضمن از مقامات مسوول دولت افغانستان، آرزو دارد تا عاملان این حادثه تکاندهنده را گرفتار نموده و به پنجه قانون بسپارند.

    قابل یاد آوری است که بی توجهی مقامات مسوول دولت در سالهای اخیر سبب شده تا دشمنان دین و وطن، بعد از قتل و کشتار افراد بی گناه، آدم ربایی،‌ قاچاق مواد مخدر و سرانجام تهدید اقشار مختلف مردم و گسترش دامنه ناامنی ها در گوشه و کنار مختلف کشور، به اشاره سازمانهای جاسوسی منطقه، دست به خشونت هایی علیه شخصیت های سیاسی و فرهنگی کشور بزنند.

    سوء قصد علیه آقای مأمون به روحیه آزادی بیان سخت ضربه زده و برای تمام نویسندگان و فرهنگیان کشور نگران کننده است.

    رزاق مامون، با نوشتن برخی مقالات سیاسی که معاملات پنهانی ای را از دوره های جهاد و مقاومت افشاء ساخت،‌ از سوی سازمانهای استخباراتی ذیدخل در قضیه افغانستان، حلقات داخلی و مقامات دولت افغانستان تحت فشار سیاسی قرار گرفت.

    آقای مأمون اخیراً از سوی یک فرد ناشناس مورد سوء قصد قرار گرفت که تصمیم داشت با اسید پاشی، بینایی وی را از بین ببرد اما خوشبختانه که چشم های وی آسیبی ندید.

شهید آقا نوری

سرپرست شبکه نهادهای جامعه مدنی ولایت پنجشیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/29ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

عزیز احمد حنیف

    نودسال پیش از امروز، در ماه قوس 1299، تهداب نخستین مکتب (مدرسه) ابتداییه نسوان به نام "عصمت" در منطقه شهرآرای کابل از سوی ملکه ثریا همسر شاه امان الله خان، با حضور شاه، وزیر معارف وقت و برخی رجال برجسته ی دیگر آن زمان گذاشته شد که بعدها این مکتب به ثانویه (لیسه) ارتقا کرد و به نام "ملالی" شهرت یافت.

    این مکتب ابتداییه نسوان در حالی اساس گذاشته شد  که دختران زیر سن جوانی، تعلیمات ابتدایی دینی (از قاعده بغدادی شروع و به ترتیب آن قرآن کریم، پنج گنج عطار نیشاپوری،‌ دیوان غزلیات حافظ شیرازی و خلاصه کیدانی) را در مساجد محلی و خانه های خویش به گونه انفرادی از سوی ملا امامان و معلمان خانگی فرا می گرفتند.

    در محفل تاریخی ای که به مناسبت افتتاح این مکتب ابتداییه از سوی وزارت معارف وقت،‌ برگزار گردیده بود، حدود چهل نفر شاگردان اناث، برای اولین بار در افغانستان مصروف فراگیری خواندن و نوشتن به شکل معیاری آن گردیدند.

    مکتب ابتداییه نسوان عصمت در شرایطی پا به عرصه وجود گذاشت که سنت های مردمی حاکم بر محیط، در مناطق مختلف افغانستان نمی گذاشت تا دختران به مکاتب و مووسسات تحصیلات عالی راه یابند.

    بعد از همین تاریخ، مسئله مشروعیت رفتن دختران به مکاتب از دیدگاه فقه اسلامی، میان حلقات روحانی مطرح شد که در نتیجه آن، نظریات مشابه و متفاوتی در شهرها و دهات افغانستان مطرح شد.

برخی از روحانیون، رفتن دختران به مکاتب را (به زعم خویش) از دیدگاه فقه اسلامی ممنوع دانسته و از طریق منابر و مساجد، از مشکلات اجتماعی ای سخن گفتند که گویی از این نقطه سرچشمه می گیرد.

    این نظریه بیشتر به سنتگرایی اجتماعی ای بر می گردد که در آن از سوی خانواده ها برای پسران نسبت به دختران آزادی کامل داده می شود و در مقابل،‌ با استناد به آیه مبارکه سوره "الأحزاب" در خطاب به زنان: (وقرن فی بیوتکن و لاتبرجن تبرج الجاهلیة الأولی) (در خانه های خویش مسکن گزینید و زیبایی خود را مانند اظهار زیبایی در دوره های نخست جاهلیت، اظهار نکنید) دختران را در چهاردیواری خانه ها مقید می نمایند.

    بینش دوگانه میان دختر و پسر در اجتماع نقطه برجسته یی است که بیشتر مشکلات اجتماعی از دیدگاه های اسلامی و دموکراسی به آن پیوند دارد.

    در یکی از مجالس مردمی ای که چند سال پیش در رابطه به اهمیت تعلیم و تربیه از دیدگاه اسلام در شرایط کنونی به ویژه در افغانستان پس از جنگ، صحبت داشتم، فرصت برای طرح سؤالات و شنیدن نظریات شنوندگان داده شد؛ یکی از فرماندهان جهادی که در آن مجلس حضور داشت،‌ به شدت مخالفت خود را با نظریات بنده اعلام کرد و رفتن دختران را به مکاتب یکی از دسایس پلان شده غرب به هدف نهادینه شدن دموکراسی در افغانستان خواند. من به خونسردی تمام گفتم: شکی نیست که مداخله گران، به نحوی از این طریق هم در نهادینه شدن دموکراسی استفاده کنند پیشتر از اینکه دموکراسی به نهادهای آموزشی ما و شما نفوذ نماید، ما مسوول و مکلف هستیم که زمینه را برای نفوذ اندیشه اسلامی به مکاتب مساعد بسازیم؛ اگر از عهده این کار بر نیاییم بازهم بازداشت دختران از رفتن به مکاتب راهی است که از این طریق در حقیقت ما خود را فریب داده ایم.

هنگامی که از ایشان پرسیدم اگر دختر یکی از خانواده های مسلمان از همین محیطی که ما و شما زندگی می کنیم،‌ با پسری از همین خانواده های مسلمان که از لحاظ اجتماعی باهم مشابه باشند، تماس دوستانه تامین نماید،‌ از طرف خانواده چگونه باید مجازات شود؟ وی گفت:‌ باید کشته شود؛ من گفتم کاملاً درست است؛ اگر پسری مرتکب چنین جرمی شود باید چگونه مجازات گردد؟ وی گفت:‌ باید از طرف پدر لت و کوب شود؛ تهدید شود و از خانه بیرون گردد؛ شخصی از آن سوی مجلس مداخله کرد و گفت:‌ واقعیت اینست که پسران از سوی خانواده به ارتکاب این جرم، گذشته از اینکه هیچگونه مجازات نمی شوند بلکه بسا اوقات تشویق هم می گردند.

    همین سؤال و جواب، بینش دوگانه اجتماعی را میان پسر و دختر به شکل برجسته آن واضح می سازد و مسیر شریعت را از عرف جدا می کند.

     حال، مسئله تعلیم و تربیه از دیدگاه اسلام با استناد به نخستین وحی قرآنی که از خواندن وقلم سخن می گوید و حدیث مشهوری که فراگرفتن علم را بر زن و مرد فرض گردانیده است، بالای دختر و پسر طور یکسان فرض بوده و آموزش و پرورش از حقوق اولیه و اساسی فرد در اجتماع است.

    در رابطه به اهمیت آموزش و پرورش از دیدگاه اسلام آیات متعدد و احادیث بی شماری وارد شده که این مقاله کوتاه گنجایش نقل آن همه را ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/01ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

برگرفته از سایت آریایی

احمد ولید سخی زاده

    طوری که هموطنان عزیز شاهد اند، در این روزها مسایل تقلب در انتخابات تاریخی پارلمانی بیست و نهم سنبله 1389 از مسایل مهمی است که در سرخط تمام رسانه های افغانستان قرار دارد.

    همه می دانند که این انتخابات، یک آزمون بزرگ ملی بود که ملت رنج کشیده افغانستان انتظار داشت تا از ولایات مختلف، نخبه گانی به خانه ملی کشور راه یابند که دین و ملت شان را دوست داشته باشند؛ هویت ملی و تاریخی و جایگاه سیاسی افغانستان را در میان ملل جهان درک کنند و در مسایل تقنینی تخصص و دسترسی کافی داشته باشند. اما با تأسف که در نتیجه معاملات پنهانی آقای معنوی با رییس جمهور کرزی، و دست به دست شدن ملیون ها دالر میان برخی کاندیدان و مقامات کمیسیون های انتخابات و شکایات، تاجران سیاسی ای به مجلس نماینده گان راه یافتند که یکبار دیگر،‌ افتخارات تاریخی، هویت ملی و آرمانها و اهداف شهدای راستین جهاد و مقاومت را در بدل منافع شخصی، معامله خواهند کرد.

    در این مقطع حساس تاریخی لازم است، فرهیخته گانی که مردم افغانستان با احساس، اخلاص و آرزوی سربلندی و ترقی کشور عزیز ما در آینده، برای آنها رای دادند تا به شورای ملی کشور انتخاب شوند و مصدر خدمت به مردم و ملت شان قرار بگیرند، باید بدانند که مصلحت اندیشی های آقای کرزی در طول سالهای گذشته با گزینش چهره های معامله گر در مقامات بلند دولتی، مانند آقای معنوی که چهره متقلب آفتابی وی لحظه یی بعد معرفی می گردد، سبب شده که از یک طرف آرمانهای مقدس اسلامی و ملی شهدای جهاد و مقاومت به خصوص قهرمان ملی کشور،‌ به فراموشی نهاده شود و از سوی دیگر زمینه برای مداخله گران مغرض و منفعت جوی داخلی و خارجی که دست به دست هم داده و بالای داشته های ملی افغانستان تجارت دارند، بیشتر مساعد گردد.

    در این نبشته کوتاه تاریخی آقای معنوی را به معرفی می گیرم که در دوره های جهاد و مقاومت چه وظیفه داشت و سطح تحصیلی وی تا کدام حد است؟

    فضل احمد معنوی مشهور به مولانا شیرین آغا در پنجشیر، در دوره های جهاد و مقاومت در بخش های فرهنگی شورای نظار فعالیت نموده و در سالهای 1376 و بعد از آن از سوی آمر صاحب شهید به حیث رییس مدرسه قابضان گماشته شد که به مخالفت جدی از سوی مولوی گل عالم مواجه گردید. برخی مقالات وی که از لحاظ ادبیات هم مشکل داشت، گهگاهی در هفته نامه پیام مجاهد نشر می شد.

    مولانا شیرین آغا در سال 1381 هنگام دخول نیروی های وابسته به جبهه متحد، از سوی مارشال فهیم و استاد ربانی سرپرستی وزارت معارف کشور را به عهده گرفت که مدتی بعد به حیث معین اداری آن وزارت ایفای وظیفه نمود و به تعقیب آن از سوی آقای کرزی به حیث معین ستره محکمه تعیین گردید و به دنبال آن به حیث عضو کمیسیون انتخابات ایفای وظیفه کرد و بعداً هم به ریاست کمیسیون انتخابات از سوی رییس جمهور کرزی گماشته شد.

    هنگامی که ریاست کمیسیون انتخابات را اشغال کرد، سویه تحصیلی وی در برخی رسانه ها به درجه ماستری از پوهنتون اسلامی بین المللی اسلام آباد خوانده شد.

    پیشتر از این چند بار از طریق تلویزیون طلوع متوجه شدم که در برنامه های اسلامی ظاهر شده و از سوی آن تلویزیون استاد دانشگاه کابل معرفی گردید.

    کسانی که از نزدیک وی را می شناسند و از سطح آموزشی وی آگاهی دارند، متعجب اند از اینکه موصوف فقط مدتی را در مسجد محلی قریه "پیاوشت" از توابع ولسوالی رخه پنجشیر نزد علمای آن محل سپری نموده و از کدام لیسه یا دانشگاهی فارغ نگردیده است.

   حال سؤال تنها این نیست که ماستری خود را از کدام دانشگاه به دست آورده است، بلکه سؤال اینجاست که اسناد تحصیلی صنف دوازدهم و لیسانس را چگونه جعل کرده و در وزارت های معارف و تحصیلات عالی آنرا به ثبت رسانیده است؟

    در باره اسناد تحصیلی ماستری وی بیشتر کسانی که از نزدیک با وی تعارف دارند، می گویند که تقلب وی،‌ یک تقلب آفتابی بوده و بر مبنای همین تقلب به ریاست کمیسیون انتخابات راه یافته و در پست های مهم دولتی ایفای وظیفه می نماید.

    آقای فضل احمد معنوی، هنگامی که به حیث معین اداری ستره محکمه ایفای وظیفه می کرد، اسناد تحصیلی استاد امام الدین واثق استاد دانشکده شرعیات پوهنتون کابل را که فارغ مرحله ماستری دانشکده ادبیات عربی از پوهنتون اسلامی بین المللی بوده به بهانه اینکه وی را به کشور مصر می فرستد، اخذ نمود و آنرا به نام خود جعل کرد.

    استاد امام الدین واثق برادر داکتر محی الدین مهدی است که در انتخابات پارلمانی بیست ونهم سنبله 1389 از سوی ولایت بغلان به حیث نماینده آن مردم انتخاب گردیده است.

    هنگامی که استاد واثق از جعل کاری آقای معنوی اطلاع یافت خیلی متاثر شده و به تشویش آن شد که اگر وزارت تحصیلات عالی افغانستان از این قضیه آگاهی یابد، وی را به سارنوالی معرفی خواهد کرد.

   از طریق این نوشته کوتاه می خواهم نمایندگان واقعی ملت را که در انتخابات پارلمانی 1389 قربانی توطئه های خاینانه این تقلب کاران شده اند، آگاه سازم به اینکه آقای معنوی خود از راه تقلب به ریاست کمیسیون انتخابات رسیده است، پس چگونه از وی انتظار شفافیت و عادلانه بودن انتخابات را داشت.

    امید وار هستم که کاندیدان معترض به عوض اینکه علیه کرزی و تقلب شعار دهند، آقای معنوی را به سارنوالی افغانستان معرفی نموده در مورد این تقلب آفتابی وی که توهین به استادان و تحصیل کرده های کشور است، بازجویی نمایند.

    از موصوف باید پرسیده شود که اسناد صنف دوازدهم را از کدام لیسه به دست آورده و اسناد تحصیلی دوره لیسانس را در کدام سال و از کجا اخذ کرده است و همانطور از پوهنتون اسلامی بین المللی اسلام آباد در کدام سال، از نزد کدام استاد و از کدام دانشکده فراغت حاصل کرده است.

    اگر خوانندگان گرامی در این مورد خواستار معلومات بیشتر باشند در مطلب بعدی، ایشان را بیشتر معرفی خواهیم کرد.

 

به امید سربلندی افغانستان عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

عزیز احمد حنیف

    آهنگ این مصرع زیبای استاد سخن خلیل الله خلیلی که در سالهای غربت به یاد غزل شیوای شاعر ملی کشور، دکتر هاشم صحرایی سروده بود هنگامی در قلبم طنین انداخت که متوجه شدم در مقابل دفتر مان، خارجی ای با چشم های کشیده وخشمگین از موترش پایان شد و سلاح پولیس (محافظ) را از دستش گرفت و به دور انداخت و به رمز تهدید، گلوی وی را سخت فشرد و به کنده ای که در اطراف سرک بود،‌ انداخت.

    پولیس بیچاره از ترس اینکه به دام (به اصطلاح مسخره آمیز) قانون گیر نیاید و آذوقه ای که به فامیل و خانواده اش با خود می برد، قطع نشود، سرش را به زیر انداخت و به حمام رفت وبا ریختن قطرات اشک، گِل ولای را از لباس و بوتش شست و رنج جانکاهی را که قلب نازکش را می آزرد، خاموشانه تحمل کرد.

    خارجی موصوف که لباس ملکی بر تن داشت و موترش را در میانه سرک ايستاده کرده بود، با تفنگچه ی دستی اش هم به سوی پولیس نشانه گرفت و همانطور به موتر سوار شد و حرکت کرد.

    این برخورد، اولین واقعه ظالمانه و توهین آمیز یک خارجی در مقابل یک تبعه افغان نیست، بلکه شهادت هزاران تن از افراد ملکی به شمول زنان،‌ کودکان و سالخورده گان در اثر حملات هوایی نیروهای خارجی در ولایات جنوبی کشور، داخل شدن شب هنگام به خانه های مردم، تجاوز جنسی علیه ترجمان ها، تجاوز جنسی به دوشیزگان و زنان پاکدامن، دعوت به مسیحیت و غیره نمادی از تجاوز، توهین و سرکشی خارجی هاست که از این طریق عمر خود را در افغانستان کوتاه می نمایند و مانند متجاوزین گذشته، ذلیل و نکبت بار از این کشور بیرون خواهند شد.

    واقعه روز چهارشنبه مؤرخ دهم قوس سال جاری، در شهرنو کابل، به نظر برخی خوانندگان این مطلب، شاید کوچک بنمایاند اما از آنجایی که یک محافظ افغانی وابسته به وزارت امور داخله کشور با یونیفارم پولیس،‌ از سوی یک خارجی ای که لباس ملکی بر تن دارد، لت و کوب و توهین می شود، برای ملت و دولت افغانستان که در مقاطع مختلف تاریخ، آزادی را به بهای خون به دست آورده و حفظ کرده اند، غیر قابل تحمل بوده و به غرور ملی شان شدیداً آسیب می رساند.

    هنگامی که هر افغان با احساس و آگاه، به خصوص نسل جوان کشور که وارث افتخارات تاریخی افغانستان است، به این نوع وقایع روبرو می شود،‌ به فکر آزاد منشی نیاکان خویش در گذشته های تاریخ می افتد که همواره پوز دژخیمان زمان را به خاک مالیده و بامشت آهنین خویش به سینه ی هر مستکبر و متجاوز کوبیده اند اما امروز چرا اینقدر پامال متجاوزین مکار و اهریمن صفت زمان شده اند که (به تعبیر اقبال:‌ من از این بیش ندانم که کفن دزدی چند/ بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند) از آنسوی دنیا آمده اند و از هیچ نوع ظلم علیه ارزشهای فرهنگی ما دریغ نمی ورزند.

    هرکسی که واقعه روز چهارشنبه را از نزدیک شاهد بود، تأسف می کرد به اینکه ای کاش، این اقدام خارجی را با سی مرمی (گلوله) پاسخ می داد تا تاریخ وزیر محمد اکبر خان و صدها قهرمان دیگر این خطه ی مردخیز را یکبار دیگر تکرار می کرد و انگیزه آنرا به دل تاریخ باستانی خویش ثبت می نمود تا چراغی می بود بر فراز راه پوینده گان راه آزادی.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

عزیز احمد حنیف

این مطلب به تاریخ هژدهم جوزای ۱۳۸۹ در برخی سایت های انترنت و روزنامه ماندگار به نشر رسید. به خاطر آگاهی خوانندگان سایت پیام قلم اکنون آنرا در خدمت ایشان قرار میدهم.

به دنبال برهم خوردن فضای امنیتی اجلاس مشورتی صلح در کابل دو مقام ارشد امنیتی افغانستان (آقای امر الله صالح رییس عمومی امنیت ملی و حنیف اتمر وزیر امور داخله کشور) به جلسه ویژه ای از سوی رییس جمهور کرزی فراخوانده شدند و بعد از سه ساعت گفتگو وتبادل نظر، استعفای خویش را به وی تقدیم نمودند.

  عصر روز یک شنبه هریک از این دو مقام بلند پایه امنیتی افغانستان، از طریق کنفرانس های مطبوعاتی جداگانه، به حضور رسانه های ملی و بین المللی در شهر کابل، کناره گیری خویش را از سمت های شان برای دولت و ملت افغانستان اعلام نموده و دلیل آنرا عدم رضایت بخش بودن گزارشی خواندند که در رابطه به برهم خوردن فضای امنیتی اجلاس مشورتی صلح به تاریخ دوازدهم جوزا، به رییس جمهور تقدیم کردند.


 حنیف اتمر ضمن اظهار سپاس و قدردانی از ماموریتش در طول هشت سال گذشته تحت رهبری آقای کرزی و اخذ رای اعتماد از شورای ملی کشور، نوازش ها و شفقت های رییس جمهور را بیش از حد توصیف نموده و علاوه کرد: عدم قناعت رییس جمهور کرزی از گزارش وزارت داخله مبنی بر تدابیر امنیتی ای که برای جرگه صلح اتخاذ شده بود، ایجاب می کرد که باید از سمت خویش استعفا دهم.

 امر الله صالح دلیل استعفای خویش را (با لحن نسبتاً انتقاد آمیزی) ناکامی در وظیفه خویش خوانده و به ده ها دلایل داخلی و خارجی دیگری اشاره کرد که توضیح آنرا به حضور رسانه ها لازم ندید.

 آقای صالح گفت: در صورت عدم قناعت رییس جمهور ازگزارش ایشان در رابطه به وقوع حادثه دوازدهم جوزا، اخلاق وظیفوی آنها ایجاب نمی کرد تا به کار خویش ادامه دهند.

 در رابطه به استعفای این دو مقام ارشد امنیتی، کارشناسان مسایل سیاسی و رسانه ها نظریات و واکنش های متفاوت و مشابه از خود نشان دادند.

 بیشتر آگاهان بدین باور اند که استعفای این دو مقام امنیتی در حقیقت، امتیاز دادن به پاکستان و از قبل پلان شده بوده است.

 اما آنچه که باید تذکر داده شود، توطئه کناره گیری آقای امر الله صالح از ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان است؛ پاکستان در طول سالهای گذشته، طور مستقیم و غیر مستقیم برای آقای کرزی پیشنهاد می کرد که امرالله صالح آخرین مهره جبهه شمال است که با همان نیروی گذشته در قدرت باقی مانده و نمی گذارد تا ارتباط افغانستان و پاکستان دوستانه باشد.

 کرزی که هیچگاه در تصامیمش نمی اندیشد و همواره بر رخش احساسات در میدان سیاست سوار است، اینبار پاکستان توانست تا از برخی حلقات و عناصر داخلی افغانستان استفاده کرده و ذهن کرزی را به نفع خود توجیه کند.

 گرفتاری انتحار کنندگان از سوی ریاست امنیت ملی در سالهای گذشته و نشان دادن آنها از طریق رسانه ها که از پاکستان وارد افغانستان می شوند و از سوی کرزی به هدف خوش خدمتی برای طالبان و آی اس آی، رها می گردیدند، یکی از عوامل عمده ای بود که رابطه آقای صالح را با رییس جمهور تیره ساخته بود؛ چنانچه آقای صالح یک سال پیش هنگام استیضاح در مورد حادثه هشتم ثور 1388 در شورای ملی به آن اشاره نمود.

 به گفته برخی افراد نزدیک به رییس جمهور و ریاست عمومی امنیت ملی، در آن وقت برخورد لفظی تندی میان ایشان رد و بدل گردید که در نتیجه آن آقای صالح کاغذی را به خشم از دفتر رییس جمهور گرفته و خواست استعفای خویش را بنویسد اما رییس جمهور کاغذ را از دست وی گرفت و نگذاشت تا از سمتش کنار رود. اما رییس امنیت ملی وظیفه را ترک نموده و مدت دو روز در خانه نشست تا آنکه روز سوم آقای کرزی تیلفونی با وی تماس گرفت و او را دوباره نزد خود خواست و رویش را بوسید وگفت: مانند دو برادر باید در افغانستان کار کنیم؛ احساسات شخصی مان سبب نشود تا مشکلی به سطح افغانستان پدید آید.

 بعد از آن وضعیت طوری بررسی می شد که بیشتر تصمیم گیری های آقای صالح بدون مشوره کرزی بوده و با اعتماد به نفس خویش و حمایت کشورهای ذیدخل در سیاست افغانستان با تیم فعال و درک عمیقی که از قضایا داشت کار می کرد.

 اکنون دسیسه ی کناره گیری آقای صالح از ریاست عمومی امنیت از سوی آقای کرزی و حلقات وابسته به آی اس آی مشترکانه طوری طرح گردیده است که از یک طرف باید جناح اپوزیسیون دولت اغفال گردد و از سوی دیگر خواست پاکستان بر آورده شود.

 از سخنان نرم حنیف اتمر در کنفرانس مطبوعاتی ای که با رسانه ها هنگام استعفایش داشت، به وضاحت معلوم می شد که قبلاً برایش گفته شده تا در پهلوی رییس عمومی امنیت ملی استعفا دهد و در آینده به یکی از وزارت های کلیدی دیگر جذب خواهد شد.

 دلیل دومی که طرح چنین دسیسه ای را از قبل نشان میدهد اینکه وزیر امور داخله، استعفایش را از قبل نوشته و در جیب خویش با خود برده بود تا در حضور رییس امنیت ملی آنرا به میز آقای کرزی گذاشته و وی را به این امر ترغیب نماید؛ به این معنا که اگر آقای صالح ترغیب گردید و استعفا داد خوب، و اگر نه استعفای جناب اتمر یا از سوی کرزی پذیرفته نمی شود و یا هم در رسانه ها پخش نمی گردد.

 دلیل سوم: خواستن آقای کرزی این دو مقام را در یک وقت، نشان می دهد که دسیسه از قبل پی ریزی گردیده است؛ اگر چنین نمی بود باید هریک را جداگانه می خواست و در مورد استیضاح می کرد.

 دلیل چهارم: لحن آقایان اتمر و صالح با رسانه ها از همدیگر خیلی متفاوت بود؛ از سخنان رییس عمومی امنیت ملی طوری برداشت می شد که حلقات و عناصر داخلی و خارجی ای بوده اند که حضور وی را در پست ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان تحمل نداشتند و از چندین سال بدینسو در این ارتباط دسیسه سازی و سرمایه گزاری کرده اند. اما از سخنان آقای اتمر معلوم می شد که در این وزارت علاقمند به کار نیست شاید در کدام وزارت دیگر و یا پستی در خارج از افغانستان از سوی آقای کرزی گماشته خواهد شد.

 سؤال اینجاست که آیا آقای امر الله صالح را که در طول شش سال گذشته، مهمترین دستگاه امنیتی افغانستان را با پشت کار و تلاشهای شبانه روزی خویش، فعال ساخت و سیستم دقیق و منظمی را در آن ایجاد کرد؛ اداره ای که در گذشته ها مملؤ از فساد بود به شفاف ترین ارگان مبدل نمود و دستگاه استخباراتی افغانستان را به عنوان یکی از سازمانهای مطرح در منطقه تبدیل کرد، با حنیف اتمر می توان مقایسه کرد؟

 شکی نیست که آقای اتمر در مدیریت خویش نسبت به خیلی وزرای کابینه موفقیت های چشمگیر و قابل ملاحظه یی داشته است که قابل ستایش می باشد؛ اما صرف مدیریت نمی تواند درد و رنج ملت افغانستان را مرهم گذارد؛ در پهلوی مدیریت، آنچه مهم است احساس آزادی خواهی، حفظ استقلالیت سیاسی در تصمیم گیری ها، عدم وابستگی به کشورهای ذیدخل، حفظ غرور ملی و غیره که در وجود آقای صالح همه برجستگی داشت و او را در میان تمام اعضای کابینه ویژگی بخشیده بود.

 هواخواهان شهید احمد شاه مسعود یکی از چهره های برجسته یی که بعد از شهادت وی تا حال بالایش حساب می کنند و از وی انتظاراتی دارند تا آرمان های سیاسی وی را به واقعیت نزدیک بسازد، آقای امرالله صالح است که سالیان درازی را در مکتب فکری وی تربیت دیده است.

 این یک واقعیت است که با گذشت زمان پرده از حقیقت ها برداشته می شود و حقایق پنهانی به کرسی واقعیت می نشیند تا مردم از دسایسی که در نهانخانه های سیاست طرح و پیریزی می گردد مطلع شوند و معاملات زشتی که میان حلقات و عناصر خاص بر مبنای منافع ملی صورت می گیرد، آگاه گردند.

 بیشتر مردم افغانستان به خصوص آنانی که پاکستان و آی اس آی را دشمن می پندارند و از توطئه های دیرینه آن آگاه اند، از استعفای آقای امر الله صالح نهایت متأثر گردیده و در مجامع عمومی نگرانی خویش را از کناره گیری موصوف از این پست مهم ابراز می کنند. در باره وزیر امور داخله آنقدر مردم تشویش نداشته و فکر می کنند طوری که در وزارت های دیگری پیش از این هم ایفای وظیفه می کرد، بعد از این هم در وزارت و یا مقام سیاسی ای کار خواهد کرد. اما جای آقای صالح را پر کردن خیلی مشکل است.

 آنچه که پیش بینی می شود، با استعفای رییس عمومی امنیت ملی، بحران امنیتی عمیقتر و گسترده تر، ساحات مختلف افغانستان به ویژه شهر کابل را احاطه خواهد کرد؛ دشمنان داخلی و خارجی افغانستان جرأتمندانه تر از گذشته دست به حملات انتحاری و جاگذاری بمب های کنار جاده یی خواهند زد، کشت و قاچاق مواد مخدر بیشتر از پیش افزایش می یابد و بالآخره حکومت متزلزل آقای کرزی به مشکلات گونه گون امنیتی گرفتار می شود و افغانستان نسبت به هروقت، بدنامتر خواهد شد و کمک های بشردوستانه ای که از سوی کشورهای دوست بین المللی به خاطر آبادی افغانستان پرداخت می گردد، حیف و میل شده و در جنگ به مصرف خواهد رسید.

 به هر حال، انتظار و آرزوی مردم افغانستان از آقای امر الله صالح به عنوان یکی از فرزانه فرزندان تاریخی راستکار و مخلص افغانستان اینست که به فعالیت های سیاسی خویش در داخل کشور، ادامه داده و مردم افغانستان به خصوص نسل جوان کشور را از دسایس پنهانی دشمنان دین و وطن آگاه بسازند تا مانند قهرمان ملی کشور نام وی به خط زرین ثبت تاریخ پر افتخار افغانستان گردد.
+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

به بهانه ی یکصد و سی وسومین سالروز تولد اقبال

عزیز احمد حنیف

    به اساس تقویم دولتی کشور پاکستان، هژدهم عقرب سال جاری مطابق نهم نوامبر،‌ یک صد و سی و سومین سالروز تولد فرزند گرامی شرق، فیلسوف، شاعر،‌ نابغه، دکتر، علامه محمد اقبال است که اقبال دوستان و اقبال شناسان در گوشه و کنار مختلف دنیا،‌ آنرا پاس می دارند و در این روز یادی از آن قافله سالار عشق و اندیشه می نمایند.

    این اندیشمند بزرگوار بعد از آنکه در اعماق اندیشه ی اسلامی غوطه زد و ارزشهای معنوی انسان را به تماشا نشست و با مرشد روشن ضمیر رومی برخورد و سخن عشق را از زبان گوهرزای او به گوش جان شنید، عقل را در برابر عشق قمار کرد؛ "خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر". به همین نسبت، تا پایان عمر از عشق سخن گفت.

من بنده آزادم عشق است امام من

عشق است امام من عقل است غلام من

    اقبال بزرگ به اساس روایات موثق، به تاریخ نهم نوامبر 1877 در منطقه سیالکوت از توابع ایالت پنجاب پاکستان، چشم به جهان کشود و بعد از شصت سال و پنج ماه و دوازده روز، از این خاکستان کهن در شهر لاهور رخت بست و روحش به فضای بیکران لاهوت به پرواز در آمد. وی در آخرین روزهای حیاتش می گفت:

چو رخت خویش بربستم از این خاک

همه گویند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بود

به گفته احمد سروش: نیم ساعت قبل از وفاتش این اشعار را سرود:

سرود رفته باز آید که ناید

نسیمی از حجاز آید که ناید

سر آمد روزگار این فقیری    

دگر دانای راز آید که ناید.

    به همین مناسبت‌، قسمت پایانی از رساله "از عقل تا به عشق" را که شرح و تفسیر مقدمه مجموعه مثنوی "اسرار خودی" است، خدمت خواننده گرامی تقدیم می کنم:

 

شاعـری زین مثنوی مقصود نیست

بت فروشی بت گری مقصود نیست

 

    علامه اقبال در پایان مقدمه مثنوی اسرار خودی خواننده را به یکی از مسایل خیلی مهم متوجه می سازد؛ او می گوید: هدف از سرودن مجموعه مثنوی اسرار خودی مانند بسیاری از شاعران دیگر که با لطافت طبع و ظرافت کلام، خرمهره ی خود را رنگ داده وبه گوهر ناشناسان خام اندیش به قیمت دُر می فروشند، خیالبافی های عاطفی وزیبایی پرستی های طبیعی نیست بلکه بیان معانی و مفاهیمی است که جز در قالب شعر نمی گنجد؛ چنانچه در بیتی می گوید:

نگاه می رسد از نغمه ی دل افروزی

به معنی ای که برو جامه ی سخن تنگ است

    آنچه توجه راقم این سطور را به بحث حاضر جلب کرده است کوته اندیشی عده ای از دانشجویان است که اقبال را در حد یک شاعر می پندارند؛ از زمانی که شرح وتفسیر مقدمه مثنوی اسرار خودی را زیر عنوان «از عقل تا به عشق» شروع به نوشتن کردم و تعدادی از جوانان در نشریه «پیام قلم» آنرا خواندند، همواره انتقاد نموده اند که چرا به جای اقبال، زندگی و اندیشه ی یک شاعر افغانی به بحث وبررسی گرفته نمی شود. عده ای می گویند: موضوع "از عقل تا به عشق" کدام درد ما را دوا خواهد کرد؟

    هرگاه به ابیات اقبال در مجموعه مثنوی جاویدنامه و مسافر نظر می افکنم و ارادت وی را به افغانستان و مردم این مرزبوم می بینم، تأسف می کنم به اینکه چرا این بزرگمرد تا هنوز در افغانستان ناشناخته مانده و امروز تعداد زیادی از دانش آموزان ما او را در حد یک شاعر پاکستانی می شناسند؟

    نویسنده که خود را در حد یک شاگرد کوچک مکتب فکری این زبرمرد میدان اندیشه و ایمان می داند، بدین باور است که علامه اقبال در واقع، پیامبر خودی برای نسل جدید شرق به خصوص مسلمانان بود، برای چنین پیامبر قرن می سزد که در تبلیغ اندیشه اش روش خاصی را (مانند شعر و شاعری) برگزیند.

    به همین مناسبت پیامش را در قالب ابیات مثنوی ریخت و در آن به مرشد روشن ضمیر خویش مولانای بزرگ اقتدا کرد. اما خود را هیچگاه در زمره ی شاعران حساب ننمود و حال وهوای شاعری را به معنای متعارف آن در سر نپرورد.

    در مجموعه ی ارمغان حجاز ضمن بیتی به حضور پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و سلم شکایت می کند که ناحقشناسان زمان، او را شاعر پنداشته و درخواست کردند تا مانند برخی شاعران، تاریخ وفات این و آن را (به حساب ابجد) در شعر بیاورد:

تو گفتی از حیات جاودان گوی

به گوش مرده ای پیغام جان گوی

ولی گفتند این ناحق شناسان

که تاریخ وفات این و آن گوی

و همانطور:

به آن رازی که گفتم پی نبردند

ز شاخ نخل من خرما نخوردند

من ای میرِ امم داد از تو خواهم

مرا یاران غزلخوانی شمردند

    اقبال با شاعرانی مخالف است که شعر را هدف می پندارند و عمر گرانمایه ی خود را صرف قافیه سنجی در می و میخانه می کنند و علاوه از شور ومستی و مشاهده زیبایی های طبیعت، چشم آنها از تماشای جمال حقیقت و زیبایی های ماوراء الطبیعه کور است. این دست شاعران به عقیده اقبال، بندگان نفس و شیطان اند که در قرآن کریم خداوند آنان را "گمراه و در وادی ها سرگردان خوانده است".

در مجموعه ی اسرار خودی می گوید:

وای قومی کز اجل گیرد برات

شاعرش وابوسد از ذوق حیات

خوش نماید زشت را آیینه اش

در جگر صد نشتر از نوشینه اش

بوسه ی او تازگی از گُل برد

ذوق پرواز از دل بلبل برد

سست اعصاب تو از افیون او

زندگانی قیمت مضمون او

می رباید ذوق رعنایی ز سرو

جره شاهین از دم سردش تذرو

ماهی و از سینه تاسر آدم است

چون بنات آشیان اندر یم است

از نوا بر ناخدا افسون زند

کشتیش در قعر دریا افکند

نغمه هایش از دلت دزدت ثبات

مرگ را از سحر او دانی حیات

دایه ی هستی ز جان تو برد

لعل عُنابی ز کان تو برد

چون زیان پیرایه بندد سود را

می کند مذموم هر محمود را

در یم اندیشه اندازد ترا

از عمل بیگانه می سازد ترا

خسته ی ما از کلامش خسته تر

انجمن از دور جامش خسته تر

جوی برقی نیست در نیسان او

یک سراب رنگ و بو بوستان او

حسن اورا با صداقت کار نیست

در یمش جز گوهر تف دار نیست

خواب را خوشتر ز بیداری شمرد

آتش ما از نفس هایش فسرد

قلب مسموم از سرود بلبلش

خفته ماری زیر انبار گلش

از خم و مینا و جامش الحذر

از می آیینه دارش الحذر

    دکتر مشایخ فریدنی در تایید این موضوع می نویسد: "غرض اقبال از شاعری تعلیم و موعظه و ارشاد خلق بود و هرگز نمی خواست مانند «شاعران عجم» که شعر شان به شیون غلامان بیمناک از تازیانه ی ارباب، شبیه است زاری و چاپلوسی و گدایی کند و تخم ناامیدی بکارد. او شاعران بی هدف و مدیحه سرا را چنین توصیف می کند:

ناخوشی، افسرده ای، آزرده ای

از لگدکوب نگهبان مرده ای

لابه و کین جوهر آیینه اش

ناتوانی همدم دیرینه اش

پست بخت و زیردست و دون نهاد

ناسزا و نا امید و نامراد (مقدمه نوای شاعر فردا: ص نود).

    این انتقاد تنها متوجه همان صنف خاصی از شاعران است که در بالا از آن تذکر رفت اما با شاعرانی که شعر را وسیله برای هدفی عالی می دانند، سر آشتی دارد وگاهی هم خود را در ردیف آنان حساب می کند؛ و نسبت خود را به این شاعران عار نمی داند:

مرا زین شاعری خود عار ناید

که در صد قرن یک عطار ناید

در وصف این دست شاعران می گوید:

سینه ی شاعر تجلی گاه حسن

خیزد از سینای او انوار حسن

از نگاهش خوب گردد خوبتر

فطرت از افسون او محبوب تر

از دمش بلبل نوا آموخته است

غازه اش رخسار گل افروخته است

سوز او اندر دل پروانه ها

عشق را رنگین ازو افسانه ها

بحر و بر پوشیده در آب و گلش

صد جهان تازه مضمر در دلش

در دماغش نادمیده لاله ها

ناشنیده نغمه ها هم نامه ها

فکر او با ماه و انجم هم نشین

زشت را نا آشنا خوب آفرین

خضر و در ظلمات او آب حیات

زنده تر از آب چشمش کاینات

ما گران سیریم و خام و ساده ایم

در ره منزل ز پا افتاده ایم

عندلیب او نوا پرداخت است

حیله یی از بهر ما انداخت است

تا کشد ما را به فردوس حیات

حلقه ی کامل شود قوس حیات

کاروانها از درایش گامزن

در پی آواز نایش گامزن

    به همین مضمون در جای دیگر، آن صنف از شاعرانی را که شعر را وسیله برای بیان اهداف بلند انسانی قرار داده اند، توصیف نموده و می گوید:

فطرت شاعر سراپا جستجوست

خالق و پروردگار آرزوست

شاعر اندر سینه ی ملت چو دل

ملتی بی شاعری انبار گِل

سوز و مستی نقشبند عالمی است

شاعری بی سوز و مستی ماتمی است

شعر را مقصود اگر آدم گری است

شاعری هم وارث پیغمبری است

    در جاویدنامه زیر عنوان «حرکت به وادی یرغمید که ملایکه او را وادی طواسین می نامند» از پیر رومی یاد می کند که او را در این سفر آسمانی همراهی دارد و شعرش به خاطر اینکه دارای مفاهیم بلند انسانی است، شور و های و هویی را در عالم ایجاد کرده است:

رومی آن عشق و محبت را دلیل

تشنه کامان را کلامش سلسبیل

گفت آن شعری که آتش اندروست

اصل او از گرمی الله هوست

آن نوا گلشن کند خاشاک را

آن نوا برهم زند افلاک را

آن نوا برحق گواهی می دهد

بافقیران پادشاهی می دهد

خون ازو اندر بدن سیارتر

قلب از روح الامین بیدار تر

ای بسا شاعر که از سحر هنر

رهزن قلب است و ابلیس نظر

    احمد سروش در مقدمه چاپ دوم کلیات اقبال می نویسد: "اقبال نیز مانند بزرگان فرهنگ فارسی سر شاعری نداشته و به معنای دیگر، شعر هدف او نبوده بلکه شعر را وسیله ای برای کانون ضمیر و اندیشه های رهایی بخش خود قرار داده است؛ به زبان دیگر: اقبال به حرفی رسیده که نا گزیر از تبلیغ آن بوده و در بیان آن رسالت داشته وچاره ای جز ادای رسالت خود نداشته است. به طور کلی همیشه این اشخاص یعنی کسانی که حرفی به گفتن دارند به جوهر شعر دست می یابند و در آثار خود جاودانه زندگی می کنند. متاسفانه بشریت اساساً از این دست شاعر کمتر دارد و بیشتر دواوین، از سخنان منظوم و تراوش خورده ای که فاقد روح و معناست، پرشده اند. این شبیه الشعرا همیشه مضامین دیگران را حتا بی آنکه هدف و معنای واقعی آنرا دریابند نشخوار می کنند. برای اینها شعر هدف است و عجیب است که به هدف خود هم هیچگاه نمی رسند. زیرا به جوهر شعر و روح و معنا دست نمی یابند و از قضا، این گروه سوای اتلاف وقت خود و دیگران و ارایه جنس قلب به جای اصل، اغلب به علت دانش ناقص و به کار بردن کلام در غیر موضع خود مضر و خطرناک هم می گردند". (كليات اقبال لاهوري: پیشگفتار چاپ دوم، بدون صفحه).

    با وجود آنکه این مؤلف در مقدمه خویش، معتقد است که هدف اقبال شاعری نبوده اما در ادامه بدین باور است که نا خودآگاه در مقام شاعری به مرتبه و مقامی رسیده که از بزرگترین شاعران ادب فارسی سبقت جسته است؛ چنانچه در قسمتی، اقبال را بزرگترین شاعر در تاریخ ادب فارسی بعد از جامی و بهاء الدین عاملی معرفی نموده و می نویسد: "اینجانب به قوت معتقدم پس از جامی که بحق خاتم الشعرا نام گرفته، دیگر مرغ خوشخوانی بر گلشن بادِ سام خورده ما نغمه سرایی نکرده تا بعد از گذشت قرنها، ناگهان بر گلشن اجتماع ما مولانا شیخ بهاء الدین عاملی ظهور فرموده و دوباره سکوت برقرار شده، تا مرغ همایون شعر، در شبه قاره هند و پاکستان بر سر شاعر متفکر پارسی گوی چون اقبال چتر زده است". (همان: بدون صفحه).

    از خلال نظریه ی سروش چنین معلوم می شود: کسانی که صاحب اندیشه بلند اند، و به معانی ای در آنسوی طبیعت می نگرند، در سخن منظوم آنها ظرافت های کلامی و زیبایی تعبیر، به حدی دیده می شود که شاعران اندکی به آن دست یافته اند. 

    مصحح و مهتمم کلیات اقبال در قسمتی از مقدمه خود می نویسد: "کسانی که با رمز «انشراح» آشنا هستند می دانند که با گشودن سینه ی اقبال عقده قرون از شعر پارسی باز شده است". (همان: بدون صفحه).

    محمد بقایی ماکان با تایید آنچه گذشت، در مقدمه «اقبال با چهارده روایت» می نویسد: "اقبال را نباید تنها شاعر به مفهوم متعارف آن به شمار آورد، زیرا خود وی نیز از چنین عنوانی گریزان بود؛ او شاعری به شیوه ی معمول را برای خود تهمتی می داند و می گوید اگر دل بی قراری دارم از عشق مجازی به دلبران نیست بلکه از غم جامعه یی است که پیوسته ذهنم را به خود مشغول می دارد". (اقبال با چارده روایت: ص14).

    او در ادامه می افزاید: "اقبال شخصیتی بود دارای ابعاد مختلف که هر بعد آن می تواند عنوان کتابی مستقل باشد. او فیلسوف، شاعر، اسلام شناس، عارف، سیاستمدار، حقوقدان، جامعه شناس، اصلاح طلب، روزنامه نگار، مترجم و نویسنده یی برجسته بوده است". (همان: ص14).

    این مؤلف در «شرار زندگی» می نویسد: "اقبال با توجه به لاابالیگری ها و لاقیدی های برخی از شاعران زمانش، هرگز خود را شاعر نمی خواند و آنانی هم که از او جذبه و شور و حال شاعرانه انتظار داشتند، هدف و مقصودش را در نمی یافتند. او مقصدش از شعر این نبود تا خلق را با نغمه سرایی های شاعرانه و تخیلات زیبا سرگرم سازد. بلکه آن را بهانه یی می دانست تا آنچه را که در دل دارد با کلامی مؤثر بیان دارد. در پیام مشرق می گوید:

به این بهانه در این بزم محرمی جویم

غزل سرایم و پیغام آشنا گویم

    بنا بر این، اقبال را باید مانند ناصر خسرو و در ردیف کسانی قرار داد که از شاعری هدفی برای ترویج افکار خود داشتند. از این روست که در مقدمه گلشن راز جدید ضمن تضمین بیتی از محمود شبستری می گوید:

گشودم از رخ معنا نقابی

به دست ذره دادم آفتابی

نپنداری که من بی باده مستم

مثال شاعران افسانه بستم

نبینی خیر از آن مرد فرودست

که بر من تهمت شعر و سخن بست (شرار زندگی، ص 165).

آشناي من ز من بیگانه رفت

از خمستانم تهی پیمانه رفت

من شکوه خسروی او را دهم

طاق کسری زیر پای او نهم

او حدیث دلبری خواهد زمن

آب و تاب شاعری خواهد زمن

اقبال در ضرب کلیم زیر عنوان «شعر» دوبیتی ای دارد که ترجمه ی آن به شرح ذیل است:

من از اسرار شعر واقف نیستم، لیکن

از تاریخ امت ها یک نکته را آموختم که تفصیل آن

شعری که پیغام حیات جاودانی با خود دارد

یا نغمه ی جبریل است و یا بانگ اسرافیل (ضرب کلیم: 142).

    ماکان در کتاب «سونش دینار» از زبان اقبال نقل می کند که ضمن مکتوبی نوشته است: "در شاعری به زیبایی کلمات و فنون ادبی و نازک خیالی توجهی ندارم. مقصود من فقط اینست که انقلابی در افکار ایجاد نمایم"(سونش دینار: ص247 به نقل از مکتوبات اقبال ج1/ص242).

    فرزند علامه اقبال از زبان وی می نویسد: "من نمی خواهم مردم مرا به نام شاعر بشناسند ولی متاسفانه اکثر شان مرا با این عنوان می شناسند"(زندگی نامه علامه اقبال: ج2/ص61).

    اقبال شناس معروف و معاصر ایرانی با وجود آنکه معتقد است که اقبال به مفهوم متعارف آن شاعر نیست، اما بلندی شعر اقبال را توصیف نموده و فکر می کند که ناخود آگاه نکات ظریفی در شعر وی به کار رفته که او را در صف بزرگترین شاعران تاریخ ادب فارسی قرار داده است؛ او می نویسد: "گرچه اقبال خود را شاعر نمی دانسته و به شعر چندان دلبستگی نشان نمی داده و آن را فقط وسیله ای برای بیان اندیشه ی خود دانسته، اما ظریفترین نکات و زیبایی های کلامی نا خود آگاه در شعرش راه یافته است که همه سر در نبوغ و ذوق سرشار او دارد"(اقبال با چهارده روایت: ص11).

    این مؤلف به نقل از دکتر خلیفه عبدالحکیم راجع به اقبال می نویسد: "بعضی از غزلهای فارسی اقبال چنان هستند که اگر آنها را در دیوان حافظ بیاوریم، خواننده نمی تواند فرقی بین آنها و کلام حافظ بگذارد. این سخن احتمالاً مقبول طبع سخن سنجان وصاحب نظران ادب فارسی نیست ولی گویای پختگی و زیبایی شعر اوست و اینکه تداوم دهنده ی شیوه ای است که شعرای بزرگ فارسی همچون حافظ و مولوی و سعدی به وجود آورده اند". (همان: ص13).

    دکتر مشایخ فریدنی در رابطه به خصوصیت شعر اقبال در مقدمه «نوای شاعر فردا» می نویسد: "از جمله خصوصیات شعر اقبال آنست که مضامین تازه و اندیشه های نو را در قالب های کهنه جای داده و الفاظ و تعبیرات با فخامتی برای معانی مقصود پیدا کرده ... اقبال نه تنها در اوزان کلاسیک شعر پارسی از قبیل غزل و قصیده و قطعه و دوبیتی و مثنوی و ترکیب بند و ترجیع بند و مستزاد و مثلث و مربع و مخمس و مسدس طبع آزمایی کرده بلکه به سلیقه ی خویش بعضی تصرفات هم نموده است. در غزل، الترام به تخلص نداشته است و در قطعه، ملزم به بیان مطالب اخلاقی نیست. قصیده و غزل را بهم نزدیک کرده و در هردو تسلسل مطالب رامراعات نموده است. در بیان مضامین فلسفی و عرفانی و دینی به سبک سنایی و نظامی ومولوی وشیخ شبستری روش تمثیل و قصه را برگزیده است(مقدمه نوای شاعر فردا: ص نود و چهار).

 

هندی ام از پارسی بیگانه ام

ماه نو باشم تهی پیمانه ام

    ماه نو: "کنایه از ناقص و ناتمام بودن" است. تهی پیمانه: "کنایه از بی تجربگی و بی اطلاعی"(شرار زندگی:166).

    مفهوم بیت: زبان مادری ام هندی بوده و از فارسی بیگانه هستم. اینکه برای شعر، زبان فارسی را انتخاب کردم شاید مشکلاتی از لحاظ فن ادبی در آن دیده شود؛ گویی از خواننده می خواهد تا او را به دلیل تهی پیمانگی از فنون ادبی در زبان فارسی معذور بدانند.

 

حسن انداز بیان از من مجو

خوانسار و اصفهان از من مجو

    انداز بیان: بلندی و ظرافت کلام. در بیتی می گوید:

کشته ی انداز ملاجامی ام

نظم و نثر او علاج خامی ام

    «خوانسار» و «اصفهان» دو شهر معروف و ادب پرور ایران است که بیشترین شاعران زبان فارسی، در آنجا گذشته اند.

    این بیت به تایید بیت گذشته آمده و مفهوم آن: ظرفیت و زیبایی هایی که در کلام شاعران خوانسار و اصفهان و سایر شهرهای فارسی نشین به چشم می خورد، از من انتظار نداشته باشید؛ به خاطری که «هندی ام از پارسی بیگانه ام».

 

گرچه هندی درعزوبت شکر است

طرز گفتار دری شیرین تر است

    عزوبت: شیرینی؛ جذابیت و گوارایی.

علامه اقبال در نامه ای به عبدالقادر بلگرامی جالندری (که یکی از ارادتمندان خاص او بوده و در خصوص اتمام مثنوی به تاریخ هژدهم جنوری1915م به استقبال از وی این شعر را سروده است: «در دیده ی معنا نگران حضرت اقبال/ پیغامبری کرد و پیمبر نتوان گفت»)، می نویسد: "از سرودن شعر به زبان اردو خسته شده ام، از این رو می خواهم به فارسی شعر بگویم، زیرا حرف دلم را نمی توانم به اردو بیان کنم"(سونش دینار: ص308).

    جاوید اقبال از زبان وی نقل می کند: "هنگامی که به اردو صحبت می کنم، نمی توانم آنچه را که می خواهم بگویم، درست ادا کنم"(زندگی نامه اقبال: ج2/ص241).

 

فکر من از جلوه اش مسحور گشت

خامه ی من شاخ نخل طور گشت

    نخل: درخت خرما؛ و طور: "کوهی در شبه جزیره ی سینا که حضرت موسی در آن به مناجات می رفت و آنرا کوه طور و طور موسی و کوه سینا و جبل سینا و طور سینا و طور سینین هم گفته اند". (فرهنگ فارسی عمید: ص897). نخل طور: عبارت است از درختی که به جانب راست وادی مقدس در دامن سینا واقع بوده و پروردگار حضرت موسی علیه السلام را از سوی آن درخت خطاب کرده که (سوای من معبودی نیست؛ خاص مرا عبادت کن و...)؛ در این وادی، نخستین وحی الهی به حضرت موسی نازل شده است.

    مفهوم بیت: زیبایی ها و ظرافت هایی که در تعبیر از مفاهیم بلند در زبان فارسی به کار رفته است، فکر من مسحور و گرویده ی آن شد. و از برکت انتخاب زبان فارسی بود که اشعارم مورد قبول خاص و عام قرار گرفت و آنچه از معانی ماورای عقل بود، در قالب آن ریختم.

 

پارسی از رفعت اندیشه ام

در خورد با فطرت اندیشه ام

    در خوردن: "شایسته بودن؛ سزاوار بودن؛ لایق بودن؛ سازگار بودن"(شرار زندگی: ص167).

    مفهوم بیت: اندیشه ی بلندی که دارم، فقط زبان و ادبیات فارسی با ژرفای آن سازگاری دارد؛ اگر سوای فارسی، زبان دیگر را انتخاب می کردم، شاید در تعبیر از مفاهیم بلندی که در عمق اندیشه ام وجود داشت، جامه ی سخن تنگی می کرد و دریده می شد.

 

خرده بر مینا مگیر ای هوشمند

دل به ذوق خرده ی مینا ببند

    خرده: خورد، ریز، کوچک، ریزه ی هرچیز، کم، اندک، {شراره ی آتش} و نیز به معنای نکته، نکته و عیب و خطا که بر قول یا فعل کسی بگیرند. خرده گیر: نکته گیر؛ عیب جو، ایراد گر"(فرهنگ فارسی عمید:ص594). مینا: "آبگینه، آبگینه یا چیز دیگر که آنرا با لاجورد و طلا و نقره و جواهر نقاشی کرده باشند. و نوعی رنگ یا لعاب آبی رنگ برای نقاشی و تزیین ظرفهای طلا و نقره"(همان: 1188).

    در اینجا مراد از مینا: جام بلورین باده نوشان است که می تواند کنایه از شعر اقبال باشد. و خرده ی مینا: عبارت است از ذرات شراب در میان شیشه که برای دیدن آن ذوق می خوارگی می باید؛ و کنایه از معانی و مفاهیم بلندی است که در شعر اقبال جا گرفته است.

    به گفته ی محمد بقایی ماکان: "به ظرف شراب میاندیش، به نشه یی بیاندیش که از مظروف آن حاصل می شود. به عبارت دیگر به خواننده توصیه می کند که به قالب و ظاهر کلام وی توجه نداشته باشد بلکه محتوا و مفهوم را در نظر بگیرد". او می افزاید: "گرچه اقبال این مثنوی را به لحاظ لفظی در حد کمال نمی بیند ولی لازم به ذکر است که اسرار خودی و رموز بیخودی از آثار ارزشمند و دلنشین زبان فارسی به شمار می آیند چندانکه عرفان پژوه و ادیب و مستشرق برجسته یی همچون نیکلسون آنرا همانند چند اثر طراز اول زبان فارسی «فوق العاده عالی» یافته و به انگلیسی برگردانده است" (شرار زندگی: ص167).

 

اقبال و زبان فارسی

    گرایش بیش از حد اقبال به زبان فارسی دری از چند جهت برای اقبال شناسان و اقبال دوستان در خور توجه می باشد. یکی از این جهت که در طرح اندیشه ی خودی (که هسته ی فکری او را تشکیل می دهد) به مرشد بزرگش مولانا جلال الدین محمد بلخی اقتدا کرد و به پاس ارادتی که به وی داشت ترجیح داد تا از مفاهیم عرفانی ماورای عقل، به زبان فارسی دری در قالب شعر تعبیر کند و این زبان را برای بیان آنچه در دل دارد، انتخاب کند.

    دکتر مشایخ در این زمینه می نویسد: "مثنوی (معنوی) گنجینه ای است از قوافی و مضامین و تمثیلات و حکایات عرفانی که در بحر رمل مسدس مقصور یا محذوف که قالب و محتوای آن سرمشق و راهنمای اقبال و رفیق راه او و الهام بخش او به شمار میرفت. به این جهت پنج مثنوی اسرار خودی، رموز بیخودی، مسافر، جاویدنامه، و پس چه باید کرد ای اقوام شرق را که حاوی مهمترین افکارو نظرات فلسفی و عرفانی اوست بر وزن مثنوی سرود و میتوان گفت که این مثنویها شرح یا ذیلی است بر مثنوی معنوی"(مقدمه نوای شاعر فردا: ص نود دو).

    از سوی دیگر: اقبال تحصیلات عالی خود را به زبان انگلیسی در اروپا به پایان برده و به درجه دکتری و بعد از آن، مقام استادی برای وی در دانشگاه های بین المللی و معروف جهان مانند کیمبرج و مونیخ از سوی استادان معروف آن زمان داده شد. و به کنفرانس های علمی ای از سوی چندین دانشگاه در اروپا و آسیا دعوت گردید و با شخصیت های بزرگ علمی در ایتالیا، فرانسه، لندن، و برخی کشورهای اسلامی، نشست های متعددی را انجام داد که در همه جا به انگلیسی سخن می راند. اما اینکه چرا زبان فارسی را برگزید و تا آخر عمر با آثار اندیشمندان بزرگ فارسی زیست و از جمله ی پانزده هزار ابیات حکیمانه، نه هزار بیت را که شامل مجموعه های اسرار خودی، رموز بیخودی، پیام مشرق، زبور عجم، گلشن راز جدید، بندگی نامه، جاویدنامه، پس چه باید کرد ای اقوام شرق، مثنوی مسافر و ارمغان حجاز (که مخلوطی از اشعار فارسی و اردوست و نزدیک به سه ربع آن فارسی است) در قالب شعر فارسی ریخت، سؤالی است که در پاسخ به آن با اندکی تفصیل باید پرداخته شود.

    در عین زمان، اقبال زمانی به فارسی روی آورده است که این زبان از شبه قاره هند در حال رخت بستن بوده و مردم آن سرزمین به انگلیسی رخ کرده اند.

    در پاسخ به این سؤال، استاد محمد بقایی ماکان می نویسد: "اقبال هدف سیاسی و شور وطنی دارد؛ او می خواهد شخصیت درهم شکسته و از دست رفته ی مسلمانان هند را به آنان بازگرداند... بدین منظور فلسفه خودی را که اساس تقویت شخصیت انسانی و نفی جبر و رد تقدیر است طرح ریزی کرد اما برای نشر و ترویج این عقیده زبان متموج رسایی هم لازم بود که بتواند بار معانی را بکشد و از این جهت زبان فارسی را برگزید و سعی کرد بیشتر نظریات خود را در قالب اوزان کوتاه شعری چون بحر خفیف یا بحر رمل مسدس در شکل دوبیتی و مثنوی بریزد تا خواننده ملول نشود و سخن بیشتر تاثیر کند"(اقبال با چهارده روایت:ص75).

    در اینجا بهتر است پیشینه ی تاریخی زبان فارسی را در شبه قاره هند از زبان داکتر مشایخ فریدنی که در این موضوع نسبت به بیشتر اقبال پژوهان ایرانی تحقیق نموده و بحث های جالب و خواندنی ای در زمینه دارد، بررسی نماییم؛ وی می نویسد: "زبان فارسی دری پیوسته شعار و جزء مقوم ادبیات و معتقدات اهل اسلام در آن سرزمین بوده است. آیین محمدی از هزار سال پیش همراه با تمدن و فرهنگ ایران و همدوش با زبان و ادب و علوم و هنرهای اسلامی ایرانی از مرزهای شمال غربی در هند شروع به پیشرفت کرد... و ملتی مستقل به وجود آورد که دینش اسلام و تمدن و فرهنگش فارسی ... بود". این مؤلف علاوه می کند: "از سال 369 هـ قمری تا 1275 (979-1857) یعنی از ورود سبکتگین به هند تا انقراض خاندان مغول کبیر(گورگانی) زبان فارسی، زبان رسمی و درباری و زبان محاکم و قانون و دفاتر مالیاتی و زبان شعر و ادب و نشانه ی کمال و شرف برای مسلمانان هند بود"(مقدمه نوای شاعر فردا: ص هشتاد و یک).

    به گفته نویسنده نوای شاعر فردا: "مشهورترین شاعران فارسی عصر گورگانی عبارت اند از ظهیرالدین بابر و اسماعیل عادل شاه دکنی متخلص به وفایی و نصیرالدین همایون پادشاه و سرداد او بیرم خان و دو ملک الشعراء اکبر غزالی مشهدی و فیض اکبرآبادی (نه دکنی چنانچه بعضی نوشته اند) و صدر اعظم او ابوالفضل علامی و عرفی شیرازی و نظیری نیشاپوری وجهانگیر پادشاه و همسرش مهرالنساء نورجهان و امیر الامراء عبدالرحیم خان خانان و طالب آملی و شاه جهان و پسرانش داراشکوه و مراد و شعرای عصر او چون کلیم کاشی و سعیدای گیلانی و قدسی مشهدی و سلیم طهرانی وصایب تبریزی و غنی کشمیری برهمن لاهوری و سرمد کاشی و شیدا فتح پوری و ظفرخان احسن و طغرای مشهدی و آقارضی دانش و نعمت خان عالی ومیرزا عبدالقادر بیدل عظیم آبادی و غالب دهلوی که در عصر بهادرشاه ظفر آخرین بازمانده بابریان می زیست"(همان: ص هشتاد سه).

    دکتر مشایخ در قسمتی از مقدمه کتاب خویش زیر عنوان «پارسی گویی اقبال» می نویسد: "وی در سیالکوت با مقدمات فارسی (نزد شمس العلماء میر حسن) آشنا شد و در لاهور زبان و ادبیات فارسی را بیاموخت و دواوین شاعران بزرگ به خصوص مثنوی معنوی و دیوان حافظ را به دقت مطالعه نمود و در پرتو طبع موزونی که داشت با اینکه به فارسی سخن نمی گفت و چیزی نمی نوشت، فارسی سرودن آغاز کرد. ابتدا از قالب هایی که برای اشعار فلسفی و عرفانی در شعر فارسی و اردو معمول بود استفاده می کرد ولی بعد که در نظم فارسی مهارت یافت خود قالب ها و تراکیب تازه ابداع نمود و سبک و شیوه ای خاص به وجود آورد که در فارسی سابقه نداشت. این اقبال شناس در ادامه بحث خویش اقبال را پیرو مکتب حافظ در غزل دانسته ومی افزاید: "سبک اشاری و رمزی حافظ و اصطلاحات عرفانی و استعارات وکنایات و نیز اوزان و قوافی که در غزل ابداع نموده بود اقبال را به خود جذب میکرد و به همین جهت اورا پیشوا و سرمشق خود در غزلسرایی می شناخت. البته این عشق و مجذوبیت به اسلوب و سبک حافظ بود نه به فکر و راه او...". در بیتی اشاره به حافظ می گوید:

هوشیار ازحافظ صهباگسار

جامش از زهر اجل سرمایه دار

آن فقیه ملت میخوارگان

آن امام امت بیچارگان

به تایید این مطلب چند بیت را از اقبال بزرگ نقل می کنیم که ابیاتی از غزلیات نغز خواجه ی شیراز را تضمین کرده است:

حافظ می گوید:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

اقبال در پاسخ می گوید:

به دست ما نه سمرقند و نی بخارایی است

دعا بگو ز فقیران به ترک شیرازی

همانطور:

حافظ می گوید:

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

اقبال به جواب او می گوید:

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

که جهان توان گرفتن به نوای دلگدازی

به متاع خود چه نازی که به شهر دردمندان

دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی

حافظ در غزل معروفی می گوید:

واعظان چون جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

اقبال در پاسخ می گوید:

گرچه از طور کلیم است بیان واعظ

تاب آن جلوه به آیینه ی گفتارش نیست

پیر ما مصلحتاً رو به مجاز آورده است

ورنه با زهره وشان هیچ سروکارش نیست

حافظ در بیتی به شعر و سخنوری خود می بالد:

ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

اقبال به استقبال از آن می گوید:

ز شعر دلکش اقبال می توان دریافت

که درس فلسفه میداد و عاشقی ورزید

    راقم این سطور مجموعه ی ابیاتی را که اقبال در پاسخ به حافظ سروده است، در دفتر یادداشتهای شخصی ام جمع آوری نموده ام که تقریباً نزدیک به پنجاه بیت می رسد؛ اگر خداوند توفیق عنایت فرماید ضمن عنوان خاصی آنرا تقدیم اقبال دوستان خواهم کرد.

    اقبال یک مجموعه ی شعری خود را زیر عنوان «گلشن راز جدید» به پیروی از «گلشن راز»، سروده ی شیخ محمود شبستری که یکی از شاعران نامدار ایران است، سروده و نه سؤال را در باره ی خدا، انسان و جهان مطرح می کند و به یک یک آن جداگانه پاسخ می د هد. در آغاز این مثنوی می گوید:

به طرز دیگر از مقصود گفتم

جواب نامه ی محمود گفتم

زعهد شیخ تا این روزگاری

نزد مردی به جان ما شراری

    "شاعران دیگر که نظر اقبال را به خود جلب کرده اند و از آنان در شعر خویش تصریحاً یا تلویحاً یادکرده است از همه مهمتر فردوسی و منوچهری و ناصر خسرو و شیخ فریدالدین عطار و سعدی و عراقی و امیر خسرو دهلوی و جامی و ملک قمی و عزت بخاری و نظیری هستند که گاه مطلبی از ایشان نقل نموده یا مصرعی و بیتی تضمین کرده و یا با نظرشان معارضه نموده است(مقدمه نوای شاعر فردا:ص نود وسه).

در بیتی می گوید:

گهی شعر عراقی را سرایم

گهی جامی زند آتش به جانم

    اینکه اقبال کدام سبک را برای شعر خود انتخاب کرده است؟ مؤلف نوای شاعر فردا می نویسد: "اقبال در همه سبک های شعر فارسی اعم از خراسانی و عراقی و هندی طبع آزمایی کرده... در سخن او جزالت و انسجام سبک خراسانی و رنگینی و صلابت سبک عراقی و مضمون تراشی و نازک کاری و نکته یابی سبک هندی به چشم می خورد. به علاوه خود او قالب ها و اوزان تازه و آهنگینی از قبیل «سرود انجم» و «نغمه ی ساربان» و «محاوره ی انسان و خدا» و «تنهایی و شبنم» ابداع نموده که در فارسی بی سابقه است و می توانیم نوعی شعر نو و طلیعه ی شعر نو بدانیم"(مقدمه نوای شاعر فردا:ص نود وسه).

    رسایی سخن اقبال را در زبان فارسی دری زمانی می توانیم درک کنیم که به کنایات و تراکیبی متوجه شویم که در خلال دیوان وی خیلی زیاد به چشم می خورد؛ از آنجمله عده ای را دکتر مشایخ در مقدمه گرانسنگ خویش اینچنین تذکر میدهد: "انداز، آدم فریب، آشیان بندی، بانمود، بی خودی، پاینده شناسی، پردم، پیهم، پیش اندوز، تشنه میر، تلخ پوش، تلون آشنا، تلون کیش، جفا طلب، خرام آشنا، خودگر، خودنگر، خودآگاه، خود افشان، خود اندیش، خودی، خونین ایاق، ذوق نمود، رم خوی، رمز آگاه، رمیده بو، زمانه ساز، زودپرواز، زودگیر، زیان اندیش، سازباز، سربکف، سکون پرستی، سکون ناآشنا، شعله آشام، شعله نوش، فطرت شناس، فاقه مست، کهنه برگ، گران پرواز، گران خیز، لذت پیدایی، مرگ اندیش، نظاره سوز، نونیاز...".

    دکتر محمد بقایی ماکان در رابطه به جایگاه آثار فارسی اقبال در قلمرو فارس می گوید: "به نظر بنده آثار اقبال شایسته ی کمال توجه از طرف ایرانیان، خاصه علاقه مندان به ادب فارسی و دانشجویان رشته ی ادبیات است خواه از جهت استواری اندیشه و زیبایی مضمون و خواه از نظر تأثر او از بزرگان فلسفه و ادب فارسی چون ابن سینا و فخر رازی و غزالی و خواجه نصیر الدین طوسی و حلاج و فردوسی و منوچهری و خیام و ناصر خسرو و سنایی و باباطاهر و مولوی و سعدی و عراقی و حافظ و شیخ محمود شبستری و جامی و عزت بخاری و نظیری نیشاپوری و امثال آنان و خواه از جهت ترکیبات خاص که غالباً ساخته ی خود اوست"(اقبال با چهارده روایت: ص79).

    استاد ماکان در مقدمه «اقبال با چهارده روایت» می نویسد: "منتقدان بزرگ ادب فارسی که شعر اقبال را داوری کرده اند، او را سرآمد شاعران پارسی گوی شبه قاره دانسته اند. در فرهنگ معین آمده است: "وی آخرین شاعر بزرگ پارسی گوی شبه قاره هندوستان است که بر همه ی استادان مقدم برخود در آن سامان سبقت گرفته". بهار در باره اش گفته است: "من اقبال را خلاصه و نقاوه ی مجاهدات و مساعی جاویدان نهصدساله ی غازیان و عالمان و ادبای اسلامی و میوه ی رسیده و کمال یافته ی این بوستان نهصدساله می دانم". و دیگران نیز از دهخدا گرفته تا مینوی هریک زبان به تمجید و تحسین شعرش گشودند".(اقبال با چهارده روایت، پیشگفتار مؤلف: ص10-11).

این تمجیدها در وصف کسی است که او خود می گوید:

نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم

گره از عقده ی معنا گشادم

به امیدی که اکسیری زند عشق

مس این مفلسان را تاب دادم

و در جایی دیگر:

نغمه کجا و من کجا، سوز سخن بهانه ای است

سوی قطار می کشم ناقه ی بی زمام را

 

Hanif177@yahoo.com

0793 202 055 / 0706 831 214

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/17ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

کمیسیون شکایات انتخاباتی

 یک تشکل سمبولیک در دست زورمندان قدرتمند است

                                                                                    

احمد ولید سخی زاده

 

    تقدیم به نمایندگان واقعی ملت که در این روزها از سوی کمیسیون های شکایات و انتخابات قربانی توطئه می شوند و به پارلمان کشور راه نمی یابند.

    ملت رنجدیده افغانستان که در طول دوره های جهاد و مقاومت همواره قربانی توطئه های اشخاص و سازمانهای مغرض و منفعت جوی داخلی و خارجی شده است، به تاریخ بیست وهفتم سنبله سال جاری با قلبی ناخواسته و بی باور به دموکراسی و مایوس از تیم حاکم، به پای صندوق های رای رفتند تا به مصلحت اندیشی های ناکام حکومت، نقطه پایان نهاده و با اراده ملی شان پارلمان نیرومندی به خاطر انکشاف و ترقی وسربلندی افغانستان عزیز بسازند اما با تأسف که یکبار دیگر از سوی کمیسیون های انتخابات و شکایات، به احساس پاک ملت بازی شد و اراده ملی مردم، قربانی سلیقه های زورمندان و زر اندوزانی شد که طور مستقیم یا غیر مستقیم در قدرت حضور دارند.

    این مطلب را در حالی می نگارم که چند بار است آقای احمد ضیا رفعت را در صفحه تلویزیون مشاهده می کنم (با دهنی لجام شده با دالر) از وارسی به شکایات انتخاباتی سخن می گوید؛ چهره ی وی خیلی زشت به نظرم می آید و در پرده حق و عدالت داد و ستد موصوف را با همکارانش می نگرم که با صاحبان قدرت وپول، پیرامون سفره ننگین معامله نشسته است و سرنوشت سیاسی ملت مظلوم و مستضعف افغانستان را با چند دالر قمار می کند.

    به منظور اثبات این مدعا، داستان تقلبی از آقایان رفعت، تجلی و شریفی کمیشنران دفتر مرکزی کمیسیون شکایات انتخاباتی را نقل می کنم که پیش از برگذاری انتخابات، بالای آن پرده انداخته شد.

    راقم این سطور در حالی که با یکتن از نامزدان انتخابات پارلمانی در ولایت پنجشیر فعالیت می کردم، در رابطه به یکی از نامزدان رقیب به نام انجینیر محمد واصل بازغ اطلاع یافتم که جنرال برحال وزارت امور داخله کشور بوده و از سمت دولتی اش به تاریخ پنجم اسد سال جاری (یک و نیم ماه بعد از تاریخ معینی که از سوی کمیسیون انتخابات برای استعفای نامزدان انتخابات پارلمانی تعیین گردیده بود) استعفا کرده است.

    این قضیه از سوی برخی کارمندان وزارت امور داخله به طور دقیق برای چند نفر از کاندیدان انتخابات پارلمانی ولایت پنجشیر خبر داده شد که در بخش احتیاط ریاست پیژنتون وزارت امور داخله وظیفه دارد و علاوه از استفاده یک عراده رینجر سفید مربوط به وزارت امور داخله، از بابت ماه های ثور و سرطان، معاش اخذ نموده است.

    در رابطه به این امر بیشتر از 20 فورمه شکایت در دفتر مرکزی کمیسیون شکایات انتخاباتی درج گردید که از آنجا به دفتر ولایتی این کمیسیون جهت تحقیق ارسال شد. دفتر ولایتی کمیسیون شکایات انتخاباتی که کارمندان آن با هریک از کاندیدان ولایت پنجشیر ارتباط داشت و هرروز از این دوسیه کاندیدان را در جریان می گذاشتند، عنوانی دفتر ولایتی کمیسیون انتخابات، در مورد استعلام کرد و آقای سلطان محمد نیازی آمر دفتر ولایتی کمیسیون انتخابات ولایت پنجشیر که مانند گنجشکک بی پر و بالی در دست قوماندان خواجه نبی ( باشنده شهر چاریکار و دوست نزدیک آقای واصل در دوره های جهاد و مقاومت که از اشخاص زورمند ولایت پروان است) دست و پا می زند، شب هنگام نشست خاصی را در شهر چاریکار با آقای واصل و دوستان پروانی اش انجام داد که در نتیجه ی آن جناب انجینیر محمد واصل در مورد استعفای تقلبی اش با وی موافقت کرد.

    به اساس اطلاعات دقیقی که از د فتر ولایتی کمیسیون انتخابات به دست آمد، آقای واصل استعفای خود را دزدانه به آن کمیسیون تسلیم نمود؛ وقتی جناب سلطان محمد نیازی آمر این دفتر مطلع شد که ورقه استعفای تقلبی وی به دفتر رسیده عاجل آنرا خواست و نزد خود پنهان کرد تا آنکه دوسیه موصوف بسته شده و همانطور دزدانه به کمیسیون شکایات انتخاباتی ارسال شد. دفتر ولایتی کمیسیون شکایات انتخاباتی بدون تحقیقی که سبب افتضاح آن گردد دوسیه موصوف را به دفتر مرکزی گسیل کرد تا فیصله ای روی آن صورت گیرد. وقتی دوسیه به دفتر مرکزی رسید انجینیر محمد واصل به خاطر تحقیق از سوی کمیشنران این کمیسیون خواسته شد تا به طور شفاهی از وی تحقیق نمایند.

    موصوف در تحقیق خویش اعتراف کرد که در وزارت امور داخله وظیفه دارد اما استدلال و پافشاری می کرد که در بخش احتیاط است (وی معتقد بوده است که بخش احتیاط، ماموریت رسمی در آن وزارت به حساب نمی رود)؛ هنگامی که از سوی آقای شریفی کمیشنر این کمیسیون برایش گفته شد، وظیفه ی شما رسمی است و از نامزدی محروم خواهید شد، سر و صدا را انداخت که در نتیجه ی آن فضای مجلس برهم خورد و جناب تجلی که از طرف مادر به پنجشیر نسبت دارد، موصوف را بیرون نمود و برایش گفت که با جعل یک استعلام دیگر از وزارت امور داخله ممکن است بالای این تقلب آفتابی از سوی کمیسیون شکایات انتخاباتی پرده انداخته شود.

    این امر به مشوره آقای تجلی انجام یافت و به تاریخ بیستم سنبله سال جاری، درست هفت روز پیش از انتخابات و یک و نیم ماه بعد از تحقیق دروغین این کمیسیون، دوباره برای آقای واصل خبر داده شد که کمپاین خود را آغاز کند.

کسانی که در این تقلب دست داشتند قرار ذیل اند:

    آقای فضل احمد معنوی رییس کمیسیون مستقل انتخابات که روز جمعه مؤرخ اول اسد سال جاری در قریه چمال ورده از توابع ولسوالی رخه پنجشیر، نشست خاصی با وی داشت و به گفته شاهدان عینی محل، برایش وعده سپرد که ترا وکیل خواهم ساخت. مهره دیگری که در این میان فعالیت داشت، آقای داکتر کاظم پسر کاکای انجینیر محمد واصل می باشد که دوست نزدیک و برادر خوانده فضل احمد معنوی است؛ داکتر کاظم چندین نشست پنهانی را میان آقای واصل و معنوی سازمان داد.

    بسم الله محمدی وزیر امور داخله کشور، شخص شماره دومی است که به خاطر ارتباط نزدیک و دیرینه اش با آقای واصل، گذشته از اینکه محلات مسکونی و زمین های زراعتی ایشان بهم پیوسته است و در طول دوره های جهاد و مقاومت با هم یکجا بودند، نمی توانست درخواست جناب واصل را مبنی بر تقلب، پاسخ منفی دهد.

    آقایان احمد ضیا رفعت، تجلی و شریفی کمیشنران کمیسیون شکایات انتخاباتی در مرکز از جمله مهره های دیگری به حساب می آیند که نقش محوری را در این تقلب ایفا کردند.

    آقای عبدالبصیر سارنوال مؤظف کمیسیون شکایات انتخاباتی که دوسیه موصوف را تحقیق می کرد و در روزهای اخیر خیلی نگران و مشوش به نظر می رسید، هم از جمله آنانی است که بالای دوسیه موصوف پرده انداختند.

    سلطان محمد نیازی آمر ولایتی کمیسیون انتخابات ولایت پنجشیر، آقایان نورمحمد نوری رییس ولایتی کمیسیون شکایات انتخاباتی ولایت پنجشیر و داکتر حامد روشن مدیر دارالانشای آن کمیسیون، هم به تفصیل در مورد این دوسیه آگاهی داشتند که خاموشی اختیار کردند.

    شاید در ذهن خواننده این سؤال پیدا شود که چرا دوسیه آقای واصل بر وقت افشاء نشد؟ پاسخ واضح است که در آن وقت یک نوع دو دستگی میان مردم پنجشیر به وجود می آمد و رقابت سالم انتخاباتی به غیر سالم مبدل می شد. اما اکنون به خاطر اینکه ملت در روشنی کار و معامله های ننگین پنهانی این چهره های تقلب کار و زشت قرار بگیرد که زیر نام انتخابات و شکایات به سرنوشت مردم مظلوم افغانستان تجارت می کنند، خواستم به عنوان داستانی عبرت انگیز آنرا افشا کنم.

    انجینیر محمد واصل بازغ در ولایت پنجشیر از جمله فرماندهان معروف جهادی است که سالهای دوره جهاد و مقاومت را در کنار قهرمان ملی کشور شهید احمد شاه مسعود بوده و فرماندهی جبهات مجاهدین را در ولایات پروان، کاپیسا، پنجشیر و تخار بر عهده داشته است؛ وی برندگی خویش را از قبل برای مردم پنجشیر اطمینان می داد اما با انجام مبارزات انتخاباتی با تفاوت دوهزار رای در مقابل داکتر ظهیر سعادت شکست خورد. 
+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/08ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  | 

به قلم:‌ عزیز احمد حنیف

نامزد انتخابات پارلمانی در ولایت پنجشیر

    هدف از نوشتن این یادداشت، در جریان قرار گرفتن مردم مجاهد ولایت پنجشیر به خصوص افراد آگاه و جوانان با احساسی است که از عمق رویدادهای سیاسی گذشته آگاهی دارند و در رابطه به مشکلات سیاسی و فرهنگی آینده کشور می اندیشند.

    به تاریخ دوازدهم ثور (درست سه روز قبل از پایان تاریخی که کمیسیون انتخابات برای ثبت نام کاندیدان تعیین کرده بود) به دفتر ولایتی کمیسیون انتخابات ولایت پنجشیر مراجعه نموده و بسته فورمه های ثبت نام را از نزد محترم مولوی فضل خدا (مدیر روابط خارجه آن دفتر) دریافت نمودم.

    این در حالی بود که پیشتر از من قاضی راحله سلیم،‌ مرزا عبدالغفور یعقوبی، انجینیر محمد واصل، داکتر ظهیر سعادت، عبدالحفیظ فخری، و غلام رسول فرایین ثبت نام کرده بودند. در مدیریت روابط خارجه با محترم مولوی صاحب عنایت الله شریفی برخوردم که یک سال پیش وی را در وزارت حج و اوقاف ملاقات کرده بودم و خیلی تعارف کم باهم داشتیم.

    به تاریخ چهاردهم ثور که آخرین تاریخ ثبت نام بود و به خاطر تعطیلی هشتم ثور، یک روز تمدید گردیده بود،‌ محترم حاجی عبد البصیر، دوازدهم و آخرین نامزد پارلمان از ولایت پنجشیر بود که از دفتر ولایتی کمیسیون انتخابات ولایت پنجشیر فورمه اخذ نمود و به تاریخ پانزدهم ثور ثبت نام نمود.

    بعد از پایان ثبت نام بنا به تقاضاهای مکرر انجینیر صاحب محمد واصل در مورد اینکه یکی به نفع دیگر انصراف نماید،‌ باوی نشستیم و طرح ایشان این بود که از سه ولسوالی شتل، عنابه و رخه یک نامزد باید باشد تا احتمال برندگی اش بیشتر گردد؛ اما در عین زمان خود را مستحق تر و شایسته تر می پنداشت تا باقی بماند و دونفر دیگر که من و حاجی صاحب عبدالبصیر بودیم،‌ به خواست انجینیر صاحب باید از نامزدی خویش انصراف می کردیم.

    طرح ایشان این بود که از سه ولسوالی نامبرده،‌ برخی محاسن سفیدان و مجاهدین را جمع نموده و هریکی را که مناسب و شایسته تر می بینند،‌ انتخاب نمایند و دو نفر دیگر به خواست ایشان انصراف نماید. اما طرح من این بود که از مجموع پنجشیر حدود ده نفر را انتخاب می کنیم که نمایندگان مردم پنجشیر در پارلمان و مجلس سنا هم در ترکیب آن شامل باشند، به دلیل اینکه ما از هفت ولسوالی پنجشیر نمایندگی می کنیم،‌ نه از سه ولسوالی. این نشست در هفته اول جوزای 1389 در خانه انجینیر صاحب همراه با معلم صاحب فقیر احمد، نخستین قوماندان امنیه ولایت پنجشیر،‌ استاد سراج الدین مهربان، رییس احیا و انکشاف دهات ولایت بدخشان و همصنفی انجینیر صاحب در دوره دانشگاه و مولانا صاحب حسن المآب،‌ جنرال وزارت دفاع انجام شد و به نتیجه مطلوبی دست نیافتیم.

    بالآخره لست ابتدایی کاندیدان از سوی کمیسیون انتخابات نشر شد که به خاطر برخی مشکلات تخنیکی، نام من از آن حذف گردیده بود؛ این امر سبب شد که برخی رقبایم تبلیغ نمایند که گویی،‌ به نفع ایشان انصراف کرده ام.

    نشست دوم با انجینیر صاحب در خانه دگروال عبدالوکیل،‌ آمر مخابره ریاست جمهوری در زمان استاد ربانی انجام شد که قبلاً‌ پلان نگردیده بود و نتیجه یی را به دنبال نداشت.

     بعد از این نشست ها،‌ در هفته اول ماه سرطان محترم عتیق الله کریمی،‌ دوست نزدیک بنده،‌ نشستی را با حاجی عبد البصیر سازمان داد که فردای آن روز نزد داکتر صاحب عبدالله عبدالله آمدیم و از ایشان درخواست نمودم که یکی از ما را انتخاب نموده و از دیگر تقاضای انصراف را نماید؛ اما ایشان، قضیه را به خود مان محول کردند که در نتیجه به موفقیت نیانجامید.

    در این روزها به تاریخ چهارم سرطان سال 1389 مبارزات انتخاباتی آغاز گردید و من به مشوره محترم عبدالحفیظ منصور و داکتر صاحب صفی احمد مشعل، از محترم شهید آقا نوری تقاضا کردم تا مسوولیت کمپاین انتخاباتی ام را رضاکارانه به عهده گیرد.

    آقای نوری،‌ باشنده ولسوالی رخه و یکی از جوانان فعال سیاسی و اجتماعی و با احساس در ولایت پنجشیر است که در گذشته تجارب خوبی از سازمان دهی جوانان به مناسبت های مختلف و عضویت شبکه جامعه مدنی را در ولایت پنجشیر به عهده داشت.

    ویژه گی های دیگر آقای نوری:‌ تواضع و فروتنی، توانمندی درک و تحلیل قضایا، برخورد صمیمانه با اقشار مختلف جامعه، جرأت در تصمیم گیری، سازماندهی خوب مجالس و شکیبایی،‌ متانت و بردباری است که در میان جوانان، ایشان را متمایز می سازد.

    داکتر صفی احمد مشعل باشنده ولسوالی رخه و رییس نهاد فرهنگی و اجتماعی انسجام جوانان پنجشیر،‌ یگانه جوانی بود که سمت مشاوریت کمپاین را رضاکارانه خود به عهده گرفت و شبهای زیادی تا نیمه های شب، در موارد مختلف مبارزات انتخاباتی با وی بحث و گفتگو می کردیم.

    استاد مزیدالله صلاح، باشنده ولسوالی دره،‌ استاد سید احمد باشنده ولسوالی پریان، استاد حسیب الله باشنده ولسوالی خنچ، مولوی صاحب عبدالکبیر عابد،‌ باشنده مرکز ولایت، محترم آقای گل پادشاه بینا، شاعر و قلم به دست جوان، از ولسوالی عنابه، استاد عبدالقهار و هارون جان، باشندگان ولسوالی شتل و برخی دیگر از جوانان با احساس و هدفمند از گوشه و کنار مختلف ولایت پنجشیر‌ از جمله جوانانی بودند که رضاکارانه تا پایان مبارزات انتخاباتی ما را همراهی و همکاری بی شایبه نمودند.

    لازم به تذکر است اینکه تعداد زیادی از معلمین و دانشجویان، به ویژه از طبقه اناث در سراسر ولایت پنجشیر، در مورد بنده نظر نیک داشته و بدون اینکه ارتباط مستقیمی با ستاد انتخاباتی ام برقرار نموده باشند،‌ با احساس و آرزومندی خاصی رضاکارانه به نفع ما فعالیت نمودند.

    تا آنکه فضای مبارزات انتخاباتی میان دوازده نامزد ولایت پنجشیر آهسته آهسته به گرمی گرایید و ستاد انتخاباتی ما در جریان ماه سرطان،‌ به برگزاری دو مجلس مشورتی در حدود صدنفر و دوصد نفر و یک مجلس بزرگتر از‌ آن، به مناسبت افتتاح دفتر ستاد انتخاباتی در ولسوالی عنابه اقدام ورزید.

    به تعقیب این مجالس،‌ به تاریخ هشتم ماه اسد 1389 ستاد انتخاباتی ما مؤفق شد تا مجلس با شکوهی را به اشتراک نزدیک به یکهزار نفر در میدان شاهی مقابل خانه آمرصاحب شهید،‌ تدویر نماید که در آن، از ولسوالی های مختلف ولایت پنجشیر، مردم اشتراک ورزید.

     این مجلس در حالی برگزار گردید که از یک طرف اعلامیه های هفته وار (که حاوی گزارش از فعالیت های یک هفته ستاد انتخاباتی می بود) متواتر در ولسوالی های مختلف ولایت پنجشیر نشر می گردید و از سوی دیگر تصویرهای بنده نسبت به همه کاندیدان، پیشتر و بیشتر روی دیوارها مناظر عامه به چشم می خورد. اما عدم حضور فزیکی بنده که به دلیل مصروفیت رسمی ای در شرکت ساختمانی اونکس نمی توانستم، علاوه از روزهای پنجشنبه و جمعه با مردم خویش ملاقات داشته باشم، یکی از مشکلاتی بود که به نسبت آن همواره از سوی ستاد انتخاباتی ام مورد فشار و انتقاد قرار داشتم.

    در این میان، از جمله نامزدان دیگر،‌ انجینیر صاحب محمد واصل،‌ با استفاده از شناختی که در دوره های جهاد و مقاومت در پنجشیر داشت،‌ خیلی فعالانه به ولسوالی های مختلف ولایت پنجشیر سفرهایی را انجام می داد و با زبان محلی ای که سالها در میان مردم با‌ آن سخن گفته بود،‌ صحبت می کرد و توجه موی سفیدان و مجاهدین را به خود جلب می کرد تا از ایشان حمایت نمایند.

    شیوه تبلیغ انجینیر صاحب،‌ در بیشتر مجالس طنز گونه بود و تلاش می کرد تا توجه مردم را از همان طریق به خود جلب کند؛‌ به عنوان مثال:‌ یکی از روزها که در مسجد محلی قریه ملسپه صحبت داشت،‌ در خطاب به مردم، نامزدان جوان پنجشیر را به انتقاد گرفته و گفت:‌ اگر از اینها در پارلمان شخصی پرسان کند که نمبر بوت آمر صاحب شهید چند بود؟ شاید هیچ یک نداند. و اگر از ایشان داستان بز سفید ملسپه یا کُر (صوف) پارنده را بپرسند چه پاسخی خواهند داشت؟

    جناب عبدالحفیظ فخری از اول الی آخر مبارزات انتخاباتی،‌ خود را از پنج نفر اولی معرفی کرد که با آمر صاحب شهید از راه چترال به نورستان و از آنجا به پنجشیر آمده بودند و پنج عدد پکول خریداری کرده بودند؛‌ قصه این پکول از زبان فخری صاحب که به شیوه داستان گونه و با احساس خاصی آنرا نقل می کرد،‌ برای شنونده خیلی جالب بود اما در رابطه به پلان و استراتیژی ای که به پارلمان ارتباط داشته باشد، کمتر تماس می گرفت.

    مولوی صاحب عنایت الله شریفی،‌ در هر مجلس وزن فزیکی خود را از سال 1366 هجری خورشیدی تا حال 63 کیلوگرام خوانده و از سفر پنج بار خویش به حج بیت الله یادآور می شد؛ تا از این طریق توانسته باشد توجه مردم را به خود جلب کند.

    آقای غلام رسول فرایین که یکبار دیگر هم تجربه نامزدی به پارلمان را از گذشته با خود داشت،‌ خیلی به وضاحت برنامه های خود را در سه بخش بیان می کرد و از تغییر در قوانین افغانستان شعار میداد.   

    محترم عین الله جلیلی،‌ از خدمت به مردم سخن می گفت و واقعاً‌ در حرف هایش احساسی نهفته بود که اگر مؤفق می شد در حد خویش از هیچ نوع خدمت در حد توان خویش دریغ نمی ورزید.

     جناب یعقوبی صاحب،‌ تا آخر کمپاین،‌ وقت خود را به ولسوالی پریان اختصاص داد و انتظار داشت که از طریق همین ولسوالی مانند انتخابات شورای ولایتی،‌ به پارلمان راه خواهد یافت.

     شیوه کمپاین حاجی صاحب عبدالبصیر خان کاملاً متفاوت بود و از طریق بازدیدهای محلی با سران قریه جات، و وعده های ساختن مسجد، سرک، چاه و غیره، توجه قریه را به خود جلب می کرد.

    استاد غلام علی امین، بدین فکر بود که نسبت به همه از لحاظ،‌ عمر، علم و تجربه کاری برتریت داشته و مردم پنجشیر وی را به پارلمان ترجیح خواهد داد.

    در رابطه به فاطمه یاسر حدس زده میشد که با داشتن ظرفیت و تجارب کاری گذشته و فعالیت هایی که در دوره جهاد داشته است، آرای زیادی را به خود اختصاص خواهد داد اما نتیجه طوری شد که از طرف آخر، اول باشد.

    قاضی راحله سلیم که در طول پنج سال گذشته برخی فعالیت هایی را انجام داده بود، با استفاده از شناخت و روابطی که در میان مردم پنجشیر داشتٰ‌ توانست تا رابطه خویش را از نزدیک با مکاتب نسوان تأمین نموده و با تعدادی از خانواده ها در ولسوالی های مختلف ولایت پنجشیر بازدید و توجه ایشان را به خود جلب کند. رمز مؤفقیت خانم سلیم،‌ در داشتن ارتباط نزدیک با مردم پنجشیر به خصوص خانمها و اعتمادی بر می گردد که در طول سالهای گذشته او را در قلب مردمش جا داده بود.

    اما اینکه داکتر ظهیر سعادت با اخذ بیشتر از 5000 رای که بیشر از 20 فیصد کل آرای پنجشیر را تشکیل میدهد، مؤفق شد تا بار دوم به پارلمان راه پیدا کند،‌ اندکی دقت و تأمل باید کرد:

    در روزهای پایان مبارزات انتخاباتی، احتمال برندگی یکی از سه نفر (نویسنده این سطور، انجینیر محمد واصل و داکتر ظهیر سعادت) از سوی مردم پنجشیر پیش بینی گردید اما اینکه چرا نتایج ابتدایی بر خلاف آنچه انتظار می رفت، نشر گردید؟ چند دلیل وجود دارد: یکی اینکه دو روز پیش از پایان مبارزات انتخاباتی آرای ولسوالی شتل به اساس معاملات پنهانی ای میان برخی سران آن ولسوالی با هریک از جناب انجینیر محمد واصل و داکتر ظهیر سعادت، تقسیم گردید. دوم، رای قریه عنابه که به سطح این ولسوالی سرنوشت ساز بود، یک روز پیش با حاجی عبد البصیر خان، در بدل 50فیصد کندن یک حفر چاه به قیمت مجموعی ده هزار دالر، معامله شد. سوم، ستاد انتخاباتی ما پلان داشت که حدود دو الی سه هزار نفر را از شهر کابل انتقال دهد که به دلیل  نداشتن بودجه کافی به آن مؤفق نشد. چهارم، ستاد انتخاباتی ما پلان داشت که یک تعداد وسایط نقلیه برای انتقال مردم از قریه های دور افتاده به مراکز رایدهی فراهم نماید که به آن هم دست نیافت. دلیل عمده این بود که ستاد انتخاباتی ما در آخرین روزهای مبارزات انتخاباتی به کسر بودجه مواجه شد.

اما دو کاندید رقیب،‌ هریک توانستند که از یک طرف رایدهنده گان زیادی را از شهر کابل به پنجشیر انتقال دهند و از سوی دیگر کارت های زیادی را که از قبل با خود جمع آوری کرده بودند، از طریق تفاهم و معامله پولی با رؤسای محلات رایدهی به صندوق ها بریزند و در عین زمان،‌ داکتر ظهیر سعادت،‌ به مشوره برخی مشاورین شان که در شهر کابل کاندید بودند، شیوه جدیدی را که به کار بست،‌ در هر یک از محلات رایدهی شش الی هفت و هشت نفر را به حیث ناظر استخدام نمود و برای ایشان مبلغ یک هزار افغانی معاش در نظر گرفت. این امر سبب شد تا هریک از ناظرین حد اقل اگر فامیل های شانر ا تشویق کنند، هریک ضرب پنج و شش الی هفت خواهد شد.

    تلاش های نهایی ستاد انتخاباتی ما همین بود که محترم عبدالحفیظ منصور از آدرس نشریه پیام مجاهد که یکی از یادگارهای قهرمان ملی کشور شهید احمد شاه مسعود می باشد، خواستار حمایت مردمی از نامزدی بنده در مجلس نمایندگان کشور گردید. به تعقیب آن چند روز بعد محترم جنرال دین محمد جرأت رییس شورای عالی مردم پنجشیر،‌ روی ورقه رسمی آن شورا طور کنایه حمایت خود را از نامزدی بنده اعلام نموده و از مردم پنجشیر خواست تا شایسته ترین کاندید را به پارلمان کشور بفرستند. در این روزها استاد برهان الدین ربانی که همواره جوانان را نوازش می کند و از حرکت های آنان حمایت می کند، از طیق محترم حفیظ منصور پیامی را دریافت کردیم که از نامزدی بنده در ولایت پنجشیر حمایت داشته و اجازه داده است تا تصویر خود را با ایشان یکجا به چاپ برسانیم. تمام این تلاش ها به پایان رسید و 48 ساعت قبل مبارزات انتخاباتی به پایان رسید.     

    ستاد انتخاباتی ما به تعداد دوصد نفر ناظر را که یک صد و شصت نفر آن در یکصد وشصت محل رایدهی مؤظف بودند و چهل نفر دیگر به شکل سیار از مشکلات ایشان وارسی می کردند استخدام نمود و برای ایشان در دو کتگوری به مبلغ های 500 افغانی و 1000هزار افغانی معاش در نظر گرفت.

    به گفته برخی منابع آگاه مردمی، نزدیک به یک ملیون دالر را جناب داکتر ظهیر سعادت در مبارزات  به مصرف رسانید و بیشتر از دوصدهزار را آقای انجینیر محمد واصل بازغ و مبلغ پنجاه هزار دالر امریکایی مصارف حاجی عبدالبصیر تخمین زده شده که از سوی برخی اقارب و نزدیکان وی که در کشورهای غربی به سر می برند، فراهم گردید. همانطور:‌ حدود بیست الی بیست و پنج هزار دالر امریکایی مصارف ستاد انتخاباتی ما و در همین حدود (کم یا بیش) مصارف برخی از کاندیدان دیگر.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/08ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط عزیز احمد حنیف  |