از سپیده دم امید تا شامگاه یأس!

 سرمقاله شماره ۲۰ دوهفته نامه پیام قلم 

 عزیزاحمد حنیف

 هشت سال پیش، با حضور گسترده سیاسی-نظامی جامعه جهانی در افغانستان و ساختار اداره موقت و به تعقیب آن انتقالی و بعداً انتخابی، مردم، فکر کردند که دوره اختناق و خشونت پایان یافت؛ جنگجویان تارومار و نابود گردیدند؛ افغانستان به عنوان یک کشور مستقل دارای قانون اساسی و نظام سیاسی شد و حکومت مردمی را از راه انتخابات برای اولین بار موفقانه تجربه کرد.

    نویسندگان و پژوهشگران، پایان دوره سیاه حاکمیت طالبان و آغاز حاکمیت مردمی را به فال نیک گرفته و آنرا یک چرخش عظیم در تاریخ سیاسی کشور عنوان کردند.

    مردم افغانستان که از سه دهه جنگ و ویرانی، سرقت و تاراج، قتل و خونریزی، آوارگی و ذلت و... در داخل و خارج کشور به ستوه آمده بودند، چشم امید به حکومت شان دوختند که امنیت را در سراسر کشور تامین خواهد کرد؛ صلح، برادری و مساوات را برای تقویه یک اداره ملی و مترقی اساس گذاشته و طیف های مختلف مردم را زیر یک چتر جمع خواهد نمود. اما بر عکس آن، سازمانهای استخباراتی بزرگ جهان، یکبار دیگر، افغانستان را به میدان نبرد مبدل ساخته و در مقابل هم به زور آزمایی پرداختند.

    در این میان آنچه افغانستان شدیداً به آن نیاز داشت، یک رهبریت ملی آگاه و خردمندانه بود. اما با تأسف که در این مقطع حساس تاریخ، زمام امور به دست شوربختانی افتاد که همه ارزش ها را فدای منافع شخصی و روابط خانوادگی خویش نمودند؛ شکی نیست که در طول تاریخ سیاسی جهان، ابرقدرت های استعمارگر برای حضور درازمدت خود در منطقه یی به خصوص در شرایط کنونی، فقط از چنین عناصر و حلقات می توانند استفاده نمایند.

    برای مردم افغانستان که همواره از افتخارات تاریخی و سربلندی ها و قهرمانی های نیاکان شان در گذشته می لافند، ایجاب می کرد که پنج سال پیش در انتخاب زعیم سیاسی خویش اندکی غور و دقت می نمودند و با اراده ملی خود سرنوشت کشور را رقم میزدند اما چنان نشد؛ که در نتیجه آن، نا امنی ها بیشتر از هروقت گسترش یافت تا آنکه از جنوب به شمال رسیده و مرکز را فرا گرفت؛ کشت و قاچاق مواد مخدر هیچ گاه از 90 فیصد کاهش نیافت و مهره های بلندپایه دولت به شمول برادر رییس جمهور به آن پرداختند.

    ضعف مدیریت و نارسایی کلی به ادارات دولتی، سبب شد که افغانستان (در یک تحلیل) در ردیف پنج کشور فاسد جهان قرار گیرد و در یک نظر دیگر، به عنوان فاسدترین دولت در دنیا شناسایی شود.

    اختلاس و سرقت دارایی های دولت جزو فرهنگ افغانستان گردید و به جای اینکه حس وطن دوستی در ذهن مامورین دولت تقویه می شد و در قبال مردم احساس مسوولیت می کردند، حس زراندوزی و (به اصطلاح) پیدا و پناه از راه های غیر مشروع در باور آنها رشد کرد وچنان نهادینه شد که مانند مرض کشنده یی یک نسل را از بین خواهد برد.

    با گذشت هشت سال، هنوز دموکراسی در حد شعار باقی مانده و آن هم از سوی کسانی بلند می شود که مفهوم آنرا نمی دانند و اصلاً به آن باور ندارند؛ دموکراتهایی که معتقد به نظام قبیلوی اند و در خانه و محیط خویش نظام استبدادی سنتی را خود رهبری می نمایند. خواهان دموکراسی ای اند که در آن جهل و بی سوادی، فقر و بیکاری، خشونت و زورگویی و زراندوزی غیر مشروع حاکم باشد.

    همین کج اندیشان سیاسی اند که با دست زدن به تقلب گسترده و سازمان یافته ای در انتخابات بیست ونهم اسد که تا هنوز در هیچ کشوری سابقه نداشته است، یکبار دیگر جایگاه بلند افغانستان را در خانواده ملل متحد زیر سؤال برد و تمام افتخارات گذشته آنرا ضرب صفر کرد. با ارتکاب این خیانت ملی، دست آورد هشت سال حاکمیت کابل، سراسر بدبختی و سرافکندگی شد.

    حال، سؤال اینجاست که در آستانه دومین انتخابات ریاست جمهوری که با گذشت هر ساعت، یک گام به آن نزدیکتر می شویم و فرصت از دست نرفته است، آیا مردم افغانستان برای پنج سال بعد، همین حاکمیت را می خواهند تمدید نمایند یا در تغییر و تحول آن تصمیم می گیرند؟ شاید هم انتخابات برگزار نشود اما اراده مردم شریف افغانستان مهم است که در آوردن نظام سیاسی، باید نقش داشته باشد.

    مردم ما باید بدانند که دیگر چهره ها نمی توانند در نظام مؤثر باشند، بلکه افراد شایسته وبا هدف و دارای برنامه ملی و استراتیژی مشخص می توانند برای رشد و ترقی آنها کاری انجام دهند؛ افرادی که دارای تخصص و تعهد بوده و از سوابق نیک در میان مردم برخوردار باشند؛ افرادی که دارای تحصیل و تجربه کافی بوده و در حرف ها و حرکت های خویش در مقام شخصیت های ملی برتر، ممثل افغانستان و مردم مجاهد آن باشند.

لاله ی این چمن آلوده ی رنگ است هنوز

سپر از دست میانداز که جنگ است هنوز

ای که آسوده نشینی لب ساحل برخیز

که ترا کار به گرداب و نهنگ است هنوز

«خودی» در اندیشه اقبال

عزیز احمد حنیف

  

  این نبشته قسمت های هفدهم و هژدهم از شرح و تفسیر مقدمه «اسرار خودی» نوشته علامه اقبال زیر عنوان «از عقل تا به عشق» است که در دوهفته نامه «پیام قلم» به نشر رسیده و به زودی انشاء الله در مجموعه ای زیور چاپ خواهد پوشید.

    علامه اقبال در نتيجه ارشادات مولوي،‌ از اسرار خودي پرده برداشته و از اعجاز و كوايف آن در وجود انسان لب به سخن كشوده است.

    كشف و درك خودي در وجود آدمي به تفسير خاصي كه از شاعر به جا مانده در گرو ارشادات مرشد بزرگوارش مولوي بوده كه طاير انديشه اش به آنسوي عقل راه يافته و از آنجا سخن مي گويد.

    پس درك و شناخت درست و فهم واقعي از خودي اي كه اقبال آن را طرح كرده زماني ممكن و ميسر است، که انسان آن را تجربه نماید. از همين جاست تفسير هاي گونه گون فلسفي اي كه در رابطه به خودي اقبال از سوي برخي اقبال شناسان پاكستاني و ايراني وجود دارد،‌ آنقدر درخور توجه براي بنده عاجز نمي باشد؛ شايد هم انديشه ي من از درك آن قاصر باشد!

به خاطر معلومات بيشتر دوست داران شاعر و آگاهي بيشتر از نظريات مختلف پيرامون خودي اقبال نظرياتي را در اين بحث نقل مي كنيم:

    برخی دیگر از اقبال شناسان که مفاهیم ژرف و عمیق انسانی را در نظریه خودی اقبال ریشه یابی نموده اند در خور توجه این بنده عاجز بوده که از باب ریختن بحر در کوزه، فرازهایی از نوشته های آنان را با اضافات اندکی نقل می کنم، خدا کند که برای اقبال دوستان و اقبال پژوهان جالب توجه و خواندنی باشد.

    نخست معنا و مفهوم گسترده این واژه مخصوص شاعر را به بررسی می گیریم که به عقیده اقبال بزرگ، تمام رازهای پوشیده انسان، ارزشها وایده آل های آدمی در آن نهفته است.

    علی محمد نقوی یکی از اقبال شناسان ایرانی در این باب می نویسد: "در تعبیرات اقبال "خودی" عبارت است از خود آگاهی وخودیابی و خودشدن و همه امکانات خویش را متحقق ساختن؛ و انسان بخود کسی است که از موقعیت اجتماعی و فردی و وجودی خویش آگاه باشد و من فردی و اجتماعی خویش را حفظ کرده و نیرومند ساخته، امکانات وجودی و اجتماعی خویش را در یافته باشد و در صدد متحقق ساختن آنها باشد"(1).

    وی علاوه می کند: "از نظر متافیزیکی خودیابی و خودآگاهی که اقبال آنرا "خودی" می نامد این است که انسان آن امکانات متعالی و جودی را به علت حضور روح خدایی ای که در او نهفته است دریابد و به وسیله اشراق وجدانی خویش، یک مرتبه ماهیت ماموریت اصیل خود را که نیابت الهی و خلافت خداوندی در جهان است کشف کند. این آگاهی به صورت یک انفجار روحی و درونی، تشعشعات و انعکاسهای عظیمی را در انسان ایجاد می کند که انسان های عادی را تبدیل به قهرمانان عظیم تاریخ مثل سلمان و بلال و ابوذر می کند. در فرد فرد ما یک قهرمان نهفته است، یک رادمرد خوابیده است. وقتی ما به مرحله خود آگاهی و خودیابی می رسیم و خودی خویش را متحقق می کنیم، ناگهان آن قهرمان که در همه جا و جود دارد، بیدار می شود و خاک را تبدیل به کیمیا می کند و شخصیت های عظیمی به وقوع می پیوندد، شخصیتهایی که ساخته تاریخ نیستند بلکه تاریخ را می سازند"(2).

     احمد سروش، مصحح و مهتمم کلیات اقبال در مقدمه سودمندی که بر کلیات اقبال نوشته است، در رابطه به اهمیت خودی و محوریت آن در اندیشه اقبال، می گوید: "اسرار خودی (نخستین مجموعه شعری اقبال به زبان فارسی دری) پایه و اساس پیام اقبال است؛ این پیام بعد از چهل سالگی (چله یی که چنین مردان باید از آن بگذرند) در جان اقبال شکفت"(3).

    احمد سروش در ادامه می نویسد: "در باره نظریه خودی اقبال تا کنون دانشمندان و فلاسفه و متفکرین جهان مطالب بسیاری نوشته اند، به نظر من بهترین راه درک نظریه خودی، مطالعه دقیق اسرار  خودی و سایر آثار خود اقبال است"(4).

    به گفته احمد سروش، اقبال در یکی از نامه های خود به نیکلسون، مستشرق بزرگوار انگلیسی و مفسر و مصحح و شارح مثنوی مولوی و مترجم کتاب اسرار اخودی اقبال که از قرار معلوم حین ترجمه با هم مکاتباتی داشته اند، می نویسد: "کلمه خودی به معنای وسیعی به کار رفته و به معنای میل و آرزوی بلعیدن و به خود جذب کردن است؛ عالیترین و راقی ترین شکل این معنا عبارت است از ایجاد ارزش ها و ایده آل ها و کوشش در راه تحقق بخشیدن به آنها"(5).

    نویسنده کتاب گرانقدر ایدئولوژی انقلابی اقبال که به باور راقم این سطور در باب خویش یگانه کتابی به شمار می رود که اندیشه متحرک وپویای انقلابی-انسانی و اسلامی شاعر و فیلسوف بزرگوار مان (علامه اقبال) را به خوبی درک کرده است از مکاتبات وی با نیکلسون یادآور شده و می نویسد: اقبال در نامه دیگری پاسخ به پرسش نیکلسون در باره نظریه خودی می نویسد: "در نوشته ها و آثارم کلمه خودی مفاهیم عمیق و ژرف متافیزیکی و اجتماعی و اخلاقی دارد و در مفهوم خودکامی و خودخواهی سخیف و تکبر و غرور به کار برده نشده است؛ اگر شما هرجا در ضمن مطالعه آثارم احساس کنید که کلمه خودی در مفهوم خود خواهی پست مناعت به کار برده شده است، لطفاً مرا متوجه سازید"(6).

    علی محمد نقوی به نقل از دکتور رفیع الدین یکی از متفکرین پاکستان که در باب زندگی و اندیشه اقبال آثار ارزشمندی دارد، می گوید: "دکتر رفیع الدین، یکی از متفکرین بزرگ اسلامی پاکستان و پیرو مکتب اقبال، این جریان خودیابی و خودآگاهی را که انسان عادی را تبدیل به قهرمان می کند به انفجار اتم و هسته درونی انسان تعبیر کرده است. رفیع الدین می گوید که خودی و خود آگاهی اتم درون، پر از قدرت و توانایی عظیم است که انفجار آن جهان را دگرگون می سازد، چنانچه در جهان خارج و مادی، هسته ها و ذرات ریز وجود دارد که در قلب آنان نیروی عظیم و شگفت انگیز نهفته و خوابیده است؛ این اتم ها با هسته های مادی آنقدر ریز و به ظاهر ناچیز هستند که بدون وسایل دقیق تجربی امکان ندارد کسی آنرا حس کند ولی همین هسته کوچک و ناچیز سرچشمه نیرویی آنچنان عظیم است که اگر شکسته شود و نیروی آن رها شود، انفجار آن قادر است همه جهان هستی را زیر و رو کند و به خاک و خون بکشد؛ در درون انسان نیز سرچشمه عظیمی از نیرو و توانایی نهفته است که مثل اتمها قادر به دگرگون ساختن جهان هستی است؛ این منبع سرشار از نیرو و توانایی، شخصیت اصیل یا خودی انسان است که از همان عنصر ملکوتی انسان سرچشمه می گیرد"(7).

حسن یوسفی اشکوری یکی از اقبال شناسان ایرانی در رابطه به مفهوم "خودی" می نویسد: " خودی به یک معنا همان «تشخص» و «وجود مطلق» و «هستی ناب» است و بدون آن هیچ چیزی وجود خارجی نخواهد داشت"(8). "به باور اقبال جهان هستی در یک تعبیر عبارت است از همان یک «من هستم بزرگ» {یعنی وجود مطلق الهی در عالم هستی} که در حد کلی و مطلق و حقیقی آن «خدا» است و در مراتب دیگر وجود به طبیعت و انسان تسرّی پیدا  می کند. البته این پدیده های وجودیدر سطح مخلوق هرکدام ذره ای از «من هستم بزرگ» اند و به بیانی از «من مطلق» و «غایی» بهره دارند. چرا که هرموجودی از آن وجود مطلق صادر شده تجلی افاضه فیض سرمدی اند"(9).

به باور این نویسنده خودی در اندیشه اقبال دارای چهار بعد است: "خودی به معنای هستی و وجود یگانه (خدا و طبیعت)، خودی به معنای وحدت نوع انسان، خودی به معنای وحدت اقوام و ملل، و خودی به معنای وحدت آیینی امت اسلام در سرح کره زمین و در عمق تاریخ"(10).

    از همین جاست که "اقبال انسان را فرا می خواند که سوی خود برگشت نماید و خود خویش را کشف کند؛ تحقق بخشیدن به شخصیت و "من" فردی و اجتماعی و نیرومند ساختن آن و به دست آوردن خود آگاهی، هدف اصلی نظام فکری و فلسفی اقبال بوده است"(11).

    علی محمد نقوی، خودی اقبال را محور تمام مسوولیت ها و وجایب انسان به حیث نایب خدا در زمین دانسته و همه ارزش های انسانی را در گروِ این اصل فلسفی اقبال می پندارد: "انسان بخود، انسانی است که از نظر اخلاقی، ویژگی های خاصی دارد، انسانی است که خداگونه است. "تخلقوا بأخلاق الله" (خود را به ویژگی های خدایی بیارایید) به کسانی گفته شده است که خویشتن خود را دریافته اند؛ انسان بخود انسانی است که خداگونه ویژگی های خاص خدایی مثل عشق و قدرت و جمال و علم و آگاهی و اراده ... در او متجلی و منعکس شده است. در مقابل این گروه کسانی که تخلیه شده از خویش هستند یا به مرحله خود آگاهی و خودیابی و خودی نرسیده اند، مقلد و دنیا جو و پفیوز و بی هدف و برون ذات و متکی بر دیگران و ضعیف وناتوان و مایوس و مکار و پر از هراس و احساس مجبوری و بیچارگی و حیله گری ها و ناجوانمردی ها هستند. اینها آدمهای پوک و پوچ و هیچ و بی محتوا هستند، شسته و روفته و واکس زده که هیچ شخصیت ندارند به قول مولوی مثل قبر کافر از برون مجلل ولی از درون سراسر قهر خداوند عزوجل وخالی وبی نور؛ اینها برده های نیازمند وذلیل ذبون و مقلد ومصرفی صد در صد هستند که فردیت و هویت ندارند مثل کوزه های میان خالی؛ می توان اینها را بی چهره ها نامید؛ لاشه های متحرک؛ هیولای انسانی و ورشکسته های معنوی که هیچ و پوچ هستند"(12).

    "اقبال با مطرح نمودن نظریه خودی، نمی خو اهد که انسان مثل قطره ای شود که در اوقیانوسی هویت خود را از دست بدهد بلکه می خواهد مثل صدف و گهر باشد که در قلب اوقیانوس نیز فردیت و شخصیت و هویت خود را محفوظ نگه میدارد که هرموجی که از اوقیانوس بر می خیزد به این صدف یک بوسه می زند و رد می شود؛ و راستی آیا این صدف پرورده ی همین بوسه موج های مهربان و پر از عشق اوقیانوس نیست؟ و راستی آیا این صدف زاییده ی قطره باران همان اپر نیست که از اوقیانوس برخاسته است؟"(13).

    محمد بقایی ماکان در کتاب سونش دینار می نویسد: "خودی آن چیزی است که زندگی افراد و ملت ها را تعیین می کند و انسان را به بلند ترین مدارج روحانی و مادی می رساند"(14).

    جاوید اقبال فرزند گرامی علامه اقبال در کتاب سه جلدی خویش زیر عنوان زندگی نامه محمد اقبال به نقل از زبان وی می نویسد: "من طرفدار آن نوع خودی هستم که از بیخودی واقعی به وجود می آید... بی خودی دوگونه است: یکی آنکه از مطالعه شعر عاشقانه، یا مصرف مواد مخدر مانند تریاک و شراب به وجود می آید و دیگر آنکه از فنای ذات انسانی در ذات خدا پیدا می شود؛ چنانچه در نزد برخی از صوفیان مسلمان ونیز جوکی های هندو یافت می شود. بی خودی نوع اول تا اندازه یی می تواند مفید واقع شود، ولی نوع دوم آن مخالف تمام مذاهب و اخلاق می باشد و ریشه آنها را می خشکاند. من با هردو نوع بی خودی مخالفم. به نظر من بی خودی راستین بی خودی اسلامی است و آن اینست که آدمی دست از تمایلات و تعلقات و افکار گونه گون بشوید و فقط از احکام خدای تعالی پیروی نماید چنانچه انسان در طی این طریق بی هیچ ترسی فقط رضای خدا را در نظر گیرد به مرتبه یی می رسد که در تصوف اسلامی "فنا" نامیده می شود"(15).

    علامه اقبال خود در بازسازی اندیشه می گوید: " دستگاه موسیقی حیات، آهنگی جز خودی نمی نوازد، نوایی که اندک اندک اوج می گیرد و در بشر به تکامل می رسد"(16).

   این مفهوم ضمن غزلی در زبور عجم تایید گردیده است که آنرا در ذیل نقل می کنیم:

این جهان چیست صنم خانه پندار من است

جلوه او گرو ی دیده بیدار من است

همه آفاق که گیرم به نگاهی او را

حلقه یی هست که در گردش پرگار من است

هستی و نیستی از دیدن و نادیدن من

چه زمان و چه مکان، شوخی افکار من است

آن جهانی که درو کاشته را می دروند

نور و نارش همه از سبحه و زنار من است

ساز تقدیرم و صد نغمه پنهان دارم

هر کجا زخمه ی اندیشه رسد تار من است

    پروفیسور سیدین یکی دیگر از اقبال شناسان ایرانی و نویسنده کتاب "مبانی تربیت فرد و جامعه" در باب خودی اقبال نیز سخن گفته و می نویسد: "اقبال خودی را نیروی متمرکز حیات می داند؛ مرکز پویایی آرزوها، جستجوها، آرمانها، تلاشها، تصمیمات، قدرت و عمل. خودی در زمان وجود ندارد، بلکه زمان حاصل پویایی خودی است"(17).

 

 

    اقبال خود می گوید: "اگر می خواهید شاهد رسیدن به اهداف خویش باشید، خودی خود را در ذات خویش متمرکز کنید و از تپش آن وجود خود را پخته تر سازید. موسولینی می گفت: "هرکس آهن دارد، نان دارد"، من می گویم: "هرکس خودش آهن شود همه چیز دارد". استواری و سخت کوشی اصل و اساس زندگی فردی و اجتماعی است"(18).

    اقبال بر انسان معاصر به شدت می تازد که از خود بریده و به سوی ذلت و پستی در حرکت است: "با غلبه ای که انسان جدید از طریق نتایج فعالیت عقلی خویش بر طبیعت یافت، نهال معنویت در وجود او خشکید. این انسان در قلمرو اندیشه، ستیزی گسترده با خویشتن و در زندگی سیاسی و اقتصادی مبارزه ای وسیع با دیگران دارد. در مانده خودپرستی بی رحم خویش است. اشتهای سیری ناپذیرش به زراندوزی، اندک اندک خط بطلان بر تلاشهای متعالی او کشیده و چیزی جز زندگی کسالت آور، عایدش نساخته است. چنان مجذوب واقعیت یعنی منبع احساس کنونی خویش شده که پیوندش را با اسرارِ سر به مهر ژرفنای وجودش بریده است"(19).

در بیتی خطاب به غرب می گوید:

دانش آموخته یی دل ز کف انداخته یی

آه از آن نقد گرانمایه که درباخته یی       

    به باور اقبال: "اسلام می خواهد نه تنها خودی هر انسان قایم و محفوظ باشد، بلکه مدارج ارتقاء را هم طی کند و سرانجام به مقام و منزلی برسد که در قدرت و تقدیر اوست و از آن بزرگتر مقام و مرتبه یی در تصور و تفکر کسی نمی آید"(20).

    شاید برخی ها فکر کنند که نظریه خودی اقبال تا چه حد رابطه با قرآن وفرهنگ ناب اسلامی داشته و تاچه اندازه برخاسته از نظریات فلسفی ای باشد که از اروپا فراگرفته است؟ در پاسخ می توان عرض کرد که نظریه خودی شاعر فقط یک طرح فلسفی محض نیست که به قرآن و حدیث و فرهنگ ناب اسلامی رابطه ای نداشته باشد، بلکه این نظریه رابطه تنگاتنگ با قرآن داشته و از عمق آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه وسلم گرفته شده است: او می گوید: "در قرآن مجید تعالیم متعدد در مورد پرورش "خود" وجود دارد. اگر این اندیشه «من» عجیب یا جدید می بود هرگز جرأت نمی کردم آنرا به مسلمانان ارائه دهم"(21).

    احمد سروش در رابطه به اینکه، شاعر چرا نظریه خودی را طرح کرد، می نویسد: "اقبال وقتی می بیند مسلمانان از خود رفته و مایوس شده و به شراب صوفی و افیون شاعر و فریب ملا از پای در آمده اند، در قدم اول می خواهد آنها را متوجه خودی خودشان بسازد". به قول احمد سروش: "اقبال در چاپ اول "اسرار خودی" از حافظ شیرازی (که به لطف طبع و شعر دلکش و سخن گفتن دری می بالد) به عنوان عامل اهمال و وجود گم کردگی و بی اعتقادی مسلمانان آسیا یاد کرده، او را صبها گسار و باده خوار و از زمره گوسفندان و امام امت بیچارگان و فقیه ملت می خواران و از رمز زندگی بیگانه و قتیل همت مردانه... نامید ولی به محض انتشار این اشعار صدای اعتراض از همه مسلمانان هند برخاست و حتی پدر اقبال او را به احتیاط در حمله به بزرگان توصیه و از ستیز با حافظ برحذر داشت"(22).

    اینکه هدف اقبال از طرح اندیشه خودی چیست؟ نویسنده کتاب گرانقدر «نوای شاعر فردا» می نویسد: "مولانای لاهور برای تقویت خودی و بیدار ساختن آن دستوراتی دارد و طرقی را با وضوح و روشنی کامل ارائه می کند تا آنجا که انسان خودباخته، قادر به تسخیر عناصر شود، در جریان خلقت و کارگاه تقدیر مداخله کند و در پرتو شناسایی و تقویت "خودی" فرشته صید و پیمبر شکار گردد و به مقام نیابت الهی و سلطانی برسد و سایه خدا در زمین گردد"(23).

    اینکه خودی در چند مرحله به پختگی رسیده و انسان مدارج علیای روحی خود را در آن تجربه می کند، اقبال آنرا در سه مرحله تشخیص داده است: مرحله اول را اطاعت نفس، مرحله دوم را ظبط نفس و مرحله سوم را نیابت الهی نامیده که از هریک در مجموعه مثنوی "اسرار خودی" با ایراد مثالهایی به تفصیل سخن می گوید.

    شاعر بزرگوار، بدین باور است که کار اداری در چوکات نظامهای جمهوری و دموکراسی دست و پای انسان را به قانون استبدادی مادیگرایانه، می بندد و آزادی انسانی را از وی سلب می کند؛ به همین دلیل آنرا منافی تربیت خودی دانسته و باور دارد که هرنظامی غیر از نظام الهی که در پرتو قرآن کریم و احادیث پیامبر اسلام تفسیر شده است، انسان را در خدمت انسان دیگر قرار می دهد و در نتیجه آن، خوی غلامی در وجود آدمی رشد می کند، و بالآخره سبب می شود که هویت و جوهر اصیل انسان کاملاً از بین برود؛ به همین ملحوظ مصروفیت های اداری را زهر کشنده برای انسان خوانده و بدین نظر است که مرتبه رفیعی ای را که خداوند برای وی در عالم هستی عنایت فرموده است، از دست داده و به مرتبه پست تر از سگان قرار می گیرد؛ البته به کار اداری ای که در چوکات نظام الهی باشد، نه تنها مخالف نبوده بلکه او خود عمر گرانمایه خود را برای مبارزه در این راه صرف کرد. در مجموعه "افکار" ضمن بیتی می گوید:

آدم از بی بصری بندگی آدم کرد

گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد

یعنی در خوی غلامی ز سگان خوار تر است

من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد

    این دوبیتی به مفهوم گسترده آن اشاره به کشورهای اسلامی به خصوص دیار شاعر است که به دامن استعمار واقع شده و اطاعت از فرمانروایان استبداد پیشه می کردند، اما ضمناً مفهوم فوق را هم می رساند.

    اقبال بزرگ در مجموعه مثنوی اسرار خودی شرح می دهد که "جوهر کاینات و اساس آفرینش "خودی" یا "خویشتن داری" است؛ این خودی چون با عشق مقرون گردد چنان قدرتی خواهد داشت که می تواند بر سراسر جهان آفرینش حکمروایی کند؛ این خودی با پیروی کامل از شریعت محمدی و با خویشتن داری و ضبط نفس از محرمات و مناهی چنان نیرویی به انسان می بخشد که او را تا مقام خلیفة اللهی و یداللهی و ولایت مطلقه بالا می برد"(24).

    به باور مؤلف نوای شاعر فردا "خلاصه مطالعات فلسفی و دینی اقبال این شد تا مسلمانان، خویشتن خویش را درنیابند در زنجیرهای استعمار، در قید عقده های حقارت، اسیر خواهند ماند. اسلام دین سروری است نه بردگی و جامعه جاودان و سرمدی اسلام تکیه بر مردان و زنان معتقد و متعهد دارد که زندگی را بر اساس عقل و عمل و اخلاق به پیش ببرند. به این جهت رهبری و اداره این جامعه را به حکم شرع باید "ولی" و "مرد کامل" روحانی و منصوب از سوی خداوند عهده دار گردد"(25).

    اقبال به این ترتیب با الهام از اندیشه عارفانه مولوی و با طی فراز و فرود فلسفه قدیم و جدید اروپا برای بازسازی اندیشه دینی در شرق، طرح خودی را می ریزد و پیکر عالم هستی را در گروِ آن می داند:

پیکر هستی ز آثار خودی است

هرچه می بینی ز اسرار خودی است

حال در رابطه به نظریه خودی اقبال ابیاتی را نقل می کنیم که شاعر در آن عظمت خودی را به تصویر کشیده است:

خویشتن را چون خودی بیدار کرد

آشکارا عالم پندار کرد

صدجهان پوشیده اندر ذات اوست

غیر او پیداست از اثبات او

شعله های او صد ابراهیم سوخت

تا چراغ یک محمد برفروخت

خیزد، انگیزد، پرد، تابد، رمد

سوزد، افروزد، کشد، میرد، دمد

وسعت ایام جولانگاه او

آسمان موجی ز گرد راه او

وانمودن خویش را خوی خودی است

خفته در هر ذره نیروی خودی است

و همانطور:

چون حیات عالم از زور خودی است

پس به قدر استواری زندگی است

قطره چون حرف خودی از برکند

هستی بی مایه را گوهر کند

باده از ضعف خودی بی پیکر است

پیکرش منت پذیر ساغر است

کوه چون از خود رود صحرا شود

شکوه سنج جوشش دریا شود

شمع هم خود را به خود زنجیر کرد

خویش را از ذره ها تعمیر کرد

چون زمین برهستی خود محکم است

ماه پابند طواف پیهم است

هستی مهر از زمین محکم تر است

پس زمین مسحور چشم خاور است

چون خودی آرد به هم نیروی زیست

می گشاید قلزمی از جوی زیست

    برخی از اقبال شناسان در باره خودی گفته اند که اقبال طرح چنین نظریه را برای انسانهای قرن بیست، از گذشته تقلید نموده و با ویژگی های خاصی آنرا عرضه کرد؛ محمد بقایی ماکان، اقبال شناس معروف ایرانی در باره اندیشه خودی اقبال می نویسد: "فلسفه اقبال آمیزه یی است از عقاید "هگل" در مورد آیده آلیزم، نظریه "فیخته" در مورد «من»، عقاید «مگ تاگارت» و «سراحمد هندی» در زمینه استقلال «من دانی» در برابر «من عالی»، عقیده «نیچه» در مورد «ابرانسان» بینش هندوییزم در مورد «تحری حقیقت»، عرفان پویا و واقع نگر مولوی، و بالآخره دیدگاهی که قرآن در مورد جاودانگی «من» آدمی بیان داشته است. اقبال همه این اندیشه ها را در چرخشت ذهن خود به هم آمیخته و عصاره خاص خود از آنها را پدید آورده که به فلسفه «خودی» (Selfhood philosophy) شهرت یافته است"(26).

    به باور ماکان، "اقبال با مطالعه عمیق جوامع مشرق زمین به خصوص مسلمانان به این نتیجه رسید که علل اصلی انحطاط و عقب مانی ملل شرق، نفوذ اندیشه مخرب خود انکاری و نفی خویشتن است. همین امر سبب گشته تا رشته های حیات ملی-اسلامی آنها از هم گسیخته باشد. هدف اقبال از طرح نظریه خودی این بود تا در اندیشه خلق جهشی تازه و کیفتی پویا پدید آورد و با تبلیغ نظریه خودی و اثبات آن به عنوان نیرویی با امکانات بی حد مادی، فرهنگی و معنوی در میان دیگر نیروهای جهان واقعی وپدیدار های آن هدایت شان کند"(27).

    اقبال با طرح نظریه خودی و انتشار نخستین مجموعه شعری اش زیر عنوان "اسرار خودی" در سال 1915 میلادی، طوری که قبلاً هم تذکر رفت از یک طرف بالای برخی اندیشه های مسموم کننده ی صوفیانه تاخت و از سوی دیگر افلاطون و سایر فلاسفه یونان باستان و غرب را به شدت انتقاد کرده و همه را در یک جمله از گروه گوسفندان قدیم خواند. در عین وقت، نظریات و باورهای ادیان و آیین های مختلف شرق و غرب را در رابطه به شناخت حقایق درونی انسان ناقص معرفی نمود و در این شاهکار فلسفی اش با اثبات یگانگی میان عقل و عشق برای اولین بار، بر خرمن تجدد گرایان عصر خویش که از دو قرن بدینسو از دموکراسی و جمهوریت شعار سرداده بودند و دین را از دولت جدا کرده بودند، آتش زد. نظام سیاسی جمهوری را نظامی برخاسته از مغز خران که با رسم و راه انسانی سازگاری ندارد، تلقی کرد:

گریز از طرز جمهوری غلام پخته کاری شو

که از مغز دوصد خر فکر انسانی نمی آید

    سازمان ملل و حلقات دیگری که مانند گنجشک در چنگ استعمار دست و پا می زد، کفن دزدانی خواند که بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند:

برفتد تا روش رزم در این بزم کهن

دردمندان جهان طرح نوی ساخته اند

من از این بیش ندانم که کفن دزدی چند

بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند

    این تک  تازی های اقبال در میدان فلسفه، شور و های و هویی را در شرق و غرب برپا کرد. "پس از انتشار اسرار خودی، های هویی در مخالفت با اقبال، ابتدا در شرق و پس از ترجمه نیکلسون درغرب به راه افتاد. مطبوعات، مطالب مختلف در رد و تأیید این اثر انتشار دادند و جنگی قلمی بر سر آن پیش آمد که سه سال(1915-1918) به طول انجامید. ولی سر انجام اسرار خودی اثر ارزشمند در تاریخ ادب فارسی بر جای ماند. منتقدان بزرگ ادب فارسی از دهخدا و بهار گرفته تا مینوی ومعین همه زبان به تحسین آن گشودند؛ اثری که نیکلسون مترجم و مصحح مثنوی و دیگر آثار بزرگ ادب فارسی آنرا به انگلیسی ترجمه نمود؛ با این ترجمه بود که توجه همه جهانیان به آن جلب شد؛ سپس عبدالوهاب عزام دانشمند معروف مصری آنرا به عربی بر گرداند، بهرام کوتی به زبان اندونیزی و محمدبخش به زبان سندی ترجمه کرد"(28).

    به باور حسن یوسفی اشکوری: "اقبال راه رسیدن به کشف و بالندگی خودی را فقط "ایمان" و "دین" تشخیص داده است: چیست دین برخاستن از روی خاک/ تا ز خود آگاه گردد جان پاک/ منتها ایمان اقبال باور ذهنی یا تقلیدی ویا حتی فلسفی و کلامی یه یک مفهوم مجرد به نام خدا یا احکام و تکالیف دینی نیست بلکه نوعی آگاهی و معرفت شهودی و بلاواسطه حقیقت است که در بستر نوعی تجربه باطنی حاصل می شود"(29). "به نظر اقبال محوری ترین عامل تقویت و بالندگی خودی عشق و محبت است به مفهوم اسلامی و عرفانی آن. وی آنجا که نقطه نوری که نام او خودی است" یاد می کند، آن را به عنوان "شرار زندگی" در خاک آدمیان می شمارد «زیر خاک ما شرار زندگی است». در ادامه آن می گوید: «از محبت می شود پاینده تر/ زنده تر، سوزنده تر، تابنده تر». این عشق و حب پرشور در تمامی آثار و ابیات اقبال موج می زند"(30).

    در باره نظریه خودی اقبال، در شرق و غرب کتاب ها نوشته شده و از دیدگاه های مختلف به بررسی گرفته شده است؛ اما در افغانستان آنقدر که نسل کنونی به آن نیاز دارد، تا حال کسی به این نظریه نپرداخته است. امید که این نبشته مختصر تا حدی پاسخگوی عطش اقبال دوستان جوان میهن ما قرار بگیرد.

 

پی نوشت ها:

(1)     ایدئولوژی انقلابی اقبال، ص41، نوشته علی محمد نقوی، ترجمه و ویرایش: م م بحری، انتشارات اسلامی ناصر خسرو-پاساژ مجیدی- سال 1358 جمهوری اسلامی ایران.

(2)     همان ص 43.

(3)     کلیات اقبال لاهوری، ص چهل و هفت.

(4)     همان، ص چهل و هشت.

(5)     همان، ص چهل و نه.

(6)     ایدیولوژی انقلابی اقبال: ص 41.

(7)     همان: ص44.

(8)     شرار زندگی: ص23.

(9)     همان: ص24.

(10)  همان: 28.

(11)  ایدیولوژی انقلابی اقبال: ص40.

(12)  همان: ص48-49.

(13)  همان: ص64.

(14)  سونش دینار: ص160.

(15)  زندگی نامه محمد اقبال لاهوری: نوشته جاوید اقبال، ترجمه و تحشیه شهیندخت کامران مقدم: ص326-327، از انتشارات اقبال اکادمی، پاکستان.

(16)  بازسازی اندیشه دینی در اسلام، تالیف محمد اقبال لاهوری، ترجمه محمد بقایی ماکان: ص137-138، چاپ اول، تهران سال 1379 چاپخانه رامین.

(17)  خدا در تصور اقبال، تألیف و ترجمه: محمد بقایی ماکان: ص24 چاپ اول، تهران، سال 1380، چاپخانه رامین.

(18)        زندگی نامه محمد اقبال:ص346.

(19)        بازسازی اندیشه:ص 292.

(20)        سونش دینار:ص160.

(21)        زندگی نامه محمد اقبال: 2/313.

(22)        مقدمه کلیات اقبال لاهوری: ص پنجاه.

(23)        نوای شاعر فردا: ص پنجاه وچهار-پنجاه و پنج.

(24)        مقدمه نوای شاعر فردا: ص پنجاه و چهار.

(25)        همان: ص شصت و هفت- شصت وهشت.

(26)        شرار زندگی، پیشگفتار مؤلف: ص9.

(27)        همان، پیشگفتار مؤلف، ص: 13.

(28)        همان: ص18.

(29)        همان: ص31-32.

(30)        همان: ص33.

اخلاق در آیینه ادبیات

محمد صابر صابری

قسمت اول

    رضا براهمی در کتاب «طلا در مس» با توجه به رسالتی که شاعران در هرزمان و مکانی که زندگی می کنند آنها را دارای چهار مسوولیت به ترتیب ذیل می داند:

مسوولیت زمانی؛ مسوولیت مکانی؛ مسوولیت اجتماعی و مسوولیت ادبی.

شاعران واقعی با احساس پاک و تجربیات بشری به عمق این چهار مسوولیت آگاهی کامل دارند و گاهی به قول براهمی در یک منظومه و در یک شعر نی، حتا در یک سطر ساده هم تمام این چهار مسوولیت را فراموش نمی کنند؛ یعنی آن مفاهیم لطیف را که با قبای لفظ جامه پوش می سازند به عمق گفتار و کردار خویش واقف اند.

به همین دلیل شعر آنها آیینه زندگی مردم و قوم آنها گشته است؛ در این تردیدی نیست که ادبیات هرقومی آیینه اجتماع و اخلاق آنها به شمار می رود و ظیفه اصلی و اساسی شاعر به باور براهمی این نیست که امید بی بنیاد و بی پایه در دل مردم بپرورانند بلکه نختستین وظیفه او اینست که اوضاع اجتماعی، زشتی، وحشت و جنون حاکم بر محیط را با کلام زیبای خود نشان دهد.

وقتی سخن از اخلاق می گوییم، گمان نرود که منظور مان موعظه های زاهدانه که متضمن ترک دنیا و زم دنیا است، بلکه مقصود مان از نظام ارزشی ای است که در دوراهی ها و چند راهی ها ومشکلات و نابسامانی ها می گوید کدام راه را برگزیند و کدام راه وانهد و چرا انتخاب کنند. و این چیزی نیست که ما به عنوان الگوی زندگی به آن ببینیم و به آن ببالیم، بلکه این ارزش والاییی است که مانند هوا و اکسیجن از آن تنفس می کنیم و نبود آن حیات انسان را به باد می دهد.

سؤال اینجاست که چه چیزهایی اخلاقیات مانرا شکل می دهند و منبع اخلاق چیست؟ اینکه می گویند دینداری یک انتخاب اخلاقی است شاید به گوشهای بعضی ها گران بیافتد ولی اخلاق به مفهوم عمیق آن، به باور دکتر عبدالکریم سروش «مقدم است بر دین»؛ این تقدم به عقیده وی «تقدم منطقی می باشد». البته این برای محققان است نه برای مقلدان کسانی که ساکن وادی تحقیق اند در هر امری از سر تأمل نگریسته با تعیین سلسله مراتب ارزش ها و ملاحظات خود بعداً دینداری و هر امری را بر دل و زمینه آن می نشانند. و محاسبه می کنند که این مکتب اخلاقی است یانه؟

برترانرراسل، کتابی دارد «چرا من مسیحی نیستم». راسل که در یک خانواده مسیحی به دنیا آمده بود، در اوایل جوانی هم مسیحی بود، بعدها به دلایل مختلف از مسیحیت دست کشید و کتابی نوشت و علت اینکه چرا از مسیحیت برآمده است در آن کتاب شرح می دهد؛ راسل در پهلوی دلایل علمی و فلسفی دلایل اخلاقی هم اقامه می کند که چگونه مسیحیت غیر اخلاقی است؛ او می نویسد که آدمی در این دین خورد می شود؛به شخصیت او ارج گذاشته نمی شود؛ حرکت به عقیده او نهاده نمی شود؛ کلیسا برای قرن ها و سالها کسانی که از اعتقاد مسیحیت بر می گشتند و ناچیز سخنی که منافی ارتدوکس کلیسای مسیحیت می زدند محکوم به مرگ می کردند؛ می کشتند؛ به آتش می زدند؛ در سیخ کشیده کباب می کردند؛ به مفهوم واقعی کباب می کردند. او می افزاید: من نمی توانم باور کنم که مسیحیت اخلاقی است؛ چون کلیسای مسیحیت به اینکار فتوا میدهد؛ نمی توانم که این دین صاحب ارزش های اخلاقی است.

یکی از نشانه های اخلاقی بودن یک مکتب و یک دین اینست که در آن دین یا مکتب به جان و مال و عقیده و آبرو، عقل و آزادی شخص ارج نهاده شود؛ او را مختار بگذارد تا در عرصه دینداری، عقیده را آزادانه اختیار نماید. اگر در این عرصه ها محدودیت و تنگنا به وجود آورد و عکس العمل خشن و زشت نشان دهد، نشانه اینست که نظام اخلاقی آن دین یا مکتب به اساس مقبولی گذاشته نشده است؛ بناءً غیر اخلاقی شمرده می شود؛ وقتی به ادبیات گذشته خود مراجعه می کنیم تنها برای رفع اشباع ذوق ها و مواجید درونی و ضرورت های هنری مان مراجعه نمی کنیم؛ در آیینه ادبیات می توانیم ببینیم اینکه در دل تاریخ مان چه گذشته است؛ در عرصه اجتماع مان چه گذشته است.

عوامل اینکه شعرای مانرا بسیار دوست داریم و خیلی هم  نزد ما عزیز اند اینست که نه تنها حافظه بلکه ناطقه ما هم هستند؛ انسانها طبق معمول چیزی را دوست دارند که خود را در آن ببینند و جامعه خود را در آن ببینند؛ آنچه که حافظ را شاعر درجه اول در عرصه ادبیات و عقاب بلندپرواز عرفان اسلامی می سازد، صفت ناقدی و زبان زمانه خود بودن است. به این شعر حافظ توجه کنید:

ریا حلال شمارند و جام باده حرام

زهی شریعت وملت زهی طریقت و کیش

اینجا می بینیم که همان شکایت و شکوه ای که از جامعه و مردم زمانه اش دارد امروز ما را هم به نفیر انداخته و زبان ما حتا بلیغتر و فصیحتر از خود ما اینجا بیان شده است؛ همین طور در عرصه نقد اخلاقی که این شهزاده عرصه کلام به جامعه و زمانش می کند، امروز هم به صورت یک روند خودشکل در جامعه ما جریان دارد و به همین دلیل به عقیده سروش حافظ خیلی ها معاصر معلوم می شود چون جامعه آن از نقطه نظر اخلاقی خیلی ها به جامعه زمان ما شباهت دارد؛ وقتی او می گوید: «می خور که شیخ و مفتی و ملا ومحتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر می کنند». این تزویر متأسفانه در دل جامعه مان به صورت یک فرهنگ درآمده است؛ همین حافظ و مولوی که خیلی هم کلام شان پرحلاوت و دلنشین برای مان است می بینیم که در دل فرهنگ روزگار خویش سخن می گوید و این فرهنگ چگونه لطیف ترین و عالی ترین مفاهیم انسانی را در دل منفور ترین، قبای لفظ می پوشاند. و در عین حال با این احساس بیگانگی هم نمی کند؛ در یک کلام آنها را هم ترک نمی کند؛ شاید زیباترین، مقبولترین و لطیفترین و دلنشین ترین مفاهیم نزد حافظ و مولوی معنی عشق باشد. اگر تمام دیوان حافظ و کلیات شمس را ببینیم حتا یک غزل هم پیدا نمی شود که در آن سخن از عشق و عاشقی، محبت و معشوق نرفته باشد. وقتی می گوید:

یک نکتبه بیش نیست آن عشق و این عجب

از هرکه بشنوی سخن نامکرر است

یعنی سخن گفتن از عشق کلام را تکراری نمی کند؛ تنها یک چیز به عقیده حافظ و مولانا شرین است ولی آن قند کام آدمی را سیر نمی سازد؛ آن هم مفهوم عشق است. لذا شیرینی و قندهای دیگر اگر از رفع نیاز زیاد بخوریم هم دچار بیماری می شویم و هم ذایقه مان آنرا پس می زند؛ و آن شیرینی پیش را احساس نمی کنیم. به تعبیر مولوی «برملولان این مکرر کردن است/ نزد من قندی مکرر خوردن است».

حال مشاهده کنید که این مفهوم دلنشین و زیبا در دل اخلاق زمانه خودش به چه سرنوشتی دچار می شود بارها بارها در آثار شعراء می بینیم که زمانی که می خواهند محبوب خودشان را وصف کنند از آن تعبیر غارتگر و راهزن دزد می کنند؛ این چه توجیهی دارد که غارتگری و راهزنی و دزدی از بدترین و نارواترین اعمالی است که شاید در جامعه رخ بدهد، و این صددر صد غیر اخلاقی است؛ و این چیزی است که خشونت ملازم با آن است.

سمیه دختر خیاط، نخستین شهیده در راه اسلام

    سُمَیّه، ‏مادر عمار بن یاسر، از زنانی است که برای تاریخ اسلام با اهمیت قلمداد می‌شود. منابع اسلامی می‌گویند که وی پس از گرویدنش به دین اسلام، با سختی زیادی روبه‌رو شد. این منابع از او به عنوان اولین بانوی شهید اسلام یاد می‌کنند.

سمیه دختر خیاط یا سمیّه دختر خبّاب کنیز حبشی ابوحذیفه پسر مغیره - بزرگ قبیله بنی مخزوم - بود و در میان کنیزان قریش کنیزی آزاد منش، خردمند و خوش قلب، نمکین و پاکدامن، مانند او وجود نداشته‌است.

    همسرش یاسر، پسر عامر و از اعراب عنسی مذجحی قحطانی یمن بود که همراه دو برادرش «حارث‏» و «مالک‏» از یمن به مکه راه افتاد تا برادر چهارمش را که بر اثر قحطی و خشکسالی و فساد اوضاع حکومت‏یمن، آواره شده بود، پیدا کند. پس از آن که سه برادر از پیدا کردن برادر گمشده‏ٔ خود ناامید شدند، مالک و حارث بازگشتند، ولی یاسر در مکه ماند و با رییس قبیله بنی مخزوم - ابی حذیفة بن مغیره - هم‌پیمان شد. ابو حذیفه - که مرد مهربان و خوش قلبی بود - از یاسر نگهداری می‏کرد و یاسر نیز که از بزرگی و مهربانی ابو حذیفه برخوردار بود، بیش‌ترین وفاداری و پاکی را نسبت‏به او ابراز می‏داشت. «ابو حذیفه‏» روزی به فکر هم‌پیمان عنسی خود افتاد تا برای او همسری گزینش کند و او را از تنهایی نجات دهد و نیز امیدوار بود که خداوند فرزند شایسته‏ای به او بدهد؛ بنابراین «سمیه‏» دختر خیاط را، که بزرگوارترین و پاکدامن‌ترین کنیز وی بود، به ازدواج یاسر درآورد و پس از آن سمیه را نیز آزاد کرد و بناگذاشت که فرزندان این زن و شوهر نیز جزو آزادگان (احرار) شناخته شوند.

از این ازدواج، پسری به نام «عمار» زاده شد.

    هنگامی که حضرت محمد صلی الله علیه و سلم به پیامبری برگزیده شد و آیین اسلام را به طور ناآشکارا وارد مکه نمود، یاسر و سمیه و فرزندشان عمار که در آن هنگام، جوانی رشید و قوی بود، جزو نخستین نفراتی (مجاهد سمیّه را از هفت نفری می‌داند که زودتر از دیگران، اسلام را در مکّه آشکار کردند) بودند که به دین اسلام گرویدند و تمام خطرات احتمالی را با جان و دل پذیرا شدند.

    آنان روزی که مرکز تبلیغاتی رسول خدا، خانهٔ «ارقم‌بن ابی الارقم» بود، اسلام آوردند. روزی که مشرکان از ایمان آن‌ها آگاه شدند، در آزار و شکنجهٔ آنان کوتاهی ننمودند. با اسلام آوردن این خانواده و پذیرش آیین توحید و یکتاپرستی و نفی و طرد کفر و شرک، آزار و اذیت‏ها و شکنجه‏های کفار قریش نسبت‏ به آنها آغاز شد و روز به روز فزونی می‏یافت و شدت می‏گرفت.

    هنگامی که سمیّه و شوهرش به پیشنهاد پسرشان عمّار اسلام آوردند، مغیره، ابوحذیفه، حکم پسر هشام، و ابوجهل او و شوهرش را به شکنجه گرفتند. مشرکان این سه نفر را در گرمترین مواقع مجبور می‌کردند که خانهٔ خود را ترک بگویند، و در زیر آفتاب گرم و باد سوزان بیابان به سر ببرند. ابوجهل در آن گرمای سوزناک خورشید عربستان و بر روی شنزارهای داغ به شکنجهٔ سمیه، یاسر و عمار پرداخت. جلادها سنگ‏های سنگینی روی سینه‏ی هر یک از این سه نفر گذاشته و به سختی آن‏ها را شکنجه و آزار می‏دادند.

ابوجهل می‏گفت: یکی از این سه امر موجب رهایی و آسایش شما خواهد بود: ناسزاگویی(سب و شتم) به پیامبر؛ بیزاری(تبری) جستن از او؛ بازگشت به لات و عزی. ولی از زبان آن‏ها سخنی جز «الله اکبر» و «لا اله الا الله‏» و بد گفتن به لات و عزی و یاد کردن نام مبارک پیامبر با کمال احترام چیزی شنیده نمی‏شد.

    ابن اسحاق در مغازی روایت می‌کند که ابوجهل سنگی بزرگ بر سینه سمیّه می‌فشرد و می‌گفت بگو که لات و منات و عزّی خدایان تو اند. امّا سمیّه در همان حال به یگانگی خدا شهادت می‌داد و حاضر نمی شد خدایی لات و منات و عزّی را بپذیرد. ابوجهل سنگ را سخت تر می‌فشرد و با تازیانه سمیّه را می‌زد. بر اساس مغازی، کنیزان ابوجهل نزد او رفتند و از او خواستند سمیّه را رها کند اما او نپذیرفت.

وقتی ابوبکر از مسلمان شدن سمیه آگاه شد نزد ابوجهل و ابوحذیفه رفت و از ایشان خواست که سمیّه را به او بفروشند. به استناد مغازی، هر چقدر ابوبکر قیمت را بالا برد ابوجهل حاضر به فروش سمیّه نشد. ابوبکر حتّی حاضر شد خون بهای سمیّه را به ابوجهل بپردازد تا ابوجهل در مقابل، سمیّه را آزاد کند امّا ابوجهل نپذیرفت. پس از این، ابوجهل فروش برده به ابوبکر را ممنوع اعلام کرد. ابن اسحاق می‌نویسد که وقتی محمّد صلی الله علیه وسلم از تلاش ابوبکر برای خرید سمیّه آگاه شد او را دعا کرد.

در نتیجه‏ٔ این پایداری و بردباری شگفت‌آور، شکنجه‏های ابوجهل بر آن‏ها فزونی می‏گرفت؛ زره‏های آهنین بر بدن مبارکشان می‏کرد و آن‏ها را در آفتاب سوزان صحرای مکه نگاه می‏داشت؛ به نحوی که حرارت آفتاب و داغی آهن، بدنشان را می‏پخت و مغزشان را به جوش می‏آورد.

    پیامبر اسلام برای هم‏دردی و جویاشدن از حال آن‏ها به نزدشان می‏آمد، پشت‏سر هر یک از آن‏ها قرار می‏گرفت و با دست‏بدنشان را نوازش می‏داد و با کمال رافت و مهربانی می‏فرمود: «صبرا یا آل یاسر فان موعدکم الجنة»؛ «ای افراد خاندان یاسر شکیبا باشید! موعد شما بهشت است‏» و نیز رو به آسمان می‏کرد و می‏گفت: «خدایا! آل یاسر را بیامرز که من آن چه از عهده‏ام ساخته بود انجام دادم.»

    پیامبر تا جایی که امکان داشت در کنار آن‏ها می‏نشست و از آنان دلجویی می‏کرد، حزن و اندوهی که پیامبر را از ملاحظه‏ی وضع این تازه مسلمان‏ها فرا می‏گرفت، کمتر از تاثیر آهن گداخته‏ای نبود که بدن‏های آن‏ها را داغ می‏کرد. حضرت سپس برمی‏خاست و برای انجام سایر شئون اسلام قیام می‏کرد و با کمال شکیبایی با آن‏ها وداع می‏نمود. همین که پیامبر از نزد آنان حرکت می‏کرد و می‏رفت، جنون ابوجهل اوج می‏گرفت و خشم او فزونی می‏یافت، بنابراین دستور می‏داد تا جلادها، بیچارگان ستم دیده را در آب غرق کنند. پس از آن که آل یاسر را در آب می‏انداختند و دوباره سر از آب در می‏آوردند زبانشان به حمد خدا و درود بر پیامبر به کار می‏افتاد و به لات و عزی طعن می‏زدند و به ابوجهل بد می‏گفتند.

    روزی عمار به پیامبر گفت: «یا رسول الله: بلغ العذاب من امی کل مبلغ»؛ ای رسول خدا! شکنجه‏ی مادرم (به دست کفار قریش) از حد گذشته است‏» پیامبر به او فرمودند: «صبرا یا ابا الیقظان! اللهم لا تعذب احدا من آل یاسر بالنار؛ ای ابا یقظان! صبر کن‏» و رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا! هیچ کدام از خاندان یاسر را در عذاب و آتش خودت مسوزان‏».

    روزگار مکه به همین ترتیب با سختی و شدت هر چه تمام‏تر برای تازه مسلمان‏ها از جمله «سمیه‏» و همسر و فرزندش، سپری شد تا این که سرانجام سال پنجم بعثت فرا رسید. این شکنجه‌ها آن‌قدر تکرار شد که یاسر در آن میان جان سپرد. آخرین سخن سمیه نیز این بود که «ما راه خود را یافته‌ایم و به حضرت محمد ایمان آورده و رهبری او را پذیرفته‌ایم و هرگز از ایمان و هدفمان دست برنمی داریم». پس از آن، در یکی از روزها که «سمیه‏» این بانوی شکیبا و صبور، زیر آزار و اذیت و شکنجه‏ی جلادان بود، ابوجهل نیزه‏ای بر قلب ایشان وارد کرد تا آن که سمیه جان سپرد.

    جوانان قریش که شاهد این صحنهٔ فجیع و رقت انگیز بودند، با تمام وحدت منافعی که در کوبیدن اسلام داشتند، عمار را با تن مجروح و دل خسته از زیر شکنجهٔ ابوجهل نجات دادند، تا بتواند جسد پدر و مادر خود را به خاک بسپارد.

پانویس

اسوه‌های ایثار، نگاهی به زندگانی عمار یاسر، نشر: فردابه (۱۳۸۱)، شابک: ۹۶۴-۶۸۳۴-۹۰-۶، بخش پیشگفتار

  • عمار یاسر، پیشاهنگ اسلام و پرچمدار علی (ع)
  • فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، نوشته استاد جعفر صحابی، تهران ۱۳۷۱، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، معاونت آموزش و تحقیقات
کتاب درسی «فرهنگ اسلامی وتعلیمات دینی سال دوم راهنمایی» ایران، چاپ ۱۳۸۴، مرکز چاپ و نشر کتب درسی

سیاره ی سنگی مانند زمین برای نخستین بار کشف شد

محققان و ستاره شناسان اروپا برای اولین بار موفق شده اند سیاره ی را مشابه به زمین در خارج منظومه شمسی کشف کنند. به گفته ستاره شناسان اروپا در گذشته بسیاری از محققان و ستاره شناسان به دنبال پیدا کردن سیاره ی مشابه به زمین در خارج از منظومه شمسی بودند اما تا اکنون سیاره ی سنگی مانند زمین را مشاهده نکرده اند.

 

    هتیدزس آرتی یکی از محققان اروپا گفته است این سیاره بسیار زیاد نزدیک به آفتاب بوده و گرمی سطح آن در حدود 3 اعشاریه 600 درجه فارنهایت می باشد. به گفته این محقق در حال حاضر این سیاره داغ است و بسیاری از محققان تلاش دارند تا در مورد ایجاد زنده گی در سیاره دیگری در خارج منظومه شمسی فکر کنند.  گفته می شود فاصله این سیاره کشف شده شبیه زمین در حدود 500 سال نوری است که هر سال نوری حدود 6 تلریون مایل می باشد.

    محققان و ستاره شناسان می گویند تا اکنون 300 سیاره ی گازی را کشف کرده اند و این نخستین باریست که محققان اروپا موفق به کشف چنین سیاره ی شبیه زمین می شوند.

سریع ترین پرنده جهان کشف شد

    محققان پوهنتون کالفورنیا موفق به کشف سریع ترین پرنده جهان شده اند. این پرنده که مرغ «مگس خوارآنا» نام دارد در امریکای شمالی کشف شده است. این پرنده در جریان پرواز پس از رسیدن به پایین ترین نقطه به سمت بالا اوج می گیرد و آنقدرسرعت می گیرد که پیلوتان طیاره های جت در صورت تحمل این سرعت بی هوش خواهند شد.  محققان امریکایی گفته اند که سرعت این پرنده دو برابر سرعت یک جت جنگی در ساعت است. گفته می شود این پرنده پنج کیلو گرام وزن دارد و در هنگام بلند رفتن و پایین آمدن از فضا سرعت آن افزایش پیدا می کند

"افزایش مراکز رای دهی به مفهوم تقلب در انتخابات"

با افزایش تعداد حوزه های انتخاباتی در افغانستان خطر تقلب در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری افغانستان بازهم بیشتر شده است. کمیسیون مستقل انتخابات افغانستان پیشنهاد ملل متحد را در مورد کاهش تعداد حوزه های انتخاباتی رد نمود. به نوشته روزنامه گاردین، با این اعلان کمیسیون انتخابات افغانستان، احتمال برگزاری یک انتخابات فلاکت بار دیگر در افغانستان بیشتر شده است.
    تعداد حوزه های انتخاباتی که تا کنون 6167 حوزه بود اکنون به 6322 حوزه خواهد رسید یعنی 155 محل دیگر رای گیری باز می شود. این اعلامیه کمیسیون انتخابات نگرانی عمیق را در اداره سازمان ملل متحد در کابل ایجاد کرده است. به نوشته روزنامه در دور اول انتخابات حوزه های انتخاباتی در مناطق باز شده بودند که رفتن ناظرین به این حوزه ها ممکن نبود و از همین سبب بیش از یک ملیون رای بی اعتبار اعلان شد و انتخابات را به دور دوم کشاند. اکنون به گفته مقامات ملل متحد بار دیگر صندوقهای رای در جاهایی گذاشته می شوند که نظارت آنها مشکل است و در همین جاها بود که در دور اول انتخابات صندوقهای رای بی حساب پر شدند.
    رقیب رییس جمهور کرزی در دور دوم انتخابات، داکتر عبدالله عبدالله خواسته است که در حدود 500 حوزه رای گیری مسدود شود و رییس کمیسیون انتخابات از وظیفه برکنار گردد. یک دپلومات غربی که در ترتیب انتخابات سهم دارد گفت این خبر برایش مانند مشتی بود که بر سرش فرود آمد، زیرا به گفته او هر تقاضایی که ملل متحد به میان گذاشت از سوی کمیسیون مستقل انتخابات رد شد. به گفته او این عمل مورال کارمندان ملل متحد را ضعیف تر می سازد. به گفته او بعد از کشته شدن شش مقام خارجی سازمان ملل در نتیجه حمله افراد مسلح در مرکز کابل روحیات مامورین سازمان ملل متحد بیشتر از پیش ضعیفتر شده است.
    به اساس خبرها بعد از وقوع حملات اخیر بر مهمانسرای سازمان ملل متحد، دفتر یوناما به 1000 کارمند این اداره در افغانستان که با انتخابات سرو کار ندارند، دستور داد که بخاطر تهدیدهای امنیتی در جریان انتخابات، افغانستان را ترک نموده و به کشورهای خود برگردند.
    به نوشته روزنامه گاردین با وجود بیانات نماینده خاص ایالات متحده برای افغانستان و پاکستان ریچارد هولبروک که گفت: "در دور دوم انتخابات از تقلب حتی الامکان جلوگیری خواهد شد، اما ناظرین انتخابات می گویند که برگذاری یک انتخابات بدون تقلب در افغانستان در شرایط کنونی نا ممکن خواهد بود."

آیا انتخابات دور دوم برگزار خواهد شد؟

    با اعلام نتایج نهایی انتخابات ریاست جمهوری و رفتن انتخابات به دور دوم به جای اینکه تشویش و نگرانی مردم از وضعیت امنیتی افغانستان کاهش یابد، یکبار دیگر فضای سیاسی کشور مکدر گردید و افزایش بحران در نقاط مختلف کشور به خصوص حملات اخیر طالبان به مهمانسرای سازمان ملل متحد در شهر کابل، تشویش های زیادی را میان حلقات سیاسی داخلی و خارجی و نهادهای مدنی در رابطه به آینده این کشور برانگیخت.

    پس از گذشت چند روز از اعلام نتایج نهایی انتخابات، در حالی که با گذشت هر لحظه یک گام به انتخابات دور دوم نزدیک می شویم، هنوز خبری از آغاز مبارزات جدی انتخاباتی نیست و اگر تلاشهایی هم شده باشد به چانه زنی های پشت پرده و دیدار های نامزدها با سران اقوام، چهره های سیاسی و رهبران احزاب جهادی است که جزئیات آن مثل همیشه بر مردم پوشیده مانده است.

حالا در حالی که کمیسیون به اصطلاح مستقل انتخابات برای برگزاری دور دوم آماده می شود، دکتور عبدالله عبدالله رقیب جدی حامد کرزی برای شرکت در دور دوم، شرایطی را مطرح کرده است که انتظار نمی رود برآورده شدن چنین شرایطی آسان باشد. برکناری رئیس کمیسیون انتخابات و به تعلیق درآوردن وظایف حد اقل سه تن از وزرای کابینه، از جمله شرایط موصوف است. ظاهراً آقای کرزی با تاکید براینکه کمیسیون انتخابات کارش را درست انجام داده و نیازی به برکناری رئیس آن نیست، به درخواست های مکرر عبدالله برای برکناری او پاسخ منفی داده است.

    چنین گیر و دار هایی در نخستین روزهای مبارزات انتخاباتی، بار دیگر گمانه زنی ها و سوالات بی پاسخ را افزایش داد و فضای آکنده از نگرانی را که قبل از اعلام نتایج انتخابات بر فضای سیاسی افغانستان حاکم بود، باز گرداند.

    اکنون سوال اصلی این نیست که کدام یک از نامزد ها برنده خواهد شد؟ بلکه سوال اصلی این است که آیا دور دوم انتخابات آنگونه که اعلام شده در ۱۶ عقرب/ آبان برگزار خواهد شد یانه؟ آیا شرایط عبدالله برآورده خواهد شد؟ اگر این شرایط برآورده نشود چه اتفاق خواهد افتاد؟ پاسخ این سوال مهم و اساسی را هیچ کس یا نهادی ندارد. قانون اساسی در این مورد ساکت است. تصمیم های کمیسیون انتخابات را یکی از دو رقیب اصلی نمی پذیرد، آقای کرزی با آنکه رئیس جمهوری است، اما در داستان انتخابات، او پیشتر از آنکه رئیس جمهوری باشد یک نامزد است.

    طرفداران آقای عبدالله می گویند باید قبل از برگزاری انتخابات، از شفافیت آن مطمئن باشند. پس باید رئیس کمیسیونی که انتخابات قبلی را برگزار کرد، برکنار شود و کسی مسئولیت برگزاری انتخابات را به عهده بگیرد که مورد قبول هر دو طرف باشد.

    اما طرفداران آقای کرزی می گویند کمیسیون انتخابات نتیجه به نفع هیچ یک از نامزدها اعلام نکرده است و انتخابات را بار دیگر برگزار می کند. افزون براین، حتی اگر رئیس کمیسیون انتخابات برکنار هم شود، براساس قانون اساسی، گماردن فرد دیگر به ریاست این کمیسیون باز هم از صلاحیت رئیس جمهوری است. بحث جدی دیگر این است که اگر آقای عبدالله حاضر به رفتن در انتخابات نشود، چه راه حلی برای این مشکل می توان یافت؟

    به لحاظ قانونی دستور روشنی در این مورد وجود ندارد و این امر حل چنین مشکلی را دشوار خواهد کرد. زیرا به دلیل نبود دستور روشن قانونی، راه برای تفسیرهای متفاوت و مختلف از مواد قانون باز می شود تعبیر و تفسیرهایی که توافق بر سر یکی از آنها اگر نه ناممکن، حد اقل دشوار خواهد بود.

    یکی از گزینه هایی که با جدیت در میان چهره و طیف های سیاسی مختلف مطرح است، تشکیل یک حکومت موقت حد اقل برای مدت شش ماه است. استدلال طرفداران این طرح این است که برگزاری انتخابات شفاف نیازمند زمان و امکانات بیشتری است و کمیسیون انتخابات نمی تواند در مدت زمان باقی مانده تا ۱۶ عقرب یک انتخابات شفاف و عادلانه را برگزار کند.
    چند روز پیش شماری از افغانها که به نمایندگی از نهادهای مدنی در هتل انترکانیننتال کابل گردهم آمده بودند با ارائه این طرح از زلمی خلیلزاد خواستند تا برای برون رفت افغانستان از بحران کنونی رهبری اداره موقت را به عهده بگیرد.  در روز های کوتاه خزانی زمان به سرعت می گذرد، صندوقهای رای به مراکز ولایات رسیده است، ولی هنوز کارهای زیادی باقی مانده شاید عده ای کارت های رای خود را آماده کرده اند. اما هیچ رای دهنده ای هنوز مطمئن نیست که روز ۱۶ عقرب تمامی طرف های ملی و بین المللی، صلاحیت تصمیم نهایی را به مردم افغانستان واگذار خواهند کرد.

    ساختار اداره موقت با وجود آنکه به عقیده برخی حلقات خارجی ذیدخل در قضیه افغانستان، برگشت به عقب می باشد و به این معناست که کارکرد هشت سال گذشته ضرب صفر می شود، اما تحمل ادامه حاکمیت کنونی برای پنج سال آینده هم برای تمام جناح های مطرح در قضیه افغانستان دشوار است

دکتر عبدالله عبدالله دور دوم انتخابات را تحریم می کند

    برخی گزارش‌ها حاکی از آن است که عبدالله عبدلله، رقیب حامد کرزی در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان، قصد دارد صحنه دور دوم انتخابات را ترک کند. احمد ولی مسعود، مشاور ارشد آقای عبدالله  اخیراً در یک مصاحبه اختصاصی به بی‌بی‌سی گفت: نگرانی از اینکه بار دیگر به اندازه دور اول در رای گیری تقلب رخ دهد او را مجبور به کناره گیری می کند. آقای مسعود در گفتگوی خویش با بی بی سی، مکرراً خواستار برکناری رئیس کمیسیون مستقل انتخابات افغانستان شد. احمد ولی مسعود علاوه نمود: "آقای عبدالله از اینکه هیچ اقدامی برای برطرف شدن مشکلات نظام انتخاباتی صورت نگرفته، ناخشنود است". او به بی بی سی گفت: "حقیقت این است که زیرساخت و زمینه تقلب هنوز وجود دارد. تقریبا 1.5 میلیون رای دستکاری شد. اما چیزی تغییر نکرده است." او افزود: "در نتیجه اگر دور دوم انتخابات هم برگزار شود دوباره همان اتفاقات رخ خواهد داد. از این رو فکر نمی کنم ما مایل به شرکت در انتخابات باشیم."

    برخی از شخصیت های نزدیک به آقای عبدالله به خبرگزاری اسوشیتدپرس گفته اند احتمالا بیانیه ای در این زمینه صادر خواهد شد. پیشتر کمیسیون مستقل انتخابات اعلام کرده بود که قصد دارد در دور دوم انتخابات از 6322 شعبه رای گیری استفاده کند که این تعداد از شمار شعب مورد استفاده در دور اول فراتر می رود. این در حالی است که کمیسیون شکایت های انتخاباتی توصیه کرده بود شمار شعبه های رای گیری از 6000 به 5800 شعبه کاهش یابد تا اطمینان حاصل شود که ناظران کافی برای محدود ساختن تقلب و سربازان کافی برای تضمین امنیت انتخابات وجود داشته باشد

کرزی، سیا و تجارت مواد مخدر

    به گزارش برخی رسانه ها به نقل از نیورک تایمز، اخیراً اعلام داشتند که سازمان جاسوسی آمریکا "سیا" در مدت 8 سال گذشته به احمد ولی کرزی، برادر حامد کرزی برای خدمات متعددی که در قندهار انجام داده، به ویژه برای استخدام نیروهای نظامی تازه نفس برای عملیات علیه شبه‌ نظامیان طالبان پول پرداخت کرده است. مقامات آمریکایی اعلام کرده ‌اند: "احمد ولی کرزی با سیا در ارتباط بوده و در بدل ترتیب دادن ملاقات یا ارتباط مقامات آمریکایی با عناصر طالبان، پول دریافت کرده است."

    این روزنامه در گزارش اضافه کرده  است: "برادر کرزی که به قاچاق مواد مخدر نیز متهم است، روابط بسیار گسترده‌ای با سازمان جاسوسی آمریکا دارد. وی برای اجازه دادن به نیروهای سیا و نیروهای نظامی آمریکا برای انجام عملیات علیه شبه‌نظامیان در قندهار و همچنین عملیات علیه ملاعمر رهبر طالبان، وجه دریافت می‌کرده است."

    نیویورک‌ تایمز با اشاره به قاچاق هروئین از سوی برادر کرزی نوشته است: "‌احمد ولی کرزی در تجارت مواد مخدر دست دارد و تعدادی از مسئولین قبلی و جدید کاخ سفید، دفتر اداره امور امریکا و سفارت امریکا در کابل نیز از این موضوع اطلاع دارند." یک مقام امریکایی که نخواست اسمش فاش شود گفته است که میلیون ها دالر امریکایی که در اثر تجارت مواد مخدر بدست میاید، در ولایت کندهار سرا زیر شده، اما از آن هیچ اثری دیده نمی شود. اما احمد ولی کرزی مدعی است که با هیچ‌کس تحت عنوان "سیا" آشنایی ندارد و هیچ پولی را از هیچ سازمانی دریافت نکرده است. وی با تکذیب دریافت وجه از سیا برای انجام عملیات در قندهار گفته است که نیروهای آمریکایی را تا جایی که می‌توانسته همکاری کرده است.

احمد ولی کرزی، اکنون رئیس شورای ولایتی قندهار و از قاچاقچیان عمده هروئین و مواد مخدر است. برخی تحلیگران امور بدین باور اند که سازمان "سیا" خود در تجارت مواد مخدر در افغانستان سهیم است. تولید مواد مخدر در چند ولایات جنوبی افغانستان صورت می گیرد، که در آنجا امریکایی ها و انگلیس ها حضور گسترده نظامی دارند. پس جای تردید نیست که سیا در دومین انتخابات افغانستان از حامد کرزی حمایت کند، زیرا منافع آنها در تحت چنین نظام فاسد به درستی تأمین میگردد.