ویژه نامه عید سعید قربان

تهیه و ترتیب از انترنت

    عید قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا مى رسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز حج گزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

و اکنون در منایی، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

این را تو خود می دانی، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – باید به منا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی، من فقط می توانم " نشانیها " یش را به تو بدهم: آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف می کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" می خواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید می افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا " پیام" را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" می خواند آنچه ترا به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او، کور و کرت می کند ابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ابلیس می سازد. در قله بلند شرفی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای بدست آوردنش، از بلندی فرود می آیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ضعف"!

اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!

    سالخورده مردی در پایان عمر، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت پرستی و خرافه های ستاره پرستی و شکنجه زندگی. جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه پدری متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زنی نازا، متعصب، اشرافی: ساره.

    و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه "مسئولیت روشنگری و آزادی"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پیر شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک " بشر" مانده است و در پایان رسالت عظیم خدایی اش، یک " بنده خدا" ، دوست دارد پسری داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پیری از صد گذشته، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست، حسرت و یأس جانش را می خورد، خدا، بر پیری و ناامیدی و تنهایی و رنج این رسول امین و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت می آورد و از کنیز سارا – زنی سیاه پوست – به او یک فرزند می بخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل، اسماعیل، برای ابراهیم، تنها یک پسر، برای پدر، نبود، پایان یک عمر انتظار بود، پاداش یک قرن رنج، ثمره یک زندگی پرماجرا، تنها پسر جوان یک پدر پیر، و نویدی عزیز، پس از نومیدی تلخ.

    و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده، از شادی، برق می زند – می رود و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است، می بالد و پدر، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوخته ی حیاتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گویی روئیدن او را، می بیند و نوازش عشق را و گرمای امید را در عمق جانش حس می کند.

در عمر دراز ابراهیم، که همه در سختی و خطر گذشته، این روزها، روزهای پایان زندگی با لذت " داشتن اسماعیل" می گذرد، پسری که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است، و هنگامی آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعیل، اکنون نهالی برومند شده است، جوانی جان ابراهیم، تنها ثمر زندگی ابراهیم، تمامی عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم!

در این ایام ، ناگهان صدایی می شنود :

"ابراهیم! به دو دست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکُش"!

مگر می توان با کلمات، وحشت این پدر را در ضربه آن پیام وصف کرد؟

ابراهیم، بنده ی خاضع خدا، برای نخستین بار در عمر طولانی اش، از وحشت می لرزد، قهرمان پولادین رسالت ذوب می شود، و بت شکن عظیم تاریخ، درهم می شکند، از تصور پیام، وحشت می کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترین جنگ، جنگِ در خویش، جهاد اکبر! فاتح عظیم ترین نبرد تاریخ، اکنون آشفته و بیچاره! جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم.

دشواری "انتخاب"!

کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را ؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را؟ لذت را یا مسئولیت را؟ پدری را یا پیامبری را؟ بالاخره، "اسماعیلت" را یا " خدایت" را؟

انتخاب کن! ابراهیم.

در پایان یک قرن رسالت خدایی در میان خلق، یک عمر نبوتِ توحید و امامتِ مردم و جهاد علیه شرک و بنای توحید و شکستن بت و نابودی جهل و کوبیدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پیروز برآمدن و از همه مسئولیت ها موفق بیرون آمدن و هیچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامی، در پی خویش، کج نشدن و از هر انسانی، خدایی تر شدن و امت توحید را پی ریختن و امامتِ انسان را پیش بردن و همه جا و همیشه، خوب امتحان دادن ...

ای ابراهیم! قهرمان پیروز پرشکوه ترین نبرد تاریخ! ای روئین تن، پولادین روح، ای رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدایی، به پایان رسیده ای! میان انسان و خدا فاصله ای نیست، "خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابدیت است، لایتناهی است! چه پنداشته ای؟

اکنون ابراهیم است که در پایان راهِ دراز رسالت، بر سر یک "دو راهی" رسیده است: سراپای وجودش فریاد می کشد: اسماعیل! و حق فرمان می دهد: ذبح! باید انتخاب کند!

"این پیام را من در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."! ابلیسی در دلش "مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش، " دلیل منطقی" می دهد.

این بار اول، "جمره اولی"، رمی کن! از انجام فرمان خود داری می کند و اسماعیلش را نگاه می دارد،

"ابراهیم، اسماعیلت را ذبح کن"!

این بار، پیام صریح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهیم غوغا می کند. قهرمان بزرگ تاریخ بیچاره ای است دستخوش پریشانی، تردید، ترس، ضعف، پرچمدار رسالت عظیم توحید، در کشاش میان خدا و ابلیس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگینی "مسئولیت"، بر جاذبه ی "میل" ، بیشتر از روز پیش می چربد. اسماعیل در خطر افتاده است و نگهداریش دشوارتر.

ابلیس، هوشیاری و منطق و مهارت بیشتری در فریب ابراهیم باید بکار زند. از آن "میوه ی ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابلیس در دلش "مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش "دلیل منطقی" می دهد.

"اما ... من این پیام را در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."؟

این بار دوم، "جمره وسطی"، رمی کن!

از انجام فرمان خودداری می کند و اسماعیل را نگه می دارد.

"ابراهیم! اسماعیلت را ذبح کن"! صریح تر و قاطع تر.

ابراهیم چنان در تنگنا افتاده است که احساس می کند تردید در پیام، دیگر توجیه نیست، خیانت است، مرز "رشد" و "غی" چنان قاطعانه و صریح، در برابرش نمایان شده است که از قدرت و نبوغ ابلیس نیز در مغلطه کاری، دیگر کاری ساخته نیست. ابراهیم مسئول است، آری، این را دیگر خوب می داند، اما این مسئولیت تلخ تر و دشوارتر از آنست که به تصور پدری آید. آن هم سالخورده پدری، تنها، چون ابراهیم!

و آن هم ذبح تنها پسری، چون اسماعیل!

کاشکی ذبح ابراهیم می بود، به دست اسماعیل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعیلِ جوان باید بمیرد و ابراهیمِ پیر باید بماند.، تنها، غمگین و داغدار...

ابراهیم، هر گاه که به پیام می اندیشد، جز به تسلیم نمی اندیشد، و دیگر اندکی تردید ندارد، پیام پیام خداوند است و ابراهیم، در برابر او، تسلیمِ محض!

اکنون، ابراهیم دل از داشتن اسماعیل برکنده است، پیام پیام حق است. اما در دل او، جای لذت" داشتن اسماعیل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهیم تصمیم گرفت، انتخاب کرد، پیداست که "انتخابِ" ابراهیم، کدام است؟ "آزادی مطلقِ بندگی خداوند"!

ذبح اسماعیل! آخرین بندی که او را به بندگی خود می خواند!

ابتدا تصمیم گرفت که داستانش را با پسر در میان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پیش آمد، و پدر، در قامت والای این "قربانی خویش" می نگریست!

اسماعیل، این ذبیح عظیم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگی آن گوشه، گفتگوی پدری و پسری!

پدری برف پیری بر سر و رویش نشسته، سالیان دراز بیش از یک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسری، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزیره، چه می گویم؟ آسمانِ جهان ، تاب دیدن این منظره را ندارد. تاریخ، قادر نیست بشنود. هرگز، بر روی زمین چنین گفتگویی میان دو تن، پدری و پسری، در خیال نیز نگذشته است. گفتگویی این چنین صمیمانه و این چنین هولناک!

-"اسماعیل، من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم..."!

این کلمات را چنان شتابزده از دهان بیرون می افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پایان گیرد. و پایان گرفت و خاموش ماند، با چهره ای هولناک و نگاههای هراسانی که از دیدار اسماعیل وحشت داشتند!

اسماعیل دریافت، بر چهره ی رقت بار پدر دلش بسوخت، تسلیتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق تردید مکن، تسلیم باش، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت و خواهی دید که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهیم اکنون، قدرتی شگفت انگیز یافته بود. با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید و جز آزادی مطلق نبود، با تصمیمی قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابلیس را یکسره نومید کرد، و اسماعیل – جوانمردِ توحید – که جز آزادی مطلق نبود، و با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید، در تسلیم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوی، یک " قربانی آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمی وصف ناپذیر، بر سنگ می کشید تا تیزش کند!

مهر پدری را، درباره عزیزترین دلبندش در زندگی، این چنین نشان می داد، و این تنها محبتی بود که به فرزندش می توانست کرد. با قدرتی که عشق به روح می بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالی از خویش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده ای که تنها به خدا نفس می کشد!

آنگاه، به نیروی خدا برخاست، قربانی جوان خویش را – که آرام و خاموش، ایستاده بود، به قربانگاه برد، بر روی خاک خواباند، زیر دست و پای چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته ای از مویش را به مشت گرفت، اندکی به قفا خم کرد، شاهرگش بیرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد، فشرد، با فشاری غیظ آمیز، شتابی هول آور، پیرمرد تمام تلاشش این است که هنوز بخود نیامده، چشم نگشوده، ندیده، در یک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! این کارد!

این کارد... نمی برد!

آزار می دهد،

این چه شکنجه ی بی رحمی است!

کارد را به خشم بر سنگ می کوبد!

همچون شیر مجروحی می غرد، به درد و خشم، برخود می پیچد، می ترسد، از پدر بودنِ خویش بیمناک می شود، برق آسا بر می جهد و کارد را چنگ می زند و بر سر قربانی اش، که همچنان رام و خاموش، نمی جنبد دوباره هجوم می آورد،

که ناگهان،

گوسفندی!

و پیامی که:

" ای ابراهیم! خداوند از ذبح اسماعیل درگذشته است، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی، تو فرمان را انجام دادی"!

الله اکبر!

یعنی که قربانی انسان برای خدا – که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهیم" ، قربانی گوسفند، بجای قربانی انسان! و از این معنی دارتر، یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه خون نیست. این بندگان خدای اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از این معنی دارتر، خدا، از آغاز، نمی خواست که اسماعیل ذبح شود، می خواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود، و شد، چه دلیر! دیگر، قتل اسماعیل بیهوده است، و خدا، از آغاز می خواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود، و شد، چه صبور! دیگر، قتل اسماعیل، بیهوده است! در اینجا، سخن از " نیازِ خدا" نیست، همه جا سخن از " نیازِ انسان" است، و این چنین است " حکمتِ" خداوند حکیم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهیم را، تا قله بلند "قربانی کردن اسماعلیش" بالا می برد، بی آنکه اسماعیل را قربانی کند! و اسماعیل را به مقام بلند "ذبیح عظیم خداوند" ارتقاء می دهد، بی آنکه بر وی گزندی رسد!

که داستان این دین، داستان شکنجه و خود آزاری انسان و خون و عطش خدایان نیست داستان "کمال انسان" است، آزادی از بند غریزه است، رهایی از حصار تنگ خودخواهی است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آسای اراده بشریست و نجات از هر بندی و پیوندی که تو را بنام یک «انسان مسئول در برابر حقیقت"، اسیر می کند و عاجز، و بالأخره، نیل به قله رفیع "شهادت"، اسماعیل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامی ندارد – ابراهیم وار! و پایان این داستان؟ ذبح گوسفندی، و آنچه در این عظیم ترین تراژدی انسانی، خدا برای خود می طلبید؟ کشتن گوسفندی برای چند گرسنه ای!

موسم عید است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترین آیین دینى از زخارف دنیا دور شدى و به او نزدیكتر. ایام حج را نشانه اى از پاكیزگى ، رهایى، آزادگى، آگاهى و معنویت بدان. بدان كه زمین سراسر حجى است كه تو در آنى و باید با سادگى، وقوف در جهان درون و بیرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنیوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است.

   

قربان چیست؟

  (قربان عبارت از كارهای نیكی است كه انسان بوسیله آن بخواهد خود را به رحمت خداوند نزدیك كند) بنابراین عمل نیكی كه انسان انجام دهد تا بدان وسیله خویشتن را به رحمت حق تعالی نزدیك سازد آن كار را قربان گویند؛ مانند فرمایش رسول اكرم(ص) كه فرمود: نماز موجب تقرب و نزدیكی هر پرهیزكار به رحمت پروردگار است.

بدیهی است كه مراد از تقرب به خدای تعالی، قرابت زمانی و مكانی نیست چه بین خالق و مخلوق هیچگونه خویشاوندی وجود ندارد بلكه منظور آن است كه از راه طاعت و انجام كارهای شایسته می توان مشمول الطاف الهی قرار گرفت و به رحمت او نزدیك گردید. از جمله اعمالی كه حجاج در روز دهم ذی الحجه در سرزمین منا بعد از رمی جمره عقبه انجام می دهند كشتن شتر یا گاو و یا گوسفند و انفاق آن به مستحقین است تا به وسیله این عمل نیك به رحمت پروردگار نزدیك شوند كه آن را قربان گویند و در زبان فارسی (یاء نسبت) به آن ملحق شده و نامش را قربانی گذارده اند، بنابراین قربانی برای امتثال امر خداوند متعال و تقرب به سوی اوست.

  عید قربان را عید اضحی نیز می گویند و وجه تسمیه آن چنین است: اضحی جمع است از ماده (ضحی) كه به معنای ارتفاع روز و امتداد نور آفتاب می باشد و هنگامی كه خورشید بالا می آید (قبل از ظهر) و آن موقع را ضحی گویند، چنانچه در قرآن كریم آمده است: والشمس و ضحیها (قسم به خورشید و چاشتگاه آن). و چون حجاج موقع بالا آمدن آفتاب قربانی می كنند و قربانی را اضحیه یا ضحیه گویند بدین سبب روز دهم ذی الحجه را كه قبل از ظهر آن، عمل قربانی انجام می شود عید اضحی نیز گفته اند.

 

قربانی از چه زمانی معمول شده است

  تاریخ قربانی بسیار قدیم است و از زمان حضرت آدم ابوالبشر(ع) معمول بوده و در ادیان گذشته نیز جزو مقررات دینی به شمار می آمده كه شمه ای از آن به اختصار بیان می شود:

1- قربانی فرزندان حضرت آدم(ع) كه نخستین قربانی در عالم بشمار می رود و در آیات30- 27 سوره مائده تصریح شده كه خلاصه شرح آن چنین است: دو پسر حضرت آدم به نام هابیل و قابیل به ترتیب شبانی (چوپانی) و كشاورزی می كردند و صاحب گوسفندان و آب و خاك فراوان بودند، حضرت آدم(ع) آنان را امر به قربانی در راه خدا كرد. هابیل یكی از بهترین شتران یا گوسفندان را برای قربانی در راه خدا اختصاص داد و قابیل دسته ای از گندم های پست و نامرغوب را جهت قربانی انتخاب كرد كه قربانی هابیل مقبول درگاه پروردگار گردید و قربانی قابیل به علت عدم اخلاص مردود گشت. قابیل به سبب قبول نشدن قربانی حسادت ورزید و آتش خشم و كینه اش زبانه كشید، نفس اهریمنی و شیطانی قابیل او را به كشتن برادر وادار كرد و هابیل را كشت و در دنیا و آخرت زیانكار گردید.

2- حضرت نوح پیغمبر پس از طوفان، مذبحی ترتیب داد و حیوانات بسیاری در آنجا برای خدا قربانی كرد.

3- قربانی حضرت ابراهیم خلیل(ع) یگانه فرزندش اسماعیل(ع) كه در آیات 102 تا 107 سوره صافات بیان گردیده است "فلما بلغ معه السعی الی و فدیناه بذبح عظیم".

4- در زمان حضرت موسی(ع) به عقیده یهودیان دو نوع قربانی معمول بوده است:

الف- قربانی دموی

ب- قربانی غیر دموی

در زبان فارسی هم كلمه قربان به معنی فدا شده و كشته شده در راه دوست استعمال می شود چنانچه به یكدیگر می‌گویند فدایت شوم و قربانت گردم.

  قربانی دموی بر 3 قسم به شرح زیر بوده:

- قربانی كه آن را به آتش می سوزاندند و جز پوست آن چیزی باقی نمی گذاردند.

- قربانی كه برای جبران گناه تقدیم می كردند و قسمتی از آن را می سوزاندند و قسمت دیگر را برای كاهنان باقی می گذاشتند.

- قربانی كه برای تندرستی انجام می دادند و در خوردن گوشت آن مختار بودند.

قربانی غیر دموی: عبارت از رها كردن حیوان در بیابان‌ها بود و اعراب نیز از بنی اسرائیل تقلید كردند و به عنوان تقرب به بتان خود، حیوانات را در بیابان رها می كردند و اسلام این عادات نكوهیده را تحریم كرد و این همان قربانی است كه در آیه 103 سوره مائده به نام بحیره و سائبه نامیده شده است.

5- در آئین مسیحیت نیز به عقیده عیسویان، قربانی منحصر به شخص مسیح بوده و گویند حضرت عیسی(ع) خون و گوشت خود را فدای مردم جهان ساخت و به همین مناسبت یكی از فروع دین نصاری آن است كه باید ماهی یك مرتبه و یا حداقل سالی یك بار نزد كشیش بروند و به قدر تمكن، وجهی به وی تقدیم دارند و به تمام گناهانی كه در مدت مزبور مرتكب شده اند اقرار كنند تا كشیش كه به عقیده آنان جنبه غفاریت دارد آن گناهان را بیامرزد.

6- در اعراب زمان جاهلیت كه سران قبائل به مكه می آمدند، ساكنان مكه مهماندار و میزبان آنان بودند و هر دو دسته خود را به كشتن شتر و گاو و گوسفندان برای بتان خویش و اطعام به فقرا و گرسنگان موظف می دانستند

اسرار و حكمت قربانی

 1- فدا كردن مال و انفاق آن در راه خدا است.

2- كشتن حیوان اشاره به كشتن نفس اماره است و مرد خداشناس با شمشیر برنده عقل و ایمان، حیوان نفس را كه دائماً وی را به كارهای زشت وا می دارد مقتول سازد و خانه دل را از لوث نفس لئیم پاك گرداند و آن را در راه حق و پیشگاه محبوب قربانی كند و حج اكبر نماید كه اگر نفس اماره و خواهش های او كشته نشود و آرام نگیرد هرگاه تمام نعمت ها و ثروت‌های دنیوی در اختیارش باشد و زمین و آسمان را ببلعد باز هم سیر نمی شود و ندای هل من مزید دارد.

«مسئله قربانی در مكه را از چند نظر باید بررسی نمود:»

- كمك رسانی به اهل حجاز یك اصل است. اگر از این سال ها كه حجاز كشوری وابسته و بازارش نمایشگاه اجناس شرق و غرب شده بگذریم، و به چند سال قبل برگردیم می بینیم كه مردم حجاز چندان راه درآمدی نداشته‌اند مكه شهر صنعتی و كشاورزی نیست، زمانی كه آیه منع ورود مشركان نازل شد(4) عوام مكه ناراحت شدند كه نصف زائران، مشركان هستند و با منع ورود آنان، وضع اقتصادی ما به هم می خورد، لكن آیه نازل شد كه اگر از فقر می ترسید ما در آینده شما را بی نیاز می كنیم(5) این وعده خداوند باید محقق شود. یكی از راه‌های تحقق آن مسأله خرید قربانی است، صدها هزار زائر خانه، هر كدام كه یك گوسفند می خرند، گروه هائی به زندگی و نوا می‌رسند. در روایات ما مسأله كمك رسانی به مردم حجاز از طریق وسائل حمل و نقل و كرایه منازل و خرید هدایا و قربانی و داد و ستدهای زیادی كه در موسم حج می شود، یك اصل معرفی شده و روی آن سفارش شده است.(6) گرچه امروز به دلیل وابستگی سران این كشور، مسأله به نحو دیگری درآمده كه هر چه ما كمتر از بازار آنجا خرید نمائیم، روح رسول خدا(ص) از ما راضی تر می شود، ولی باید در فكر استقلال اقتصادی باشیم، تا تمام كشورهای اسلامی، تولیدات خود را در آنجا به نمایش بگذارند و زائران خانه خدا هم، آنها را خریداری نمایند تا بازار آنجا رونق بگیرد.

و مردم حجاز از آمد و رفت حجاج خشنود شوند.

وقتی كه نبی مكرم اسلام(ص) با جمعی از مسلمانان به مدینه هجرت نمودند، اقتصاد مدینه در دست یهود بود. حضرت فوراً (در كنار تأسیس مسجد) به تأسیس بازاری كه مركز خرید و فروش مسلمانان باشد، اقدام فرمود و دستور داد كه مسلمانان اجناس را مستقیماً به این بازار وارد كرده، از این بازار صادر نمایند. به علاوه كالاهای مورد نیاز را حتی الامكان خودشان تولید كنند و در این بازار به معرض فروش درآورند(7) آری مسئله كمك رسانی به مردم حجاز یك اصل است.

- همانگونه كه صفا و مروه از شعائر الهی است، مسأله قربانی هم از شعائر است (والبدن جعلناها لكم من شعائرالله) شترهای چاق و فربه را برای شما از شعائر الهی قرار دادیم.

وجود قربانگاه و مسلخ و حركت دادن شترهای پرگوشت و نحر كردن و تقسیم گوشت آنها هم، یك جلوه و شكوهی دارد.

در روایات می خوانیم اولین قطره خون قربانی كه ریخت، خداوند گناهان صاحبش را می بخشد(8) اوقاتی كه به خاطر تولد نوزاد یا ورود مسافر یا دفع بلا، در منزل، گوسفند ذبح می شود (با این كه گوسفند كوچك و در خانه ساده ایست) در روح و روان و حركت اهل خانه شور و نشاطی پدید می آید.

به هرحال، ذبح صدها هزار گوسفند و نحر هزاران شتر، یك نوع جلوه و زیبایی بوده، مظهر روحیه ایثار دسته جمعی است كه خود از شعائر الهی است.

3- سیر كردن گرسنه ها- یكی از اسرار قربانی سیر كردن گرسنه ها است (بگذریم كه در این سال ها در حجاز گوسفند كم است، ولی نباید نظر قانون به یك زمان و یك مكان و یا شرایط خاص باشد). قرآن در این باره می‌فرماید: «فكلوا منها واطعمواالقانع والمعتر»(9) از گوشت‌هایی كه قربانی می كنید هم خودتان میل نمائید، هم به قانع و معتر بدهید. قانع، فقیری است كه به آنچه می گیرد، قانع است. معتر، فقیری است كه علاوه بر تقاضای كمك اعتراض هم می كند. چه زیباست كه هم استفاده خود حجاج و هم اطعام دیگران را كنار هم مطرح كرده است و اطعام شوندگان را با یك چشم (خواه افراد قانعی كه به هنگام اطعام دعا می كنند و شاد می شوند و خواه كسانی كه زخم زبان زده و اعتراض می نمایند) و این نشان دهنده بینش وسیع اسلام است كه سفارش به خود را فراموش كنید نه دیگران را و در تقسیم گوشت و اطعام، پای بند تملق یا دعا و تواضع فقیر نباشید؛ او را سیر كنید، گرچه با شنیدن زخم زبان باشد.

 

تقوا

  هدف اصلی در مسأله قربانی، رسیدن به مقام عالی تقوا است. قرآن در این زمینه می فرماید: این قربانیان كه زائران خانه خدا به هنگام توقف در منا ذبح می كنند، گوشت یا خون آنها به خدا نمی رسد، بلكه هدف از قربانی، شكوفا شدن روح ایثار و نشان دادن مقدار عشق و قرب به خدا و تقوا است.(10)

 

خسى در میقات

  من از این شهر امید، شهر توحید كه نامش مكه است ، و غنوده است میان صدفش كعبه پاك ، قصه ها میدانم .، دست در دست من اینك بگذار، تا از این شهر پر از خاطره دیدار كنیم .، هر كجا گام هى در این شهر، و به هر سوى و به هر چشم انداز، كه نظر كرده و چشم اندازى ، میشود زنده در اندیشه ، بسى خاطره ها.

یادى از هاجر و اسماعیلش ، مظهر سعى و تكاپو و تلاش ، صاحب زمزمه زمزم عشق ، یادى از ابراهیم ، آنكه شالوده این خانه بریخت ، آنكه بت هاى كهن را بشكست ، آنكه بر درگه دوست ، پسرش را كه جوان بود، به قربانى برد.

یادى از ناله جانسوز بلال ، كه در این شهر، در آن دوره پرخوف و گزند به احد بود بلند، یادى از غار حرا، مهبط وحى ، یادى از بعثت پیغمبر پاك ، یادى از هجرت و از فتح بزرگ ، یادى از شعب ابیطالب و آزار قریش ، شهر دین ، شهر خدا، شهر رسول ، شهر میلاد على علیه السلام ، شهر نجواى حسین ابن على علیه السلام در عرفات شهر قرآن و حدیث ، شهر فیض و بركات ...، و بسى خاطره از جاى دگر، شخص دگر....، بانگ توحید كه در دشت و فضا مى پیچد، موج لبیك كه در كوه و هوا مى غلطد، طور سیناى مسلمانان را، جلوه گر مى سازد، چه كسى جرات این را دارد، كه در اینجا سخن از من گوید؟!

من و تو رنگ ز رخساره خود مى بازند، همه ما مى گردند، همه او مى گردند، پهندشت عرفات ، جلوه گاهى است كه در آینه اش ، چهره روشن و حدت ، پیداست ، همه در زیر یكى سقف بلند آسمانى نیلى ، به مناجات و عبادت ، مشغول ، اشك در دیده و غم ها به دل و بار گناهان بر دوش ، همه در گریه و در راز و نیاز، جامه اى ساده و یكسان و سفید، جامه اى ضد غرور، همه بر تن دارند. همگى در سعى اند، یا كه در حال طواف ، گرد این خانه كه از روز نخست ، بهر مردم شده در مكه بنا، وطن مشتركى چون مكه ، نتوان یافت به هیچ آئینى .

امتیازات نكوهیده در این شهر و حریم ، به مساوات مبدل گشته است .

این مراسم كه در این خانه بپاست ، رمزى از شوكت و از تقویت آئین است ، جلوه اى از دین است .

حاجى اینجا همه او مى بیند، نام او میشود، فیض او مى طلبد، با شعار لبیك ، پاسخ دعوت او مى گوید، غرق در جذبه پر شور خداست ، قطره اى از دریاست ، و...

 

عوامل و انگيزه هاي خشونت عليه زنان

عزیزاحمد حنیف

     اخیراً دفتر يوناما به همكاري كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان، در ولايت پنجشير سمينار آموزشي اي زير عنوان «خشونت عليه زنان» تدوير گرديده بود كه حدود 30نفر از جمله متنفذين و فرهنگيان، از ولسوالي هاي مختلف اين ولايت در آن اشتراك داشتند.

    استاد ابوالاحرار رامزپور كه مربي اصلي اين سمينار بود، هدف از برگزاري آنرا در پنجشير وقوع چند حادثه تكان دهنده اي عليه زنان مانند قتل و خودسوزي خواند كه در خلال يك سال گذشته در چند ولسوالي اين ولايت اتفاق افتاده است.

    مسئله خشونت عليه زنان يكي از مسايل عمده اي است كه در چند سال اخير از سوي نهادهاي مختلف داخلي و خارجي به خصوص كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان و وزارت امور زنان، عنوان شده و هزاران مورد خشونت را در ولايات مختلف افغانستان تا حال درج نموده اند كه برخي از آن مورد پيگرد قانوني قرار گرفته و برخي ديگر به دلايل مختلف، به حال خود باقي مانده است.

    اين مسئله با وجود آنكه از سوي قشر مذهبي و بسياري از مردم كه زندگي غير شهري دارند در حد يك دسيسه ي سياسي تلقي گرديده كه به زعم آنها توسط برخي كشورهاي غربي در افغانستان سازمان داده مي شود اما واقعيت اينست كه خشونت در جوامع سنتي دنيا، نه تنها عليه زن بلكه بالاي تمام اقشار مستضعف، به انواع گونه گون آن صورت مي گيرد.

    در اين هم شكي نيست، مووسساتي كه از خشونت و ساير مسايل مربوط به زنان شعار مي دهند و در اين راستا فعاليت مي نمايند، در عقب ْآن، برنامه سياسي اي هم، برمبناي منافع خويش دارند. عده اي از مردم كه آگاهي كامل از مسايل اجتماعي اسلام وقوانين مدني افغانستان ندارند، در مقابل اين مسايل، حساسيت نشان داده و آنرا كاملاً غير قابل قبول مي دانند.

    شركت كنندگان در سمينار مذكور كه تقريباً نمايندگي از ولايت پنجشير مي نمودند عوامل و انواع خشونت عليه زنان را به رنگ هاي مختلف آن در اين ولايت يادآوري نموده و راه هاي حل مشخص براي كاهش آن تعيين نمودند كه با استفاده از اظهارات آنان اين مطلب را تهيه و در خدمت خوانندگان گرامي قرار ميدهم.

1-    فقر و بيكاري:

    فقر و بيكاري دو مرض اجتماعي عمده اي اند كه از سالهاي متمادي بدينسو، مردم افغانستان در گوشه و كنار مختلف اين كشور از آن رنج مي برد و يگانه عامل آن جنگ مي باشد. خانواده هاي فقير كه در عين وقت مردان وزنان در آن بيكار بوده و وظيفه مشخص ايشان تبصره روي مسايل محلي و اموري است كه در قريه اتفاق مي افتد،‌ فكر و هوش آنان را محدود ساخته و ناخودآگاه در باره مسايل جزيي اي تحليل هاي گونه گون مي كنند وساعات زيادي از وقت خود را در آن صرف مي نمايند. اين تحليل هابيشتر به جنبه منفي گرايي متكي بوده و هريك در تلاش آن است تا نقطه منفي اي را به سطح محل دريابد و چند روز روي آن تبصره نمايد.

    اين امر مشابه به دنياي رسانه هاي امروز است كه از تمام نقاط جهان معلومات به دست آورده و آنرا پخش مي كنند با اين تفاوت كه در آنجا فعاليت مطابق قانون صورت مي گيرد و در اينجا بدون در نظر داشت قانون.

    رويدادها به سطح محل در مناطق اطراف، توسط زنان تحليل و تجزيه و دست به دست گرديده و از طريق زنان به مردان رسيده و در ميان اعضاي خانواده روي آن تبصره هاي منفي صورت مي گيرد. اين گفتگو در ميان اعضاي خانواده به اخلاق اسلامي آسيب رسانيده و با گذشت زمان، سبب فروپاشي نظام خانوادگي مي گردد.

    قرآن كريم، بزرگترين مصدر اسلامي، در آيات متعدد با الفاظ كوبنده و اسلوب خاصي مسلمانان را از اين نوع گفتگو و تبصره هاي منفي در باره ديگران منع نموده و آنرا غيبت و از گناه هاي كبيره مي خواند.

    آنچه تجربه نشان داده است، انسان هايي كه طور معمول غيبت نموده و گاهي مرتكب تهمت، دروغ و سخن چيني مي شوند، نشاط و تحرك روحي را از دست داده و يك نوع خشكي و خشونت در طبيعت آنها حاكم مي شود كه در نتيجه، سبب برخورد هاي غير سالم در ميان اعضاي يك خانواده مي گردد؛ پس طبيعي است كه در اين برخوردها مردان با استفاده از حاكميت خويش در خانواده و نيروي فزيكي طبيعي اي كه دارند، اقدام به ضرب و شتم و غيره عليه زنان مي كنند. اگر زنان و مردان مصروفيت سالم در جامعه داشته باشند و فرصت كمتر به نشست و برخاست هاي بيهوده كه سبب ضياع وقت آنها هم مي شود، داشته باشند، پيش بيني مي شود كه از خشونت عليه زنان در محيط خانواده جلوگيري شود.

2-    بي سوادي و عدم آگاهي از مسايل اسلامي و قوانين نافذه كشور:

    محروميت طبقه اناث از نعمت خواندن ونوشتن و سواد كافي در افغانستان كه سبب عدم آگاهي از بسياري مسايل انساني و اسلامي گرديده يكي از عوامل عمده و اساسي اي است كه در بيشترين موارد باعث خشونت عليه زنان مي گردد.

    زنان و مردان بي سواد كه توان مطالعه و دسترسي به منابعي را ندارند تا از حقوق يكديگر در فرهنگ اسلامي و قوانين مدني كشور آگاهي يابند، مسير زندگي شان طور طبيعي به جانب منفي تغيير نموده و هردو تحت تأثير عواطف و احساسات نفساني خويش حركت مي كنند. انسانهاي عاطفي همواره يك زندگي ناهمگون داشته و در هرقدم تصميمي اتخاذ مي كنند كه لحظه يي بعد از آن پشيمان مي شوند.

    برخلاف، زنان ومرداني كه از مسايل اسلامي و قوانين مدني كشور آگاهي دارند، وقتي در خانه اتفاقي مي افتد كه احتمال خشونت را در پي مي داشته باشد، يا از خوف خدا خشم خود را فرو مي برند و جانب مقابل را مورد عفو و بخشش قرار مي دهند ويا هم، از بازداشت و مجازات حكومت حذر مي نمايند.

    در اين زمينه نهادهايي كه در عرصه جامعه مدني فعاليت مي نمايند، از همه بيشتر مكلف اند تا برنامه هاي سازنده يي براي بلند بردن سطح آگاهي مردم از طريق راه انداي سمينارهاي آموزشي، محافل و كنفرانس هاي دوامدار در سطوح مختلف محلي داشته باشند.

3-    وابستگي مفرط به سنت هاي ناسالم محيطي:

    يكي ديگر از عوامل خشونت علي زنان در جوامع عقب مانده و سنتي مانند افغانستان، وابستگي و گرايش بيش از حد باشندگان آن به سنت ها و تقاليدي است كه در بسياري موارد با دين سازگاري نداشته و از گذشته ها به جا مانده است. سنت هاي فرهنگي اي كه از گذشته به ميراث مانده در جامعه ي سنتي ما بدون در نظرداشت اينكه تا چه حد با دين و قوانين نافذه مدني كشور رابطه دارد، به دليل اينكه از اجداد و نياكان، به ما رسيده، از اهميت ويژه اي برخوردار مي باشد.

    اگر مسئله ازدواج را در مناطق مختلف افغانستان بررسي نماييم، به خوبي خواهيم دريافت كه گذشته از مساله ايجاب و قبول تمام مراسمي كه در يك عروسي از سوي فاميل هاي عروس و داماد صورت مي گيرد، نوعي خريد و فروش دختر است كه ميان دو پدر انجام مي شود.

    از روزي كه دختر براي پسري نامزد مي شود، تمام مصارف بالاي خانواده داماد است؛ در حالي كه اگر با اندكي دقت، از ديدگاه دين مقدس اسلام به آن نظر بيافگنيم، دختر و پسر دو جوان مسلمان از دوخانواده مسلمان اند كه بدون هيچ گونه تفاوتي در انسانيت، با هم عقد نكاح نموده اند؛ همانطوري كه خانواده پسر در مورد آينده فرزند خويش مي انديشد، خانواده عروس هم بايد بيانديشد؛ بلكه براي خانواده عروس ايجاب مي كند كه نسبت به جانب مقابل، مصارف بيشتر را در ساختار زندگي نو براي اين دو به دوش بگيرد؛ به دليل اينكه دختر نسبت به پسر از لحاظ نيروي فزيكي ضعيف تر بوده و در زندگي معمولاً عوايد كمتر مي داشته باشد. اما برعكس آن، دختر از روزي كه عروسي مي كند حق مالكيت آن كه بعداً روي آن بحث خواهيم كرد، سلب مي گردد، حق تصميم گيري و نظردهي را در هيچ امري ندارد، زماني كه اعضاي خانواده جمع مي شوند، هريك مانند بزرگواري به مسند خويش تكيه مي زند و زن بايد مانند كنيز دست خريدي خدمت نمايد و در نزد دروازه گوش به فرمان بنشيند.

    همانطور، وظايفي كه در داخل خانه براي زنان واگذار گرديده مانند لباس شويي و ظرف شويي، آشپزي، صفاكاري و تنظيف، ‌تربيه طفل و غيره از جمله اموري اند كه در گذشته ها وقتي كه خريد و فروش انسان رايج بود، بالاي كنيز ها انجام مي دادند.

    فرهنگ اسلامي چنين نيست؛ پيامبر بزرگوار اسلام از لحاظ شخصيت و مردانگي از همه برتر بود، اما عايشه صديقه در مورد وي مي گويد:‌ مانند مردي عادي مي زيست؛ لباسهايش را كه پاره مي شد، خود مي دوخت، و كفش هايش را خود ترميم مي كرد وهمانطور كارهاي خود را بالاي شخص ديگر انجام نمي داد.

    در فرهنگ اسلامي زنان و مردان بايد به طور يكسان در تمام امور خانه مشاركت داشته باشند؛‌ براي هيچ يكي، اين برتريت ثابت نشده كه بالا بنشيند و ديگري پايين؛ هيچ يكي نمي تواند بالاي ديگر به خاطر انجام كار شخصي خويش تا وقتي كه عذر معقول نداشته باشد، فرمان دهد. هريكي مكلف است تا از لباسشويي و ظرفشويي و آشپزي گرفته تا كارهاي بزرگتر، يكديگر را همكاري نمايند.

    تمام زشتي هاي اخلاقي اي كه امروز جامعه ما را مي آزارد، برخاسته از همين وابستگي هاي مفرط و بيش از حد به سنت هاي محيطي اي است كه در گذشته هاي تاريخ از سوي ظالمان و ستم پيشه گان تاريخ ايجاد گرديده است. انسانهايي كه در واقعيت امر، هويت انساني اي از خود نداشته و هويت انساني ديگران را هم سلب نموده اند.

4-    توقعات بيش از حد اقارب شوهر از عروس خانه:

    همين سنت هاي ناسالم محيطي سبب گرديده است تا عروس جديدي كه به خانه آورده مي شود، از يك طرف پدر و مادر شوهر، از سوي ديگر برادر و خواهر شوهر بالاي آن ادعاي آن را نمايند تا به خدمت هريك جداگانه رسيدگي كند؛ در عين زمان، بايد براي شوهر مانند كنيز دست خريد خدمت كند. خانواده شوهر بدين باور است كه از بودجه خانه كه در آن همه سهيم اند، بالاي عروس مصرف شده است، پس بايد در خدمت همه يكسان باشد. عروس هم بدون اينكه آگاهي اي در مورد حقوق خود و ديگران داشته باشد، نهايت تلاش مي كند تا به خدمت همه رسيدگي كند اما گاهگاهي كه كار بالاي وي فشار مي آورد مورد ضرب و شتم و توهين از طرف هريك قرار مي گيرد.

    اين توقعات خانواده شوهر برخاسته از حاكميت سنت هاي ناسالم محيطي است كه كاملاً با فرهنگ اسلامي در تضاد بوده و از گذشته ها به جا مانده است. برخوردهاي نادرست و انتظارات بيش از حد توان از عروس گاهي سبب مي شود كه بعضي از زنان دست به خودكشي و خودسوزي بزنند.

 

رسم تفنگ بازی در پنجشیر

عزیزاحمد حنیف

ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت پنجشیر اخیراً مراسم ویژه تفنگ بازی و قرصک پنجشیر را در قریه «کرواشی» واقع ولسوالی رخه تدویر نمود که در آن از تلویزیون طلوع دعوت به عمل آمد تا گزارش خاصی از این مراسم در برنامه جدید خویش زیر عنوان «هی میدان - طی میدان» که توسط محترم مجیب الرحمان عارض پیش برده می شود، تهیه نماید.

    در آغاز این مراسم، حدود بیشتر از 20 نفر از جوانان و مردان کهن سال از قریه کرواشی که از نیروی فزیکی خاصی برخوردار بودند به تفنگ بازی پرداخته و به تعقیب آن حلقه موسیقی محلی پنجشیر که موسوم به «قرصک پنجشیر» می باشد، برگزار گردید که جوانی از آن قریه به نام مصطفی با دسته موسیقی اش از مردمان آن محل، طور موفقانه ای آن را ثبت کرد.   در اخیر این مراسم، عصریه ای از طرف  باشندگان آن محل برای مهمانان تهیه دیده شده بود که مرکب از چندین نوع غذاهای محلی پنجشیر بود. غذاهایی که آن سفره تاریخی را رنگین نموده بودند، عبارت اند از: قُطَخی (نانی مشابه به بولانی که در داخل آن قروت تازه و نرم بوده و در بیشتر مناطق کوهستانی پنجشیر، مردم از آن صرف می کنند)، روغن زرد، توت، تلخان، انگور، سیب، ماست، نان خشک و غیره که سرکشیدن چندین گیلاس از روغن زرد توسط جوانان و برخی بزرگسالان آن  منطقه جای تعجب برای مهمانان بود.   رسم تفنگ بازی یکی از سنت های قدیمی پنجشیر می باشد که معمولاً در محافل عروسی به آن پرداخته می شود؛ البته در گذشته ها در خانه ای که پسر تولد می شد، برخی باشندگان پنجشیر به آن می پرداختند.

    این سنت کهن با تفنگ های «دهن پر» ساخت کشور انگلستان مانند «دوبست»، «سه بست» و غیره طوری انجام می شود که حدود بیست نفر در آن اشتراک ورزیده و یکجا با نواختن «نی» حلقه ای از رقص دسته جمعی می سازند. در این رقص دسته جمعی در حالیکه با شور و هیجان خاصی پای می بردارند، تفنگ های پر از باروت خویش را به رمز مردانگی ته و بالا نموده و به هرطرف حرکت می دهند، و در هردوره همه با یک صدای «آمین» میل تفنگ های خویش را به داخل حلقه متوجه ساخته و فیر می کنند و زمانی به سوی هوا و گاهی هم به یک جهت خاص.

    این رسم، مشابه به «اتن افغانی» بوده با این تفاوت که در

آن آهنگ نواخته می شود و در این «نی».

    رسم تفنگ بازی چند سال پیش در یکی از جشن های انقلاب اسلامی در استدیوم ورزشی کابل در حالی انجام شد که رییس جمهور کرزی در آن اشتراک داشت.

    قرصک پنجشیر، همان موسیقی محلی این ولایت می باشد که در مراسم عروسی و شرینی خوری به آن پرداخته می شود اما آوازخوانان محلی پنجشیر قبل از اینکه به قرصک بپردازند، با سبک خاصی که در آن از آلات موسیقی کار گرفته نمی شود،

نظم هایی را به خوانش می گیرند که حکایات عجیب و غریبی از گذشته می باشد.

    به تعقیب آن، یک دوبیتی را با آواز بلند و دنباله دار به سبک ویژه ای زمزمه نموده که موسوم به «سنگردی» بوده و مرحوم نیلاب رحیمی در مجموعه خاصی حدود 400 سنگردی را جمع کرده است. در آخر سنگردی صدای طبل (سرباز و دایروی ای که از آن استفاده می شود)، آهسته آهسته بلند شده گویی برای شرکت کنندگان می فهماند که قرصک آغاز شد تا همه به کف زدن آماده شوند.

    شرکت کنندگان مراسم، آواز خوان را با کف زدن همراهی نموده و گاهی به زانو برخاسته و آواز خوان در میان مجلس می نشیند تا بیشتر مورد پذیرایی قرار بگیرد.

    در پنجشیر، بیشتر مردم نسبت به قرصک، علاقه مفرط به قصه هایی دارند که به نظم درآورده شده و گاهی دو آواز خوان در مقابل هم قرار گرفته و به شعر از یکدیگر سؤال و جواب می کنند

آمیزش عقل و عشق از دیدگاه اقبال

عزیزاحمد حنیف 

   بحث مهم دیگری که در باب عشق از دیدگاه اقبال مطرح است، ارتباط و آمیزش عشق با عقل است که متفاوت از تمام اندیشمندان گذشته، میان این دو پدیده، آشتی داده است. آنچه که این بحث را درخور توجه برای اقبال پژوهان  اقبال دوستان نموده است اینکه اقبال در بسیاری از اشعارش بالای خردگرایی عصر حاضر می تازد؛ مانند:

نشان راه ز عقل هزار حیله مپرس

بیا که عشق، کمالی ز یک فنی دارد

وهمانطور:

حدیث عشق به اهل هوس چه می گویی

به چشم مور مکش سرمه ی سلیمانی

    محمد بقایی ماکان در این باره می نویسد: "شعر اقبال زندگی را به گونه یی تصویر می کند و دریچه یی را به سوی حیات در برابر ما می گشاید که در آن، عقل و عشق با هم عجین شده و وحدتی تمام عیار و کارساز یافته اند. توجه اقبال به عشق چندان زیاد است که علت هستی خود را در آن می بیند. او به خلاف «دیکارت» که می گفت: «می اندیشم پس هستم» و به عکس «کی یرکگارد» دیکارتی ترشرو که می گفت: «رنج می برم پس هستم» در اثبات وجود خویش گفته است: «عشق می ورزم پس هستم»؛ این زیباترین، لطیفترین، نوترین و وجد انگیزترین دلیل در اثبات وجود آدمی است"(14).

در بود ونبود من اندیشه گمان ها داشت

از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

    پروفیسو سیدین که در حیات اقبال با وی مکاتباتی داشته است، در این باره می نویسد: "به نظر اقبال برای شناخت حقیقت دو راه وجود دارد که هریک در جهت بخشیدن و غنی ساختن زندگی، وظیفه و هدفی جداگانه و خاص دارند. ما، حقیقت را از طریق مشاهده عقلی و بررسی نشانه های آن بدانگونه که خود را در ادراک حسی می نمایاند، اندک اندک در می یابیم و به چهره این جهانی و ناپایدار آن چشم می دوزیم. این وظیفه ای است که به عقل تحلیلگر مربوط می شود. ولی با اشراق یا عشق، یعنی ادراک مستقیم از طریق «قلب» همه حقیقت را بدون واسطه آنگونه که خودرا در پرتو اشراق به ما می نمایاند ادراک می کنیم و با آن پیوند می یابیم"(15).

عقلی که جهان سوزد یک جلوه ی بیباکش

از عشق بیاموزد آیین جهان تابی

در جای دیگر می گوید:

عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست

لیکن این بیچاره را آن جرأت رندانه نیست

    در بازسازی اندیشه می گوید: "هیچ دلیلی وجود ندارد تا تصور کنیم عقل و اشراق در دونقطه مقابل هم قرار دارند؛ بلکه هردو از ریشه سر بر می کنند و مکمل یکدیگر اند. آن یک، حقیقت را به تدریج درمی یابد و این یکباره. یکی چشم بر جاودانگی حقیقت می دوزد.. ودیگری لذت حضور همه ی حقیقت را در می یابد و به منظور این دریافت همه راه هارا برای رویت انحصاری خود می بندد"(16).

محمد بقایی ماکان در پاسخ به اینکه اقبال چرا عقل را به دست کم می گیرد، گفته است: "گرچه اقبال مانند همه عارفان، عشق را بر عقل رجحان می نهد ولی این بدان معنا نیست که منکر ارزش عقل است، بلکه می گوید میان این دو باید تعادلی برقرار باشد و آدمی نباید در زندگی، تنها عقل را راهنمای خود قرار دهد"(17).

در جاوید نامه می گوید:

بی محبت علم و حمت مردی یی

عقل، تیری برهدف ناخورده یی

و همانطور:

دوش به راهبر زند راه یگانه طی کند

می ندهد به دست کس عشق زمام خویش را

و پروفیسو سیدین در این باره می گوید: "اینکه عقل را ظاهراً خوار می شمارد در واقع اعتراضی است علیه ارزش بیش از حد و مبالغه آمیزی که به نقش آن در زندگی داده می شود. با توجه به دیدگاه خاص اقبال در می یابیم که او برای عقل و معرفت حاصل از آن که بر بنیاد آزمایش و تجربه است، بیشترین احترام را قایل می باشد". " اگر این سؤال مطرح شود که چرا اقبال به ستایش و تحلیلی که امروزه از عقل می شود معترض است؟ پاسخ این سؤال را باید در دوعامل جست، یکی در گرایشاتی که امروزه در زمینه فلسفه به وجود آمده، و دیگری در وضعیت اجتماعی-سیاسی. پیروزی های مادیگرایی این عصر و نیز موفقیت های دانش نوین چان این دوعامل را زیر سلطه خود گرفته اند که اگر نگوییم ارزش های مرتبط با اشراق (یا به تعبیر اقبال عشق) و ایمان را به کلی طرد کرده اند، دست کم می توان گفت آنها را نادیده می گیرند. از ای روست که اقبال به منظور ایجاد موازنه میان عقل و عشق یعنی دوجنبه مهم تجربه بشری که مکمل یکدیگر اند و تمدن جدید غرب تعادل شان را به م ریخته و یکی را بر دیگری رجحان نهاده، به شدت بر نقشی که «عشق» در ادراک و هدایت زندگی دارد، پای می فشارد"(18).

در جاوید نامه می گوید:

عصر حاضر را خرد زنجیر پاست

جان بی تابی که من دارم کجاست؟

"به عقیده وی، آدمی با نیروی شهودی عشق می تواند اعجاز بیافریند، حال آنکه فاقد چنین قدرتی است... کسی که عشق را در خود می پرورد می تواند جهان را در خویشتن فرو برد نه آنکه در آن مدفون شود، از همین رو انسان عارف و اهل دل از رمز و رازش آگاه است نه زاهد عقل پیشه"(19).

چنانچه می گوید:

عقل ورق ورق بگشت، عشق به نکته یی رسید

طایر زیرکی برد دانه زیر دام را

و همانطور:

عقل چون پای در این راه خم اندرخم زد

شعله در آب دوانید و جهان برهم زد

هنرش خاک برآورد ز تهزیب فرنگ

باز آن خاک به چشم پسر مریم زد

    پروفیسور سیدین که تصویر زیبایی از عقل و عشق در کتاب مبانی تربیت فرد و جامعه از دیدگاه اقبال دارد، می گوید: "اینکه می بینیم نظام اقتصادی اروپا و آمریکا عاری از شفقت شده، عدالت اجتماعی از میان شان رخت بربسته، در بین گروه ها وطبقات اجتماعی منازعاتی ناگوار جریان دارد، برای تجهیزات جنگی شوقی جنون آمیز نشانم داده می شود، از آن روست که در این جوامع عقل از عشق بی بهره است"(20).

در مقدمه مثنوی «چه باید کرد» می گوید:           

سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق

که در حرم خطری از بغاوت خرد است

زمانه هیچ نداند حقیقت او را

جنون قباست که موزون به قامت خرد است

به آن مقام رسیدم چو در برش کردم

طواف بام و در من سعادت خرد است

گمان مبر که خرد را حساب و میزان نیست

نگاه بنده مؤمن، قیامت خرد است

و همانطور: "شرق و غرب نتوانستند میان این دو ارزش مکمل یکدیگر، یعنی عقل و عشق، وحدت ایجاد کنند، هرکدام یکی را از این دو برگزیدند و لاجرم گرفتار مصایب گونه گون شدند. غرب روح خود را در تلاش برای تسخیر جهان ماده از کف داد، و شرق به پرورش مکتب دروغینی پرداخت که حاصل آن دوری گزیدن از مردم و بی تفاوتی نسبت به ضعف و اسارت سیاسی و فکری آنان بود. به این ترتیب نیروهای معنوی و فعال روح انسان در محصور قرار گرفتند و زندگی در هر دوجامعه به انحطاط گرایید"(21).

    جاوید اقبال، فرزند گرامی اقبال در کتاب سه جلدی «زندگی نامه اقبال» می نویسد: "قلب هر انسان مشتاق حقیقت است. مشاهده حقیقت دو راه دارد: یکی سمعی و بصری، و دیگری قلب یا به تعبیر قرآن «أفئدة»؛ اروپا سعی خود را محدود به طریق سمعی و بصری کرد و «أفئده» را رها ساخت. مسلمانان توجه خود را به «أفئده» معطوف داشتند و از طریق سمعی و بصری هیچ استفاده یی نکردند"(22).

در بیتی خطاب به غرب می گوید:

دانش آموخته یی دل ز کف انداخته یی

آه از آن نقد گرانمایه که درباخته یی

و همانطور:

شرق حق را دید و عالم را ندید

غرب در عالم خزید از خود رمید

پروفیسور سیدین در باب آمیزش عقل و عشق از دیدگاه اقبال اضافه می کند: "هدف اقبال آنست که میان قدرت ناشی از دانش و نیروی نظر و درون نگری که از مواهب عشق یا اشراق است، باردیگر ارتباط برقرار سازد. او می بیند که «نظر» بدون قدرت، تعالی اخلاقی می آورد ولی نمی تواند فرهنگی پایدار عرضه کند، و قدرت بدون نظر نیز بدل به عاملی مخرب و تهی از عواطف انسانی می شود. هردو باید برای گسترش معنویت بکوشند. او می خواست به نسل خود که در بی دینی غرقه بود بفهماند که امروزه باید عقل را به خدمت عشق در آورد، زیرا تنها از این طریق است که می توان اطمینان یافت بشر از نیروی عظیم علم در راه اهداف انسانی و مقاصد سازنده اسفاده خواهد کرد. زمانی از اقبال خواسته بودم تا توضیح دهد چه رابطه یی میان علمی که از عقل حاصل می شود با علمی که در نتیجه عشق یا اشراق است، می بیند؟ او در پاسخم نوشت: «کلمه علم را معمولاً به معنای علم مبتنی برحواس به کاربرده ام. این همان علمی است که به انسان قدرت می دهد و باید در خدمت دین باشد. اگر تابع دین نباشد، نیروی شیطانی است. همانطور که در جاویدنامه گفته ام، چنین علمی، نخستین گام به سوی علم واقعی است. علمی که در شعور نمی گنجد و آخرین مرحله ی آن به ذات حق ختم می شود، عشق یا اشراق نام دارد، در ارتباط میان علم و عشق ابیات فراوانی در جاویدنامه آمده است. مسلمان باید سعی کند تا برچنین علمی که مبتنی برحواس و منبع نیروهای بی پایان و نامحدود است قبای مسلمانی بپوشاند. یعنی همان که گفته ام «بولهب را حیدر کرار کن» اگر این بولهب حیدر کرار بشود، یعنی چنانچه قدرت علم تحت تأثیر دین قرار گیرد و از آن ملهم شود، برای نوع بشر، یکپارچه رحمت می شود"(23).

از همین جاست که می گوید:

بگذر از عقل و در آویز به موج یم عشق

که در آن جوی تنک مایه گهر پیدا نیست

علم تا از عشق برخوردار نیست

جز تماشا خانه ی افکار نیست

این تماشا خانه سحر ساحری است

علم بی روح القدس افسونگری استس

عقل در کوهی شکافی می کند

یا به گرد او طوافی می کند

کوه پیش عشق چون کاهی بود

دل سریع السیر چون ماهی بود

عشق شبخونی زند بر لامکان

گور را نادیده رفتن از جهان

عشق با نان جوین خیبر گشاد

عشق در اندام مه چاکی نهاد

از همین باب:

عقل سفاک است و او سفاک تر

پاک تر، چالاک تر، بی باک تر

عقل در پیچاک اسباب و علل

عشق چوگان باز میدان عمل

عقل صید از زور بازو افکند

عقل مکار است و دامی می زند

عقل را سرمایه از بیم و شک است

عشق را عزم و یقین لاینفک است

آن کند تعمیر تا ویران کند

این کند ویران که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان

عشق کمیاب و بهای آن گران

عقل می گوید که خود را پیش کن

عشق گوید امتحان خویش کن

عقل با غیر آشنا از اکتساب

عشق از فضل است و با خود در حساب

عقل گوید: شاد شو آباد شو

عشق گوید بنده شو آزاد شو

عشق را آرام جان، حریت است

ناقه اش را ساربان، حریت است

    زندگی در اندیشه اقبال زمانی خوشایند است که عقل و عشق با هم بیامیزند و هردو یکجا به جستجوی حقایق بپردازند. "شعر اقبال، زندگی را به گونه ای تصویر می کند و دریچه ای را به سوی حیات در برابر مان می گشاید که در آن عقل و عمل و عشق با هم عجین شده و چنان وحدت تمام عیار و کارسازی یافته اند که می توانند با پدید آوردن فردیتی فنا ناپذیر برای انسان بر دسایس مرگ نیز غلبه کنند و آنرا به زانو در آورند. به راستی چه تضاد تأسف آوری میان تعلیم و تربیت کنونی ما و تعلیم و تربیتی که بر بنیاد این بینش متعالی است، وجود دارد"(24).

    عقل و عشق دو نیروی خارق العاده ای است که یکی از طریق حواس و دیگری از طریق اشراق به کشف حقایق اشیاء و تحلیل و تشخیص مسایل مربوط به زندگی انسان، فعالیت می کنند؛ اگر آدمی بخواهد میان این دو پدیده آشتی برقرار سازد، در پرتو آیین مقدس قرآنی، از طریق تلاش و تپش و ریاضت متداوم مطابق به فرامین شریعت اسلامی، می توان به آن دست یازید.

    قرآن کریم در بسیاری از موارد، به عقل اهمیت می دهد، و آنرا مکلف و مسوول در برابر خدا معرفی میکند؛ تمام اندیشمندان اسلامی بدین نظر اند که انسان مؤمن باید عقل را در خدمت عشق وایمان قرار دهد تا سعادت و رستگار دنیا و آخرت گردد. در درازنای تاریخ بشر بدبختی تمام امت ها از همین نقطه آغاز شده که عقل را از عشق جدا کرده اند.

    اقبال بزرگ برای بازسازی اندیشه دینی در اسلام، یگانه راه نجات امت اسلامی از بدبختی های قرن حاضر، و برگشت دوباره به شکوه و فر حاکمیت اسلامی، عقل و عشق را به هم می آمیزد تا رهبران قشری ما که هریک متفاوت از دیگر، در محل خاص خویش، از اسلام نمایندگی می کند، به آن متوجه گردند، و از این طریق بتوانند، وحدت، ترقی و خوشبختی را برای انسان راه گم کرده قرن حاضر که به اینسو و آنسو در تلاش است، پیشکش نمایند.

پانوشت ها:

(1)        شرار زندگی: ص157.

(2)        ایدئولوژی انقلابی اقبال: ص140.

(3)        همان: ص 141-142.

(4)        همان: ص90.

(5)        همان: ص109.

(6)        شرار زندگی، ص84.

(7)        مبانی تربیت فرد و جامعه: ص169.

(8)        نوای شاعر فردا: ص21.

(9)        مبانی تربیت فرد و جامعه از دیدگاه اقبال: ص170.

(10)    ایدئولوژی انقلابی اقبال: ص109.

(11)    همان: ص135.

(12)    همان: ص136.

(13)    همان: ص139.

(14)    اقبال با چهارده روایت: ص93.

(15)    مبانی تربیت فرد وجامعه از دیدگاه اقبال: ص154.

(16)    بازسازی اندیشه دینی در اسلام: ص34.

(17)    اقبال با چهارده روایت: ص86.

(18)    مبانی تربیت فرد وجامعه از دیدگاه اقبال: ص157-158.

(19)    اقبال با چهارده روایت: ص88.

(20)    مبانی تربیت فرد وجامعه: ص159.

(21)    همان: ص167.

(22)    زندگی نامه اقبال: 3/66.

(23)    مراجعه شود به مبانی تربیت فرد و جامعه از دیدگاه اقبال: ص 160-164.

(24)    همان: ص175-176.

 

عزیزاحمد حنیف

پنجشیر، 7/11/2009

Hanif177@yahoo.com

0093-0-700029156

عشق از دیدگاه اقبال

عزیزاحمد حنیف

    در این نبشته ضمن نقل قول از اقبال شناسان بزرگ ایرانی مانند محمد بقایی ماکان مؤلف 25جلدی آثار و افکار اقبال، پروفیسور سیدین، نویسنده کتاب گرانسنگ «مبانی تربیت فرد و جامعه، دکتر رفیع الدین، اقبال شناس معروف پاکستانی، علی محمد نقوی و غیره، از ابیات و نوشته های خود اقبال نیز استفاده صورت گرفته است تا معنا و مفهوم عشق از نظر این اندیشمند بزرگ اسلامی در قرن بیست، که نسبت به تفسیرهای که در گذشته از عشق به جا مانده است، تا حدی متفاوت می باشد، برای خواننده بیشتر واضح گردد.

    محمد بقایی ماکان در این باب می نویسد: "کلمه عشق در اشعار اقبال به خلاف دیگر شاعران که برخی به عشقهای انسانی و گروهی به عشق های عارفانه نظر دارند، آمیزه یی است از دوجنبه الهی واجتماعی"(1).

عشق از نظر اقبال عبارت است از شور و جذبه و هیجان و تحرک خاصی که از نیروی ایمان در وجود آدمی زنده و پویا می شود و آدمی را به تلاش و تپش وا میدارد. در بیتی می گوید:

تپش از زندگانی تپش است جاودانی

همه ذره های خاکم دل بی قرار بادا

مؤلف کتاب گرانسنگ «ایدئولوژی انقلابی اقبال» در باب عشق از دیدگاه اقبال می نویسد: "آیه مبارکه (فسوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه) عرفاء را متوجه ساخته بود که رشته مرتبط کننده مسلمان با مراد خویش همان محبت است... محبت الهی به بندگان مخلصش می رسد؛ به آنها جرأت می دهد که با او عشق بورزند... فقهاء و متکلمین به طور عموم تجلی عشق به خدا را به صورت اطاعت از اوامر و نواهی او و زندگی خود را در خطر افکندن برای بر افراشتن پرچم پیام او می دیدند؛ رابعه عدویه از این تزگام فراتر نهاد و عشق را برای خدا به عنوان یک آتش (احساسات و عواطف جهت رسیدن به محبوب) تفسیر کرده است"(2).

    علی محمد نقوی که به نظر راقم این سطور نسبت به همه اقبال شناسان، معنا و مفهوم عشق را از دیدگاه اقبال خوبتر درک کرده است و تصویر زیبایی از آن دارد، در این باب می نویسد: "غزالی به این نتیجه رسید که عشق متعالی ترین عاطفه و احساس در انسان می باشد که ابدی است  و زوال ندارد و نتیجتاً خدا که ذات ابدی و کمال مطلق است تنها همو شایسته عشق ورزیدن است چرا که عشق چیزی است ابدی و با پدیده های گذرا جور نمی آید؛ اقبال نیز در حقیقت همان آوای غزالی را که متفکر اصیل اسلامی بود ادامه داد". این نویسنده در باب عشق اضافه می کند: "ابرمردان تاریخ که تحولات عمیق و گسترده را در طول قرون به وجود آوردند، کسانی بودند که در آتش عشق تپیده و از این راه نیروی شگرف و عظیمی را به دست می آورده اند؛ اینها یا به خدای خویش یا به جامعه و ملت خویش یا به انسانیت یا به گروهی خاص یا به هدف خاصی عشق ورزیدند، و در نتیجه، نیرویی آنچنان به وجود آوردند که بتوانند زمان را زیر و رو گردانند به ویژه کسانی که به خدا عشق می ورزند نیروی خداگونه و قهاری خداوندی را به دست می آورند".

زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او

بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی

در جهان امروز حیله گری ها و دسیسه و مکر و فریب ها زیر عنوان سیاست و علم و دپلوماسی حکمفرما است و انسان را تا پرتگاه انهدام و سقوط کامل رسانیده است، آنچه امروز از همه بیشتر لازم است عنصر عشق و محبت و ایمان است که بتواند انسان بیچاره را که بر کهکشانها و ماه و انجم گام گذاشته، نجات و سکون و صفا بخشد"(3).

توجه شود به ابیات شاعر در باره عشق:

دوش به راهبر زند، راه یگانه طی کند

می ندهد به دست کس، عشق زمام خویش را

و همانطور:

تیشه اگر به سنگ زد، این چه مقام گفتگوست

عشق به دوش می کشد این همه کوهسار را

عشق به سرکشیدن است، شیشه کاینات را

جام جهان نما مجو، دست جهان گشا طلب

عشق در صحبت میخانه به گفتار آید

زانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست

ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه یی دارد

خراشد سینه کهسار و پاک از خون پرویز است

عشق از این گنبد در بسته برون تاختن است

شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است

عشق اندر جستجو افتاد و آدم حاصل است

جلوه ی او آشکار از پرده آب و گل است

    علی محمد نقوی در جای دیگر از کتاب خویش، در باره عشق از دیدگاه اقبال می گوید: "احساس عشق و عرفان و میل شدید برای تماس و تقرب به کمال و زیبایی و حقیقت نهایی در سرشت انسان عجین شده است"(4).

    از دیدگاه نقوی "عشق و محبت همیشه با بیتابی ها و بی قراری ها توأم است و این بی قراری ها انسان را از زندگی و حرکت و پویایی و زایایی می دهند؛ تمامی فرهنگ زاییده این بی تابیها است، انسان به سادگی به تجربه والای عرفانی دست پیدا نمی کند، بلکه اول از هزاران تاب و تب و طلاطم ها می گذرد"(5).

ز عشق درس عمل گیر و هرچه خواهی کن

که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است

    آنچه از مطالعه آثار و افکار شاعر در رابطه به عشق به دست می آید همان مفهوم ایمانی و الهی آن است که پیامبر بزرگوار اسلام به پیروانش تعلیم داد و با آن، در مسیر زندگی شان تغییر کلی وارد آورد و برای مفاهیم زندگی انسان، تعریف های دیگر (متفاوت از گذشته) وضع کرد.

    به عقیده اقبال، عشق بالاترین مرتبه ایمان است که مشت خاک (انسان) را جرأت می بخشد تا خود را به آتش زند و به بحر افکند و مانند نی به سوی نیستان حرکت کند.

    اقبال با تأثر عمیق از ایمان صدیق و عمر و عثمان و علی و سایر یاران راستین پیامبر که به تعبیرهای بلند و گونه گونی در جاهای مختلف از آن بزرگواران یاد می کند، کلمه ای غیر از عشق نیافته است تا از احساسات و عواطف درونی و وجود لبریز از عشق آنها در قالب سخن، تعبیر نماید. در تفسیر سوره اخلاص حضرت ابوبکر صدیق را یارِ غار و بدر و قبر پیامبر وکلیم اول سینای امت اسلام خوانده و می گوید:

من شبی صدیق را دیدم به خواب

گل زخاک راه او چیدم به خواب

گفتمش ای خاصه خاصان عشق

عشق تو سرمطلع دیوان عشق

    در مجموعه اسرار خودی علی فرزند ابی طالب را سرمایه عشق خوانده و می گوید:

مسلم اول شهِ مردان علی

عشق را سرمایه ایمان علی

    در جای دیگر از فاطمه ی زهرا دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم یاد نموده و حسین فرزند علی را مرکز پرگار عشق و کاروان سالار عشق می نامد:

مادر آن مرکز پرگار عشق

مادر آن کاروان سالار عشق

    حادثه کربلا و جانبازی عاشقانه حسین در حضور خدایش، یکی از مواردی است که به باور شاعر، پروردگار خواسته است، چهره اصلی عشق را در وجود حسین بنمایاند؛ چنانچه می گوید:

آن شنیدستی که هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پررو چه کرد؟

آن امام عاشقان پور بتول

سرو آزادی ز بستان رسول

سرخ رو عشق غیور از خون او

شوخی این مصرع از مضمون او

    اقبال به خاطرط پیمودن جاده وسیع عشق و تماشای زیبایی های عالم هستی، زانوی ارادت به نزد مرشد بزرگ، مولانا جلال الدین محمد بلخی خم کرده و عشق را از مولوی آموخته است؛ طوری که خود می گوید:

نکته ها از پیر روم آموختم

خویش را در حرف او واسوختم

پیر رومی مرشد روشن ضمیر

کاروان عشق و مستی را امیر

رومی آن عشق و محبت را دلیل

تشنه کامان را کلامش سلسبیل

در بازسازی اندیشه می گوید: "قلب نوعی کشف و شهود یا بینش درونی است که در کلام زیبای مولوی قوت از انوار خورشید می گیرد و مارا با جلوه هایی  از حقیقت، متفاوت از آنچه که از طریق ادراک حسی حاصل می شود، آشنا می سازد".

مولانا در بیتی می گوید:

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

    اینکه عشق چیست و چگونه در وجود آدمی ظهور می کند؟ از دیدگاه اقبال، معنا و مفهوم گسترده یی دارد که در این رابطه بهتر است اقوال برخی اندیشمندان را نقل کنیم.

    محمد بقایی ماکان در کتاب «اقبال با چهارده روایت» بحثی دارد زیر عنوان «عقل و عشق از دیدگاه اقبال» که در قسمتی از آن تصویر زیبایی از عشق را در اختیار خواننده قرار می دهد؛  او می گوید: "اقبال همچون مولوی، عشق را رمز زندگی می داند. به عقیده او عشق حجاب چهره هستی را می درد. زیر وبم نوای هستی و نیستی سر در عشق دارد. حرکت ستارگان و اتحاد ذرات عالم، شور انگیزی یک پارچه حیات، شوق رویش در نبات و تعالی آدمیان، همه از آیات عشق است. عشق تمامی حقارت ها و ضعف هارا با آتش خود می سوزاند وخاکستر می کند. وقتی عشق بر قلب حاکم شد، آنگاه آدمی خود را فراموش می کند و عاشق آدم و عالم می شود. در این حالت است که انسان مفهوم واقعی زندگی را در می یابد. عشق سرچشمه اصول متعالی اخلاقی است. علت حرکت در جهان ماده است. زمین و آسمانها به نیروی عشق در چرخشند. عشق سبب رشد نبات است و عامل حرکت در موجود مدرک. عشق مراحلی دارد که انسان کوشش کند به حد متعالی آن دست یابد"(6).

    به همین دلیل است که شاعر به عشق می نازد و باور دارد که عشق از قید زمان و مکان بیرون بوده و جاودان هست وهیچگاه غم نابودی ندارد:

عشق را نازم که بودش را غم نابود، نی

کفر او زنار دار حاضر و موجود، نی

عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر

عشق محبوب است و مقصود است جان مقصود، نی

وهمانطور:

در بود و نبود من اندیشه گمان ها داشت

از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

ای عالم رنگ و بو این صحبت ما تا چند

مرگ است دوام تو عشق است دوام من

    عشق، با نیروی خلاق معنوی ای که از سوی پروردگار با خود دارد، آدمی را جرأت می بخشد تا در راستای رسیدن به اهداف بزرگ و آرمانهای بلند خود، گامهای استوار و امیدوار بردارد، و برای انسان، قدرت و توانمندی خارق العاده ای می بخشد تا به کارهای بزرگ اقدام نماید. پیامبران الهی و اشخاص بزرگی که در مقاطع مختلف تاریخ، در تغییر و تحول جهان نقش ایفا نموده اند، از نیروی عشق برخوردار بوده اند.

    پروفیسور سیدین در این باب می گوید: "عشق سبب تمرکز و فزونی نیروهای باطنی افراد بزرگ می شود و اهداف آنان را با مقاصد الهی همانند می سازد. از این روست که پیامبران، پیشوایان دینی و شهدای بزرگ، توانستند در راه حق از سطح انسانهای فانی برتر روند و دست به اعمال معجزه آمیز و مسحور کننده ای بزنند"(7).

    دکتر مشایخ فریدنی با تأیید این مطلب در کتاب سودمند خویش زیر عنوان «نوای شاعر فردا» می نویسد: "عشق لطیفه ای جان بخش و نیروی محرکه خودی است. عشق محور و اساس هرجنبش و کوشش است. عشق، محمد مصطفی را برای ادای رسالت توانا ساخت و او را موفق نمود تا با کلید دین در دنیا و زندگی بهتر را به سوی فرزندان انسان بکشاید"(8).

    در بخش سوم از مجموعه اسرار خودی «در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد» ابیات زیادی در باب عشق دارد که چندی از آن را طور نمونه یاد آور می شویم:

نقطه نوری که نام او خودی است

زیر خاک ما شرار زندگی است

از محبت می شود پاینده تر

زنده تر، سوزنده تر، تابنده تر

از محبت اشتعال جوهرش

ارتقای ممکنات مضمرش

فطرت او آتش اندوزد ز عشق

عالم افروزی بیاموزد ز عشق

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل عشق از آب و خاک و باد نیست

در جهان هم صلح و هم پیکار عشق

آب حیوان تیغ جوهر دار عشق

از نگاه عشق خارا شق بود

عشق حق آخر سراپا حق بود

عاشقی آموز و محبوبی طلب

چشم نوحی قلب ایوبی طلب

کیمیا پیدا کن از مشت گلی

بوسه زن بر آستان کاملی

شمع خود را همچو رومی برفروز

روم را در آتش تبریز سوز

هست معشوقی نهان اندر دلت

چشم اگر داری بیا بنمایمت

عاشقان او زخوبان خوبتر

خوشتر و زیباتر ومحبوب تر

دل ز عشق او توانا می شود

خاک همدوش ثریا می شود

    شاعر، در این باب وقتی سخن سر می کند، ناگهان پیامبر بزرگوار اسلام که قافله سالار عشق و ایمان است، در نظرش جلوه گر می شود که خانه ی دلش با نور محبت الهی، آذین بسته است. 

خاک نجد از فیض او چالاک شد

آمد اندر وجد و برافلاک شد

در دل مسلم مقام مصطفی است

آبروی ما ز نام مصطفی است

طور موجی از غبار ناقه اش

کعبه را بیت الحرم کاشانه اش

بوریا ممنون خواب راحتش

تاج کسری زیر پای امتش

ماند شبها چشم او محروم نوم

تا به تخت خسروی خوابید قوم

وقت هیجا تیغ او آهن گداز

دیده ی او اشکبار اندر نماز

از کلید دین در دنیا کشاد

همچو او بطن ام گیتی نزاد

در نگاه او یکی بالا و پست

با غلام خویش بر یک خوان نشست

امتیازات نسب را پاک سوخت

آتش او این خس و خاشاک سوخت

    شاعر به همین ترتیب ارادت خود را به پیامبر بزرگوار اسلام اظهار نموده و آنچه در اندیشه دارد، جرعه ای از باده ناب معرفت الهی میداند که آنحضرت صلی الله علیه وسلم به جامش ریخته است:

مست چشم ساقی بطحاستیم

در جهان مثل می و میناستیم

شور عشقش در نی خاموش من

می تپد صد نغمه در آغوش من

من چه گویم از تولایش که چیست

خشک چوبی در فراق او گریست

هستی مسلم تجلی گاه او

طورها بالد ز گرد راه او

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است

ای خنک شهری که آنجا دلبر است

    پروفیسور سیدین می گوید: "اقبال در تفسیر اهمیت معنوی فاجعه کربلا و شهادت حسین –نوه پیامبر- می گوید که جام وجود امام، لبالب از ناب ترین باده عشق بوده است –یعنی عشق به حق- و همین عشق بوده است که در او شهامت و مقاومتی فوق بشری به وجود آورد و سبب شد که بتواند بر نیروهای پلید و شیطانی به ظاهر شکست ناپذیر فایق آید"(9).

در رموز بیخودی می گوید:

مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن است

عشق را ناممکن ما ممکن است

مؤلف کتاب «ایدئولوژی انقلابی اقبال» می گوید: "انسان به طور طبیعی در این عالم یک احساس غربت، و نی بریده از نیستانش که همواره از جدایی، اضطراب و حسرت، انتظار وعشق می نالد... این احساس جدایی، عشاق را همیشه مثل سیماب بی قرار و بی تاب و در هیجان و طلاطم و تب و تاب و التهاب نگه می دارد، امواج ملتهب این طوفان چنان بر دیواره ی وجود انسان میزند که صدی شکستن استخوان را نیز احساس می کند"(10).

    علی محمد نقوی اضافه می کند: "عشق و محبت عنصری است که انسان را تا تجربه وجودی و مرحله خودآگاهی و خودیابی پیش می برد؛ عشق و محبت سبب انفجار دردونی خودآگاهی و خودیابی شخصیت یک انسان می شود و او را تا آستانه تجربه وجودی پیش می برد و تالامتناهی میرساند؛ عشق جرقه آتش است که ناگهان انبار درونی انسان را شعله ور می سازد، شعله هایی که همه زباله ها وظلمت های ناشی از جهل اندیشه و خوف و وسوسه ها و ترس ها را خاکستر می کند و فرد و جامعه ار قادر می سازد که امکانات وجودی خویش را تحقق بخشد"(11).

    نویسنده این کتاب در باب عشق علاوه می کند: "عشق و ایمان است که آن نیرو وقدرت را می دهد که جهان وجود را دگرگون سازد و تاریخ را جهت دهد، بدون سوختن در آتش عشق و ایمان نه امکان دارد که انسان زور خیبر گشایی را به دست آورد و نه می تواند غزالی ها و سقراط ها و مولانای رومی ها را به وجود آورد و برای مولوی بودن لازم است که انسان مثل او، در عشق و محبت ذوب شود؛ در مقولات اقبال، عشق عنصری است که انسان را تا کمال مطلق پیش می برد، پلی است که یک مشت خاک تیره (انسان) را با نور درخشان آسمانی و گیتی(الله) مرتبط می سازد... بدون عنصر عشق و ایمان، شخصیت یک فرد و ملت نمی تواند بارور شود؛ عشق در حقیقت عنصری است که کاینات وجود را پا برجا نگهداشته است"(12).

در جایی می گوید:

عشق است که در جانت یک کیفیت انگیزد

از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی

این حرف نشاط آور می گویم و می رقصم

از عشق دل آساید با این همه بیتابی

و همانطور:

سوز سخن ز گردش پیمانه ی دل است

این شمع را فروغ ز پروانه ی دل است

مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم

غوغای ما ز گردش پیمانه ی دل است

    مؤلف ایدئولوژی انقلابی اقبال می گوید: "عشق است که انسان را وادار می کند که از منافع مادی خود بگذرد و کوششهای دنیوی را نادیده بگیرد و به خاطر ایدئولوژی و ایده آل و مراد و مطلوب خود، ابراهیم وار در آتش های نمرودی خود را بیافکند که آنرا گلزار کند و علی وار در بستر خطرها زیر سایه شمشیرها و نیزه ها بخوابد و حسین وار خود را درکام مرگ بیاندازد که بساط یزیدی را برای ابد همیشه از جهان برچیند؛ فقط عشق و ایمان است که می تواند انسان را برای این گونه قهرمانی ها آماده سازد و فقط عشق است که سیر انسان را تا کمال مطلق، میسر سازد که گفته شده است: (و إلی ربک المنتهی)". همانطور: "محبت و عشق است که زندگی را رنگ می دهد، بدون عشق و محبت، زندگی بی رنگ و بی مزه است؛ بزرگترین خلاقیت های هنری و ادبی از عشق و محبت سرچشمه گرفته است، عشق، فرهنگ ها را به وجود آورده است؛ اگر عشق و محبت در جهان نباشد همه جوششها و تراوشهای هنری و شعری و ادبی و فرهنگی خشک می شود و زندگی به یک کویر سوزان تبدیل می شود"(13).

اقبال می سراید:

 از محبت جذبه ها گردد بلند

ارج می گیرد از او ناارجمند

بی محبت زندگی ماتم همه

کار و بارش زشت و نامحکم همه

عشق صیقل میدهد فرهنگ را

جوهر آیینه بخشد سنگ را

همچنان:

تپید عشق و در این کشت نا به سامانی

هزار دانه فرو کرد تا درود مرا

در رابطه به خلقت آدم می گوید که عشق قبل از آدم وجود داشت؛ وقتی آدم پیدا شد:

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

و این هم نمونه هایی دیگر از شعر اقبال در باب عشق:

به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور

بنای بتکده افکند در دل محمود

عشق مانند متاعی است به بازار حیات

گاه ارزان بفروشند و گران نیز کنند

تا تو بیدار شوی، ناله کشیدم، ورنه

عشق کاری است که بی آه و فغان نیز کنند

عشق ز پا در آورد، خیمه شش جهات را

دست دراز می کند، تا به طناب کهکشان

یم عشق کشتی من، یم عشق ساحل من

نه غم سفینه دارم، نه سر کرانه دارم

وادی عشق بسی دور و دراز است ولی

طی شود جاده صدساله به آهی گاهی

عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد

بر تلاش خود چه می نازد که ره سوی تو برد

در مجموعه «افکار» زیر عنوان «عشق» می گوید:

فکرم چو به جستجو قدم زد

در دیر شدو در حرم زد

در دشت طلب بسی دویدم

دامن چون گرد باد چیدم

آگاه ز هستی و عدم ساخت

بتخانه ی عقل را حرم ساخت

چون برق به خرمنم گذر کرد

از لذت سوختن خبر کرد

سرمست شدم ز پا فتادم

چون عکس ز خود جدا فتادم

خاکم به فراز عرش بردی

زان راز که بر دلم سپردی

واصل به کنار کشتیم شد

طوفان جمال زشتیم شد

جز عشق حکایتی ندارم

پروای ملامتی ندارم

در جاوید نامه می گوید:

جنت ملا خور و خواب و سرود

جنت عاشق تماشای وجود

حشر ملا شق قبر و بانک و حور

عشق شور انگیز، خود صبح نشور

علم بر بیم و رجا دارد اساس

عاشقان را نی امید و نی هراس

علم ترسان از جلال کاینات

عشق غرق اندر جمال کاینات

علم را بر رفته و حاضر نظر

عشق گوید آنچه می آید نظر

عشق آزاد و غیور و ناصبور

در تماشای وجود آمد جسور

عشق ما از شکوه ها بیگانه رفت

گرچه او را گریه مستانه رفت

در جای دیگر از جاویدنامه می گوید:

زندگی را شرع و آیین است عشق

دین نگردد پخته بی آداب عشق

دین بگیر از صحبت ارباب عشق

در دوعالم هر کجا آثار عشق

ابن آدم سری از اسرار عشق

سر عشق از عالم ارحام نیست

او زسام و حام و روم و شام نیست

انتقال بحران از جنوب به شمال در يك نظر

عزیزاحمد حنیف

    مسئله انقال بحران به شمال كشور و توسعه دامنه نا امني ها از هلمند تا كندز يكي از مسايلي مهمي است كه اخيراً در سر خط رسانه هاي ملي و بين المللي قرار گرفته است.    آشفتگي در وضيعت امنيتي افغانستان، بيشتر از هر وقت و زماني افزايش يافت كه نتايج دومين انتخابات رياست جمهوري كشور راه با تقلب گسترده از سوي كميسيون مستقل انتخابات به نفع آقاي كرزي رئيس جمهور فعلي كشور شد. همزمان با اعلام نتايج قسمي انتخابات، برخي مقامات كاخ سفيد نگراني و مخالفت جدي خويش را از دوباره به قدرت رسيدن آقاي كرزي اعلام نمودند. چنانچه خانم هلری کلنتون وزير امور خارجه ايالات متحده، معاون اول موصوف، مارشال محمد قسيم "فهيم" را ناقض حقوق بشر خوانده و گفت: آمريكا براي وي ويزه نخواهد داد. به دنبال آن، آقاي پيتر گالبریت، تبعه ايالات متحده و معاون نمايندگي سازمان ملل متحد در افغانستان با ریيس خويش، كاي آيده بر سر نتيجه انتخابات و موقف بي طرفانه ملل متحد كه به باور وي زير سؤال رفته است، مشاجره تند لفظي نموده و افغانستان را ترك كرد؛ و همين امر سبب بركناري وي از سمتش شد. در عين زمان مقامات كاخ سفيد از اعزام چهل هزار سرباز تازه نفس به افغانستان سخن گفته و تصميم گرفته اند تطبيق استراتيژي جديد خويش را از همين نقطه در افغانستان آغاز نمايند.

    آقاي كرزي بر خلاف گذشته ها، بعد از اعلان نتايج ابتدائي انتخابات در قبال ايالات متحده موقت گرفته و براي خارجي ها مبني بر مداخله در امور داخلي افغانستان هشدار داد.

     در زمینه برخي كارشناسان بدين باور اند كه تيرگي روابط ميان آقاي كرزي و مقامات كاخ سفيد بر سر نتايخ قسمی انتخابات، بزرگترين عامل گسترش بحران از جنوب به شمال ميباشد. يكي از دلايلي كه اين امر را تائيد ميكند، انتقال جگجويان توسط هيلی كاپتر از جنوب به شمال بوده كه چند روز پيش از سوي شخص آقاي كرزي افشاء گرديد اما سفير ايالات متحده ضمن صحبتهايی كه چندی بیش در شوراي ملي افغانستان داشت، انتقال جنگجويان را به شمال محكوم نموده و گفت: ما از آمريكا براي مبارزه با تروريزم آمده ايم نه اينكه آنرا توسط هلي كاپتر انتقال دهيم.

    اين اظهارات به صراحت نشان ميدهد كه روابط ميان آقاي كرزي و مقامات كاخ سفيد به تيرگي انجاميده و گروههاي جنگجو از اين وضعیت به نفع خويش استفاده ميكنند. اگر چنين دسيسه اي واقيعت نداشته باشد پاسخ اين سؤال را نمي توانيم دريافت كه جنگجويان در شمال كشور از كدام طريق تجهيز ميشوند؟

    عده اي از كشورهايي كه حضور بالفعل يا روابط استراتي‍ژيك با افغانستان مانند ايالت متحده، بريتانيا و پاكستان دارند و در انتخابات افغانستان بيشترين امكانات را فراهم كردند، انتظار دارند تا شخص مورد نظرشان به قدرت رسيده و اهداف به خصوص خويش را دنبال نمايند.

    از سوی دیگر، انتخابات بيست ونهم اسد سال جاري و نتايج آن سبب اختلاف نظر ميان آمريكا و برخي متحدين آن مانند بريتانيا و پاكستان كه در افغانستان از يك گريبان سر ميكشند گرديده است.

    پاكستان همانطوريكه هميشه در متشنج ساختن وضيعت امينتي افغانستان دست بالا وتجربه كافي دارد در چنين مواقع انتظار و توانمندي سازماندهي بحران هاي گسترده ای را دارد.

برای پاکستان خیلی ساده است که فضای سیاسی را در ولایات شمال به خصوص کندز که در زمان حاکمیت طالبان یکی از مراکز عمده آن گروه به حساب می رفت، سازمان داده و رهبری نماید. اما نيت بد قضاي سر ميشود و در پايان بازي چاه كن درچاه خواهد بود.