رفتن افلاطون بر مذهب گوسفندی

شرح داستانهای اسرار خودی (قسمت چهارم)

رفتن افلاطون بر مذهب گوسفندی

 

شرح راز از داستانها می کنم
غنچه از زور نفس وا می کنم
«خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران»

    شاعر بعد از آنکه داستان تدبیر گوسفندان را در مقابل شیر به پایان می برد، به خاطر وضاحت بیشتر این مطلب، به مثالی از افلاطون می پردازد که بر مذهب گوسفندی رفته است.

   وی معتقد است که اندیشه ی افلاطون مانند: وعظ ساحرانه گوسفند زیرک در مقابل شیر، برخی مسلمانان را تحت تأثیر قرار داده و طایفه ای از عارفان مسلمان، فریب او را خورده اند.

    افلاطون که تا هنوز در اروپا به جایگاه پدر فلسفه قرار دارد، معتقد است که به خاطر شناخت حقیقت دو راه وجود دارد: یکی محسوسات و دوم معقولات؛ به این معنا که آدمی از طریق حواس پنجگانه می تواند گره از ظواهر طبیعت بگشاید اما نمی تواند به حقیقت اشیاء دست یازد و ماهیت اصلی آنرا تجربه کند.

    این فیلسوف بزرگ تاریخ وقتی به اعماق اوقیانوس بی کران فلسفه غوطه ور گشت و با دید باطنی اش به حقایق اشیاء نگریست، از ظاهر برید و طبیعت را که هرلحظه در تغییر و تحول است و ثبات واقعی در آن محسوس نیست، هیچ و پوچ خواند و شاگردانش را به گریز از این دامگه به دنیای معرفت دعوت کرد که به باور وی رسیدن به معرفت حقیقی از راه انکشاف عقلانی و پیمودن فراز و نشیب فلسفه ممکن و میسر است. به همین جهت مثال «غار» را مطرح کرد که گویی انسانها در میان آن گیر آمده و در تاریکی به سر می برند و از دیدن حقایق در بیرون غار محروم اند؛ در عین زمان سرشت آدمی هم طوری است که همواره ترجیح می دهد در جهل به سر ببرد و از خوشبختی هایی که برای وی تبلیغ می گردد، بی باور باشد.

    افلاطون در قسمت هفتم کتاب «جمهور» که شامل ده نمایشنامه است و به صورت گفتگو میان سقراط و افراد دیگر ترتیب شده است و یکی از شاهکاری های فلسفی-تاریخی وی در عرصه سیاست به شمار می رود، در رابطه به معرفت حقایق اشیاء مثال غار را این چنین مطرح می کند: «فرض کنیم که عده‌ای از انسانها از اول دست و پایشان بسته و در درون غار بدون اینکه بتوانند به چپ و راست نگاه کنند نشسته هستند؛ پشت سر شان دیوار کوتاهی است و در بیرون غار آتش روشن است، افراد اشیایی را در لبه دیوار به این سو و آن سو می‌برند، غارنشینان سایهٔ آن چیزها و سایهٔ خودشان را بر روی دیوار روبرویشان می‌بینند. صدای کسانی که در بیرون رفت آمد می‌کنند از دیوار غار منعکس می‌شود و آنها خیال می‌کنند که سایه‌ها با همدیگر صحبت می‌کنند. غارنشینان همه ی اینها را واقعیت می‌دانند، و گمان می‌برند که به معرفت دست یافته‌اند. اگر زنجیر پای یکی از آنها را باز کنی و بیرون غار را به او نشان دهی، نور بیرون غارچشم او را آزار می‌دهد و اگر در این هنگام اشیایی را به او نشان بدهی، او نمی‌تواند آنها را ببیند لذا می‌خواهد هر چه سریعتر به داخل غار برگردد و همان سایه‌ها را حقیقی تر از اشیای واقعی می‌داند. لذاباید او را به زور و به تدریج به بیرون غار بیاوری و نخست سایه و عکس اشیاء را در درون آب و بعد خود چیز ها و آدمیان را و سپس در شب آسمان و ستاره و در پایان خورشید را به او نشان دهی و در این هنگام به معرفت حقیقی دست می‌یابد و آنگه اگر به یاد زندگی ای که در غار داشته فکر کند می‌بیند به چه معرفتی دست یافته‌است. بعد از شناخت حقیقی در می‌یابد که زندگی درون غار چه قدر با زندگی حقیقی متفاوت است». (ویکی پیدیا، دانش نامه آزاد برگرفته از افلاطون، کارل بورمان، محمد حسن لطفی، ۹۳).

    وی در ادامه علاوه می کند: «اما او باید به درون غار بر گردد و با دیگر غارنشینان بنشیند و در تفسیر سایه‌ها با دیگران شرکت کند اما چون چشمش با تاریکی درون غار عادت ندارد مورد تمسخر غارنشینان واقع می‌شود و اگر بر تفسیر خود اصرار داشته باشد جانش را از دست می‌دهد. اساسا آدمی نمی‌خواهد به آنچه که خوگرفته‌است، روی بر گرداند وهیچ میل ندارد از نادانی رهایی اش دهند. به علت این رفتار انسانی، تربیت فقط با زور و اجبار صورت می‌تواند گرفت.» (همان).

     افلاطون با تشبیه غار خواسته است این مفهوم را بیان کند که عامه انسانها در قالب تن گیر مانده اند اما در فطرت آنها دریچه ای به سوی حقیقت وجود دارد که نور آن همواره به داخل غار پرتو می افکند و انسانهای زندانی در روشنی آن سایه های خود را می بینند و آنرا حقیقت می پندارند؛ این سایه ها عبارت از همان معرفت فرینده و ناقصی است که از طریق محسوسات به دست می آید.

    حکیم افلاطون از این مثال می خواهد نتیجه بگیرد که شایسته حاکمیت در هر جامعه فقط فیلسوفان و اندیشمندانی اند که وادی های پرپیچ و خم عقل را پیموده اند، و به شناخت حقایق اشیاء دست یافته اند؛ به باور افلاطون اگر فیلسوفان از پذیرفتن زعامت سیاسی ملت انکار ورزند از سوی رعیت باید به آن مجبور گردند.

    به باور اقبال بزرگ: این فیلسوف بزرگ تاریخ که تا حال نظام های سیاسی غرب از اندیشه وی الهام می گیرد، به خاطری که شهود و اشراق قلبی را از راه عشق به تجربه نگرفته بود، در تاریکی حرکت کرد و ثبوت حقایق اشیاء را که دارای هویت ذاتی در طبیعت بود انکار نمود؛ رخش افلاطون چنان در وادی های ظلمانی عقل پیش تاخت که همه ی ماحصل از عالم محسوس را غیر ثابت و غیر حقیقی و بی اعتبار خواند، وحقیقت اشیاء را در ماوراء الطبیعة جستجو کرد.

    در اینجا مشاهده می شود که افلاطون به عنوان یک فیلسوف در تغییر و تحول عالم می اندیشیده است اما اندیشه ای که در عقیده خلاصه می شود و روی عمل فکر نمی کند؛ در جانب مقابل، اقبال باور دارد که دین، مجموعه ای از ایمان و عمل است؛ از همین نقطه، خط فکری این دوفیلسوف شرق و غرب از هم جدا می شود؛ به گونه ای که یکی به سوی مرگ دعوت می کند و دیگری به سوی زندگی؛ یکی بشریت را به سوی فنا فرا می خواند و دیگری به سوی بقا؛ فیلسوف شرق، عقل را چراغ راه رسیدن به شاهراه عشق می پندارد و از آن طریق معتقد به تسخیر عالم و درک خودی خویشتن است؛ اما فیلسوف غرب، عقل را مرکب راهواری می داند که به وسیله ی آن، وقت را قطع باید کرد و از طبیعت فاصله گرفت و به سوی مرگ نزدیک شد.

    به باور نویسنده: این دو فیلسوف به خاطر تماشای حقیقت، از طبیعت بیرون گام نهاده اند و هریک توانسته است با دید خویشتن به برخی حقایق در ماوراء الطبیعه نظر گشاید؛ با این تفاوت که چراغ راه افلاطون در این سفر عقل بوده است و چراغ راه اقبال، عشق. افلاطون نتوانسته است عقل و عشق را در آنسوی طبیعت بهم آشتی دهد و برخلاف، فیلسوف شرق به خوبی و سادگی توانسته است میان هردو آشتی برقرار نماید و عقل را تابع عشق سازد: عقلی که جهان سوزد یک جلوه بیباکش، از عشق بیاموزد آیین جهان تابی.

    در یکی از اشعار اقبال میان بوعلی سینا که نمادی از عقل است، و مرشد بزگوار رومی که در ادبیات فارسی، به عنوان یگانه نماد عشق و مستی جلوه گر است، مثالی را می بینیم که تقریباً این مفهوم را تایید می نماید:

بو علی اندر غبار ناقه گم

دست رومی پرده محمل گرفت

این فروتر رفت و تا گوهر رسید

آن به گردابی چو خس منزل گرفت

    در اندیشه شاعر بزرگوار شرق همانطوری که گوسفند زیرک (در داستان گذشته)، با وعظ ساحرانه اش پادشاه جنگل (شیر) را افسون کرد و جوهر شیری را از آن گرفت، در این داستان، افلاطون به سان همان «گوسفند کهنه سال و گرگ دیده» می خواهد تمام نیروی های خارق العاده ی انسانی را (که مانند شیر در جنگل به وسیله ی آن میتواند عالم را تسخیر کند) از آن سلب نماید؛ با این تفاوت که گوسفند زیرک جوهر حیات را از شیر گرفت و اصل حیات را برای وی باقی گذاشت، اما حکیم یونانی که اندیشه اش در شعر شاعر «خواب آور و گیتی ربا» خوانده شده است، هم جوهر حیات و هم اصل آنرا از بشریت سلب کرده است.

    اندیشه گوسفندی افلاطون در خلال نزدیک به دونیم هزار سال حاکمیت بر جهان غرب، (به باور نویسنده) دوبار از سوی شرق مورد حمله قرار گرفته است: یکبار توسط امام ابی حامد غزالی در قرن یازدهم مسیحی که ستون فقرات آنرا شکسته است و بار دوم در قرن بیستم توسط علامه اقبال؛ با این تفاوت که امام غزالی به جای فراگیری فلسفه خشک یونان، زهد عارفانه را پیشنهاد کرده است و اقبال در مقابل آن، ندای آزادی بشر را از قید و بند هوا و هوس، از راه درک خودی (رسیدن به عشق از راه تقوی) سر می دهد.

    اقبال زیر عنوان «در معنی اینکه افلاطون یونانی که تصوف و ادبیات اقوام اسلامیه از افکار او اثر عظیم پذیرفته، بر مسلک گوسفندی رفته است و از تخیلات او احتراز (اجتناب) واجب است» مدعای فوق را به این شرح ذکر می کند:

راهب دیرینه افلاطون حکیم

از گروه گوسفندان قدیم

رخش او در ظلمت معقول گم

در کهستان وجود افکنده سم

آنچنان افسون نامحسوس خورد

اعتبار از دست و چشم و گوش برد

«گوسفندان قدیم» اشاره به فلاسفه یونان قدیم مانند سقراط و فیثاغورث و غیره است که اندیشه های آنان را افلاطون تدوین و ویرایش و قابل استفاده برای بشر کرد. «رخش» به معنای اسب کنایه از مرکب راهوار اندیشه است که با ضرب شلاق به جهتی سوق داده می شود.

گفت سر زندگی در مردن است

شمع را صد جلوه از افسردن است

    خلاصه فسلفه افلاطون این بود که آدمی از راه عقل تا به هنگام مرگ به حقیقت نمی رسد؛ درست مانند شمع که سر تا پا در محفل می سوزد و صدجلوه می افروزد. 

بر تخیل های ما فرمانرواست

جام او خواب آور و گیتی رباست

«جام» کنایه از اندیشه است، و «خواب آور» به معنای اینکه آدمی را از تلاش و تحرک در دنیا باز می دارد؛ «گیتی ربا» یعنی رابطه آدمی را از دنیا قطع می کند.

گوسفندی در لباس آدم است

حکم او بر جان صوفی محکم است

    در مصراع اول این بیت اشاره به همان گوسفند زیرک است که از راه وعظ، شیر بیشه را افسون کرد، و در مصراع دوم تاثیر اندیشه ی افلاطون را به طایفه ای از متصوفین اسلامی بیان می کند که تحت تاثیر آن رفتند و مفاهیمی مانند: «وحدت الوجود» و «فنا فی الله» را در فرهنگ اسلامی باز آوردند.

عقل خود را بر سر گردون رساند

عالم اسباب را افسانه خواند

    با وجود آنکه عقل وی آنسوی آسمانها را تسخیر کرد و به ماوراء الطبعه راه یافت اما به خاطری که با عشق آشنایی نداشت، از عالم اسباب بیرون جست و آنرا غیر حقیقی دانست.

کار او تحلیل اجزای حیات

قطع شاخ سرو رعنای حیات

    وظیفه حکیم یونانی به عنوان یک فلسفی، تحلیل اجزای حیات آدمی بود اما بر خلاف آن، شاخ بلند حیات که در نتیجه تلاش پیامبران الهی تا حدی به برگ و بار نشسته بود، را قطع کرد.

فکر افلاطون زیان را سود گفت

حکمت او بود را نابود گفت

        از آنجایی که اندیشه افلاطون با عشق بیگانه بود، هر قدر تلاش کرد تا حقایق هستی را به صورت اصلی مشاهده کند، به همان اندازه از هدف دور شد و حقایق در نگاهش معکوس جلوه کرد؛ چنانچه «زیان» را سود گفت و «بود» را نابود پنداشت.

فطرتش خوابید و خوابی آفرید

چشم هوش او سرابی آفرید

    این یک واقعیت مسلم است که وقتی عقل، حد و مرز خود را شکست و به آنسوی طبعیت راه یافت، و در عین زمان از عشق و سایر نیروهایی که خداوند در روز الست همراه با روح در وجود آدم نهاده بود، بیگانگی داشت، آهسته آهسته فطرت آدمی بیمار می گردد و به خواب می رود.

بسکه از ذوق عمل محروم بود

جان او وارفته ی معدوم بود

    افلاطون آنچنان به ژرفای اوقیانوس اندیشه فرو رفت که فرصت به تلاش و تحرک نیافت و از آنچه که در دنیا به انجام آن مکلف بود، محروم گشت و طایر روحش که باید به فضای بیکران هستی بال می گشود و به صخره های بلند خوشبختی می نشست، در میدان اندیشه راه خود را گم کرد.

منکر هنگامه ی موجود گشت

خالق اعیان نامشهود گشت

    این شور و غوغای عالم هستی که گاهی گوش جان را می نوازد و گاهی می آزارد، را انکار کرد و به باور خواب آلودش حقایقی آفرید که از چشم دل پوشیده بود.

زنده جان را عالم امکان خوش است

مرده دل را عالم اعیان خوش است

    پایه ی حیات آدمی، روح سیال و زنده ی اوست که همواره مشتاق تماشای جمال حقیقت در عالم امکان است، اما اگر حس متحرک و پویای این روح در نهاد آدمی از بین برود، از عالم هستی چشم می پوشد و به نیستی دل می بندد.

آهوش بی بهره از لطف خرام

لذت رفتار بر کبکش حرام

شبنمش از طاقت رم بی نصیب

طایرش را سینه از دم بی نصیب

ذوق روئیدن ندارد دانه اش

از طپیدن بی خبر پروانه اش

    نرم خرامیدن آهو در چمن، خوش رفتاری کبک، رفتن شبنم از دامن گل هنگام طلوع خورشید، دم گرم سینه ی طایر، ذوق روییدن دانه و تپش قلب پروانه هنگامی که با قلبی سرشار از عشق به گرد شمع طواف می کند، نمادهایی از طبیعت اند که با روح آدمی رابطه ای سخت ناگسستنی دارد.

    اگر روح نباشد و لذت آنرا احساس نکند، این اوصاف در حقیقت امر برتری ای در طبیعت ندارد که توجه آدمی را به سوی خود بکشاند؛ این روح است که اندیشه را به کمند می آورد و به سوی این حقایق متوجه می سازد تا از آنجا به تماشای جمال حق بپردازد.

    اگر روح نتواند که طایر عقل را به دام آورد، لاجرم پای خرد به حلقه ی نفس گیر می آید و آدمی نا خود آگاه پیرو شیطان می شود که در نتیجه همه داشته های فطرت را یکسره قمار می کند.

راهب ما چاره غیر از رم نداشت

طاقت غوغای این عالم نداشت

    افلاطون وقتی از روح بیگانه شد، نتوانست حقایق جمال طبیعت را به صورت اصلی آن تماشا کند؛ به همین دلیل، دیگر طاقت غوغای این عالم را نداشت و مجبور شد راه فرار در پیش گرفت و از وجود حقیقت اشیاء انکار کرد.

دل بسوز شعله ی افسرده بست

نقش آن دنیای افیون خورده بست

    به آتش افسرده یی دل بست که وصف سرکشی و سوزندگی و بلعیدن خس وخاشاک را از دست داده بود، و مانند شخص تریاکی، فریب دنیای تخیلی ای را خورد که در دایره ی عقل خود ترسیم کرده بود.

از نشیمن سوی گردون پر گشود

باز سوی آشیان نامد فرود

    به سان طایری از قفس تن بیرون شد و به فضای حقیقت بال گشود اما راه خود را گم کرد و دیگر به سوی آشیان هم برنگشت.

در خم گردون خیال او گم است

من ندانم درد یا خشت خم است

قومها از سکر او مسموم گشت

خفت و از ذوق عمل محروم گشت

    گردون به معنای آسمان و زمین یا کاینات، یکی از واژه های کثیر الاستعمال در کلام اقبال است که در اینجا به خُم یا مشک شراب آنرا تشبیه کرده است؛ به باور شاعر: حکیم یونانی چنان سر به گریبان تفکر در کاینات فرو برد و از شراب عقل مخمور گشت که وقتی از دید وی به عالم هستی نظر گشایی، نمی دانی که این کاینات، خود شراب است یا مشکی پر از شراب «تلخ و مردافکن» که قوم ها را مسموم ساخته و به خواب برده و از عمل باز مانده است.

تدبیر گوسفندان برای رهایی از شیر

شرح داستانهای اسرار خودی (قسمت سوم)

تدبیر گوسفندان برای رهایی از شیر

شرح راز از داستانها می کنم
غنچه از زور نفس وا می کنم
«خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران»

    قرن ها پیش، گله ای از گوسفندان، فارغ از اندیشه ی درنده گان جنگلی مانند شیر وپلنگ وگرگ، در یکی از مرغزارها که با انواع مختلف علف ها و آب های روان، سرسبز و خرم می نمود، می زیستند و توالد و تناسل داشتند.

آن شنیدستی که در عهد قدیم

گوسفندان در علف زاری مقیم

از وفور کاه نسل افزا بدند

فارغ از اندیشه ی اعدا بدند

«وفور»: زیادی و کثرت؛ «نسل افزا»: افزایش نسل. «اعدا»: دشمنان.

    از بخت بد و ناسازگاری تقدیر که گویند «سنگ به پای لنگ است»، همواره عاجزان و ناتوانان پامال نیرومندان بوده اند، بلایی بر آنها فرود آمد که هیچ فکر نمی کردند؛ شیرها از آنسوی چنگل، شب هنگام سر بر آوردند و بر گله تاختند:

آخر از ناسازی تقدیر، میش

گشت از بهر بلایی سینه ریش

شیرها از بیشه سر بیرون زدند

بر علف زار بزان شبخون زدند

از گذشته ها تا امروز، این یک واقعیت مسلم تاریخ بوده است که هر آنکه نیرومند باشد، صف گشایی و تسلط را در سرشت دارد:

جذب و استیلا شعار قوت است

فتح، راز آشکار قوت است

    شیر نر وقتی به گوسفندان نظر افکند، با طبیعت شاهانه ای که دارد، آهنگ شکار سر داد و در میان گله داخل شد و چنان صید کرد که مرغزار از خون گوسفندان سرخ شد.

شیر نر کوس شهنشاهی نواخت

میش را از حریت محروم ساخت

بسکه از شیران نیاید جز شکار

سرخ شد از خون میش آن مرغزار

    «حریت» به معنای آزادی و «میش»: گوسفند ماده که در عاجزی و ضعف، مثال زده می شود.

    در میان گله، گوسفند زیرک و کهن سال و گرگ دیده ای بود که تر و خشک روزگار را تجربه کرده بود و از مظلومیت قوم خود و ستم هایی که از سوی درنده گان بر آنها روا داشته می شد، به ستوه آمده بود.

گوسفندی زیرکی فهمیده ئی

کهنه سالی گرگ باران دیده ئی

تنگدل از روزگار قوم خویش

از ستمهای هژبران سینه ریش

    این گوسفند، از گردش تقدیر شکوه ها کرد و به خاطر رهایی از چنگ شیر به فکر تدبیر افتاد. در نظام طبیعت، هر ناتوان به خاطر حفظ جانش، حیله هایی را در میزان عقل پی می ریزد.

شکوه ها از گردش تقدیر کرد     

کار خود را محکم از تدبیر کرد

بهر حفظ خویش مرد ناتوان

حیله ها جوید ز عقل کار دان

    موقعی که آدمی در بردگی به سر ببرد، یا ناتوانی در قید ستمگری باشد، عقل تحلیگر، بیشتر و دقیقتر روی رهایی می اندیشد.

در غلامی از پی دفع ضرر

قوت تدبیر گردد تیز تر

    وقتی حس انتقام جویی در سرشت آدمی زنده گردد و جام تحمل در مقابل دشمن لبریز شود، عقل غلام در سدد فتنه اندیشی بر می آید.

پخته چون گردد جنون انتقام

فتنه اندیشی کند عقل غلام

    گوسفند با خود گفت: گره گشودن از مشکلی که ما به آن گرفتاریم، خیلی دشوار است و دریای مصیبت ما ساحل ندارد. میش هیچ گاه نمی تواند خود را به زور از شیر برهاند، به خاطری که بازوی ما مانند سیم است و دست شیر به سان پولاد. این هم دور از امکان است که خوی و خصلت گوسفندان را از راه وعظ و پند به درنده ای مانند شیر، آموخت!

گفت با خود عقده ی ما مشکل است

قلزم غمهای ما بی ساحل است

میش نتواند به زور از شیر رست

سیم ساعد ما و او پولاد دست

نیست ممکن کز کمال وعظ و پند

خوی گرگی آفریند گوسفند

    اما این ممکن است که از راه وعظ و نصیحت، شیر را از پادشاهی بر جنگل وستمگری بر حیوانات، غافل بسازیم و خوی و خصلت گوسفندی را در نهاد وی تقویه کنیم.

    گوسفند با همین اندیشه، آغاز به وعظ و نصیحت «شیران خون آشام» کرد و به خطیب پر آوازه ای در جنگل مبدل شد و برای تسخیر و فریفتن شیران، خود را صاحب وحی و الهام از عالم ملکوت معرفی نمود.

شیر نر را میش کردن ممکن است

غافلش از خویش کردن ممکن است

صاحب آوازه ی الهام گشت

واعظ شیران خون آشام گشت

    گوسفند، خطابه ی خود را متوجه شیران به دو آیه ای از قرآن مجید که اشاره به قوم صالح و قوم هود علیهما السلام است می کند.

نعره زد ای قوم کَذّابٌ أَشِر

بی خبر از یومَ نَحسٍ مُستَمِرّ

    «کذاب أشر»: جزو آخر آیه بیست و پنجم از سوره «قمر» است به معنای بسیار دروغ گو و خود خواه.

    این جمله را قرآن کریم از قوم صالح علیه السلام نقل می کند که وقتی دعوت پیامبر الهی را نپذیرفتند، دروغ گویی و خود خواهی را به وی نسبت دادند که گویی به هدف رسیدن به سرداری قوم چنین سخنان را می گوید.

    «یوم نحس»: روز خیلی شوم، کنایه از عذاب الهی است؛ «مستمر» دوامدار. این، جزو آخر آیه نوزدهم از سوره «قمر» است که خداوند در آن فرموده است: (ما تندباد وحشتناك و سردي را در يك روز شومي كه (هفت شب و هشت روز) ادامه داشت، بر آنان وزان و روان كرديم.)‏

    بر اساس آنچه در تفاسير آمده است قوم عاد از نسل سام بن نوح، و بسيار درشت اندام و نيرومند بوده‌ است، سرزمين عاديان حاصل‌خيز و سرسيز بوده و آنان با نيروهاي خدادادي خود به آباد ساختن آن پرداخته و در كوه‌ها و جاهاي مرتفع كاخ‌ها و بناهاي بسيار مستحكم و شگفت‌انگيزي ساخته‌ بودند كه به تعبير قرآن مانند آنها درهيچ جايي ساخته نشده است(سورۀ فجر، آيۀ 8). قدرت بسيار و پيشرفت قوم عاد سبب طغيان و استكبار آنها شد به گونه‌اي كه دعوت پيامبر خويش را نپذيرفتند و گفتند: چه كسي از ما نيرومندتر است(سوره فصلت، 15) تا بتواند ما را عذاب دهد؟ بدین ترتیب از پرستش خداي يگانه سر باز زدند و استكبار ورزيدند و هود علیه السلام را تهديد كردند؛ در نتيجه، عذاب خداوند كه باد و طوفان سختي بود بر آنان نازل شد و همه، جز هود علیه السلام و پيروان اندك او، نابود شدند. در سورۀ حاقّه (آيات 6-8) سرانجامِ قوم عاد اينگونه بيان شده:«وامّا عاد به [وسيله] تندبادى توفنده و سخت سرد وسركش و بنيان كن هلاك شدند؛ [كه خدا] آن را هفت‏شب و هشت روز پياپى بر آنان بگماشت در آن، مردم را فرو افتاده مى‏ديدى گويى آنها تنه هایی درختان خرما اند که ريشه‌كن شده و پوسيده و ميان تهى‏اند؛ آيا از آنان كسى را بر جاى مى‏بينى؟».

    آخرین پژوهش در مورد قوم عاد نشان می دهد که این قوم در سرزمین عربستان سعودی امروزی می زیسته اند؛ به دلیل اینکه کاوشگران گاز، برخی اسکلیت هایی را از آن منطقه دریافته اند و اکنون زیر نظر ارتش سعودی می باشد.

    قوم ثمود مردمانی بودند كه پس از قوم عاد در منطقه ای میان شام و حجاز میزیستند. حضرت صالح پیامبری بود كه خداوند برای هدایت این قوم برگزید. حضرت صالح قوم خویش را به عبادت و بندگی پروردگار جهانیان دعوت نمود. این قوم هم، مانند قوم عاد، مردمانی تنومند بودند كه به عمران و آبادی شهر و دیار خویش رو آورده بودند و از امكانات زمینی به میزان كافی بهره مند بودند.

    پیامبر صالح با بیان اینكه خداوند واحد این نعمتها و امكانات را در اختیار شما قرار داده، از قوم گمراه خود می خواست كه به سپاس این نعمتها به خداوند ایمان بیاورند. اما قوم صالح كه به نافرمانی خود می افزودند، با مجادله با حضرت پرداخته و او را به دلیل نكوهش خدایانشان مورد سرزنش قرار می دادند. پس فرمان الهی سر رسید و این ظالمان را صیحه (آواز آسمانی) الهی فرو گرفت و تنها مومنین نجات یافتند. آن چنان این صیحه سخت و سنگین و وحـشتناك بود كه بر اثر آن همگى آنان در خانه هاى خود به زمین افتادند و مردند .و آن چنان مردند و نابود شدند و آثارشان بر باد رفت كه : گویى هرگزدر آن سرزمین ساكن نبودند.

    به هرحال، گوسفند زیرک، در مقدمه دعوت به خاطری که توجه شیر را به خود جلب کند، او را به داستان های افسانوی گذشته متوجه می سازد که در نتیجه مغرور شدن بر نیرومندی خویشتن و سرکشی از قانون طبیعت با پامال نمودن مستمندان، هلاک گردیدند.

    گوسفند به خاطر اینکه شیر را بیشتر به سخنان خود افسون نماید، علاوه می کند: سخنانی که من به شما تبلیغ می کنم، از عالم بالا برایم وحی می شود و از سوی خداوند به عنوان پیام آور به سوی شیران فرستاده شده ام. آن دیده گانی که از تماشای جمال حقیقت، تا حال بی بهره اند، برای آنان از سوی خداوند نوری آورده ام که می توانند، به وسیله ی آن، به ماورای طبیعت نظر گشایند. برای آنانی که در ستمگری و ستمکشی به سر می برند و یکی بر دیگری می تازد، قانونی آورده ام که سعادت و رستگاری همه را تضمین کرده است، و من خود به تبلیغ این قانون از سوی خداوند مأمور و سفیرم.

مایه دار از قوت روحانیم

بهر شیران مرسل یزدانیم

دیده ی بی نور را نور آمدم

صاحب دستور و مأمور آمدم

    در خطاب به شیر می گوید: ای زیان اندیش، اگر می خواهی به سعادت و رستگاری ابدی دست یابی، از اعمال ناشایست خویش دست بردار و توبه کن.

    اگر به تاریخ نظر افکنیم، هرکسی که درشت خوی و زورمند بوده است، سر انجام به بدبختی گیر آمده و هلاک شده است؛ اگر می خواهی لذت زندگی را دریابی، باید از شکار نخچیران ضعیف که همه مخلوق الهی اند و در عالم خلقت با هم برابر اند، دست برداری؛ آنانی که پاک سرشت و مقبول درگاه الهی اند، از بندگی شکم بیرون آمده اند، گوشت خواری را ترک نموده اند و روح شان را از علف تقویه می کنند. اگر می خواهی به خوشبختی جاودانی دست یابی، تیزی دندان خود را از رسیدن به جسم ضعیف وناتوان گوسفندان و سایر مخلوقات الهی نگاه دار.

    به این امر باید دقت کنی که تیزی دندان روزی ترا رسوا خواهد کرد و دیده بینایی که امروز داری، اگر از تماشای حق وحقیقت محروم بماند، کور خواهد شد.

توبه از اعمال نا محمود کن

ای زیان اندیش فکر سود کن

هر که باشد تند و زور آور شقی است

زندگی مستحکم از نفی خودی است

روح نیکان از علف یابد غذا

تارک اللحم است مقبول خدا

تیزی دندان ترا رسوا کند

دیده ی ادراک را اعمی کند

    اگر می خواهی در قطار صالحان و پسندیده گان الهی شایسته بهشت باشی، باید مانند ضعیفان، تواضع و شکستگی پیشه کنی؛ و قوت و نیرومندی را کنار بگذاری که یکی از اسباب بزرگ زیان و ورشکستگی انسان در حضور خداوند خواهد بود؛ اگر تلاش کنی که به بزرگی و حاکمیت در جنگل ادامه دهی، بدانی که راه شر را در پیش گرفته یی؛ پس باید بپذیری که تنگدستی و فقر نسبت به امارت بهتر است.

جنت از بهر ضعیفان است و بس

قوت از اسباب خسران است و بس

جستجوی عظمت و سطوت شر است

تنگدستی از امارت خوشتر است

    شعله ی آتش که از شدت نیرومندی و سرکشی و طغیان همه چیز را می سوزاند، سرش به سوی پایین نیست که از روی زمین دانه چیند، بلکه سر به سوی آسمان دارد و بالا حرکت می کند.

    دانه، تا وقتی فرزانه است که در محدوده خود، هویت خویش را حفظ کند، اگر به خرمن تبدیل شود، هویت و فرزانگی اش را از دست داده است. تو هم اگر می خواهی، هویت اصلی خود را دریابی، زنجیر جاه طلبی و شکم پرستی را از دست وپای خویش بگشا؛ این را ترجیح بده که ذره باشی تا از پرتو نور خورشید استفاده کنی، نه صحرا که گاهی در تلاش آفتاب وزمانی در جستجوی باران، و همیشه محتاج است.

برق سوزان در کمین دانه نیست

دانه گر خرمن شود فرزانه نیست

ذره شو صحرا، مشو گر عاقلی

تا ز نور آفتابی بر خوری

    کمال و بزرگی در این نیست که به قتل گوسفندان عاجز بنازی، بلکه فرزانگی وارجمندی در این است که نفس خود را ذبح کنی تا از سرکشی و طغیان در مقابل ناتوانان، دست بردارد؛ باور کنی که ستم پیشگی و خشونت ورزیدن و انتقام جویی وقدرت مداری، اوصافی اند که زندگی را ضعیف و ناپایدار می سازد.

ای که می نازی بذبح گوسفند

ذبح کن خود را که باشی ارجمند

زندگی را می کند نا پایدار

جبر و قهر و انتقام و اقتدار

    سبزه که عاجزی و فروتنی پیشه کرده و پامال است، بار بار خواب مرگ را از دیده می شوید و از زیر خاک سر می کشد؛ تو هم اگر فرزانه هستی پندم را بپذیر و خود را فراموش کن؛ اگر سخنانم که برخاسته از وحی و الهام است، به گوشت کارگر نیفتد، و به شکارپیشگی و خشونت زایی ادامه دهی، آگاه باشی که راه دیوانگی در پیش گرفته یی و روزی پشیمان خواهی شد که آنهم سودی به دنبال نخواهد داشت.

سبزه پامال است و روید بار بار

خواب مرگ از دیده شوید بار بار

غافل از خود شو اگر فرزانه ئی

گر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی

    چشم و گوش و لب و سایر اعضای وجودت که همه در ظلم و شقاوت غرق است، را ببندی و توبه کنی تا مورد پسند الهی قرار بگیری و اندیشه ات به سوی عالم قدس راه یابد. این خورد و خواب و ناز و نعمت دنیا که تو فریفته ی آن شده یی، همه هیچ و اموری موهوم و زودگذر اند که نباید به آن دل ببندی.

چشم بند و گوش بند و لب به بند

تا رسد فکر تو بر چرخ بلند

این علفزار جهان هیچ است هیچ

تو برین موهوم ای نادان مپیچ

    چون که گله ی شیران از سخت کوشی برای تن پرستی در جنگل خسته بودند وهر لحظه به اندیشه شکار در کمین گاه ها خوابیده بودند و راحت و آسایش را در زندگی ندیده بودند، این پند جادویی گوسفند به گوش شان کارگر افتاد و از خامی فریب گوسفند را خوردند؛ شیری که گوسفندان را خیلی به ساده گی شکار می کرد، اکنون دین گوسفندی پیشه کرده است.

خیل شیر از سخت کوشی خسته بود

دل بذوق تن پرستی بسته بود

آمدش این پند خواب آور پسند

خورد از خامی فسون گوسفند

آنکه کردی گوسفندان را شکار

کرد دین گوسفندی اختیار

    شیر، مانند گوسفندان به خوردن علف، قناعت کرد و گوهر شیری ای که داشت وبه وسیله ی آن در جنگل پادشاهی می کرد، به خزف تبدیل شد و بهای خود را از دست داد.

    خاصیت تیزی و برندگی ای که در دندان شیر بود، در اثر خوردن علف از بین رفت وهیبت شرار افشان و درندگی ای که در چشمش محسوس بود، در نتیجه ی همنشینی با گوسفندان، اثری از آن نماند.

با پلنگان سازگار آمد علف

گشت آخر گوهر شیری خزف

از علف آن تیزی دندان نماند

هیبت چشم شرار افشان نماند

    اگر وصف همت و شجاعت از شیر گرفته شود، حیوانات نیرومند دیگری در جنگل است که نسبت به شیر خیلی برتریت داشته باشد؛ همانطوری که جوهر اصلی آیینه، وصف تماشایی آن است که اگر گرفته شود، دیگر در آیینه چیزی باقی نمی ماند.

    گوسفند زیرک از راه وعظ توانست که جوهر شجاعت را از شیر بستاند و از آن مستی ودیوانگی و تلاش و تحرکی که در شکار نخچیران داشت، باز دارد.

دل بتدریج از میان سینه رفت

جوهر آئینه از آئینه رفت

آن جنون کوشش کامل نماند

آن تقاضای عمل در دل نماند

    به این ترتیب قدرت و عزم و استقلال را از دست داد و اعتبار و عزت و شکوهی که داشت همه از بین رفت؛ پنجه های آهنینش بی زور شد و هوای شکار در دلش مرد وبه خاک دفن شد. آن نیرومندی ای که در تن داشت، رفت و جایش را خوف گرفت وخوف سرمایه همت را در ربود.

اقتدار و عزم و استقلال رفت

اعتبار و عزت و اقبال رفت

پنجه های آهنین بی زور شد

مرده شد دلها و تنها گور شد

زور تن کاهید و خوف جان فزود

خوف جان سرمایه همت ربود

 

پایان سخن

    تمام امراضی که امروز گلوی مسلمانان را می فشارد، برخاسته از بی همتی است:

صد مرض پیدا شد از بی همتی

کوته دستی، بیدلی، دون فطرتی

شیر بیدار از فسون میش خفت

انحطاط خویش را تهذیب گفت

    شاعر در دو بیت اخیر از داستان فوق نتیجه می گیرد که مسلمانان مانند شیر، همت خود را از دست داده اند و همین امر سبب شده است که جوامع اسلامی به صدها گونه مرض دچار شود؛ فروپاشی و ضعف و پست فطرتی (دور شدن از عشق وایمان به خدا و پیامبر و فاصله گرفتن از قرآن و سنت که همواره ضامن عزت وسربلندی امت اسلامی بوده است) از جمله امراض اجتماعی ای است که در نتیجه  کم همتی، تقریباً تمام سرزمین های اسلامی را فرا گرفته است.

در ارمغان حجاز می گوید:

فقیران تا به مسجد صف کشیدند

گریبان شهنشاهان دریدند

چو این آتش درون سینه افسرد

مسلمانان به درگاهان خزیدند

    وقتی مسلمانان با همت عالی به مسجد صف کشیدند، جزو ایمان به خدا و عشق به پیامبر، ابزار و وسایلی نداشتند که از آن در مقابل دشمن استفاده کنند، اما توانستند گریبان شهنشاهان را بدرند. زمانی که این همت از میان رفت، مسلمانان از مسجد دور شدند و به درگاهان خزیدند.

   در سالهای اخیر حیات، قلب شاعر از عشق به محبوب حجازی لبریز بود، خود را به آستان رسول کریم صلی الله علیه و سلم احساس نموده و از وضعیت مسلمانان سخن به میان می آورد:

چه گویم زان فقیر دردمندی

مسلمانی به گوهر ارجمندی

خدا این سخت جان را یار بادا

که افتادست ا ز بام بلندی

در جایی دیگر به حضور آنحضرت صلی الله علیه و سلم شکایت می کند:

به آن بالی که بخشیدی پریدم

به سوز نغمه های خود تپیدم

مسلمانی که مرگ از وی بلرزد

جهان گردیدم و او را ندیدم

و همانطور: از نسل جوان امت اسلامی به حضور خواجه ی کونین گلایه می کند:

دل خود را اسیر رنگ وبو کرد

 تهی از ذوق وشوق وآرزو کرد

صفیر شاهبازان کم شناسد

که گوشش با طنین پشه خو کرد

    شاعر، از همین نقطه اندیشه خودی را مطرح می کند و امید می برد که یکبار دیگر امت اسلامی به خود باز آید و مسلمانان به نعمت هایی که خداوند در آفاق و انفس برای شان عنایت فرموده است، و نیروی معنوی ای که حضرت رسول کریم صلی الله علیه و سلم برای آنها به ارمغان آورده است و همچنان کتاب آسمانی ای که در هر شرایط و زمان به سان خورشید عالمتاب می درخشد، با دقت متوجه شوند.

    از خلال داستان معلوم می شود که شاعر مسلمانان را به شیر تشبیه نموده  وکفار را به گوسفند زیرک و گرگ دیده ای که گرمی و سردی روزگار را آزموده است ودر تلاش رهایی از چنگ شیر است.

    حیله و نیرنگ گوسفندی ای که امروز کفار برای غافل ساختن مسلمانان به کار می برند، ساختارهای سیاسی و اقتصادی جهانی است مانند: دولت سازی بر مبنای اندیشه دموکراسی، ایجاد سازمان ملل و سازمانهای جهانی بزرگ دیگر.

    شاعر در رابطه به مجلس جینوا که پیشتر از سازمان ملل بود، می گوید:

برفتد تا روش رزم در این بزم کهن

درمندان جهان طرح نو انداخته اند

من از این بیش ندانم که کفن دزدی چند

بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند

و همانطور در رابطه به نظام جمهوری می گوید:

گریز از طرز جمهوری غلام پخته کاری شو

که از مغز دوصد خر فکر انسانی نمی آید

     وقتی شیخ حسین احمد مدنی که یکی از علمای معروف دیوبند است و در زمان خود به فعالیت های سیاسی ای پرداخته است، از بالای منبر مصطفوی ندای ملیت را در دهلی سر می دهد و اقبال در یکی از روزنامه ها آنرا می خواند، خیلی مایوس شده و می گوید:

عجم هنوز نداند رموز دین ورنه

ز دیوبند حسین احمد این چه بوالعجبی است

سرود بر سر منبر که ملت از وطن است

چه بی خبر ز مقام محمد عربی است

به مصطفی برسان خویش را که دین همه اوست

اگر به او نرسیدی تمام بولهبی است

    بلند نمودن شعار ملیت گرایی، ایجاد ساختارهای سیاسی بر مبنای اندیشه عوام الناس، پذیرفتن سیستم اقتصاد بازار و تنظیم روابط بین المللی از طریق وابستگی به سازمانهای جهانی که تحت کنترول غرب اند، همه از دسایس اهریمنی ای است که شاعر در خلال داستان گوسفند و شیر آنرا به تصویر کشیده است.