محبت، ميوه معرفت

 محمد صابر صابری

   آنچه كه در اين نبشته كوتاه صاحب قلم را به خود جلب نموده اين است كه گاهي سخن از عشق ميرود اما تا حال به شرح و تفسیر اين واقيعت آنقدر پرداخته نه شده كه اين گوهر لطيف (كه وصف ايزد است) زاده چيست؟ 

    بعضي با شنيدن واژه عشق ملتفت به عشق هاي سينمايي وسربازاري كه بعضي از جوانان گمراه  و متاثر از فرهنگ هاي اجنبي به آن مبتلا اند، و ده ها گونه امرا ض اجتماعی را باخود داشته و مخالف با تمام ارزش های اسلامی و انسانی است، ميشو ند و با دنبال  كردن و مزاحمت هاي خياباني دختران جامعه را  مكدر از فضاي فسق و فساد ساخته اند؛ این صنف، نام عشق و محبت را كه به قول استاد حيدري وجودي: كمال دين پيا مبر ما است با خو اهشات پليد خويش گره داده اند:

از دست فا سقان نمك از حسن رفته است

اي عشق پيشگان سر و كار ديگر كنيد

آ نچه كه بيشتر از همه درين جا انسان را به خود جلب ميكند اينست كه عشق نه كسبي است و نه موضوعي كه آنرا در كتا بها و بازار ها جستجو كنيم بلكه اين احساس لطيف، مو هبت خداوندي ای است كه شامل حال بعضي از انسانهاي پاك طينت و باديانت ميشود؛ به قول حافظ بزرگ:

مي خوركه عا شقي نه به كسب است و اختيار

اين مو هبت رسيده ز ميراث فطرتم  

    اين عشق، گوهر مقدس و موهبت الهي است كه دو چهره دارد يكي چهره ايماني  وديگر چهره نفساني و اين بر عاشق است كه كدام روح آنرا در وجود خود پرورش ميدهد.

    كسي به گزافه گویی عاشق نمي شود به خاطری که عشق از ميوه هاي دانش و معرفت است و با شناخت عميق از خود و خدا و زندگي، حاصل ميشود و عشق هاي كه فارغ از معرفت پيش مي آيند به جز هوس هاي زود گذر كه فراورده قوت هاي نفساني است بيش نيست.

    عشق داراي نيروي خارق العاده است و با نشستن بر دل و جان آدمي انسانرا از از درون متحول ميسازد و با نيروي خاص و قوه ويژه ای قابليت هاي انساني را از قوه به فعل و از فعل به بلوغ مي رساند و نارسايي هاي عقل را جبران مي كند؛ اين خود روش است براي شناخت آفریدگار هستی.

    به ياد دارم وقتي در بزم با صفاي استاد حیدری و جودی افتخار حضور داشتم در جريان درس مثنوي معنوي از زبان آن بزرگوار شنيده بودم  كه عقل نقش رهنما و عشق نقش راهگشا را دارا مي با شد؛ اين ميراث فطرت انساني ميباشد و تاكسي سر معشوق را (به باور سروش) نديده باشد دلبرده نحواهد شد.

از محبت تلخ ها شرين شود

از محبت مس ها زرين شود

    غزالي در كتاب احياي علوم دين مي نويسد: عظمت باري جز از راه معرفت به صفات و قدرت و افعال شگفت او حاصل نميشود ازفکر معرفت مي زايد و ازمعرفت تجليل و از تجليل محبت با خداوند ليكن محبت كه زاده معرفت است قوي تر، بزرگتر و راسختر است.

تاثیر هنر خاقانی بر حافظ

عبدالمنان خاوری

    افضل‌الدّین بدیل بن علی خاقاني یکی از شاعران کلاسیک ایران درسال 520  هجري قمري در شروان چشم به دنيا  كشود و حافظ در سال 720 هجري در شيراز متولدگرديده كه تفاوت زماني بين حافظ و   خاقاني200سال است كه بعضی از آثار خاقاني بازتاب صادقانهٔ زندگی واقعی او است. بعضی از قطعات، و قصیده‌های خاقانی بازگو کنندهٔ رخدادها و اتفاقات واقعی زندگی شاعر هستند. از همین‌رو، با وجود این‌که سبک شعر خاقانی تصنع است (بطور کلی در قصیده تصنع «طبیعی» است!) بازهم خوانندهٔ آشنا با اشعار خاقانی بدون شک با بسیاری از خصوصیات زندگی شاعر، ویژگی‌های اخلاقی، احساسات واقعی و بطورکلی با جامعه‌شناسی زمان وی آگاه می‌گردد .                                                                                 

    بنا به وجود مضامین و تعابیر همانند در اشعار خاقانی و حافظ و سعدی و نیز با توجّه به پاره‌ای از غزلیات هم‌وزن و قافیهٔ آن‌ها می‌توان نگرش این دو شاعر بزرگ را به دیوان خاقانی نتیجه گرفت. به عنوان نمونه می‌توان موارد زیر را شاهد آورد:

خاقانی:

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

حافظ:

ديدي كه يار جز سر جور و ستم نداشت                     

بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت؟

خاقانی:

داده‌ام صد جان بهای گوهری در من یزید              

ور دو عالم داده‌ام، هم رایگان آورده‌ام

حافظ:

بی‌معرفت مباش که در من یزید عشق  

اهل نظر معامله با آشنا کنند

خاقانی:

تاکی از قصه‌های بدگویان                

قصه‌ها پیش داور اندازیم

حافظ:

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد

بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

خاقانی:

هرلحظه هاتفی به تو آواز می‌دهد        

کاین دامگه نه جای امان است، الامان

سعدی:

به کمندی درم که ممکن نیست         

رستگاری به الامان گفتن

    هم چنان حافظ از شعراي قبل خودش از نظامي گنجوي  نيز در اين بيت زير چنين تاثير پذيرفته است و گواه اين ادعاي ما بيت زيرميتواند باشد:

نظامي:

دلا تا بزرگي  نياري بدست

به جاي بزرگان نبايد نشست

حافظ:

تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر  اسباب بزرگي همه اماده كني

    يكي از باب هاي عمده در حافط شناسي مطالعه كم و كيفي ميزان گسترده، مدل، و ابعاد  تاثير پيشينيان و هم عصران،  بر هنر و سخن اوست اين نوع پژوهش را از دو ديدگاه عمده دنبال كرده اند: يكي از منظر  استقلال و يگانگي بي نظيري و منحصر به فرد بودن حافظ و اينكه در چه مواردي او اينگونه  است. دوم از ديدگاه  تشابهات و همانندي هاي آشكار و نهاني كه ما بين  اشعار حافط و ديگران و جود دارذ از نطر يكتا بودن.

    هر چند حافظ قالب هاي شعري استادان پيش از خودش و شاعران  معاصرش چون خاقاني، نظامي، سنايي، عطار،  مولوي، عراقي، سعدي، امير خسرو، خواجو كرماني، سلمان ساوجي، شاه نعمت الله ولي، همام تبريز ي، سمك عيار، و خيام را پيش چشم داشته زبان شعري، سبك و شيوه هنري، و نيز اوج و والايي  پيام ها ،و انديشه بيان گرديده است كه آن ها چنان بالا و رفيع است كه او را نمي توان پيرو هيچ  كس به شمار آورد. از منظر تاثير آثار ديگران بر حافظ و اشعارش، پيش زمينه بسياري از  افكار، مضامين صنايع  و نازك خيالي هاي هنري شعري حافظ در اثار پيشنيان او هم وجود دارد.

    تبحر حافط در سرودن غزل بوده با تركيب اسلوب و شيوه شعراي پيشين خود سبك بنا نهاده كه اگر چه پيرو سبك  عراقي است اما با تمايز  ويژه به نام خود او شهرت دارد برخي  از حافظ پژوهان، شعر او را پايه گذار سبك هندي دانسته اند كه ويژگي اصلي آن استقلال نسبي ابيات يك غزل است.

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد

هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز 

    در دیوان حافظ کلمات و معانی دشوار فراوانی یافت می‌شود که هر یک نقش اساسی و عمده‌ای را در بیان و انتقال پیام‌ها و اندیشه‌های عمیق بر عهده دارد. به عنوان نقطهٔ شروع برای آشکارایی و درک این مفاهیم باید با سیر ورود تدریجی آن‌ها در ادبیات عرفانی آغاز گردیده از قرن ششم و با آثار سنایی و عطار و دیگران آشنایی طلبید. از جملهٔ مهم‌ترین آن ها می‌توان به رند و صوفی و می اشاره داشت.

    حافظ، همواره صوفی را به‌بدی یاد ‌کرده، و این به‌ سبب ظاهر‌سازی و ریا‌کاری صوفیان زمان او بوده است. آنان به‌‌جای آن‌که به‌‌راستی مردان خدا باشند و روندگان راه حقیقت، اغلب، خرقه‌داران و پشمینه‌پوشانی بودند که بویی از عشق نابرده به تند‌خویی شهرت داشتند و پای از سرای طبیعت بیرون نمی‌نهادند.

درین صوفی‌وشان دَردی ندیدم

که صافی باد عیش دُرد‌نوشان

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

    در برابر صوفی، حافظ از عارف با نیکویی و احترام یاد‌کرده، و عارف را اغلب همان صوفی راستین، با کردار و سیمایی رندانه، دانسته است.

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سرحلقۀ رندان جهان باش

    شعر حافظ شرح‌طلب است و اين  امر، به هیچ وجه ناشی از دشواری یا دیریابی آن نیست، بلکه، در چندپهلویی، پرمعنایی، و فرهنگ‌مندی شعر حافظ نشان‌دارد.

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

زیر هر نغمه که زد، راه به جایی دارد

   همین ویژگی کم‌همانند، و نیز عالَم‌گیری و رواج بی‌مانند شعر اوست، که از دیرباز شرح‌نویسان زیادی را برآن داشته‌است که بر دیوان اشعار حافظ شرح بنویسند. بیشتر شارحان حافظ از دو قلمرو بزرگ زبان و ادبیّات فارسی، یعنی شبه قارّهٔ هند و امپراتوری عثمانی، به صورت زیر برخاسته‌اند.

    روزگار حافظ روزگار زهد فروشی و ریاورزی است و حافظ سرسخت و بی باک به مبارزه با این مرض پرداخته. حافظ رندانه در هوای پلشت زمان خود جهانی آرمانی و انسانی آفریده. آشنایی حافظ با ادبیات فارسی و عرب بر آشنایی او از دین اسلام که کتاب اصلی آن (قرآن) به زبان عربی است افزود و او را تبدیل به یک رند آزاد اندیش کرد به گونه ای که بخش زیادی از دیوان حافظ به مبارزه با ریاکاران اختصاص داده شده است:

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد

هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

    شاید کلمه‌ای دشوار‌یاب‌تر از رند در اشعار حافظ یافت نشود. کتب لغت آن‌را به عنوان زیرک، بی‌باک، لاابالی، و منکر شرح می‌دهند، ولی حافظ از همین کلمه بد‌معنی، واژه پربار و شگرفی آفریده است که شاید در دیگر فرهنگ‌ها و در زبان‌های کهن و نوین جهان معادلی نداشته باشد.

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به‌دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

    حافظ، همواره، صوفی را به‌بدی یاد ‌کرده، و این به‌سبب ظاهر‌سازی و ریا‌کاری صوفیان زمان او بوده است. آنان، به‌‌جای آن‌که به‌‌راستی مردان خدا باشند و روندگان راه حقیقت، اغلب، خرقه‌داران و پشمینه‌پوشانی بودند که بویی از عشق نابرده به تند‌خویی شهرت داشتند و پای از سرای طبیعت بیرون نمی‌نهادند.

درین صوفی‌وشان دَردی ندیدم

که صافی باد عیش دُرد‌نوشان

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

    در برابر صوفی، حافظ از عارف با نیکویی و احترام یاد‌کرده، و عارف را اغلب همان صوفی راستین، با کردار و سیمایی رندانه، دانسته است.

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سرحلقۀ رندان جهان باش

 

تاثیر اندیشه خیام برحافظ

عبدالمنان خاوری

    ریشه یابی شعر حافظ با در نظر داشت وجوه و ابعاد شعرش کاریست طاقت فرسا و قا بل تامل بیشتر که در شناخت عمیق حافظ این شاعر زمانه ها مارا یاری میکند. بناءً بخاطر  دست  یابی به سر چشمه های شعر حافظ باید به دیوان ها و آثار شاعران معاصر حافط و ماقبل آن یک یک مراجعه نمود.

    عمر خیام يكي از شاعراني است كه در سال 437 در شهر نیشاپور  تولدگردیده است شاید  در حدود290 سال قبل  از حافط می ز یسته  که  ممکن اوضاع  سیاسی، اجتماعی و تاریخی این دو سخن سرای نامدار زبان فارسی دری از هم تفاوت هایی داشته باشند. اما میتوان گفت  که حافظ  در طول حیات خویش  دیوان شاعران معاصرش را زیر نظر داشته و بیشترینه  تأثر را از آن ها پذیرفته است. که این بار  رابطه هنری و یا تاثیر اندیشه های {خیام} را در  شعر {حافط} به بررسی گرفته ام تا در زمینه شناخت {لسان الغیب خواجه شیراز که در سال 720 هجری قمری} متولد گردیده با وجود آنکه متاثر از شاعران ما قبل خود بوده است اما در سرایش شعر دارای نظام ثابت  فکری می باشد.

    مسئله شناخت و مسئله فهمیدن غیر از مسئله دانستن است. کسی که فرق شناختن را با دانستن نداند نه چیزی را می شناسد نه چیزی را می داند. و لو به دانشمندي در ميان مردم معروف به علامه باشد. بسیارند کسانی که   می  دانند وبسیار می دانند از یک شخص یا از یک  مکتب. اما هیچ نمی شناسند نه آن شخص را و نه آن مکتب را و نه آن اثر را! چه فرقی بین این دو تا هست؟

    حافط شناختن یک چیز دیگری است، هستند کسانی که میدانند چند هزار دیوان حافط در دنیا وجود دارد و هر کدامش هم در کجا است؛ وزن و طول و عرض آن  چقدر است؛ این ها دانش است؛ و میدانند فلان نسخه با چه تغیرات در نسخه دیگر ثبت شده است؛ میدانند تمام اشخاصی که در دیوان حافط اسم شان آمده است آن ها هرکدام چه کسانی بوده اند؛ چه گونه زنده گی می کرده اند؛ چه عصری داشته اند چه وضعی داشته اند؛ ویا چند کلمه فارسی در دیوان حافط وجود دارد؛ و چند کلمه عربی؛ میدانندکه تمام اشاراتي که حافط به آیات و روایات و جریانات تاریخی میکند وآن روایات کدام است. و ان آشارات تاریخی کدام؛ اما حافظ را به هیچ وجه نمی شناسد! یک غزل اورا نمی تواند بفهمد، یک لطف بیان و یک ظرافت احساس حافط را  نمی تواند حس کند؛ حافط شناختن یک چیز دیگر است اصلا این حافظ دان ها تناسب  روحی و فکری یا تیپی مثل حافط ندارند! و اگر حافظ در قرن این ها می بود و یا این ها دریک وقت باحافط می بودندحافط در یک ناحیه با آن ها زندگی نمی کرد.

    بنابرین حافظ شناختن غیر از شناختن اطلاعات دقیق در باره حافط است؛ یک متفکر  یا یک هنر مند بزرگ را که شاید شخصی فزیولوزی اش  را بداند، سن و سالش را وهمه اطلاعات دقیق را در باره زنده گی این  فرد بداند، اما خود این شخص را به عنوان یک متفکر یا یک روح  بزرگ، کوچکترین حسی نکند و نشناسد و نفهمد اما یک فرد دیگر در گذر با یک دیدار. با یک گفتگوی ساده و سریع حتی با یک نگاه ساکت این آدم را از آن کسی که خروار ها اطلاعات دقیق از این آدم دارد بیشتر، بهتر و عمیقتر  بشناسد.

    يكي از راههاي شناخت ابرمردان ميدان انديشه و خيال، ريشه يابي وابستگي هاي انديشه آن است كه از اين ناحيه تأثيرگذاري خيام بالاي حافظ از بحث هاي درخور توجه در شناخت حافظ مي باشد كه بنا به وجود مضامین و تعابیر همانند در اشعار حافظ نیز با توجّه به پاره‌ای از رباعیات خیام می‌توان نگرش دقیق این دوشاعر بزرگ را به دیوانشان  نتیجه گرفت. خیام بدون شک یکی از بلندپایه‌ترین شاعران زبان پارسی است و ازجمله حتی  که حافظ بسیاری ازا بداعات و مضامین او را به عنوان نمونه می‌توان در نظر گرفت و موارد زیر رامثال آورد که استقبال و تضمین نموده است.

 خیام

زان می که حیات جاودانیست بخور

سر مایه لذت جوانیست بخور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را

سازنده چو آب زنده گانیست بخور

حافط

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

خیام

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پیش آر قدح که باده نوشان صبوح

آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت

حافط

کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت

من شراب فرح بخش و یار حور سرشت

 گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

خیام

 در فصل بهار اگر بتی حورسرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هرچند به نزد عامه این باشد زشت

سگ به ز من ار برم دگر نام بهشت

حافظ

باغ فردوس لطیف است ولیکن زینهار

تو غنیمت شمر این سایه بید و لب کشت

خیام

بر من قلم قضا چو بی من رانند

پس نیک و بدش ز من چرا میدانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند

حافظ            

چو قسمت ازلی بی حضور ما بستند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

رضا به داده بده وز جبین گره بکشای

که بر من و تو در اختیار نکشادست

خیام

دلبر ده که عمرش چو غمم باد دراز

امروز تلطفی بمن کرد آغاز

بر چشم انداخت دمی چشم و برفت

یعنی که نکویی کن و در آب  انداز

حافظ

مرا به کشتی باده درافگن ای ساقی

یعنی که نکویی کن و در آب انداز

حافط

ز میوه های بهشتی چه فیض دریابد

کسی که سیب زنخدان  شاهدی نگزید

خیام

گویند تر ا بهشت با حور خوشت

من میگویم دانه انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از نسیه بردار

صدای دهل شنیدن از دور خوش است

خیام

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

یا در پی نیستی و هستی گذرد

می نوش که عمریکه اجل در پی اوست

آن به که به خواب یا به مستی گذرد

حافط

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستی

خیام

گر دست دهد ز مغز گندم نانی

وز می دو منی ز گوسفندی رانی

با لاله رخی و گوشه بستانی

عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

حافظ

می دو ساله و محبوب چارده ساله

مرا بس است همین صجت صغیر و کبیر

خیام

خاکی که به زیر پای هر نادانی است

کف صنمی و چهره‌ی جانانی است

هر خشت که بر کنگره ایوانی است

انگشت وزیر یا سر سلطانی است

حافظ

بمی عمارت دل کن که این جهان خراب

بران سر است که از خاک ما بسازد خشت

 

درد و غم در انديشه عرفاء

محمد صابر صابري

بي دردي از خيانت اعمال زندگيست

از هر نفس كه درد ندارد حساب گير

     درد وغم دو كلمه ايست كه بطور متقابل بايكديگر گره خورده اند و اين تنگناي روابط است كه آنها را لازم و ملزوم يكديگر ساخته به طوريكه باشنيدن اين دو واژه سامع را با يك سوال درخور پاسخ، مقابل ميسازد: كه آيا غم مقدم است بر درد و يا درد مقدم است برغم؟

    بعضي ها فكر مي كنند كه غم ناشي از درد ميشود غافل از اينكه بسياري از غم هايي است كه فارغ از درد پيش مي آيد و انسان آنرا آرزو مي كند مگر اين حافظ نيست كه غم عاشقانه را استقبال ميكند:

چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد

ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم

    اينجاست كه آدم ملتفت به بعضي از حقايقي در اين عالم ميشود كه اصل نيست بلكه ظل وپرتوي از مفاهيم بلندي است كه در عالم ناسوت تجلي كرده كه گوهر و اصل آن وابسته به عالم ديگري ميشود كه بال عقل، قدرت پرواز بر فضاي  آن عالم را ندارد.

    بخاطر شناخت و درك حقيقت پاره اي از ارزشهاي عالم كه تعلق  به عالم بي رنگي دارد اين تجليات مقدمه است كه با قبول رياضت ها و طي طبقات مختلف عبادي كه با گذشت يك دوران طولاني كه سالك صاحب بينش ملكوتي جبروتي و لاهوتي ميشود، اين واقيعت را درزندگي به تجربه مي گيرد و اين غم ها و دردها از جنس غم ها ودرد هاي دنيوي نيست.

    در آثار عرفا مي بينيم گاهي حزن و اندوه را ارج والايي مي نهند، در ذهن ما سؤال ايجاد مي شود كه چگونه چنين نگرشي با طرب و خنده و شادي انسان قابل جمع است.

                           گر چه من خود زعدم دلخوش خندان زادم

                           عشق  آموخت  مرا شكل  ديگر  خنديدن

    غم عارفان ما غم عا شقي است و خنده آنها خنده معشوقي. عشق علاوه از چهره هاي گوناگونش به قول سروش "دو چهره جالب دارد وقتي نزد معشوق مي رود خنده مي آورد وقتي نزد عاشق مي رود گريه مي آورد، وقتي در دل معشوق مي نشيند طرب افزاست وقتي در دل عاشق مي نشيند اندوه بار است". اما اين غم و اين طرب به مفهوم دقيق كلمه از جمله آن خنده و اندوه كه حادث اند گاهي بر لب و روي مي نشيند  وگا هي بر مي خيزد، نيست.

جور و احسان رنج و شادي حادث است

حادثان ميرند و حق شان وارث است

    قبض و بسط كه در عارفان وجود دارد بهترين گويا و غني ترين وسيله بخاطر اداي حق مفهوم بالا مي باشد.

    مولانا باربار در مثنوي از قبض و بسط سخن گفته است كه يكي از موارد آن در مقدمه داستان عاشق بخارايي است، آنجا كه مي گويد:

چونكه قبضي آيدت اي راهرو

آن صلاح توست آتش دل مشو

    او مي گويد قبض به مانند بستن مشت است وبسط مانند باز كردن دست و آنرا نميتوان هميشه باز گذاشت  ونميتوان هميشه بسته گذاشت؛ اين قبض وبسط لازم و ملزوم يكديگر اند. لذا حزن مقدمه بر طرب است و طرب  منوط برغم است؛ اين است طلب درد بخاطر عافيت و طلب غم بخاطر شادي؛ اين غم و درد، غم و درد دنيايي نيست  غم تنهايي هم نيست بلكه غم جدايي است؛ كسي كه اين درد وغم را به مفهوم واقعي كلمه /دردطلب/ را ندارد مثل اين است كه اعمال خاينانه رادر زندگي انجام ميدهد.

    دا كتر سيد جعفر سجادي در فر هنگ اصطلا حات و تعبيرات عر فاني مي نويسد: "درد عبارت از  بلا و مصيبتي است كه از دوري حق نا شي شود و در جهت قرب به حق باشد؛ در اين صورت موجب تطهير از معاصي است.

هركه درين بزم مقرب تر است

جام  بلا  بيشترش  مي  دهند

هركه بود طالب ديدار دوست

آب  دم  نيشترش   مي  دهند

    زمانيكه به آثار عرفاي قبلي بر ميگرديم واز آن  گذرگاه موضوع را مي بينيم مسئله درد داشتن يا درد نداشتن به عنوان دو حالت متمايز به صورت خيلي دلنشين و جلب كننده بيان گرديده كه ترسيم اعجاز انگيزي را با خود دارد. اما درد و غم از نگاه ابو المعاني بيدل مفهوم بلند و عالي را افاده مي كند زيرا از نظر اين بلند قامت عرفان، درد و غم از حالات و كيفيات والايي است كه انسان را به مراتب والاي انساني اش مي رساند و نخستين پله از پله هاي نردبان عشق انساني است كه سالك حريم عشق را به معراج حقيقت ميرساند.

    اين درد طلب است؛ درديكه بيدل /رح/ و ساير هم سفراني كه آن راه بي انتها و نامحدود را پيموده اند به آن توجه دارند. به دليل اينكه مقصود بي كران ولايتناهي  است؛ و طالب هميشه در جستجوي مطلوب سير ميكند و گاهي هم ملول و خسته نمي شود.

    بنابر اين درد طلب با فطرت آدمي عجين شده و هميشه با او خواهد بود دردي كه در ذاتش لذت آفرين است و با هيچ يك از لذايذ معمول در دنيا قابل مقايسه نيست و هيچ گاه هم زايل نميشود؛ زوال آن مساوي به مرگ معنوي انسان است.

    ابو المعاني بيدل با تجربه هاي معنوي اي كه داشت سخت معتقد به اين درد بود و بي غمي و بي دردي را چون التهاب ميدانست كه از كانون خانمان سوز نفس پرواز ميكند و هم هست بود راهرو اين راه را مي سوزاند.

كباب  آتش بي  درديم  مكن يارب

بي حق ديده بيدل كه بي نم افتاده

ويا

به بي دردي درين محفل چه لازم متهم بودن

گدازي گريه يي اشكي جنوني ناله آهي

    آنچه كه انسان را بيشتر از هرچه در اين بيت جلب ميكند لزوم درد طلب است  طوريكه حيات يك انسان منوط به فعاليت و تحرك است كه بدون آن زندگي محال به نظر مي رسد به همين منوال زندگي بدون درد، مانند كالبد بدون روح وعاري شكوه خواهد بود، و هر نفس از زندگي انسان كه با نفير و ناله همراه نبود /نفير و ناله كه ناشي از درد طلب و يا دوري حق ميشود/ آن نفس خاين و فاسد است كه بايد مورد باز پرسي و تنبيه و محاسبه قرار گيرد.

    وقتي انسان با گز شت هر لحظه نفس ها ميكشد اگر اين نفس ها باطلب ودرد جدايي از  درگه محبوب  نباشد آن نفس ها نفس هاي كاذب است بايد به محاكمه روح حاضر شود و پاسخگو باشد و مورد مواخذه و محاسبه و فشار قرار گيرد تا اين نفس ها قرين با ناله ها شود؛ ناله هاييكه از جدايي قرب و داغ هجران ناشي ميشود كه دوايش جز خو كردن با آن و دوا نخواستن مي باشد.

در دفتر طبيب خرد باب عشق نيست

اي دل به درد خو كن نام دوا مپرس

به مناسبت سي و مين سالروز درگذشت صوفي عشقري

    نهم سرطان امسال برابر بود با سی ومین سالروز درگذشت صوفی غلام نبی عشقری شاعر و عارف وارسته افغانستان که در سال 1358 خورشیدی در شهر کابل از دنیا رفت.

    غلام نبی عشقری، فرزند شیر محمد در تابستان سال 1271 خورشیدی در کابل به دنیا آمد. عشقری در خانواده ای بزرگ شد که تجارت پیشه اصلی آنها بود. این خانواده سالها در بازارهای هند، بلخ و کابل به تجارت می پرداختند و در شمار سرشناس ترین تاجران افغانستان قرار داشتند.

خود عشقری در مورد پیشینیه خود می گوید:

تجارت پیشه ما بود چندی

به هر جا بود از ما بار بندی

ولی آنچنان که در برخی از نوشته ها آمده است احوال این خانواده دگرگون می شود و سرمایه آنها از کف می رود:

تمام هستی ما رفت بر باد

نصیبم بینوایی بود او داد

آنگونه که گفته اند و خود عشقری هم در اشعار خود آورده است وی به ناچار دكاني باز می کند و شغل های گوناگونی را تجربه می کند و مدتی هم به کار صحافی کتاب می پردازد و بیست پنج سال را این گونه سپری می کند:

شده عمری که سودایم به یوسف طلعتی باشد

سر بازار اگر دکان نمی کردم چه می کردم

و یا چنان که می گوید:

اجناس دیگری اگرت نیست عشقری

خاشاک و خاک بر دهن این دکان بریز

    از ویژه گی های مهم صوفی عشقری که او را به شاعر محبوب و ماندگار بدل کرد استفاده از ترکیب های عامیانه مردم است که در شعر او بسیار دیده می شود. عشقری شاعر زبان مردم کوچه و بازار بود که از فرهنگ عامیانه مردم بهره های فروان برد.

به رسیدن وصالت به خدا تلاش دارم

تو بیا به کلبه ی من چلوی رواش دارم

زفراق تو مریضم، بنما عیادتم را

جگرهزار پاره، دل قاش قاش دارم

پیر گردیدم، دوتا شد پیکرم لیکن هنوز

همچو مینای می از شوق تو قلقل می کنم

پیش من کمتر بخوان افسانه پاریس را

زین جهان بی وفا گل گشت پغمانم بس است

جا دارد اگر خوانی ام از کهنه خیالان

پیداست زکرتی و لباس بَرَک من

    با آنکه عشقری با شاعران برجسته زیادی در یک دوره زیسته اما شاید کمتر شاعر معاصر او توانسته است با چنین اقبال و استقبالی از سوی مردم روبرو شود. راز این ماندگاری و اقبال چه می تواند باشد؟

    ابوطالب مظفری شاعر و نویسنده افغان در پاسخ این سوال می گوید که: " به گمان من صوفي عشقري توانست از تركيب لهجۀ مردم كابل با زبان ادبيات رسمي فارسي، غزلش را رنگ و بوي خاص اقليمي ببخشد كه خالي از تازگي و شيريني نيست. كاري كه در امثال و اقرانش ديده نمي‌شود. يعني وقتي ما شعر قاري عبدالله و يا استاد خليلي را مي‌خوانيم از همان زبان و صور خيالي استفاده مي‌كنند كه في‌المثل در ايران، ملك الشعرا بهار و استاد شهريار هم بهره مي‌برند." مظفری باور دارد که شعر صوفي عشقري را مي ‌توان گفت که شعر فارسي كابلي است.  اين حالت هرچند گاه زبان شعر ايشان را خيلي ساده و گاه عاميانه مي‌كند اما اغلب باعث شيريني كار مي‌شود. مانند ابياتي از اين دست:

دادند چون دو بسوه زمين از براي من
يک سر پناه بي در و ديوار ساختم

يک خر خريدنم بجهان باقي مانده بود
پالان و تنگ و توپره و افسار ساختم

    محمد کاظم کاظمی شاعر و نویسنده افغان نیز صوفی عشقری را در میان شاعران افغانستان یک چهره استثنایی می داند و متعقد است که: "صوفی عشقری شاعری کلاسیک‌سراست، ولی کاملاً متفاوت با کلاسیک‌سرایان سنتی ما مثل مرحوم قاری عبدالله و غلام‌محمد نوید و دیگران. به واقع عمده امتیاز عشقری نسبت به اقرانش، بهره‌گیری خوب او از زندگی، آداب و رسوم و زبان مردم عصر خود است. عشقری، فطرتاُ شوخ طبع است و طنز را به عنوان چاشنی کلام همیشه مدنظر داشته است. به گفته کاظم کاظمی، محیط زندگی شاعر یعنی شهر کابل و مردم آن در شعر عشقری حضور روشنی دارد و بسیاری از ضرب‌المثل‌ها، کنایه‌ها و آداب و رسوم مردم را در آثار او می‌توان دید. حتی ویژگی های زندگی و معیشت خود شاعر هم از لابه‌لای شعرش حس می‌شود، مثلاً آنجا که می‌گوید

در میان لای و گل خیر است اگر نانم فتاد

بوتل تیلم در این شام غریبان نشکند

ویژگی دیگر شعر صوفی عشقری، از نگاه کاظمی، بیان رندانه و گاه طنزآمیز اوست که این هم متأثر از زبان مردم است. مثلا می‌گوید

تا و بالا که می شوم به دکان

به گمانم که کوه سالنگ است

یا:

به روز عید هم دکان صوفی عشقری باز است

به امیدی که بیند بر سر بازار خوبان را

به همین لحاظ، در شعر صوفی عشقری ملاحت و جذابیتی خاص می‌توان یافت که در شعر دیگر کلاسیک‌سرایان آن روزگار کمتر دیده می‌شود. شعر آنان خشک و رسمی است، ولی شعر عشقری زنده است و مردمی. عشقری، فطرتاُ شوخ طبع است و طنز را به عنوان چاشنی کلام همیشه مدنظر داشته است. یما ناشر یکمنش که خود از صاحب نظران در حوزه طنز است در مورد شوخ طبعی عشقری می گوید که: " زبان طنز آلود او باعث می شود که ابیات انتقادی او نیز راه خود را زودتر و آسان تر به دل ها باز کند. از طرف دیگر، زبان بی تکلف و ساده عشقری خود برای شوخ طبعی میدانی وسیع دارد ."

از هنرمندان و آواز خوانان افغانستان، برای اولین بار، استاد قاسم افغان بود که غزلی از صوفی عشقری را خواند و نام او را بر سر زبان ها انداخت:

عمری خیال بستم یار آشنایی ات را

آخر به خاک بردم داغ جدایی ات را

    استاد رحیم بخش شاید بیشتر از همه از شعر عشقری استفاده کرده است. استاد سرآهنگ، الفت آهنگ، وحید قاسمی ، احمد ولی، فرهاد دریا و بسیاری از آواز خوان های دیگر افغانستان شعرهای عشقری را خوانده اند.

به این تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد

رسد تا دور ما دیوار این میخانه می ریزد

گر بهشتم می رسد وصل نکویانم بس است

گر به دوزخ لایقم تکلیف هجرانم بس است

دلبرم دل آزار است پشت گپ چه می گردی

ظالم وستم کار است پشت گپ چه می گردی

    مجموعه ای از اشعار صوفی عشقری در سالهای گذشته در چندین نوبت در کابل، پشاور و تهران به چاپ رسیده است که اکنون همه آن ها نایاب شده است.

صوفی غلام نبی عشقری در سال 1358 خورشیدی در سن 87 سالگی در کابل از دنیا رفت و در گورستان شهدای صالحین کابل به خاک سپرده شد.

آزادي و عرفان

محمد صابر صابري

    مفهوم آزادي از گذشته هاي دور تاريخ تا الحال مورد التفات دانشمندان، فيلسوفان و عرفا بوده و هركدام به مقتضاي بينش و تجربه هاي بشري خود به آن مي نگرند و شعار دفاع از اين ارزش فطري بشر را،‌ به زبان دارند. اما تأثر كننده اينست كساني چنين نكته را به زبان مي آورند كه از گوهر و واقعيت آن بي بهره اند.

    گاهي بردگي به قول استاد شهيد سيد قطب در نقاب آزادي پناه مي گيرد و در لباس رهايي از همه قيد و بندهاي جامعه، آداب و رسوم مردم و رهايي از مسئوليت هاي انساني در اين جهان ظهور مي كند.

    بايد بدانيم كه ميان زدودن قيد و بندهاي زلت و خواري و فشار و ناتواني و گريختن از مسئوليت هاي انساني به باور سيد قطب،‌ تفاوت اساسي وجود دارد. اولي: يعني آزادي و آزاد منشي؛ دومي:‌ شانه خالي كردن از اصول آنچه كه انسان را به مراتب والاي انسانيت مي رساند.

    اما تعبيري كه عرفا از واژه آزادي به ميان مي آورند، خلاف آنچه كه در تيوري ها و فلسفه هاي عصر ماست مي باشد؛ البته معارف و تعاليم اسلامي به آزادي هاي سياسي منافات ندارد،‌ اما آزادي اي كه انبيا در درجه اول به آدميان آورده بودند به باور دكتر عبد الكريم سروش: "آزادي ترك تعلق و دريدن پرده حجاب از روي آفتاب روح مقدس مي باشد؛ مهم ترين پيام انبيا براي مومنان از نظر وي آزادي بود؛ كاري كه شمس به مولانا كرد، در يك سطح بسيار كلي تر، انبيا با مردم مي كنند؛ مهم ترين تعليمي كه پيامبران به مردم مي آموزند، تعليم آزادي است و بيشترين تغييري كه در شخصيت ايشان به وجود مي آورند همين است كه آنها را آزاد مي سازند؛ با تحمل رنج، زحمات و طي منازل روحاني، پيامبران با آموزه هاي خود، آنها را به ما نشان دادند و راه شناخت خود و احوالي كه بالاي شان چيره و عوالمي كه با آن ارتباط و بستگي دارند جز از طريق پيروي از خط آنها امكان پذير نيست.

    پيامبران خواستند در پرتو همان آموزه ها و تعاليمي كه از طرف وحي مورد پشتيباني بود، زنجير تعلقات را از دست و پاي مومنين بردارند و آنها را براي پرواز و عروج مستعد كنند.

ملولان همه رفتند درِ خانه ببنديد

بران عقل ملولانه همه جمع بخنديد

به معراج براييد چو از آل رسوليد

رخ ما ببوسيد چو بر بام بلنديد

    مسلمانان همه پيرو خط پيمبرانند و ناگزير از تمام اعمال، كردار و سلوك آن بزرگوار كه جنبه نمادين دارد، پيروي نمايند و از جمله به باور مولانا، معراج آن بزرگوار است.

    معراج از ديدگاه سروش معنايي نداشت جز دل كندن از تعلقات و وابستگي هاي زميني؛ پاك كردن روح و آماده ورود به عرصه آسمان و عرش الهي شدن.

    خلاصه و لب لباب كلام اينكه پيامبران براي گشودن بالهاي تعلقات و زدودن زنجيرهاي زميني بر دست و پاي آدميان آمده بودند. بنا بر اين هر علومي كه پر و بال انسانها را ببندد و آنها را با تلك هاي زميني بياميزد، با پيام پيامبران الهي منافات دارد.

    زمانيكه با اطاعت از آموزه هاي پيامبران بال و پر اين عقاب رها شد و در خور پرواز گرديد، آنگاه همه هستي زمين را زير بال خويش خواهد گرفت.

    به باور سروش كسانيكه از درون واجد آزادي نشده و خود را از تعلقات رها نكرده اند در بيرون نمي توانند براي سايرين حريت به ارمغان بياورند اما در عصرما كه اين همه لواي آزادي را بر دست دارند ولي مغاير آن عمل مي كنند؛ از حقوق بشر دم مي زنند، و در عمل هزاران نفر را بخاطر رسيدن به اهداف سياسي خويش طعمه مرگ مي نمايند.

    آزادي را نمي توان در بين مردم و جامعه تأمين كرد مگر به ياري كساني كه واجد حريت دروني باشند؛ پارادوكس و تناقض تمدن جديد هم به قول سروش همين است كه كساني طالب آزادي بيروني اند كه وقعي به آزادي دروني نمي نهند.

    مهمترين مسئله اي كه از پيام عرفا مي آموزيم اينست كه احوال اجتماعي وضعيت سياسي، عكس و پرتوي از عالم درون انسانهاست، چرا كه سيماي يك جامعه،‌ آيينه دار و تمام نماي احوال دروني آن جامعه مي باشد.

اي نسخه نامه الهي كه تويي

وي آيينه جمال شاهي كه تويي

بيرون ز تو نيست آنچه در عالم هست

در خود بطلب هر آنچه خواهي كه تويي

    زماني كه به صفاي درون غالب شديم و نفس خود را از آفت ها، تزكيه و تصفيه نموديم، نور آن به بيرون نيز خواهد تابيد و دنياي ما را در يك فضاي كاملاً نوراني و مصفا قرار خواهد داد. بخاطري كه جهان بيرون فراورده تلاش ها و زحمات ماست و لاجرم رنگ ما را به خود خواهد گرفت.

باده از ما مست شد ني ما از او

قالب از ما هست شد ني ما از او

    در تاريخ با كساني رو به رو مي شويم كه بيشترين توجه را در اين عرصه به رهايي و آزادي دروني، ايثار كرده اند و باور داشتند كه به گوهر شريعت رسيده اند و پيام اصلي وحي و دروني ترين لايحه آنرا به دست آورده اند؛ اينها با چنين انديشه اي با فعاليت ها و حيات سياسي وداع كرده بودند و اعتنايي به فقر و جوع و ظلم و استبداد نظام حاكم بر مردم و ملت شان نداشتند.

    موضوع مهم در آنها دشمن دروني و آزادي از دام موهوم نفس بود؛ حقيقتاً كه اين گروه در شناخت اصل پيام انبيا كه همانا آزادي از تعلقات و دامهاي زميني است اشتباه نكرده بودند اما در محدود ساختن آن به دنياي درون و بيباكي به عالم بيرون به عقليه سروش به خطا بوده اند؛ اينها معتقد بودند كه دشمنان در كمين نشسته بيروني را از راه خويش به دور كرده اند و حالا نوبت اينست كه به كارزار در معركه خصم دروني بپردازند؛ در حالي كه با فاصله گرفتن از زندگي سياسي، راه را براي خصم بيروني فارغ ساخته اند و سرانجام از آنها مجال مبارزه با دشمن دروني را نيز سلب مي كنند.

    نكته با ارزش اينست كه محاربه با نفس يعني دشمن دروني، جهاد اكبر و مبارزه با خصم بيروني،‌ جهاد اصغر، لازم و ملزوم يكديگر اند كه زمينه را به شكل متقابل با خود آماده مي سازند.

    اما در اين زمان با پاره وسيعي از مردم بر مي خوريم كه در گفتار و كردار شان آزادي جستن از دشمن دنياي درون تجلي ندارد، در مقابل زدودن دشمنان بيروني همزمان با دگرگوني ها و تحولات سياسي روز به روز رداي تازه اي از جامه مبارزه بر تن مي كشد.

    امروز آزادي هاي سياسي از شريف ترين و نيكوترين مسئله با ارزش به شمار مي رود؛ آدميان به قدري از استبداد و تنگناهاي سياسي از مكدر ساختن فضاي باز براي گفتن و انديشيدن و عمل كردن و داشتن روابط انساني به باور سروش گزيده شده اند كه بي اختيار براي آزادي و عدالت بيروني ارزش فزون تر مي نهد و كمتر براي آزادي و اعتدال دروني انگشت تاكيد و توصيه مي نهند. اما همچنان كه گفتيم اينها فاقد عنصر جدايي هستند؛ اصل پيام يكي است، آن وارستگي از دشمنان دروني و بيروني؛ كه براي به دست آوردن آن از هردوسو بايد به عنوان ابزار رسيدن به هدف استفاده كنيم.

 

از عقل تا به عشق

از عقل تا به عشق

قسمت ۱۴

عزیزاحمد حنیف

پير رومي خاك را اكسير كرد

از غبارم جلوه ها تعمير كرد

    اكسير:‌ "جوهري كه ماهيت جسمي را تغيير دهد، مثلاً:‌ جيوه را نقره و مس را طلا كند؛ چنين جوهري تا هنوز كشف نشده است، مجازاً در هرچيز بسيار مفيد و كمياب استعمال مي شود". (فرهنگ فارسي عميد:220). "در تصوف مرشد كامل كه ماهيت اشخاص را تغيير دهد". (شرار زندگي:141).

    تعمير:‌ "يعني ساختن و بنا كردن.‌ مفهوم بيت:‌ پير رومي خاك وجود مرا اكسير كرد كه مس جان خامان را طلا مي كند و از غبار تيره هستي من،‌ جلوه ها ايجاد نمود". (نواي شاعر فردا:‌ص12).

در بيتي مي گويد:

عشق از فرياد ما هنگامه ها تعمير كرد

ورنه اين بزم خموشان هيچ غوغايي نداشت

وهمانطور:

شمع هم خود را به خود زنجير كرد

خويش را از ذره ها تعمير كرد

    شاعر در اين بيت خواسته نشان دهد كه انديشه والاي عارفانه اش را مولوي اساس گذاشته و اعمار كرده است؛ آنچه از اروپا آموخته غباري است ميان تهي كه وجود حقيقي به خود ندارد.

ذره از خاك بيابان رخت بست

تا شعاع آفتاب آرد به دست

    در اين بيت شاعر خود را در محضر مولوي مانند ذره اي مي بيند كه در تلاش شعاع آفتاب برآمده است؛ ذره همان جسم كوچكي است كه از زمين برخاسته و در پرتو خورشيد در حال حركت ديده مي شود. مراد از شعاع آفتاب پرتو انوار معرفت الهي است كه از مولوي آموخته است.

موجم و در بحر او منزل كنم

تا در تابنده يي حاصل كنم

    در اين بيت خود را به موج تشبيه كرده و مولوي را به بحر؛ اين تشبيه بليغي است كه گويي مانند موج با بحر مي آميزد و با او حركت مي كند؛‌ اگر بحر نباشد، موج نيست. يكي از خصوصيت هاي بحر اين است كه دُرهاي تابنده (مرواريد هاي درخشان) در خود دارد، و به آن كسي دست مي يابد كه بي باكانه در بحر غوطه زند.

يغوص البحر من طلب اللآلي- به عمق بحر كسي فرو مي رود كه در تلاش مرواريد است-

    بحر يكي از مواردي است كه نرمي و رواني، بزرگي و خاموشي، جواهر ناياب و ده ها خصوصيت ديگر آن براي شاعر درخور توجه بوده و در اشعارش خيلي زياد به مشاهده مي رسد.

من كه مستي ها ز صهبايش كنم

زندگاني از نفس هايش كنم

    صهبا: "مؤنث اصهب به معناي سرخ و سفيد، سرخ و سفيد بهم آميخته، خمر، شراب انگوري كه مايل به سرخي باشد" (فرهنگ فارسي عميد:881).

آنچه را كه اقبال از مولوي آموخته مانند شرابي است كه او را از دنيا و مافيها بيگانه كرده و بي نياز ساخته است؛ آنچنان كه خود را در وجود مرشد احساس مي كند و زندگي خود را در گرو زندگي او مي پندارد.

در بيتي مي گويد:‌

كيفيت ها خيزد از صهباي عشق

هست هم تقليد از اسماي عشق

همانطور:

من جوان ساقي و تو پير كهن ميكده يي

بزم ما تشنه و صهبا نه تو داري و نه من

در جاي ديگر مي گويد:

از دير مغان آيم بي گردش صهبا مست

در منزل "لا" بودم از باده "الا" مست

    اين قريحه شاعرانه اقبال است كه او را واداشته تا در تعبير از حقايق ايماني، مصطحاتي را مانند:‌ صهبا و ساقي، باده و مينا، شراب ارغواني، جام مي و زلف گره گير نگار و غيره به كار برد.

شب دل من مايل فرياد بود

خاموشي از ياربم آباد بود

آباد بودن:‌ (در اصطلاح اقبال) "سرشار بودن؛ آكنده بودن؛ توانمند شدن؛ غني شدن". (شرار زندگي:‌143).

    از گذشته ها عادت بر اين بوده كه هر نويسنده و شاعر در آغاز بحث يا كتاب خويش، سبب تأليف آن را تذكر مي داده و از عوامل و انگيزه هايي سخن مي گفته كه او را براي اقدام به چنين كاري واداشته است؛ اقبال با پيروي از همين سنت زمان، از اين بيت تا بيت هفتاد و پنجم، علت روي آوردن به اسرار خودي را بيان نموده و چگونگي اين داستان را بازگو مي كند.

    اين قصه از تاريكي و سكوت شب آغاز مي شود؛ آنگاه كه دنياگران دون پسند از تلاش و تپش خسته شده و به خواب مي روند و بندگان خاص الهي اين سياهي و سكوت را با يارب يارب خويش آباد نموده و به راز و نياز با خداي شان مي پردازند.

    بنا به روايت امام بخاري در صحيح خويش: هنگامي كه شب فرا مي رسد و خاموشي و سكوت بر زمين حكمفرما مي شود، پروردگار (به كدام كيفيتي كه شايسته شان او تعالي است) به آسمان دنيا نزول فرموده و براي بندگانش خطاب مي كند:‌‌ "كدام يكي از شما ما را فرا مي خواند تا دعاي وي را اجابت نماييم"؟

    در اين وقت براي بندگان برگزيده الهي احساس خارق العاده اي دست ميدهد كه ناخودآگاه دست نياز به سوي پروردگار بلند نموده و مشكلات شان را با او تعالي در ميان مي گذارند.

    شاعر در بيت بالا به همين حقيقت اشاره مي كند كه روي آوردن به "اسرار خودي" از همان گرايش ايماني عاشقانه اي آغاز يافته كه شب هنگام خواب را از چشم مي زدايد و در وجود آدمي دگرگوني خارق العاده اي را به وجود مي آورد.

شكوه آشوب غم دوران بدم

از تهي پيمانگي نالان بدم

    مفهوم بيت: "از زمانه آشوب زده و غم ايام شكوه مي كردم و مي ناليدم كه جامم خالي است و نمي توانم غمهايم را با آن بزدايم" (شرار زندگي: 144).

    شاعر در اين بيت، انديشه اش را به تصوير كشيده كه باوجود فراگرفتن فلسفه هاي شرق و غرب در باره انسان، هنوز پيمانه اش از شراب معرفت تهي مانده است.

    از خلال اين بيت معلوم مي شود كه انديشه تهي از عشق، هرقدر به حقايق هستي فرو رود، و به انسان نظر گشايد، گرفتارتر و تهي پيمانه تر مي شود.

در بيتي مي گويد:

از من اي باد صبا گوي به داناي فرنگ

عقل تا بال گشود است گرفتارتر است

چشم جز رنگ گل و لاله نبيند ورنه

آنچه در پرده رنگ است پديدارتر است

    به همين ترتيب در بيت بعدي به تعبير ديگري محدوديت دايره عقل را نشان مي دهد كه توان درك حقيقت را ندارد:

اين قدر نظاره ام بيتاب شد

بال و پر بشكست و آخر خواب شد

    نظاره:‌ به تشديد ظاء به معناي تماشا كردن است؛ شاعر، در اين بيت نيز محدوديت عقل را (كه به داده هاي حواس ظاهري متكي است) نشان مي دهد كه تاب و توان تماشاي اسرار الهي را ندارد و اگر به فضاي بيكران معرفت الهي بال گشايد، بال و پر خواهد شكست و موسي گونه بي هوش خواهد شد.

روي خود بنمود پير حق سرشت

كو به حرف پهلوي قرآن نوشت

    پير حق سرشت، مرشد رومي است كه در اين وقت پديدار شده و با لب خند عاشقانه و جوشش و مستي اي كه در سيمايش مي درخشد، به شاعر خطاب مي كند تا از خواب برخيزد و جرعه اي از شراب ناب عشق سر كشد.

اقبال به همان پيمانه اي به مولانا و مثنوي معنوي او ارادت دارد كه با تقليد از وي مثنوي را قرآن پهلوي مي خواند:

مثنوي معنوي معنوي

هست قرآن در زبان پهلوي

    حال، مرشد سخن مي گويد و مريد به آن گوش فرا ميدهد تا آنكه از سخنان وي آتش به پيراهن شده و آنچه در انديشه دارد به سوز و گدازي در يك لحظه قمار مي كند.

گفت:‌اي ديوانه ي ارباب عشق

جرعه اي گير از شراب ناب عشق

    مولانا در اين بيت مريد بزرگوارش را در نخستين ملاقات، ديوانه خطاب نموده و جرعه اي از شراب ناب عشق به وي ميدهد؛ گويي در انديشه چيزي نداشته و ديوانه وار در تلاش ارباب عشق بر آمده است.

برجگر هنگامه محشر بزن

شيشه بر سر ديده بر نشتر بزن

    مرشد براي مريد مي گويد: با سركشيدن شراب معرفت الهي كه در بيت قبلي به آن اشاره شد، در درون خويش هنگامه اي ايجاد كن و مستي اي در خود بيافرين كه شيشه برسر بشكن و ديده بر نشتر بزن.

    جگر يكي از واژه هاي در خور توجه براي شاعر مي باشد كه در ابيات مختلف آنرا به كار برده است؛ در غزلي مي گويد:

هوس منزل ليلي نه تو داري و نه من

جگر گرمي صحرا نه تو داري و نه من

و در جاي ديگر:‌

از من اي باد صبا گوي به داناي فرنگ

عقل تا بال گشود است گرفتار تر است

برق را اين به جگر مي زند آن رام كند

عشق از عقل فسون پيشه جگردارتر است

    شاعر در اين بيت خواسته خواننده را متوجه به اين بسازد كه آنچه از مولانا فراگرفته از آنسوي عقل آغاز مي شود.

خنده را سرمايه صدناله ساز

اشك خونين را جگر پرگاله ساز

    اين بيت به تعبير ديگر، مفهوم بيت قبلي را افاده مي كند كه به جاي صدناله يك خنده را اساس گذار؛ يعني زهد را كنار بگذار و مستي پيشه كن.

پرگاله: (به فتح پ و ل) "وصله يي كه برجامه دوزند. حصه، پاره، لخت" (ش:145).

در بيتي مي گويد:

بهار آمد نگه مي غلتد اندر آتش لاله

هزاران ناله خيزد از دل پرگاله پرگاله

    مفهوم بيت: با اشكهاي خونين خويش كه از سوز و گداز عاشقانه بر مي خيزد، جگر را (كه خرد، متكي به آن است) پاره پاره كن.

تا بكي چون غنچه مي باشي خموش

نكهت خود را چو گل ارزان فروش

    غنچه: گل ناشگفته. نكهت: ‌بوي خوش. زمانيكه عشق و ايمان در وجود انسان به نحوي تبارز نكند، به غنچه اي مي ماند كه بوي خوش آن به مشام كسي نرسيده باشد.

در گره هنگامه داري چون سپند

محمل خود بر سر آتش ببند

در گره: (در اينجا) در سكوت؛ در خاموشي؛ در ضمير خود؛ در حالتي كه همچون سپند گره شده اي".

محمل: "كجاوه؛‌ هودج".(ش:145). "سپند گياهي است خودرو و دانه هاي ريز سياه، دانه هاي آنرا براي دفع چشم زخم در آتش مي ريزند وبوي مخصوصي دارد كه نزد بعضي از مردم مطبوع و پسنديده است. (فرهنگ فارسي عميد:156).

    مههوم بيت: در چنين سكوت و خاموشي، در وجود خويش حقيقتي داري مانند اسپند؛ كه اگر محمل خود را بالاي آتش ببندي، بوي خوش آن به چهار اطراف پراكنده خواهد شد.

باج خون

باج خون

چه جرمي دارد اين ملت كه باج خون بپر دازد

به آدم هاي دلالي كه پشت پرده ها مزدورِ مزدور است

زمان گريه هم بگذشت به حال ما دل همسايه ها هرگز نمي سوزد

درون سينه ها دل نيست والله زخم نا سور است

 

سرشت

 

پست است اين زمانه بقدري كه مرد را

منت پذير آدم كم كاسه ميكند

با آدم مزور بد زاد و بد سرشت

هم قصه مينمايد و هم كاسه ميكند

عبد المنان خاوري

 

از عقل تا به عشق

مريد و مرشد (اقبال و مولوي)

عزیز احمد حنیف

باز برخوانم ز فيض پير روم

دفتر سر بسته ارباب علوم

    علامه اقبال تمام آنچه را كه از فلسفه و حكمت در اروپا فراگرفته بود به سوز و گدازي قمار كرد كه مرشد بزرگش مولاناي روم در جام وي ريخت؛ درست همانطوري كه مولوي با شمس قمار كرد.

خنك آن قمار بازي كه بباخت آنچه بودش

بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

    اقبال در تمام آثارش از «اسرار خودی» که نخستین آنهاست تا «ارمغان حجاز» دلبستگی شدید خود را به افکار مولوی ابراز می‌دارد و او را با نامهای مرشد و پیر یاد می‌کند. در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می‌گوید:

پیر رومی مر‌شد روشن ضمیر

کاروان عشق و مستی را امیر

منزلش برتر زماه و آفتاب

خیمه را ازکهکشان‌سازد طناب

نور قرآن در ميان سينه اش

جام جم شرمنده از آيينه اش

از نی آن نی نواز پاکزاد

باز شوری در نهاد من فتاد

در غزلی با توجه به تأثیراتی که از مولوی پذیرفته می‌گوید:

شعله‌ی درگیر زد، بر خس و خاشاک من

مرشد رومی که گفت: منزل ما کبریاست

اين بيت اشار‌تی است به غزل معروف مولوی با مطلع:

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم، عزم تماشا که راست

    محمد بقايي ماكان در اين باب مي گويد:‌ "اقبال به عناصر بالنده و پوياي عرفان مولوي بسيار ارج مي نهد. او نه تنها فلسفه مولوي را به ميزان قابل توجهي دنبال مي كرد بلكه براي رساندن پيامش،‌ مصطلحات مولوي را نيز به كار مي برد، حتا در آثار منثورش از جمله در "بازسازي انديشه ديني اسلام" براي تحكيم بيانش از شعر مولوي كمك مي گيرد. سروده هاي وي مشحون از اصطلاحاتي است كه مولوي به كار برده است".

    نام و یاد مولوی حتی در اشعار آخرین روزهای حیات اقبال که در مجموعه ارمغان حجاز فراهم آمده و پس از فوتش انتشار یافت، نیز دیده می‌شود. در یکی از دو بیتی‌های «ارمغان حجاز» درباره تأثیری که از وی پذیرفته می‌گوید:

گره از کار این ناکاره وا کرد

غبار رهگذر را کیمیا کرد

نی آن نی نواز پاکبازی

مرا باعشق و مستی ‌آشنا کرد

    او به مثنوی مولانا، این دریای ناپیدا کرانه، شأنی همپایه قرآن می‌دهد. در مثنوی «اسرار خودی» می‌گوید:

روی خود بنمود پیر حق سرشت

کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت

    اقبال در اواخر عمرش که دچار ضعف بینایی شده بود فقط دو کتاب می‌خواند؛ قرآن و مثنوی. در یکی از مکتوباتش با اشاره به ضعف چشمش می‌گوید: «مدتی است مطالعه کتاب را ترک کرده‌ام، اگر گاهی چیزی می‌خوانم تنها قرآن است یا مثنوی مولانا.» او در جای جای آثارش فوایدی را که از افکار عرفانی و فلسفی مولوی برگرفته با افتخار بیان می‌دارد و دلبستگی مریدانه خود را نسبت به وی به صورتهای مختلف اظهار می‌نماید. در غزلی می‌گوید:

بیا که می ز خٌم پیر روم آوردم

می سخن که جوانتر زباده عنبی است

    "اقبال، عصر خود و عصر مولوی را از بسیاری جهات همانند می‌یابد. در زمان مولوی مردم از خوف مغولان زبون و بی‌جرأت شده بودند و در نتیجه فضایل اخلاقی و معنوی به انحطاط گراییده بود. تهاجم مغولان سبب از بین رفتن قدرت سیاسی شرقیان شد. در دنیای امروز نیز مغولان تازه‌ای به دنیای اسلام حمله آورده‌اند که عبارتند از عقل‌گرایی مفرط و فناوری غرب. اقبال با احساس این خطر، رسالت خود را در آن دید که همچون مولوی به مقابله با این خطر برخیزد".

    مولوی چنانکه از «فیه مافیه» برمی‌آید از مغولان در مجالس خود، حتی زمانی که عاملشان معین‌الدین پروانه نیز حضور داشت، بد می‌گفت و مردم را به ایستادگی در مقابل آنها تشویق می‌کرد تا با آنان بجنگند و استقلال و هویت ملی خویش را حفظ کنند. این اندیشه یکی از مضامین محوری آثار اقبال است و مثنویهای «پس چه باید کرد»، «گلشن راز جدید» و «بندگی نامه» در تأیید همین تفکر مولوی سروده شده است. بنابراین او برای خود همان نقشی را قائل است که مولوی در هفتصد سال پیش ایفا نموده بود:

چو رومی در حرم دادم اذان من

از او آموختم اسرار جان من

به دور فتنه‌ عصر کهن، او

به دور فتنه عصر روان، من

    سيد محمد اكرام نويسنده كتاب "اقبال در راه مولوي" و يكي از اقبال شناسان پاكستاني در رابطه به رشته اي كه اقبال را به مولاناي روم پيوند داده است مي نويسد: "عصري كه مولوي در آن زندگي مي كرد دوره حمله مغولهاي وحشي بود كه در آن هرطرف قتل و خونريزي، آشوب و آشفتگي و پريشاني و دربدري بود... ديگر در جامعه كساني كه داراي قدرت و روحيه مبارزه جويي باشند، حتي با جستجوي بسيار هم يافت نمي شدند. مولانا خواهان عظمت و شوكت و قدرت مسلمانان بود، مرداني دلير و مبارز را در آن اجتماع آشفته آرزو مي كرد... او مسلمانان را به جهاد و كوشش و مبارزه و فعاليت فرا مي خواند و علناً عليه مغولها بر مي انگيخت،‌ عليه آن فتنه و فساد جهاد مي كرد و ساير مسلمانان را هم تشويق مي كرد تا با لشكر تاتار بجنگند و عظمت اسلامي را دوباره بازيابند. در قرن چهاردهم هجري، ‌يعني در روزهايي كه اقبال زندگي مي كرد، وضع مسلمانان همچون وضع مسلمانان زمان مولوي بود:‌ كشورهاي اسلامي مستعمره بيگانگان شده و به عجز، فقر،‌ نوميدي و دربه دري افتاده بودند و ديگر در آنها اثري از نيرو و عظمت و جلال و شكوه و غلبه و جهاد ديده نمي شد. از اين جهت مي بينيم كه اگرچه مولوي و اقبال در دو زمان مختلف و با فاصله زياد مي زيستند، ‌اما اين دو زمان از حيث اوضاع سياسي و اجتماعي و مذهبي و فكري مسلمانان بسيار مشابه يكديگر بودند. به همين جهت اقبال گام در راه مولوي نهاد و در همين صحنه همان نقشي را ايفا كرد كه هفت قرن قبل مولوي ايفا كرده بود".

    اقبال از مولوی آموخته است که جوامع بشری جز با عشق، فعال و پویا نمی‌شوند. این همان عشقی است که اقبال در کتاب بازسازی اندیشه دینی آن را «راه حیاتی» می‌نامد؛ طریقی که به تصاحب و تسخیر عالم می‌انجامد و در قرآن به «ایمان» تعبیر شده است.

    یکی دیگر از نکاتی که اقبال از مولوی آموخت این است که انسان واقعی باید پیوسته در طلب آرمانهای انسانی باشد که پویایی و تلاش سرلوحه آن است.
محمد بقايي ماكان به نقل از خاطرات اقبال در کتاب سونش دینار می‌ نويسد: «زمانی که در اروپا مشغول تحصیل بودم روزی در اتاقم ضمن مطالعه مثنوی مولوی رسیدم به این بیت که:

یار دارد دوست این دیوانگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

ناگهان چنان منقلب شدم و فریاد کشیدم که همسایه‌ام آمد و گفت: چه اتفاقی افتاد؟ چرا فریاد می‌کشی؟ شعر را برایش ترجمه کردم و گفتم: آرزو و امیدم این است که مردم شرق و مسلمانان که این همه به تن آسانی خو کرده‌اند، این چنین فکر کنند. چرا ما با داشتن متفکران و معلمانی همچون مولانا باید روزگاری چنین تأسف‌آور داشته باشیم؟".

    اقبال نیز همین اندیشه را در آثارش دنبال می‌کند و رمز حیات را در تلاش و کوشش یا به اصطلاح وی در «تپیدن» می‌داند.

رمز حیات جوئی؟ جز در تپش نیابی

در قلزم آرمیدن ننگ است آب جورا

در غزلی می‌گوید:

زندگی سوز و ساز، به زسکون دوام

فاخته شاهین شود از تپش زیر دام

و در غزلی دیگر:

تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد

خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز

این اندیشه، حضور خود را در همه سروده‌های اقبال مدام نشان می‌دهد.

از همین رو است که مثنوی «اسرار خودی» با این ابیات معروف مولانا آغاز می‌شود:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

    انسان آرمانی اقبال کسی است که صفات شاهین و شاهباز را دارد، زیرا دارای مناعت طبع است، با متانت است، از صید دیگری ارتزاق نمی‌کند، زندگی آزاد دارد و از همین رو آشیانه نمی‌سازد، بلندپرواز است، تنهایی را دوست دارد و سرانجام اینکه نگاه نافذی دارد. مولوی نیز در یکی از معروفترین غزلهایش خود را به شاهباز تشبیه می‌کند:

بازسپید حضرتم، تیهوچه باشد پیش‌من

تیهو اگر شوخی کند، چون باز بر تیهو زنم

    مولوی و اقبال، هر دو «آدم» را آن گونه باور دارند که قرآن توصیف می‌کند و او را کمال مطلوبی می‌دانند که نوع بشر باید سعی در شناختش داشته باشد. آدم در قرآن، نمودی از بشریت در جوهر اصلی آن و مثال اعلای انسان است. نظر هر دوی آنان در مورد تقدیر یکسان است به عقیده آنان تقدیر به این معنا نیست که افعال هر فردی از پیش تعیین شده باشد، بلکه قانون زندگی است. هر دوی آنان متفکرانی پویا و تکامل طلب هستند. به نظر هر دوی آنان نه تنها آدم، بلکه کل عالم از اسفل به اعلی می‌رود و برای پیشرفت انسان هیچ محدودیتی وجود ندارد. آدمی با نیروی طلب و با اخلاص در عمل نه تنها به دنیاهای تازه‌ای دست می‌یابد، بلکه می‌تواند آنها را بسط دهد. هر دو تلاش را زندگی و عدم تحرک را مرگ و نیستی می‌دانند.

********************

 هر دو معتقدند که رسیدن به جاودانگی به میزان تلاشی بستگی دارد که مصروف آن می‌شود. هر دو با زمینه‌های تفکری که تا پیش از آنان به وجود آمده بود کاملاً آشنایی داشته و بر آن بودند تا مفاهیم متناقض را بدان امید که میانشان هماهنگی ایجاد یا کشف کنند به سطح بالاتری از تفکر بکشانند. هر دو با آن که در قلمرو عقل حضور دارند، ترجیح می‌دهند که ماورای عقل را هم تجربه کنند، هر دو شاعرانی جهانی‌اند، شعر هر دو فلسفی و عرفانی است، هر دو به جای خودانکاری و نفی خودی در صدد تقویت آنند، به واسطه همین شباهتهاست که اقبال خود را مرید و پیرو مولوی می‌شمارد، ولی پیروی او از نوع تقلیدهای معمولی نیست، او مریدی است که در دریای اندیشه مرادش عمیقاً غوطه خورده است.

در بيتي مي گويد:

نكته ها از پير روم آموختم

خويش را در حرف او وا سوختم

و همانطور:

رومي آن عشق و محبت را دليل

تشنه كامان را كلامش سلسبيل

    "در مثنوي "جاويد نامه" كه نوعي معراجنامه فكري اقبال و از شاهكاري هاي اوست، مولوي در همه جا به عنوان راهنما و راهبر او ديده مي شود. اين ارادت فقط محدود به زبان و بيان نيست، بلكه تأثير عميق او در تمام شئون فكري و هنري اقبال مشهود است". (شرار زندگي:‌ 140).

    شاعر در مثنوي جاويد نامه معراج تخيلي عارفانه اي را به تصوير كشيده كه تقريباً مشابه به معراج حقيقي پيامبر بزرگوار اسلام صلي الله عليه و سلم است. همانطوري كه پيامبر را جبرئيل  امين در آسمانها همراهي مي كرد و به اهل آسمان وي را معرفي مي نمود،‌ در معراج تخيلي اقبال، حضرت مولوي او را همراهي مي كند؛ تفاوت همين است كه پيامبر خبرهايي را كه از آن سفر با خود آورده بود، با اجمال و اختصار سخن گفت، اما اقبال از هر آنچه در ماوراء‌ الطبيعه به چشم ايماني اش ديده بود به تفصيل حكايت كرده است. اقبال در آغاز اين سفر زانوي ارادت به نزد مولوي خم نموده و در باره موجود و ناموجود و رفتن به سوي حق از وي مي پرسد:

گفتمش موجود و ناموجود چيست؟

معني محمود و نا محمود چيست؟

گفت:‌ موجود آنكه مي خواهد نمود

آشكارايي تقاضاي وجود

باز گفتم پيش حق رفتن چسان؟

كوه و خاك و آب را گفتن چسان؟

گفت اگر سلطان ترا آيد به دست

مي توان افلاك را از هم شكست

از طريق زادن اي مرد نكو

آمدي اندر جهان چهارسو

هم برون جستن به زادن مي توان

بندها از خود گشودن مي توان

ليكن اين زادن نه از آب و گل است

داند آن مردي كه او صاحبدل است

آن يكي با گريه اين با خنده ايست

آن يكي جوينده اين يابنده ايست

گفتم اين زادن نميدانم كه چيست؟

گفت شأني از شئون زندگيست

از كلامش جان من بيتاب شد

در تنم هر ذره چون سيماب شد

در نگاه او نمي دانم چه بود؟

از نگاهم اين كهن عالم ربود

يا نگاهم بر دگر عالم گشود؟‌‌

يا دگرگون شد همان عالم كه بود

مردم اندر كاينات رنگ و بو

زادم اندر عالم بي هاي و هو

تن سبك تر گشت و جان سيارتر

چشم دل بيننده و بيدارتر

پردگي ها بي حجاب آمد پديد

نغمه انجم به گوش من رسيد

    از همين جا سفر آغاز مي شود و شاعر به نام زنده رود به پاي ركاب مولوي به عالم بالا حركت مي كند و با ارواح برخي تاريخ سازان مسلمان و غير مسلمان بازديد نموده و با حوران بهشت در فردوس برين گفتگويي را انجام مي دهد و بعد از برگشت، داستان اين سفر را به مسلمانان بازگو مي كند.

    به گفته محمد بقايي ماكان:‌ "اقبال به حدي پيرو راه و روش مولوي و شيفته انديشه وي بود كه وقتي سيد سليمان ندوي يكي از دانشمندان معاصرش چند بيت از "اسرار خودي" را به لحاظ قافيه مورد انتقاد قرار داد، اقبال در پاسخش نوشت: "در باره قوافي هرچه نوشته ايد كاملاً درست است، ولي چون از اين مثنوي شاعري مقصود نبود، لذا در بعضي موارد،‌ عمداً تساهل به كار بردم و در مثنوي مولانا در هر صفحه امثال چنين قوافي به چشم مي خورد".

    اظهار ارادت اقبال در مقدمه اسرار خودي به مولوي نشاندهنده گرايش بي حد و حصر شاعر به وي بوده و براي خواننده تفهيم مي كند كه آنچه در اين مثنوي آمده در گرو آموزه هايي است كه از مولوي فرا گرفته است.

    رشته اي كه اقبال را به مولوي پيوند داده، همان عشق سرشاري است كه از روز الست در فطرت هر انسان عجين شده و به شعله اي مي ماند كه اگر زبانه كشد همه هست و بود مادي را در خود فرو مي برد. اقبال به اين آتش در وجود مولوي وقتي متوجه مي شود كه رخت سفر به آسمانها بسته و در تلاش مرشدي است كه وي را در اين سفر ارشاد و دستگيري كند.

من كه در ياران نديدم محرمي

در لب دريا بياسودم دمي

با دل خود گفتگوها داشتم

آرزوها جستجوها داشتم

آني و از جاوداني بي نصيب

زنده و از زندگاني بي نصيب

تشنه و دور از كنار چشمه سار

مي سرودم اين غزل بي اختيار

"بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

بنماي رخ كه باغ گلستانم آرزوست"

اين غزل شامل 9 بيت از غزليات معروف مولانا است كه در آن دنيا را به زنداني پر از غم و اندوه تشبيه نموده و طاير عقل را در آن محبوس مي يابد، در اين زندان، انسانهاي آزمند را مي بيند كه گروهي به سان ديو و دد در حق ديگران ظلم مي كنند و ستم روا مي دارند و گروهي ستم مي كشند و خاموش اند؛ بالاي عقل مي تازد كه چرا به فضاي بي كران آدميت بال شوق نمي گشايد.

اي عقل تو ز شوق پراكنده گوي شو

اي عشق نكته هاي پريشانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور جيب موسي عمرانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم كه يافت مي نشود جسته ايم ما

گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست

    ارادت اقبال به مولانا از خلال همين غزل تا حدي احساس مي شود كه به چه پيمانه است؛ در مصرعي مي گويد: "فكر من بر آستانش در سجود".

جان او از شعله ها سرمايه دار

من فروغ يك نفس مثل شرار

    در اين بيت عظمت ايمان و تأثير سوز و گدازي را به تصوير كشيده است كه در وجود مولوي مي بيند؛‌ در ضمن، خويشتن را در مقابل وي مقايسه مي كند. چنانچه مولوي جانش از شعله هايي سرشار است كه خس و خاشاك را از چهارسوي خود مي بلعد و آتشي كه در جان شاعر است مانند جرقه اي است كه در يك لحظه خاموش مي شود.

شمع سوزان تاخت بر پروانه ام

باده شبخون ريخت بر پيمانه ام

    در مصرع اول شاعر خود را به پروانه تشبيه نموده و مولوي را به شمع سوزان؛ بدين معنا كه خود را مانند پروانه، عاشقانه در آتش وي سوخته است، اما اين سوختن بدان مفهوم نيست كه مانند پروانه خاكستر گردد و وجود خود را دربازد بلكه مراد سوختن آن بال و پر انديشه است كه مانند پروانه حركت مي كند.

    پروانه يكي از زنده جان هاي كوچك است كه براي شاعران و خيال پردازان در زبانهاي مختلف به اين دليل در خور توجه بوده كه هستي اش را در عشق قمار مي كند. اين پرنده در نظر صاحبان خرد و انديشه خيلي كوچك مي نماياند، اما در نظر اهل ذوق با عشقي كه دارد، بزرگتر از بزرگتر هاست.

در مصراع دوم، عشق آتشين مولوي را به باده اي تشبيه نموده كه به پيمانه وجودش ريخته است تا از آن سرمست گردد.

پير رومي خاك را اكسير كرد

از غبارم جلوه ها تعمير كرد

    اكسير:‌ "جوهري كه ماهيت جسمي را تغيير دهد، مثلاً:‌ جيوه را نقره و مس را طلا كند؛ چنين جوهري تا هنوز كشف نشده است، مجازاً در هرچيز بسيار مفيد و كمياب استعمال مي شود". (فرهنگ فارسي عميد:220). "در تصوف مرشد كامل كه ماهيت اشخاص را تغيير دهد". (شرار زندگي:141).

    تعمير:‌ "يعني ساختن و بنا كردن.‌ مفهوم بيت:‌ پير رومي خاك وجود مرا اكسير كرد كه مس جان خامان را طلا مي كند و از غبار تيره هستي من،‌ جلوه ها ايجاد نمود". (نواي شاعر فردا:‌ص12).

در بيتي مي گويد:

عشق از فرياد ما هنگامه ها تعمير كرد

ورنه اين بزم خموشان هيچ غوغايي نداشت

وهمانطور:

شمع هم خود را به خود زنجير كرد

خويش را از ذره ها تعمير كرد

    شاعر در اين بيت خواسته نشان دهد كه انديشه والاي عارفانه اش را مولوي اساس گذاشته و اعمار كرده است؛ آنچه از اروپا آموخته غباري است ميان تهي كه وجود حقيقي به خود ندارد.

ذره از خاك بيابان رخت بست

تا شعاع آفتاب آرد به دست

    در اين بيت شاعر خود را در محضر مولوي مانند ذره اي مي بيند كه در تلاش شعاع آفتاب برآمده است؛ ذره همان جسم كوچكي است كه از زمين برخاسته و در پرتو خورشيد در حال حركت ديده مي شود. مراد از شعاع آفتاب پرتو انوار معرفت الهي است كه از مولوي آموخته است.

موجم و در بحر او منزل كنم

تا در تابنده يي حاصل كنم

    در اين بيت خود را به موج تشبيه كرده و مولوي را به بحر؛ اين تشبيه بليغي است كه گويي مانند موج با بحر مي آميزد و با او حركت مي كند؛‌ اگر بحر نباشد، موج نيست. يكي از خصوصيت هاي بحر اين است كه دُرهاي تابنده (مرواريد هاي درخشان) در خود دارد، و به آن كسي دست مي يابد كه بي باكانه در بحر غوطه زند.

يغوص البحر من طلب اللآلي- به عمق بحر كسي فرو مي رود كه در تلاش مرواريد است-

    بحر يكي از مواردي است كه نرمي و رواني، بزرگي و خاموشي، جواهر ناياب و ده ها خصوصيت ديگر آن براي شاعر درخور توجه بوده و در اشعارش خيلي زياد به مشاهده مي رسد.

من كه مستي ها ز صهبايش كنم

زندگاني از نفس هايش كنم

    صهبا: "مؤنث اصهب به معناي سرخ و سفيد، سرخ و سفيد بهم آميخته، خمر، شراب انگوري كه مايل به سرخي باشد" (فرهنگ فارسي عميد:881).

آنچه را كه اقبال از مولوي آموخته مانند شرابي است كه او را از دنيا و مافيها بيگانه كرده و بي نياز ساخته است؛ آنچنان كه خود را در وجود مرشد احساس مي كند و زندگي خود را در گرو زندگي او مي پندارد.

در بيتي مي گويد:‌

كيفيت ها خيزد از صهباي عشق

هست هم تقليد از اسماي عشق

همانطور:

من جوان ساقي و تو پير كهن ميكده يي

بزم ما تشنه و صهبا نه تو داري و نه من

در جاي ديگر مي گويد:

از دير مغان آيم بي گردش صهبا مست

در منزل "لا" بودم از باده "الا" مست

    اين قريحه شاعرانه اقبال است كه او را واداشته تا در تعبير از حقايق ايماني، مصطحاتي را مانند:‌ صهبا و ساقي، باده و مينا، شراب ارغواني، جام مي و زلف گره گير نگار و غيره به كار برد.

پي نوشت ها:

  • شرار زندگي
  • نواي شاعر فردا
  • فرهنگ فارسي عميد
  • اقبال در راه مولوي
  • سونش دينار

عجب صبري خدا دارد!

 

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظة اول.. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم، نه طاعت مي‌پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سجده صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم ؟!
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

 

معينی کرمانشاهی

از اقليم قال تا چكاد حال

محمد صابر صابري

    قلم بدستان حقيقت پژوه داستان حيات فرزند فرزانه بلخ،‌ سلطان قصه سراي در دري، جلال الدين محمد بلخي را از زواياي گوناگون به تحليل گرفته اند كه ما را از تكرار آن بي نياز مي سازد.

    آنچه كه در اين نبشته كوتا نياز به كاويدن و شكافتن دارد اين است كه مولانا چرا و چگونه مولانا شد كه امروز چه مسلمانان در جوامع اسلامي و چه غير مسلمانان به اين درجه از تعلق خاطر به آن مي بالند و عشق مي ورزند و كارنامه هاي وي مايه فخر و مباهات عاشقان و عارفان گرديده و حكما و فيلسوفان و دانشمندان همچون سبزواري، نيكلسون،‌ فرانكلين، دين لوئيس،‌ پري رياحي و ويليام چيتك به ترجمه و تفسير و تحليل آثار او مي پردازند؟ اين همه معرفت و بينايي را از كجا كرده بود؟

    وقتي از گذرگاه تاريخ به آن مي نگريم روايات و نوشته ها به ما مي گويند كه مولانا در يك برخورد فوق العاده استثنايي دگرگون شد كه آن آشنائي با شمس تبريزي بود.

    به باور دكتر عبد الكريم سروش:‌ "پس از اين دگرگوني بود كه مولانا وجودش چنان به عشق شمس سوخت كه از خاكستر وجود او ققنوسي سر بر كشيد كه بال هاي خود را بر روي سرزمين انديشه هاي اقوام مختلف پهن كرد. به طوري كه امروز نيز از فراورده هاي پرواز و معراج معنوي او بهره مي بريم.

     دكتر عبد الحسين زرين كوب در كتاب گرانسنگ خويش زير عنوان "پله پله تا ملاقات خدا" ماجراي اين برخورد را چنين نقل مي كند: "شمس تبريزي مرد غريبي كه لباس تاجران و كلاه جهانگردان را داشت و با اين حال سراپايش از درويشي و خورسندي حاكي بود در طي چند سؤال مهيب و بي جا، مفتي و فقيه موقر و محتشم و اصحاب مدرسه را كه مشهور جهانيان شده بود در چند لحظه مبهوت و مغلوب كرده بود و انديشه بي حاصلي علم مدرسه را در خاطر وي قوت داده بود؛‌ مولانا در آن لحظه كه خود را با اين سؤال نا راحت كنند مواجه ديده بود از علم مدرسه كمك طلبيده بود"..."در باره بايزيد بسطامي فكر كرده بود، در باره "سبحاني ما اعظم شأني"‌ كه او گفته بود انديشيده بود، مفهوم قول "سبحانك ما عرفناك"‌ را از خاطر گذرانده بود و علم خود را از خوض در مسئله، از نفوذ در دنيايي كه سبحاني و سبحانك در آن تفاوت ندارد قاصر يافته بود؛‌ به شريعت انديشيده بود و اتكاي به مجرد آنرا در عبور به آنسوي دنياي ظاهر دشوار يافته بود؛‌ دنيايي را كه قول سبحاني به آن تعلق داشت در ماوراي علم محدود خويش يافته بود؛‌ از اينكه پاره بزرگي از عمرش را در قيل وقال مدرسه، بحث ها و جدال هايي كه تا اين حد سطحي و ظاهر نگر گذرانده در خود احساس غبن مي كرد؛‌ ملاقات اين درويش خضر صفت با مولانا همچون بارقه اي سحر آسا بوده است كه زندگي فقيه،‌ مدرس بزرگ را كه بلند آواز عصر را كه صدها مريد و شاگرد در كنار خويش داشته متحول نمود و بعد از آن زندگي مولانا رنگ ديگري به خود گرفت.

    از اشارتهاي مولانا در ديوان شمس و مثنوي ميتوان دريافت كه نه تنها شمس به مولانا چيزي نداد بلكه او را تهي تر كرد؛‌ آنچه به مولانا تلقين مي كرد اين بود كه در وجود او آفتاب تابناكي است كه غبار تعلقات به آن فرصت ظهور نمي دهد اگر اين ابرها كنار بروند و اين پرده ها دريده شوند، طلوع آن آفتاب، نويد صبح كاميابي ميدهد و چشم ها را خيره مي كند.

گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي

رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت كه سرمست نه اي رو كه از اين دست نه اي

رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم

گفت كه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي

جمع نيم شمع نيم دود پراكنده شدم

گفت با اين تعلقات و گرانباري اي كه مانع از طي منازل معنوي ميشود چگونه مي تواني حركت كني؟ سبكبار شو. مولانا هم به قول سروش:‌ "قول جانانه داد كه همه چيز را رها كند".

گفت كه شيخي و سري پيش رو و راهبري

شيخ نيم پيش نيم عمر ترا بنده شوم

گفت كه با بال و پري من پرو بالت ندهم

در هوس بال و پرش بي پر و پرگنده شوم

    گشودن بالهاي تعلقات و زدودن زنجيرهاي موهوم از دست و پاي اين عقاب بلند پرواز آسمان معرفت از اصلي ترين هديه و بهترين خدمت شمس به مولانا بود؛ او هيچ معرفت خاصي را به مولانا نياموخت جز اين حقيقت بلند را كه كمال انسان را تا مقصر الاقصي تضمين مي كند.

گيرم كه هزار مصحف از بر داري

آنرا چه كني كه نفس كافر داري

سر را به زمين چه مي نهي بهر نماز

آنرا به زمين بنه كه در سر داري

مولوي به از اين حريت بود كه گفت:‌

تابش جان يافت دلم وا شد و بشگافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم

زهد بدم ماه شدم چرخ دو صد تا شدم

يوسف بدم ز كنون يوسف زاينده شدم

    مدت ملاقات اين دو هم آنقدر طولاني نبوده كه گاهي فكر شود كه مولانا به حضور شمس درسهايي را آموخته و عالمتر شده اما مولانا به تعبير خودش از شمس با همه كوتاهي مصاحبت چيز ديگري آموخته:

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

وان سيمبرم آمد وان كان زرم آمد

مستي سرم آمد نور نظرم آمد

چيز ديگري خواهي چيز دگرم آمد

او با اين تعبير چيز ديگر فقط اينقدر آنرا مصور ساخته مي تواند؛‌ چون مفاهيم بلند است قالب هاي بيان ناچيز و تنها توصيفي كه از آن گوهر مي تواند بكند همين چيز ديگر است؛ ارتباط مولانا با شمس به قول عبد الكريم سروش:‌ "وراي توصيف است؛‌ چيزي بود كه طالب را به باور وي در مطلوب محو مي كرد؛‌ عاشق و معشوق را اتحاد معنوي ميداد؛ اين عشق به گونه اي كه در وجود مولانا تجلي كرد كه التهاب و بارقه سوزان آن عقل و ادراك او را طعمه حريق كرد؛‌ عشق مولانا به باور داكتر سروش طغيان عظيم مقاومت ناپذير روح بود بر ضد عقل و بر ضد آداب و بر ضد تمام مصلحت جويي هاي عادي اجتماعي و به قول حافظ بزرگ:

رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار

كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش

    اين عشق به آنچه در زبان عام، عشق ناميده مي شود تفاوت دارد؛‌ شمس به عالمي كه خود به آن پيوند داشت كشانيد و در طي اين خلوت و صحبت طولاني و فارغ از اغيار به باور زرين كوب به دنياي پاك و روشني كه در دوران كودكي اش در سمرقند و بلخ كه دنياي مكاشفه و دنياي ارتباط به عالم ارواح و ملايك بود برگردانده بود؛‌ دنيايي كه از آن ديگر تجربه نكرده بود:

همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد

چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد

سر خنب ها گشودم ز هزار خنب چشيدم

چو شراب سر كش تو به لب و سرم نيامد

چه عجب كه در دل من گل ياسمن بخندد

كه سمنبري لطيفي چو تو در برم نيامد

ز پيت مراد خود را دو سه روز ترك كردم

چو مراد ماند زان پس كه ميسرم نيامد

 

از عقل تا به عشق

تا سوي منزل كشم آواره را

ذوق بي تابي دهم نظاره را

    آواره:‌ "به تشديد ظاء يعني گروه تماشاچي به خصوص آناني كه در مكاني بلند مي نشستند و جنگ را تما شامي كردند"‌ (نواي شاعر فردا:‌ ص11). آواره:‌ "در اينجا مسلمانان شبه قاره؛‌ و به تعبيري مسلمانان" (شرار زندگي:‌ ص137). ذوق:‌ "شور و شوق؛‌ اشتياق" (همان:‌ 137).

    با سركشيدن شراب معرفت الهي،‌ شاعر مسير اصلي اش را در مي يابد و آوارگاني را كه در اين خاكستان كهن منزل نموده و راه برگشت را گم كرده اند،‌ هدايت مي كند.

    مراد از منزل (در انديشه شاعر) مقام عشق و ايماني است كه آدمي را از دنيا و آنچه در آن است بيگانه مي كند؛ نه بدين مفهوم كه عزلت اختيار نموده و به مغاره اي پناه مي برد، بل بدين معنا كه ارزش هاي مادي و معنوي در نظر انسان هريك به صورت اصلي اش در آمده و انسان به سوي ارزش هاي واقعي انساني گام بر ميدارد؛ در طي اين سفر به چشم تماشايي اي ضرورت است كه با شور و اشتياق بي تابانه اي حقايق هستي را نظاره كند؛ چشمي كه شاعر از آن در يكي از غزلهايش ياد مي كند:

دو عالم را توان ديدن به مينايي كه من دارم

كجا چشمي كه بيند آن تماشايي كه من دارم

    در اين نظاره، ذوق بي تابانه اي نهفته است كه آنرا اهل دل مي دانند نه صاحبان خرد؛ در بيتي مي گويد:

مشت گليم و ذوق فغاني نداشتيم

غوغاي ما ز گردش پيمانه دل است

    ذوق يكي از اصطلاحاتي خاص شاعر بوده و مراد از آن شور و جذبه خاص ايماني است كه انسان مؤمن آنرا بعد از طي مقامات معنوي احساس مي كند؛‌ همان مرتبه اي كه انسان را به حركت در مي آورد، و در آنجا بي حرف مي رويد كلام.

تو مرا ذوق بيان دادي و گفتي كه بگوي

هست در سينه من آنچه به كس نتوان گفت

همانطور در بيت ديگري مي گويد:

انجم به گريبان ريخت اين ديده تر مارا

بيرون ز سپهر انداخت اين ذوق نظر مارا

    وقتي مسافر چنين ذوق نظر پيدا كرد و با تماشا كردن حقايق هستي به سوي منزل مقصود در حركت افتاد؛‌ مستانه قدم بر ميدارد كه گويي به پايش ريگ اين صحرا حرير است:‌

گرم رو از جستجوي نو شوم

روشناس آرزوي نو شوم

    گرم رو: "شتابنده؛‌ تيز رو. در اينجا به معناي بي قرار و بي تحمل" (شرار زندگي:‌138)

روشناس:‌ "سرشناس؛‌ كسي كه همه او را بشناسند. كسي كه چهره حقيقت را از باطل تشخيص دهد. در اينجا شناسا. (همان:ص139).

    كلمات:‌ "گرم رو"، "جستجو" و "آرزو" را مي توان از اصطلاحات ويژه شاعر ناميد؛‌ اين واژه ها در خلال ابيات شاعر به كثرت ديده مي شود و مفاهيم هريك در انديشه شاعر متفاوت از ساير شعراء ‌است؛ بدين معنا هريك از اين كلمات را به معناي وسيع آن به كار برده است؛ بزرگان ديگر از اهل علم و معرفت هم، پيش از اقبال اين اصطلاحات  را به كار برده اند؛‌ چنانچه سنايي در بيتي مي گويد:

اي دريغا عاشقان گرم رو در راه دين

تير ايشان ديده روز و عشق ايشان سينه مال

و همچنان مرشد بزرگ، حضرت مولانا در بيتي مي گويد:

روي هريك مي نگر، مي دار پاس

بو كه گردي تو ز خدمت روشناس

 

مفهوم آرزو در انديشه شاعر از زبان "محمد بقايي ماكان"

    واژه "آرزو" از همه بيشتر در ابيات شاعر به چشم مي خورد كه در رابطه به مفهوم آن، آقاي محمد بقايي ماكان اقبال شناس معروف ايراني مي نويسد: "آرزو:‌ خواستن؛ تمنا. اقبال آرزو را كه گاهي هم با لفظ "مدعا" بيان مي كند، عاملي براي تعالي و پيشرفت انسان و جامعه او مي داند... آرزوها براي خود شان نيرو و قدرتي خلاق دارند كه ما را به زندگي و عمل بر مي انگيزانند؛‌ افقهاي تازه و آرمانهاي نو عرضه مي كنند، همه وجود مان تحت تأثير شان سرشار از حيات مي شود و انوار شان ما را در خود فرو مي گيرد... اين نيروي خلاق آرزوها، به تعبير اقبال "سوز" هسته اصلي شخصيت ما را شكل مي دهد. پرتو هميشه تابان آرزوها و تمناها شخصيت "من" را رشد و گسترش مي دهند و آنرا قوي و نيرومند مي سازند.. ديگر اينكه آرزوها با محبت يا عشق، بسيار قدرتمند و توانا مي شوند. عشق، آنها را زنده تر، سوزنده تر و تابنده تر مي سازد. تنها از عشق است كه آدمي جريان خروشان و هميشه تازه آرزوها، خواستها،‌ اشتياقات و خواهش ها را مدام حس مي كند. بنا بر اين عشق به زندگي معنا و نيروي تازه مي دهد. "من "‌ از عشق استحكام مي پذيرد، واژه عشق به معناي بسيار وسيعي به كار مي رود و به معناي ميل به جذب شدن و جذب كردن است. متعالي ترين شكل آن آفريدن ارزشها و آرمانها و تلاش براي تحقق آنها است" (شرار زندگي:‌ص186-187).

مفهوم فوق را مي توان در خلال ابيات ذيل از شاعر بر رسي كرد:

خاور كه آسمان به كمند خيال اوست

از خويشتن گسسته و بي سوز آرزوست

در تيره خاك او تب و تاب حيات نيست

جولان موج را نگران از كنار جوست

مشرق خراب و مغرب از آن بيشتر خراب

عالم تمام مرده و بي ذوق آرزوست

در غزلي مي گويد:

به جانم آرزوها، بود و نابود شرر دارد

شبم را كوكبي از آرزوي دلنشيني ده

همانطور:‌

درون سينه ي ما سوز آرزو ز كجاست؟

سبو ز ماست، ولي باده در سبو ز كجاست؟

    "به عقيده اقبال، آرزوهاي نو به نو، بزرگ و خلاق سبب مي شوند تا زندگي سرشار از معنا و شور و شوق شود. مدعا و آرزو و نيروهاي بالنده را نظم مي دهند و فعاليت هاي افراد را به مسير درستي هدايت مي كنند". تجلي اين شوق بي پايان اقبال به زيبايي و حقيقت، كاملاً در شعرش مشهور است. اين جستجوي دم به دم و خلاق ملهم از بينشها و مقاصد تازه است. اين اشتياق و بي قراري براي آنچه كه دست نيافتني است و اين جد و جهد دايمي براي دست يابي به آنچه كه بهتر است نشانه هنرمند راستين است"... به عبارت ديگر، آرزوها،‌ مدعاها، جستجوها و خواستهاي پايان نا پذيرسبب مي شوند تا فرد خودش را ، فرهنگش را و نظام اجتماعي اش را بدانگونه كه مطلوب است، بسازد"(همان:‌188).

به تعبير نويسنده: آرزو همان ايمان و غرايز فطري انسان است كه از خلال ابيات شاعر در ذيل به خوبي دانسته مي شود:

زندگاني را بقا از مدعاست

كاروانش را درا از مدعاست

زندگي در جستجو پوشيده است

اصل او در آرزو پوشيده است

آرزو را در دل خود زنده دار

تا نگردد مشت خاك تو مزار

از تمنا رقص دل در سينه ها

سينه ها از تاب او آيينه ها

طاقت پرواز بخشد خاك را

خضر باشد موسي ادراك را

دل ز سوز آرزو گيرد حيات

غير حق ميرد چو او گيرد حيات

چون ز تخليق تمنا باز ماند

شهپرش بشكست و آخر باز ماند

آرزو هنگامه آراي خودي

موج بيتابي ز درياي خودي

آرزو صيد مقامي را كمند

دفتر افعال را شيرازه بند

زندگي سرمايه دار از آرزوست

عقل از زاييده گان بطن اوست

چيست نظم قوم و آيين و رسوم؟

چيست راز تازگي هاي علوم؟

آرزو بي تو به زور خود شكست

سر ز دل بيرون زد و صورت شكست

خلاصه اينكه آرزو در انديشه شاعر عبارت از همان باورها و برداشت هاي برخاسته از عشق سرشار و شور انگيز است.

چشم اهل ذوق را مردم شوم

چون صدا در گوش عالم گم شوم

    مردم:‌ مردمك چشم. شاعر در اين بيت باز هم از همان ذوق سخن گفته كه در تفسير بيت قبلي به آن اشاره شد؛‌ تفاوت همين است كه در اين بيت ارادت خويش را به اهل ذوق وانمود ساخته كه با سركشيدن شعله آبي كه اصلش زمزم است،‌ خود را به درجه اي برساند كه براي اهل ذوق مردم شود؛ به اين معنا كه اهل ذوق، از ديدگاه وي به حقايق بنگرند؛ در آن مرحله به صدايي تبديل شود كه تمام صداها را در خود فرو مي پيچد و در گوش عالم طنين مي افكند.

قيمت جنس سخن بالا كنم

آب چشم خويش در كالا كنم

    زماني كه شاعر از ديد عاشقانه و ايماني اش به حقايق مي نگرد و هاي و هويي را مي افكند كه در گوش عالم گم مي شود، از آنسوي طبيعت سخن مي گويد،‌ از ناشنيده ها و ناديده ها و ناگفته ها حكايت مي كند، طبيعي است كه قيمت اين جنس سخن در بازار انديشه،‌ بالاتر است؛ اين سخن در حقيقت كالايي است كه با آب چشم و خون دل به دست آمده و با سخنان تيره نهادان و كوردلان تفاوت دارد.

 

 

علت گرايش غربي‌ها به مولانا از زبان «ويليام چيتيك»

 «ويليام چيتيك» اسلام‌شناس و عرفان‌پژوه علت گرايش غربي‌ها به مولانا را در چند سال اخير بازگو كرده و يكي ار دلايل آن را تشنگي غربي‌ها به معنويت دانسته است.

به گزارش خبرنگار ادبي فارس، «ويليام چيتيك» در مصاحبه تفصيلي‌اش با «محمدعلي نيازي» در يادنامه‌اي كه «انجمن آثار و مفاخر فرهنگي» به مناسبت مراسم تجليل‌ از وي به چاپ رسانده، گفته است: علاقه و توجه غربيان امروز به مولانا جهات متعدد دارد. يكي تشنگي آنان به معنويت است. اين عامل بسيار مهمي است. اگر از لحاظ تاريخي به قضيه توجه كنيم،‌بايد بگوييم نيكلسون از اين جهت خدمت بزرگي به غربيان كرده است. او حدود پنجاه سال پيش، مثنوي را دقت شگرفي تصحيح انتقادي و به انگليسي ترجمه كرد و در شش جلد به چاپ رسانيد و دو جلد شرح نيز بر آن افزود، كه تمام آن‌ها به فارسي ترجمه و چاپ شده است.
وي افزوده است: پس از او، شاگردش،‌آربري، بخشي از غزليات شمس را به انگليسي برگرداند. هم‌چنين خانم آن ماري شيمل كه همه اهل فرهنگ با آ‌ثار ايشان آشنا هستند، كتاب مبسوطي درباره جنبه‌هاي ادبي، كلامي، فلسفي و عرفاني، و خلاصه،جوانب مختلف كلام مولانا نگاشته است و اين آثار در افكار مردم مغرب زمين تاثير بزرگي به جا نهاد.
اين مولانا‌شناس تصريح كرده است: كتابي كه من در شرح عقايد خاص و سير و سلوك مولانا نوشته‌ام و به چاپ رسيده، با جهان‌بيني مولانا آغاز مي‌شود و بيان مي‌كند كه او چگونه به آيات خداوند، يعني پديده‌هاي عالم،‌ مي‌نگرد. در بخش دوم اين كتاب، نحوه معاملات و عبادات و مجاهده در راه حق را توضيح داده‌ام. بخش ديگر كتاب درباره عشق گفت و گو مي‌كند كه همان ارتباط دروني بين انسان و خداوند است. در اين كتاب سعي كرده‌ام تا حدي كه ممكن است، از خود چيزي نگويم. اشعاري از مولانا را از نو ترجمه كرده‌ام و توضيح داده‌ام كه شرح ابيات مولانا در خود آن‌هاست و برخي برخي ديگر را شرح و تفسير مي كند.
در ادامه مطلب آمده است: با تامل در آثار اين عارف و شاعر روشن مي‌شود كه او كمتر به عقايد ديگران پرداخته و سخن و عقيده خود را بيان داشته است. اين كتاب در سال 1983 منتشر شد، و آن وقت هنوز اين موج گرايش به مولانا شروع نشده بود. پس از چند سال كه چندين كتاب راجع به مولانا به چاپ رسيد و ترجمه ابيات او به انگليسي انجام شد، رفته رفته چند تن از شاعران غربي، يا به هر حال كساني كه ادعاي شاعري داشتند، با توجه به ترجمه اشعار مولوي، ديدند اگر آن‌ها را به شعر ترجمه كنند زيباتر و دلپسندتر خواهد شد. مي‌گفتند مستشرقان ذوق شاعري نداشتند تا زيبايي اشعار را درك كنند - اتفاقا نيكلسون طبع شاعرانه داشت - البته سخن آنان هم بي‌وجه نبود. آن‌ها از جهتي درست مي‌گفتند. ما و مستشرقان مقيد بوديم كه عين الفاظ اشعار را ترجمه كنيم. اما آن اديبان و شاعران آزادانه ترجمه مي‌كردند و مي‌كنند؛ يعني هر جا را كه دل‌شان مي‌خواست تغيير مي‌دهند كه دست‌ آخر هم چيز جالبي به انگليسي مي‌شود.
وي افزوده است: مثلا هر جا كه مولانا سخن از تكليف مي‌گويد و موظف بودن انسان در برابر خداوند،‌آن را حذف مي‌كنند چرا؟ براي اين كه به ذوق آمريكايي نمي‌خورد. آمريكايي مي خواهد خدا را آزادانه عبادت كند، يعني هر طور كه خودش دوست دارد؛ البته مي‌خواهد خدا هم خوشش بيايد و تاييدش كند. اشعار عاشقانه مولانا را خيلي مي‌پسندند؛ اما هرگاه كه از وظايف مسلماني ياد مي‌كند، سانسورش مي‌كنند. فقط از اشعار مولانا عشق را گرفته‌اند و مي‌گويند مردم با اين عشق خوش‌اند! از نظر آنان، عمل لازم نيست.
چيتيك اضافه كرده است: به هر حال،‌چنان كه گفتم،‌پس از انتشار آن آثار، كم‌كم كار شور و علاقه به مولانا بالا گرفت. اكنون هم اين كتاب‌ها خيلي طرفدار دارد و در مجله خاص نشريات مي‌خواندم كه پرفروش‌ترين شاعر انگليسي زبان آمريكا در سال 1998 مولانا جلال‌الدين رومي بوده است! كه براي من مسئله بسيار عجيبي است.
وي در عين حال تاكيد كرده است: بايد به اين نكته توجه داشت كه ممكن است كساني از آنها از روي علايق مذهبي دوستدار مولانا شده باشند، چون مذهب اشخاص هر چه باشد مخالفتي با مولانا ندارد، عارف مي‌گويد با خدا بايد دوستي ورزيد. به هر تقدير هر چه باشد از جهتي خير است.

به مناسبت بهار

به مناسبت بهار

صحن بوستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است

وقت گل خوش باد گز وي وقت ميخواران خوش است

از صبا هردم مشام جان ما خوش مي شود

آري آري طيب انفاس هواداران خوش است

نا كشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز كرد

ناله كن بلبل كه گلبانگ دل افگاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد كاندر راه عشق

دوست را با ناله شبهاي بيداران خوش است

گرچه در بازار دهر از خوشدلي جز نام نيست

شيوه رندي و خوشباشي عياران خوش است

از زبان سوسن اين آوازه ام آمد به گوش

كاندرين دير كهن كار سبكساران خوش است

حافظا ترك جهان گفتن طريق خوشدليست

تا نپنداري كه احوال جهانداران خوش است

حافظ شيرازي

 

مفهوم نی در کلام مولانا

  محمد صابر صابری

بشنوازنی چون حکایت میکند

ازجدایــی هــا شـکایت میکند

    باز سخن ازباب کلام مولویست؛ ازآن آفتاب درخشان که صدها سال میشود درپهنای عالم هستی میتابد وجهان را از روشنی اندیشه اش بهره مند میسازد؛ سخن ازنای جاودانی ای است که بهترین وزیبا ترین احساسات انسانی را ازکانون دل ودرون آدمی در فضای بیکران زنده گی برانگیخت. چونکه فغانش فغان همدلی وناله اش ناله همدردی همنوایی بود. قبل ازهراشارتی مولانا حدیث روافتادن ازاصل خویش وجدائیش ازعالم ملکوت راکه پیش ازپیوستن به عالم مادی بدان تعلق داشته بازمیگوید وهمچون نی جداشده ازنیستان(وطن اصلی)می بینید که دراغاز میان تهی وفارغ ازهرگونه تمایلات نفسانی ومتعلقات این جهان بوده واکنون که ازاصل خویش بازمانده زبان به ناله وشکوه کشوده است تا آنجایی که مرد و زن به سبب فراق با او نالان گشته اند.

    داکترعبدالکریم سروش (یکی از نظریه پردازان و راهیان مکتب مولانا) درارتباط به ابیات آغازین مثنوی از زبان "نی" که درواقع خود مولانا است، میگوید: صدای من صدای همه عالمیان و صدای همه تاریخ است. نای (مولانا) که نفیر از جدائی میکند نه ناله از تنهائی است، چرا که تنهائی همان بیکسی است و مولانا تنها نبود. ناله وی ناله همه کسانی است که از نیستان به راه افتاده اند.

 ازنیستان تا مرا ببریده اند

ازنفیرم مرد وزن نالیده اند

    مححقین راعقیده بر این است که مراد ازنی خود مولانا است که به عنوان یک انسان الگو یا نمونه به عرفان و آگاهی دست بلند دارد و ذهن پربار او روشگاه معانی ومفاهیم عالی و حقایق میباشد که هر شخص و هر اندیشه را از آن گذری نیست وبه این مقام به سهولت نمیتوان دست یافت.

    دکتور محمد استعلامی که مثنوی را اصول اصول اصول دین میداند به این نظر میباشد که مولانا در مثنوی و دیوان کبیر، خود را به نی و یا چنگ تشبیه کرده وعشقی که در او آواز می آفریند از جدائی ها سخن میگوید؛ جدائی انسان از خدائیکه مبدأ و سرانجام اوست؛ جدائی جهان مادی از حقایق الهی و جدائی همه آنان ازمبدأ هستی. به باورنویسنده نی نزد مولانا نماد آسانی است که ازلحاظ مراتب سلوک ازخویش فانی شده و به عالم بیرنگی پیوسته است. شار حان مثنوی گفته اند که مراد مولانا دراینجا اشاره به خودش میباشد که ازاصل خویش به دور افتاده اصلی که دریک تحلیل سطحی امکان دارد وطن و زاد گاه مولانای (بلخ) باشد. من فکر میکنم مولانای بزرگ با دریافت تجارب روحانی که داشت وطنی به غیر از دلهای ملتهب ازیاد خدا و جهان پهناور انسانها نداشته است و معنویتش چنان بلند است که نمیشود تصور کرد که گدازهای درد جدائی او ناشی ازیاد های کوچهای بلخ باشد، چون پرنده ضمیر و اندیشه اش درقید دام ودانه زمینی نیست بلکه در فضای ملکوت اعلا پرمیزند.به قول حافظ بزرگ.

مرغ باغ ملکوتم نیم ازعالم خاک

چندروزی قفسی ساخته اند ازبدنم

نیست برلوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگریاد نداد استادم

    مولانا در اینجا یک مومن مبرا ازناپاکی است که درمقام فنا است ولا جرم بی اختیار در چنگ نابزن عالم هستی فریاد المناکش میدهد. آدم "ع" وهمسرش "حوا" که ما فرزندان ایشان هستیم درمبدأ آفرینش دربهشت والا درقرب درگاه حق می زیستند هنگامیکه پای لغزش درمیان آمد و مرتکب نخستین گناه شدند، آدم "ع" و حوا از بهشت وقرب درگاه لایزال طرد و یا رانده شدند اینجاست که فرزندانش از آندم تاروز رستاخیز در دامگه دنیا و این دیر خراب آباد مسکن گزیدند و همه بشر اکنون در معرض این فراق فریاد میزدند.

طــاهرگلشن قدسم چـه دهم شرح فــراق

کــه دراین دامگه حــادثه چـــون افتادم 

من ملک بودم و فردوس برین جـایم بود

آدم آورد دراین دیــرخــــراب آبـــادم

    مولانا به عنوان یک عارف وارسته زمانیکه از جدائی و فراق شکایت میکند دوری ازاین مقام و منزلت است که پروردگار عالم بر آدمهای نخسین ارزانی داشته بود و از او گرفت. این گدازهای دردی است که نی وجود این پیغمبر عشق رابه فغان آورد ومثنوی شد اما زمانیکه به واژه نیستان میرسیم این واقیعت به گونه بی نظیری آشکار میشود چون صاحب سخن از درد اشتیاق خویش به وصال معشوق سخن میگوید در مورد واژه نیستان آورده اند که مراد عالم وحدت است که آدمی از آنجا به عالم کثرت فرستاده شده است مولانا ناله های پر سوز نی را به سبب جوشش عشق میداند که در او افتاده و بدیهی است که نی یار و مصاحب آن کسی است که دل از همه تعلقات دنیایی بریده باشد تا نغمه هایش حجاب های تاریک نفس را از او بزداید؛ انسان عاشق و کامل به سان نی همدم است و هم مشتاق؛ هم زهر است و هم پادزهر بدینگونه که دربرابر زشتکاران و فاسقان زهر است و برای اهل معرفت و وصال پادزهر. نی در این ناله های جانسوز خبر از راهی پر خون میدهد و اینکه برای رسیدن عشق الهی باید مجنون صفت بود و مرگ را نه نیستی و فنا بلکه راهی رسیدن به معشوق دانستد.

ازمودم مــرگ مــن در زندگــیست

چون رهم زین زندگی پاینده کیست

    لیکن این سر الهی را تنها آنانیکه از غیر حق چشم پوشیده ومحرم باشند میفهمند چنانکه مشتری زبان تنها گوش است و هیچ یک ازدیگر اعضای بدن شنونده نباشند.

خواب دیدم

    دالان سنگ پنجشیر مورخ ۵/۸/۱۳۸۷        

خواب دیدم

خواب دیدم که بهار آمده در خانه ی ما

باغ گل پیرهنت بود که بیدار شدم

خواب دیدم سخن از عهد و وفا میگفتی

هوش محو سخن ات بود که بیدار شدم

خواب دیدم که هوای چمن از نکهت تو

مست عطر بدنت بود که بیدار شدم

خواب دیدم که دلم نقطه ظلمت بربود

خال  کنج دهنت بود   که  بیدار شدم

خواب دیدم که لبت گاه رخت بوسیدم

دستم اندر یخن ات بود که بیدار شدم

خواب دیدم که ترا   تنگ کشیدم  به  کنار

دهنم در   دهنت  بود که  بیدار  شدم

عبد المنان "خاوری"

استاد خليلي وارتباط آن با بزرگمردان انديشه وخيال

قسمت سوم وپایانی

تهیه وتدوین: عزیز احمد حنیف

    استاد خليلي همانطوريكه به وطن بزرگ فرهنگي خويش عشق مي ورزد، گاهي به سراغ بزرگمردان انديشه وخيال رفته وارادت خويش را به آنان اظهار ميكند. طوريكه ضمن يكي از قصايد معروفش عنواني آرامگاه استاد سخن حضرت مصلح الدين سعدي شيرازي ميگويد:

جهان باشد چو دريايي كه پيدا نيست پايانش

حوادث موج غلطانش، مصايب جوش طوفانش

خرد در چنگ اين دريا بود چون كودك اعمي

كه گه افتد به دامانش گهي گيرد گريبانش

چو بار آرد معمايي كه اعماييست اجلالش

چه خيزد از دبستاني كه شد لالي سبق خوانش

فسون وحشت وهمي كشيده حلقه گوشش

فريب لعبت رنگي گشوده چشم حيرانش

كلاه وچتر اقبالش بود آكنده نخوت

حباب آسا به يك جنبش نه اين بر جاست ني آنش

نباشد آدمي جز مشت خاكي تر شده در خون

كه داده كار دانان قضا تركيب انسانش

زمشت خاك فرعوني نشايد گر كند آخر

شباني كرده وارونش عصايي كرده ويرانش

حريم سينه ها گر واشكافي كشته ها بيني

زچندين آرزوهايي كه كرده چرخ بي جانش

نخيزد زين حريم يأس جز فرياد محرومي

نتابد جز چراغ مرگ از طاق شبستانش

مگر برقي كه مي تابد زسوز سينه عارف

كه روشن مي شود گيتي به انوار درخشانش

دل عارف چه باشد مشرق فيض خداوندي

كه صد خورشيد بيرون تابد از طرف گريبانش

به ويژه حضرت سعدي امين ملك آگاهي

كه مي بالد سخن بر خويش از تعظيم عنوانش

صفير عرش مي آيد زگلبانگ ني كلكش

نسيم خلد مي خيزد زگلهاي گلستانش

سخن سازان ديگر را بود منت به يك ملت

بشر مي پرورد اين اوستاد اندر دبستانش

ادب آموز قرآني كه پيش معجز كلكش

فلاطون سر فرود آرد پي حرمت ز يونانش

خوشا شيراز وآن اقليم ذوق وسرزمين دل

كه شور عشق مي گردد بلند از كوه ودامانش

خوشا آن مرز حكمت خيز وآن مهد سخن پرور

خوشا خاك مصلّْي و غزالان غزل خوانش

به جاي سبزه وگل حسن مي جوشد ز بستانش

به سان لاله دل مي رويد از طرف بيابانش

خوشا آرامگاه حضرت سعدي كه مي سايد

فلك پيشاني تعظيم را بر خاك ايوانش

غباري را كه مي آرد صبا زان خاك عنبر بو

به جاي توتيا برچشم بنشانند مردانش

سزاوار نثار تربتش چيزي نمي بينم

سر وجان را چه مقدار است تا سازم به قربانش

به خود نازم كه در عهد شه صاحبدل افغان

به شعر نغز مي گردم در اين حلقه ثنا خوانش

    به همين ترتيب وطن ديني واعتقادي استاد بزرگوار خليلي مرحوم، فراخناي ديگر دارد: هركجا كه نام ونشان از اسلام ومسلماني است احساس صادق وعاطفه عميق اور ابر مي انگيزد، مجد وعظمت وعلم ودانش وآگاهي وبيداري مسلمانان اور ابه وجد مي آورد وزبان به ستايش وتحريض وتحريك آنان مي گشايد واز غفلت وعدم آگاهي ودوري آنان از حبل المتين دين ودر آويختن به دامان آن واين، سخت دردمند واندوهگين مي شود وپدرانه تحذير وبرادر وار تنبيه مي كند وهمچون اقبال لاهوری بزرگ، كافه مسلمانان را بر نيرنگ ها وترفندهاي استعمار در چهره شرقي وغرب آن آگاه مي سازد تا بدانند كه دير گاهيست پيكر ملت هاي مسلمان آماج تيرهاي زهر آگين وكشنده آنان است.

شاعر در ديار آورگي وغربت

    چندین سال پيش از وقوع كودتاي هفتم ثور 1357، به عنوان سفير در كشورهاي عربي خاور ميانه، ظاهراً از كانون فعاليت هاي سياسي دهه پنجاه وشصت دور گردانيده شد؛ اما اين دوري با آنكه به حكم مصلحت انجام گرفت او را از بسياري مسايل مورد علاقه اش از جمله دوستان، ياران ومحيط فرهنگي وجغرافيايي نيز دور كرد. بسياري از قصايد وغزليات وقطعات ورباعي هاي او كه در اين سالها سروده شده گوياي حالت تبعيد گونه اوست. كمتر شعري از اين دوران ميتوان يافت كه ياد يار وديار ومسايل فرهنگي واجتماعي وسياسي كشور مضمون اصلي آن نباشد وشاعر در عالم خيال با خاطرات خوشِ سالهاي وصال، رنج هجران را تسلي ندهد.

    پس از كودتاي هفت ثور 1357 واشغال رسمي كشور در ششم جدي 1358، فصل جديدي از آوارگي، غربت ودوری از وطن، در زندگي او گشوده شد. در اين گير ودار بسياري گليم خويش را از امواج سهمگين به سواحل دور دست برون بردند. خليلي نيز كه در روزگاران سفارت وداشتن حرمت وجاه رسمي، بي گمان دوره جديد، تلخ تر از زهر مي بود. سر انجام طبع حساس ودل پاره پاره از آوارگي، وی را به پشاور واسلام آباد كشانيد. استاد بزرگوار در يكي از قصايدش زير عنوان " گژدم غربت" از آوارگي و دوري از وطن شكايت سر ميدهد:

هر دم زند به رگ رگ جان نيشتر مرا

آوارگي ازين چه كند بيشتر مرا

اين چرخ سفله خو كه به هر در نشسته است

آخر نشاند همچو خودش در بدر مرا

در زير سايبان فلك، جاي امن نيست

تا شب شود به بالش راحت به سر مرا

پيري رسيد وهر نفس از ضربه هاي قلب

بيدار ميكنند به زنگ خطر مرا

از مرگ پيشتر كندم آب همچو شمع

اين قطره قطره خون كه چكد از جگر مرا

ترسم كه بار تن نتوانم به گور برد

گر زندگي گذارد ازين دير تر مرا

تا عيب هاي وي نكشم پيش چشم خلق

بنمود روزگار چنين كور وكر مرا

شادم زگوش خويش كه اينك نموده است

از حرفهاي زشت كسان بي خبر مرا

چشمم چه گفته بود به گوش ستاره دوش

كز چشمكش كنون ندهد درد سر مرا

مشكل كه درد و سوز دلم را كند بيان

بر جاي نامه تا نبرد نامه بر مرا

ياران! مرا بريد در آنجا كه آفتاب

از مهر بوسه ها زده برچشم وسر مرا

آنجا كه كوهسار فلك ساي شامخش

پرورده همچو جان گرامي به بر مرا

در پر تو چراغ فروزنده اخترش

شبها به كوي عشق شده راهبر مرا

آخر مرا فلك به شكر خنده مي كشد

زين سان كه داده تن به بلاي شكر مرا

غم بود ورنج ومحنت وزندان واشك وخون

هرتحفه اي كه داد جهان زين سفر مرا

بردند وسوختند وبه دشمن فروختند

گنجينه اي كه بود زلعل وگهر مرا

يعني كتابخانه ي ارزنده نفيس

تذكار جاوداني اهل نظر مرا

زين پس نيم به صحبت مردم نيازمند

اشك است وآه مونس شام وسحر مرا

من دامن خداي ندادم زدست خويش

عمري به در چو حلقه نشانيد اگر مرا

با پادزهر شعر دريغ است گفتنم

"آزرده كرد گژدم غربت جگر مرا"

    خليلي از روزي كه پشاور واسلام آباد را براي سر آوردن روزهاي غربت وآوارگي در كنار ديگر آوارگان بر گزيد گرمتر از سراسر عمر به كار در آمد. فعاليت هاي او را در اين دوره كه تا دم مرگ ادامه داشت به گونه هاي مختلف مي توان تقسيم بندي كرد كه برجسته ترين جلوه آن بازتاب كارنامه مجاهدان راه آزادي وطن در اشعار اوست. اقامت در پشاور واسلام آباد مفاهيم ديگري نيز براي خليلي داشت. در اين جا بادهاي شمال شرقي نه همان بوي نرگس را از جلال آباد با خود مي آورد بلكه عطر گلهاي خود روي دامنه هاي جنوبي هندوكش وكوهستان را نيز همراه داشت واو آنها را نه با نيروي خيال بل با مشام جان، اشتشمام ميكرد وبدينگونه دل شبهاي تار آوارگي را روشن ميكرد:

وطندار دلير من بنازم چشم مستت را

وطن در انتظار بازوي كشور گشاي توست

به خاك افگن به خون تر كن به ادش ده در آتش سوز

ازين بد تر چه ميباشد كه دشمن در سراي توست

نگاه آرزو مند وطن سوي تو مي بيند

ز فرياد تفنگت جز صداي حق نمي آيد

ز خيبر تا مدينه گوشها وقف صداي توست

شبي تاريك وبيم موج و گردابي چنين هايل

كجا دانند حال نا توانان را توانگر ها

وطن دار دلير من نگاهي كن به تاريخت

كه روزي افتخار دودمان آسيا بودي

وطفانهاي دهشت بار خارا كن نترسيدي

به پا استاده چون كوه بلندت جا به جا بودي

گفت با قبضه شمشير پيوند ازل دارد

خطا نبود اگر گويم تو شمشير خدا بودي

تو در سوزنده صحراها تو در توفنده درياها

به برق نيزه وشمشير شبها رهنما بودي

اگر باور نداري حرف من كز عشق مي لافم

به قبر رفتگانت گوش نه بشنو چها بودي

تو مرد بت شكن بودي تو مرگ اهرمن بودي

تو خورشيد زمين بودي تو فر كبريا بودي

وطندار برهنه پاي مظلوم دلير من

تو را مادر به شير گرم غيرت بار پرورده

خروشان رود ها كرده تو را مواج غوغا گر

تو را همچون عقاب مست خود كهسار پرورده

تو را آن قله هاي برف پوش آسمان آسا

به جاي بستر مخمل به سنگ خار پرورده

تو را تابنده اخترها به شبهاي هراس انگيز

پي پيكار دشمن ديده بيدار پرورده

تو را مادر به گهواره نهاده تيغ در پهلو

ز عهد كودكي شمشير جوهر دار پرورده

تو را در راه ايمان وفدا كاري وآزادي

دبستان بزرگ سيد احرار پرورده

    هر چند خروش رودهاي نيلاب وپنجشير وكابل در كناره هاي پشاور واسلام آباد فرو مي نشيند؛ اما ديدن آن براي خليلي ياد آور كف بر لب داشتن ها وخيزابهاي سركش ونواگر بود كه از سينه صخره هاي سركش كوهستان سر بلند او فرو مي لغزيد وغرش كنان از دل دره هاي پنجشير، سالنگ، پروان، كابل وپغمان وسروبي واسمار وجلال آباد وخيبر سرازير مي شد ونه تنها مردان بازگشته از ميدانهاي نبرد بلكه آب وباد نيز به شرح  كارنامه هاي افتخار آفرينان وطن او تر زبان بودند وخليلي اين همه را ترجمان بود. اين باد وآب براي او ياد آور تمام باغها ولاله زاران وبوستانها وروستاها وشهر ها وكوهها ودشت ها ودره هايي بود كه وي از هريك هزاران تصوير وتصور زنده با خود داشت واينكه همچون عاشقي مهجور با لحظه لحظه آن خاطره ها ورازها مي گفت، از اين مكاشفه وراز ونياز توش وتوان مي يافت وشكوه وناله در الفاظ وكلمات وبيت هاي او به خشم وخروش وآتش بدل ميشد.

    با تجربه وآگاهي اي كه از مردم ديار خويش وتاريخ آن داشت پيروزي هموطنانش بر ضمير روشن او، امري مسلم بود. بدينگونه صبح درخشان آزادي را نزديك مي ديد، از اين روي ذره اي نوميدي در كلام وسخن وانديشه او راه نداشت:

اي خوشا آن لحظه كه افتم سايه آسا بر زمين

در فروغ آفتاب روشن ديوار خويش

بوسه ها بستانم از خاكي كه پرورده مرا

دركنار مهر جان افزاي مادر وار خويش

بر لب خندان نيلابش نمايم شست وشو

از دلي چون آيينه هر صبحدم زنگار خويش

زان عقاب سالخورده باز پرسم قصه ها

تا سرايد شب به من از قصه اعصار خويش

باز گويد زان وطنخواهان كه همچون خاره سنگ

تن سپر كردند پيش دشمن خونخوار خويش

شد هزاران سر به سان گوي غلطان بر زمين

ليك نگذشتند چون شير از سر يك خار خويش

خرد شد در پاي كهسار عظيم شامخش

سيل دشمن  با طلسم شوم استعمار خويش

جايگاه خليلي در انديشه چند شاعر ونويسنده معاصر

    بنا به سابقه آشنايي كه نويسندگان وفضلاي گرانمايه افغانستان وهمچنين اساتيد ارجمند ايران به فضايل علمي وادبي استاد خليلي دارند فرازهايي از سخنان ايشان را ياد آور ميشويم كه در مقدمه چاپ هاي جديد ديوان وي آمده است:

    عبد الرحمن پژواك سفير كبير ورئيس نمايندگي دايمي افغانستان در سازمان ملل متحد زمانيكه از چاپ گزيده هاي استاد خليلي در تهران آگاهي مي يابد، خوشي ومسرت سراسر وجود او را فرا ميگيرد چنانچه خود ميگويد:

    خليلي وشعر وي را بايد مانند هر شاعر در پرتو آگاهي از محيط، زمان، سير زندگي وتأثير بر افكار واحساسات او ديد. خليلي در أغوش عشرت ونعمت فراوان زاد وشير زندگي را از پستان لذت مكيد تا آنكه روزگار او را به آلام حيات آشنا ساخت. اين آشنايي آغاز آموزش حقيقي وي بود زيرا آنچه مي آموخت از بزرگترين معلم انسان يعني درد و مصيبت بود. شاعر در پيكر كاينات، نهفته هاي بزرگ وزيبا را مي جويد وراه خود را در رگهاي درد ولذت اين پيك عظيم مي پويد. در اين رگها جوي هاي شير ودرياهاي خون روان اند. شعر خليلي، گاهي افسانه آن جوي شير وگاهي پيام اين درياي خون است.

    راه زندگي او نشيب وفراز فراوان داشته وسير احساس وي چون بحر مواج است. روح وي به اضطراب غريبي گرفتار است كه چون درياي عظيمي مي خروشد واز بستر افراد حيرت آوري گاهي به ساحل خنده هاي خنده آور و زماني به كنار گريه هاي گريه آور مي غلتد. اين دريا ساحل آرام را نمي شناسد. شعر او مظهر اين حال است. در اين كار خليلي تنها شاعر عصر خود نيست بلكه شاعر ديروز وامروز است. تأسي وي از گويندگان باستان دليل احترام وي به عظمت مقام سخن در گذشته بر افتخار كشوري است كه گهواره شعراي بزرگ زبان دري بوده ودر زندگي ابدي خود در آغوش آن خفته اند.

محترم پژواك ضمن مكاتبه منظومي عنواني خليلي گفته است:

مرا از جور اي چرخ ستمگر       بسي شبهاي بد بگذشته بر سر

ولي آن شب ز دل بيرون نگردد    مرا دل، زنده باشد تا كه در بر

شبي كز تيرگي ي ابر مظلم            نه از ماه بُد سراغي ني ز اختر

همه رخشنده انجم در ته ابر          نهان چون در ته درياست گوهر

ويا چون دختران مست كوچي        نهان گرديده در قيرينه چادر

پري زادان رومي چهره رفته           به دست زنگيان زشت پيكر

چه شد آن مشعل گيتي فروزش      چه آمد آسمان را باز بر سر

شبي تاريك تر از قعر دريا              زسيل ناگهاني سهمگين تر

به مرگ روشني آن شب تو گفتي      سيه پوشيده گيتي پاي تا سر

اگر عشق زليخا بود ويوسف             نمي زد هيچ كس را هيچ كس در

اگر تاج سليماني به هدهد         همي دادي نيارستي زدن پر

به همين ترتيب ميرسد به اصل مطلب كه رسيدن كتاب منتخبات استاد بزرگوار خليل الله خليلي است كه جديداً به زيور چاپ آراسته گشته است:

به ناگه برق اميدي درخشيد          فروزان كرد بر من تيره منظر

پس آنگه داد در درستم كتابي        خجسته نامه و بگزيده دفتر

چو در، بر دل ترا نوميد گردد           بخواني نامه اي اميد پرور

دو همدم جو ازين فرخنده نامه         دل سوزنده اي وديده اي تر

يكي درد ويكي سوز ومحبت           درين نامه دو پيغام است مضمر

گرامي شاعري آنرا نوشته                كه بر وي ناز بايد كرد كشور

اگر شعر است كشور اوست شاهش     اگر شعر آسمان است اوش اختر

به جاي فرخي سيستاني                   نمي بينم كسي را زوي برتر

ميان نغمه سنجان سنايي                  نمي بينم كسي را زوي خوشتر

حدود كشور رزتشت وهرمزد                ندارد هيچ زو آتش زبان تر

خليلي شاعر ايام ما نيست                       كه هست او بيشتر از ما معمر

خليلي شاعر ايام ما نيست                          كه در شعر است وي از ما جوانتر

خليلي شاعر ديروز وامروز                          شده در شعر از فردا فراتر

خيال شعر او از دل برون كرد                      همه انديشه هاي زار وابتر

نشايد بيش ازين دنبال گردد

سخن هاي سخنور با سخنور

    استاد خليلي زمانيكه اين سروده جناب پژواك برايش مواصلت مي ورزد احساسات عميق خويش را ضمن چكامه اي چنين بيان ميكند:

بادهاي مهرگاني بر وزيد از كوهسار

مهرگاني بادها فرخ نمايد روزگار

آبها شد آسماني آسمان شد آبگون

برگ ها شد زعفراني بادها شد زرنگار

بوستان چون باستاني بلخ گشته پر درفش

باغبان آذين ببسته بلخ را جمشيد وار

همچو گوهرهاي غلتان بر يكي جام بلور

بازي اختر به روي آب هاي نقره كار

سايه اشجار با هر قطره در راز ونياز

پر تو مهتاب با هر ذره در بوس وكنار

بر لب نيلاب نغمه بر لب من سوز آه

نغمه او رح پرور ناله من شعله بار

او زمستي آرميده من به خود اندر ستيز

او گريبان پرگهر من اشك خونين در كنار

ياد ايام گذشته يك به يك آورد باز

رنج هاي زندگي را پيش چشمم پرده وار

شب به پايان آمد وناگاه پيدا شد زدور

بر فراز شاميانه پرتو صبح آشكار

دره گرديد از سپيدي سر به سر درياي نور

آب شد از روشنايي يك قلم آيينه وار

از گريبان افق گرديد غلتان جوي شير

كوه در دامان آن بنهاد سر را طفل وار

كودك طبع من از آن آسماني جلوه ها

گشت يكباره برون از دستگاه اختيار

خاكيان مسحور آثار بديع فطرتند

مي ربايد دل زكف اين طرفه نقش شاهكار

منظر مرموز گردون در سكوت بامداد

از جهان ديگري باشد بشر را ياد گار

از جهاني كاين جان با اين همه پهناوري

در قبال وسعتش كوچك نمايد ذره وار

اندرين انديشه ها بودم كه آمد ناگهان

رازدار كوي جانان حامل پيغام يار    

آنكه باشد جيبش از اشعار شيوا پر گهر

آن كه باشد دامنش از نثر رنگين چون بهار

چون كليم طور معني، طوطي گوياي راز

نامه اي آورد بيرون از گريبان صبح وار

نامه اي در حرف حرفش آتش دل مشتعل

نامه اي از سطر سطرش سوز باطن آشكار

نامه پژواك اعني شاعر فحل جوان

شاعر روشندلي آتش زبان وسحركار

آن كه خيزد شور عشق از خامه اش جاي صرير

وانكه ريزد مشك تر از نخل كلكش جاي بار

آتشين گشته نوايش با نواي سرخ رود

تيزبين گشته نگاهش با عقاب كوهسار

شاعري آموخته در پاي شمشاد جوان

با سپين غر كرده پيمان سخن را استوار

كاروان فرخي رفت آن جرس ها شد خموش

وان نواها شد نهان در پيچ وتاب روزگار

در فروغ خامه وي مي كنم اكنون سراغ

آتشي زان كاروان گر مانده باشد يادگار

رازهاي سامري را مي شكافد با قلم

معجز موسي نمايد چون فتد كلكش به كار

باستاني شيوه ها آميخته در سبك نو

با دو شيوه مي نمايد در معاني ابتكار

آرزوها در دلش روشن چو آب اندر گهر

دردها در سينه اش پيچان چو دود اندر شرار

نثر من در پيش نثرش چون خزف پيش گهر

نظم او پهلوي نظمم همچو گل پهلوي خار

دكتر لطف علي صورتگر يكي از استادان دانشگاه تهران و از دوست داران وشيفتگان استاد خليلي در مورد وي ميگويد:

    استاد خليلي شاعر گرانمايه افغانستان كه بنا به اقتضاي طبعيت وآب وهوا و وضع كوهستاني آن كشور بايد دلي به صلابت پولاد وسخني كه غرش آبشارهاي آن ديار را به خاطر آورد، داشته باشد وآهنگهاي لطيف ونوازنده كه سخن از عشق ومهجوري ومشتاقي در آنها برود با كلام وي سازگاي نداشته باشد، اما شاعر افغاني كه در همه چيز آزادي فكر وعقيده دارد وجهاني از جهان طبيعت زيباتر خلق ميكند اين قاعده كلي را به هم زده است وديوانش مشحون از ابياتي است كه لطف وطراوت، نسيم ملايم بهاري ونازكي ورقت عواطف دوشيزگان تازه به شوهر رفته را به ياد مي آورد و با دل آدمي راز ونيازهاي گرم ودوستانه دارد. اشعارش مانند ابيات جلال الدين محمد دل را به رقص مي آورد ومانند سنايي با احساسات آدمي انس وآميزش دلپذير دارد. تازگي وجواني از ابياتش مي چكد وكلماتي را كه دراختيار دارد به چالاكي اسپان تيز پي، پهنه معاني را در مي نوردند.

استاد بديع الزمان فروزانفر در مورد استاد خليلي ميگويد:

    شاعر دلي حساس وپر شور دارد واين شور وهيجان گاهي در صورت كلي تر يعني دلبستگي به روابط انسانيت ويا جهان اسلام وگاه در لباس عشق به وطن جلوه گر مي شود واز اين قبيل است آنچه در مدح ويا رثاي دوستان خود سروده است. وفا وحسن عهد وجوانمردي وظريف طبعي ونكته سنجي از صفات خاصه اوست.

    استاد سعيد نفيسي در مورد مي نويسد: پيش از آنكه به ديدار خليلي نايل شوم ورابطه اي ناگسستني با او به همه زنم سه مجلد كتاب آثار هرات كه احاطه سرشار وي را در تاريخ مي رساند نصيب من شده بود ومي دانستم با دانشمندي متبحر روبه رو خواهم شد.

    از نخستين روزي كه با او رو به رو شدم لطف طبع وسيماي جاذب ومردمي ومردانگي وكرامت نفس وقريحه سرشار وروي گشاده وي چنان مرا فريفت كه وي را در عداد مردان نادري كه در اين سوي وآن سوي جهان ديده ام ميشمارم ويقين دارم كساني كه از اين نعمت ديدار بر خوردارشده اند بامن از هرحيث همداستانند.

واين هم از استاد خليلي:

يارب سوزي كه جسم وجان را سوزم

                        اين كارگه سود وزيان را سوزم

يك شعله جانسوز كه در آتش آن

                        خود را سوزم هردو جهان را سوزم

                        ******

يارب دردي كه ناله آغاز كنم

                        شوري كه سرود شوق را ساز كنم

چشمي كه به سوي خويش چون باز كنم

                        آن گمشده را ز دور آواز كنم

                        *****

تا صبح دل افروز نيايد بيرون

                        از پرده شب روز نيايد بيرون

تا شمع در اين بزم نگردد روشن

                        پروانه جانسوز نيايد بيرون

                        *****

اي حاكم كارگاه ايمان رحمي

اي خالق ابر وباد وباران رحمي

بر خشكي چهره ي يتيمان رحمي

                        بر سيل سرشك بينوايان رحم

                        *****

اي باد بهار گر چه روح افزايي

                        جان بخش ودل افروز وچمن پيرايي

بر گلبن من گلي نخندد هرگز

                        صد بار اگر روي و صد بار آيي

                        ****

اي چشمه چرا اين همه بيتاب شدي

                        لرزان وسراسيمه چو سيماب شدي

در محفل آتش نفسان دل خاك

                        آيا چه شنيدي كه چنين آب شدي

                        *****

الهي! اشك چشمي، سوز آهي

                        فروزان خاطري، روشن نگاهي

زهر سو بسته دش درهاي اميد

                        كليدي، رخنه اي، راهي، پناهي

                        ****

الهي! هرچه شايان است آن كن

                        نمي گويم چنين كن يا چنان كن

چه داند بنده اسرار خداوند

                        خدا را، هرچه مي زيبد همان كن

                        ****

الهي! بنده ات را همت آموز

                        لبش را از نياز غير بر دوز

اگر ممنون خلقش مي نمايي

                        به خاكش افكن ودر آتشش سوز

                        *****

الهي! پير گرديدم عصايي

                        زمنزل دور ماندم رهنمايي

شبي تاريك ودزدان در كمينگاه

                        فروغ مشعلي، بانگ درايي

الهي! خلوت دل خانه كيست؟

                        حديث عاشقان افسانه ي كيست؟

اگر گنجينه عشقت نباشد

                        دل مهجور ما ويرانه ي كيست؟

                        *****

الهي! راه دادي ديگران را

                        كه بگشايند راز آسمان را

ز ره واماندگان را هم تكاني

                        كه بگذارند اين خواب گران را

                        *****

الهي! رايگان مگذار ما را

                        به دست اين وآن مگذار مارا

كرم پروردگانيم اين خداوند

                        به لطف ديگران مگذار مارا

                        *****

الهي! رند مستي را ببخشاي

                        به عصيان، پاي بستي را ببخشاي

خليل بت شكن را هركه بخشد

                        خليل بت پرستي را ببخشاي

                        *****

الهي! ابتلاي بندگان چيست؟

                        كرم پروردگان را امتحان چيست؟

كسي كاينجا به صد دوزخ بسوزد؟

                        در آنجا باز در نارش مكان چيست؟

خليلي وعشق به وطن

 قسمت دوم

تهیه وتدوین: عزیز احمد حنیف

    زندگي خليلي چون ديگر رجال علم وادب معاصر افغانستان نشيب وفراز بسيار داشته است وهمگان در اين نشيب وتلخكامي بسيار وفراز وشادماني اندك، مشترك بوده اند. تنگدستي، اسارت، تبعيد، كوشش وتلاش درخشان ادبي وفرهنگي، رسيدن به مقامات عالی علم ودانش، ورود به ميدان سياست تا نيل به مقام سفارت وآنگاه سوختن در آتش فراق ودرد واندوه جان فرساي نه سال اخير وتحمل دشواري هاي صعب آوارگي ودوري از خانه وكاشانه وجمع ياران و دوستان، " گريه هاي گلوگير" وهرچه بر غيب احتمال رفتن آن را توان داد، عنوانهاي عمده كتاب زندگاني اوست.

    در نظر بيشتر ارادتمندان وهواخواهان واقعي او، اين عناوين بيش از چند سطري از كتاب زندگي اورا در بر نمي گيرد. به همين سبب هيچ يك از آنها مايه ی روي آوردن به او و دوست داشتن يا روي برتافتن ودشمني ورزيدن با او نبوده است. چيزهايي كه پايه هاي اصلي احترام وبزرگي خليلي و علاقمندي وارادت دوستداران اورا مي ساخت، درست همان چيزهايي بود كه دشمنان ومخالفان سياسي وي را بر او برمي انگيخت، وآن جز عشقي عميق وسركش به وطن وآزادي نبود، عشقي كه به خروشندگي وتوفندگي آمو ونيلاب وهيرمند وبه استواري كوههاي آسمان ساي در قصيده قصيده، غزل غزل، بيت بيت، وكلمه كلمه آثارش موج مي زد وسرمي كشيد تا هرچه وهركه را با آن بيگانه باشد همچون خس وخاشاك از دامان دشتها ودره ههاي آزادگي وشرف وعزت، با امواج خروشان خويش در هم كوبد وپاك بروبد ودر برابر هركس وهر انديشه كه پيش غير سرفرود مي آورد وهواي ديگري دارد، چون كوه استوار بايستد وسرتعظيم فرود نياورد.

وي در يكي از قصایدش به "پيشگاه وطن" ميگويد:

داند خدا كه بعد خدا مي پرستمت

هان اي وطن مپرس چرا مي پرستمت

ذرات هستيم زتو بگرفته است جان

چون برتري زجان، همه جا مي پرستمت

در نيمه شب كه باز كند آسمان درش

با صد هزار دست دعا مي پرستمت

چون پر شكسته مرغ، كه از آشيان جداست

اينك ز آشيانه جدا مي پرستمت

پيري نمود قامتم از بار درد، خم

زاري كنان به قد دوتا مي پرستمت

از ياد رودهاي كف آلود نعره زن

ديوانه ام به شور وصدا مي پرستمت

از ياد آن فضاي فروزان نور بار

در زير اين گرفته فضا مي پرستمت

از ياد مرغهاي فلك تاز در هوا

با مرغ آرزو به هوا مي پرستمت

از ياد آن چنار كهنسال سبز پوش

در پيش برگ برگ، جدا مي پرستمت

چون بوي گل به ياد تو ام مي برد به باغ

با لرزش نسيم صبا مي پرستمت

هر جا كه مطربي كند از شوق نغمه سر

در پرده های ساز ونوا مي پرستمت

بُعد مكان اثر نكند در ديار عشق

اي دور از نظر به كجا مي پرستمت

با آن همه مصيبت وزندان كه ديده ام

با گونه گونه جور وجفا مي پرسمت

ثروت مدار شهر سزاوار ذكر نيست

از بهر آن يتيم گدا مي پرستمت

از ياد كشتگان به خون غرق گشته ات

در خون واشك كرده شنا مي پرستمت

از ياد آنكه بر لب شمشير آبدار

صد بوسه داده روز وفا مي پرستمت

از ياد سنگري كه سر افراز مردمان

با خون خويش كرده بنا مي پرستمت

در تنگناي زندگي وخوابگاه قبر

در عالم فنا وبقا مي پرستمت

هم با صرير خامه وهم با زبان دل

 هم آشكار هم به خفا مي پرستمت

    اين عشق به وطن در زندگي واشعار وآثار خليلي مفهومي بسيار گسترده دارد وتنها حدود جغرافيايي وسياسي ومردمان خاص را در بر نمي گيرد، بلكه مرزهاي وطن او از دورترين نقطه هاي پيوند فرهنگي تا نزديكترين روابط تاريخي، سياسي واجتماعي واستوار ترين علايق ديني ومذهبي وسنتي را شامل ميشود. در گستره فرهنگي وتاريخي وسياسي وادبي، مرزهاي وطن او از سواحل گنگ در شرق تا آن سوي دجله وفرات وآسياي صغير وسواحل مديترانه درغرب، واز سمرقند وبخارا وخوارزم در شمال تا سواحل درياي عمان وهند را در جنوب در مي نوردد ودر اين پهنه عظيم، گام به گام وشهر به شهر، بزرگان ونام آوراني را مي يابد كه هزاران هزار رشته ناگسستني، او را با آنان پيوند مي دهد، بدينگونه به هرجاي وهرچيز كه علاقه ومحبت را بشايد وهركس كه فخر وبزرگي وعظمت او را آفريده است ومي آفريند وپايدار كرده است ومي كند، جان ودل واز سر انديشه وآگاهي، عشق مي بازد ومهر مي ورزد.  استاد خليلي با گروه كثيري از بزرگان ادب معاصر ايران دوستي داشت. مكاتبات منظوم او با اين استادان سخن موجود است. برخي از آنها که منتشر شده است، ظرافت ها ونكته سنجي هاي ادبي فراوان در آنها ميتوان يافت. غناي فرهنگي وآشنايي عميق خليلي با زبان وادبيات فارسي، راه دشوار سخن را در تنگ ترين ميدانهاي سخنوري ومكاتبات منظوم، بر طبع توانايش فراخ وهموار مي سازد، بر رسي دقايق ادبي اين مكاتبات وبطور كلي ويژگي هاي شعر خليلي در اين مقال نمي گنجد. چيز ديگري كه ما در پي آنيم لبريز بودن اين مكاتبات است از صدق وصفا واخلاص وهمدلي ويكرنگي دور از غوغاي بازي هاي سياسي وضرورت هاي شغلي سياست پيشگي. به همين اسباب ودلايل، هرگاه او به ايران مي آمد فارغ از تشريفات رسمي، دروازه ي دلهاي اين برادران واستادان را بر روي خويش گشاده مي يافت.

همچنانكه تا ديروز در مكاتبات منظوم وسخنراني ها وستايش ها وبزرگداشت هاي او از امور ومسائلي سخن مي رفت كه مواد ومصالح آن را پايدار ترين پيوند هاي موجود تشكيل ميداد، در سالهاي اشغال افغانستان نيز سلسله اين نامه ها گسسته نشد.

به پيشگاه تو اي ملت خجسته سلام

زملتي كه شده روز روشنش چون شام

سلام كشور آتش گرفته محروم

سلام ملت در خون تپيده ی ناكام

سلام ملت افغان كه مي شود هر روز

به خون، فجايع آن ثبت دفتر ايام

سلام ملت افغان كه مي رسد هرشب

فغان وي به فراز سپهر مينا فام

سلام ملت همدرد وهمدل وهم كيش

شريك شادي وانباز ومحنت وآلام

دو شاخه اي كه بر آورده سر زيك گلشن

دو بازويي كه بود متصل به يك اندام

دوتن وليك به يك قبله روي دل كرده

دوصف وليك به يك خانه بسته اند احرام

به بام خانه همسايه چون فتد آتش

به حكم كيش وخرد خواب غفلت است حرام

كنون به خانه ما شعله هاي آتش بين

كه دود آن به فراز فلك نموده مقام

به موج هاي هريرود وهيرمند نگر

كه سرخ گشته به خون ارامل وايتام

به ابرهاي سيه بين كه مرگ مي بارد

به جاي دانه باران به هر درو هر بام

به مادران ستم ديده بين كه مي بينند

گلوي كودك شان زير تيغ خون آشام

نگر به دختر در خون كشيده معصوم

كه دست وپاي زند روز وشب به حلقه دام

به شهر شهر نگر جوي جوي خون شهيد

به دشت دشت نگر پشته پشته از اجسام

ببين به سنگر مردان كه در بن هر سنگ

كنند سينه سپر پيش دشمن اسلام

    آفاق گسترده وطن فرهنگي، تاريخي وادبي او وسرزمين زادگاهش با رشته هاي ناگسستني بسيار پيوند مي يابد. وی نهال وسوسه هاي شیطانی نفاق وتفرقه را از بن مي خشكاند ودست هاي تباهي را در پس پرده اين شعبده بازيها مي نماياند. او باغباني است مهربان که به هرگلشني كه مي رسد درخت دوستي مي نشاند وكام دل به بار مي آورد. از همین جاست كه بهانه مي جويد تا به هرمناسبتي به قويترين پيوندها وگرامي ترين ميراث ها وارجمندترين چهره ها در تاريخ، فرهنگ، ادب ودانش چنگ زند وجمال يگانگي معنوي، فرهنگي وتاريخي را از گرد وخاك دويي ونفاق ودوري وبيگانگي بزدايد. به همين سبب آشنايان ومحرمان اين درد وسوز كه بر عمق اين توطئه ها آگاهي دارند آغوش گرم خويش را بر روي وي مي گشايند ودرد وشور او را كه زبان دل آنها ست از جان ودل مي پذيرند واين پذيرش نه به دليل همزباني بل به حكم همدلي صورت مي گيرد.

    استاد خليلي كه چندين بار ضمن سفرهاي علمي وفرهنگي اي به كشور تركيه شهر هاي آن كشور را زيارت كرده بود وبه آستان بزرگان وانديشمندان آن ديار مسلمان نشين كه هر قدم آن پر از خاطرات دل انگيز است، ارادت مي ورزيد، در يكي از سفرهايش هنگام توقف در شهر استانبول، آن شهر زيبا را چنين به تصوير ميكشد:

خرما شهري كزان دل مي دمد جاي غبار

حسن رويد جاي سبزه، عشق خيزد جاي خار

همچو آن زيبا عروسي كافتات از روي مهر

بوسه ها بستاند از وي هر نفس ديوانه وار

گاه بوسد چشم ورويش گاه بوسد پا وسر

گاه بوسد از يمينش گاه بوسد از يسار

بوسه گاه آفتاب است اين فروزان آب ها

بوسه از بس شد مكرر جاي آن شد آشكار

يا مرصع صفحه اي كز كلك لرزان ريخته

نور جاي رنگ در وي چند جا بي اختيار

يا چو ديواني كه آنجا شعرها بنوشته است

شاعر معجز اثر با خامه جادو نگار

يا گسسته زهره را عِقد جواهر از گلو

ريخته بر فرش اخضر گوهران آبدار

يا كتابي كاندران با آب شمشير است ثبت

داستان رادمردان بزرگ نامدار

آب هاي روشنش آرام چون قلب سليم

بادهاي خرمش جان بخش چون پيغام يار

عصر در شاخ طلا آتش فتد در روي آب

آب را ديدي كه با آتش كند بوس وكنار

در دل هر خشت آن، از فاتحي باشد رقم

در بن هرسنگ آن، از قهرماني يادگار

گاه از تيغ محمد بشنوي صد داستان

گاه از ملك سليمان بنگري صد شاهكار

    براي خليلي هر بزرگداشت وتجليل از مفاخر دين ودانش وادب در هرنقطه از قلمرو وطن فرهنگي او بهانه ايست براي هرچه استوار تر كردن پيوند دلها. اين جستجو حتي مأموريت هاي سياسي او را به عنوان سفير نيز تحت الشعاع قرار ميدهد تا آنجا كه او را بيش از آنكه سفير سياست بنماياند سفير محبت نشان مي دهد: در قاهره، نيل خروشان از يك طرف خيال وخاطر او را به دوره هاي پيشين مي برد ودر آيينه خیال مي بيند كه عصاي شباني چگونه شوكت واقتدار فراعنه را در هم مي نوردد واز سوي ديگر دوران اسلامي را به ياد او مي آورد و آنگاه در كناره هاي نيل جاي پا وآثار وافكار سفير بزرگ بيداري مسلمانان، سيد جمال الدين افغان را جستجو مي كند وميان قبه الاعلام دانشگاه بزرگ اسلام "الازهر" پيوندها مي يابد:

در سال 1339 شاعر ضمن سفري به قاهره در كنار رود نيل قصيد اي را انشاد نموده است كه بدين شرح ميباشد:

چشم من روشن شد از انوار اين شهر جميل

مرحبا مصر مبارك حبذا درياي نيل

بر لب هر موج اين از قدرت وشوكت نشان

در دل هر سنگ آن از سطوت وقوت دليل

نيل مرآتي ست كانجا خويشتن را ديده اند

فاتحان جنگجو گيتي ستانان نبيل

گاه فرعونان در آن ديدند روي خويش را

با عصاهاي طلايي با رداهاي طويل

گه بر آشفته شباني با رداي مندرس

عرش جباران شده پيش عصاي وي ذليل

گاه درويشي نمد پوشي رسيده از حجاز

منتقش بر پرچم وي حسبنا الله الوكيل

اين هرم ها كوه را ماند ولي كس ديده است؟

كوه جاي سنگ در وي پيل بر بالاي پيل

بس كه خواند افسانه در گوشش قرون بي شمار

كله ي بوالهول از خواب گران گشته ثقيل

ديدم آنان را كه دعواي خدايي داشتند

بنده آسا بر فراش مرگ افتاده ذليل

چهره بي خون، كام بي نم، ديده بي نور اميد

دست بي ساغر، كمر بي تيغ، لب بي قال وقيل

پرورشگاه خيال است اين تجليگاه ذوق

يوسفستان جمال است اين گلستان جميل

ما ومصر از قرن ها بوديم در دنياي شرق

دودمان دين ودانش را دو فرزند اصيل

مشعل ما بود قرآن، قايد ما مصطفي

حامي ما لطف يزدان، هادي ما جبرئيل

جلوه گاه نهضت سيد جمال الدين بود

از دل كوهسار خيبر تا لب درياي نيل

قبله الاعلام ازهر، قبه الاسلام بلخ

هردو سوي يك هدف بودند در طي سبيل

عروه الوثقاي وحدت را نباشد انفصام

حفظ اين پيمان الفت را خدا باشد كفيل

آن زمان بگذشت كز مكر اجانب عمرها

دست ما كوتاه وخرما بود بر شاخ نخيل

وقت آن آمد كه پر گيرد عقاب حريت

بوم استعمار هر جا بر كشد بانگ رحيل

وقت آن آمد كه ابناي عرب در هركجا

خائن از صادق شناسد مؤتمن را از محيل

بعد ازين بزم ستم رنگين نگردد در جهان

گاه از اشك يتيم وگاه از خون قتيل

بوستان دوستان مصر وافغان تازه باد

تا ابد در وي مبادا تند باد غم دخيل

همانطور به پيشگاه دانشگاه بزرگ اسلامي الازهر زانوي ارادت خم نموده وميگويد:

ايها الازهر چنين آرام وخاموشي چرا                       

آفتاب خويش را در پرده مي پوشي چرا

صبح رستاخيز شد با خواب، همدوشي چرا                 

گرگ آمد يوسفا! در خواب خرگوشي چرا

ايها الازهر سخن بي پرده گو راي تو چيست         

رايت دين بر زمين افتاده فتواي تو چيست

در شرار ظلم اوراق مصاحف سوختند                  

آتش الحاد در كوي خدا افروختند

كودك مارا كتاب كافري آموختند                       

عالمان را لب ز اظهار حقيقت دوختند

ايها الازهر درين هنگامه لب بستي چرا                

در جهاد راه حق با ما نپيوستي چرا

كشور ما كشور ارباب ايمان بوده است

قرنها دين الهي را نگهبان بوده است

خانقاه عشق وخلوتگاه عرفان بوده است

سنگر مردان ومأواي دليران بوده است

ايها الازهر سپاه بت شكن بوديم ما

خار الحاد و ستم را بيخ كن بوديم ما

در جهان حكمت ودانش كشيدي نام تو

شهره گرديدي به عالم قبه الاسلام تو

استاد خلیل الله خلیلی، شاعری آواره وپرشور از رهنوردان اندیشه وادب

               قسمت اول

                                                                       تهیه وتدوین: عزیز احمد حنیف

    استاد خليل الله خليلی شاعر ژرفنگر وخیال پرداز معروف کشور اخیراً یکی از درخشان ترین ستاره های ادب پارسی دری در آسمان شعر وادب بوده که حرف حرف از سروده هایش مملو از عشق به وطن میباشد. قلم رسای آن بزرگمرد به حال زار ملت رنجدیده اش اشکها ریخته وبه جرأت، شهامت وغرور آن آفرین ها گفته است.

ای حاکم کارگاه امکان رحمی            وی خالق ابر وباد وباران رحمی

سر خشکی چهره یتیمان رحمی          بر سیل سرشک بینوایان رحمی

   استاد درماه شوال 1325 قمری در کنار دريای کابل در قلب مملکت ما در عمارتی که روزی بنام باغ ( جهان آرا ) تفرج گاه شاهان مغل بود، پا بعرصه وجود گذاشت. پدر وی مرحوم ميرزا محمد حسين خان از عشيره صافی و از روستای سيدخيل ولايت پروان درشمال کابل ميباشد. وی پس از يک دوره خدمات درعصر امير عبدالرحمن خان و پسرش امير حبيب الله، چندين سال مستوفی المالک و نائب سالار ملکی و نظامی و يکی از مهمترين و محتشم ترين رجال آن عصر شمرده ميشد.

    مادر شاعر، دختر يکی از خوانينِ با نام و نشان کوهستان درولايت پروان بنام عبدالقادر خان صافی و خواهر مرحوم عبدالرحيم خان نائب سالار وقت  درهرات، وزير فوائد عامه و معاون صدارت عظمی بود.

    استاد در هفت سالگی بمرگ مادر داغدار گرديد، هنوز 11 سال از بهار عمرش نگذشته بود که پدر نامورش به حکم شاه امان الله اعدام گرديد. چنانچه خودش ميگويد :

بهـــــــــــــــار هفتم عمـرم نگشته بود پديد       که رفت از سر من مادرملک سيرم

هنوز بوسه بود جای بوسه ای که ز لطف        نهاد مادر مشفق به روی و چشم ترم

به سال يازدهــــم شد مرا شهيــــــــــــد پدر         که بود به صد افتخار تاج سرم

يتيم کــــــــرد مرا اين سپهـــر مردم کش            اسير بيکس و بی خانمان و در بدرم

    تمام اموال و دارايی پدرش ضبط گرديد. روزگار، وی را از اوج ناز و نعمت به پرتگاه ذلت و خواری افگند، سه سال در کابل و کوهستان، در کمال پريشانی و تحت نظارت حکومت، محبوس وار بسر برد. پس از آن پادشاه وقت از آن همه هستی و دارايی در شمال کابل، چند جريب زمين به وی مسترد کرد و بدين جهت نتوانست تحصيلات رسمی خویش را ادامه دهد وسرانجام در دبستان درد شاگرد آموزگار سوز و اندوه گرديد. اما با اين همه پريشانی، تحصيلاتی را که در آغوش تربيت پدر مهربان فراگرفته بود بطور خصوصی ادامه داد. به قول شاعر : ناله از نی ، گريه از ابر بهار، از هر صاحب دلی يک شمه کار آموخت. علوم ادبي و تفسير، فقه، منطق و حديث را جسته جسته از استادان عصر فراگرفت.

    وی از آغاز زندگانی، به شعر و موزون کردن ناله های جانسوز، عشق بی پايان داشت. گويا زمانه رنج های خود را پراگنده و پريشان به وی می سپرد که طبيعت سوزان شاعر، آنرا جامه نظم بپوشاند. در پنجسالگی که بمکاتب رسمی شامل بود با وصف آنکه ذکاوت و استعداد وی در همه مضامين، او را از همه گان ممتاز نشان ميداد و توجه اش به جهان شعر و معرفت بود، پدر مرحومش نيز بعد از الفبا آموختن، خواندن بهترين کتاب و سرود بشری را به وی توصيه و او را به استفاده از مثنوی معنوی حضرت مولانا جلال الدين بلخی تشويق ميکرد. روز گار، شاعر بلند پايه را در اخير سلطنت شاه امان الله با تحولات سهیم گردانيد و در نتيجه، وی در دوره سلطنت امير حبيب الله کلکانی گاهی در کابل و زمانی در مزارشريف متصدی عهده های مهمی گرديد. وقتيکه دوره سلطنت امیرحبيب الله کلکانی به پايان رسيد، شاعر به تاشکند مسافرت نمود و مدت سه ماه را در آنجا بسر برد.

    هنگاميکه محمد نادر خان قدرت را گرفت، استاد را مورد عفو قرار داد و او از تاشکند به هرات آمد و مدت يکنيم سال در شهر باستانی هرات اقامت گزيد و بدرگاه عارفان بزرگ چون جامی، خواجه عبدالله انصاری و فخز رازی مشرف گرديد که فيض خانقای انصاری و جامی و درس گاه فخر رازی، او را دوباره به عالم شعر و شاعری باز گردانيد و خاطرات بس گرامی از هرات وهراتيان با خود داشت. گفته اند: هر وقت استاد از ياران هرات ياد ميکرد اشک از چشمانش جاری می گشت. سپس استاد به کابل آمد و مصروف امور اداری گرديد. سيزده سال در صدارت عظمی بحيث دبير اول کار کرد و در سال 1324 شمسی از ماموريت برطرف و بعد از يکنيم سال توقف در کابل، به قندهار فرستاده شد، يکسال و شش ماه در آنجا اقامت گزید و در موسسه قندسازی قندهار وظيفه ای به وی سپرده شد که بقول خودش: روزگار شاعر شکر شکن را تاجر شکر فروش گردانيد.   استاد در دوره محمد هاشم خان صدراعظم وقت، نيز به حبس و تبعيد سرزنش گرديد. پس ازاين مدت، در اثر پيشنهاد شاه محمود خان صدراعظم آن زمان و کمک و توجه خاص دوستانش چون داکتر نجيب الله توروايانا وزير معارف وقت و محمد يونس خان نائب الحکومه قندهار بحکم پادشاه، واپس به کابل خواسته شد و در دانشگاه کابل بحيث معاون مقرر گرديد. در اوايل ماه حمل 1328 به اراده شاه در کابينه شاه محمود خان بحيث سردبير مجلس عالی وزرا تقرر حاصل کرد.

    درسال 1330 در کابينه صدراعظم مذکور بحيث رئيس مستقل مطبوعات مقرر ووظيفه دارالانشای مجلس عالی وزرا نيز بعهده اش بود. در سال 1332 بحيث مشاور مطبوعاتی شاه برتبه وزير، احراز موقعيت کرد.

    استاد که دوره معلمی را در ميربچه کوت و دوره کار اداری را قبلا در وزارت ماليه نيز سپری کرده بود و در همه امور دولتی وارد و از اجرای وظايف به نيکويی بدر شده بود بعداً بحيث وکيل منتخب مردم، راهی پارلمان گرديد و ضمناً به تاسيس حزب جبهه ملی اقدام کرد.

  حکومت وقت از اقدام استاد در تاسيس جبهه ملی و پايه های اجتماعی درميان مردم بهراس افتيد و ازينرو وی را بحيث سفير کبير به رياض پايتخت عربستان سعودی مقرر کرد که بعداً از آنجا، بحيث سفيرکبير به بغداد تعيين شد و در عين حال سفير غير مقيم در کشور های سوريه، بحرين، کويت، اردن، قطر وابوظبی نيز بودند. با وجود مشاغل رسمی، کرسی استاد در دانشگاه کابل حفظ بود و به پاس خدماتش، حائز نشان درجه اول معارف افغانستان گرديد. همچنان استاد نشان اکادميک فرانسه را از طرف جنرال دوگول دريافت نمود و هم بحيث عضو نويسندگان بين المللی کشورهای آسيايی و افريقايی و عضو افتخاری در اکادمی تاريخ افغانستان بود.

اشتراک استاد در کنفرانس ها :

اشتراک در کنفرانس رودکی در تاجکستان .

اشتراک در کنفرانس نويسندگان ملل آسيايی و اروپايی دوبار

اشتراک در کنفرانس جامی درکابل

اشتراک در کنفرانس سالگرد مولانا جلال الدين محمد بلخی سه بار در قونيه

اشتراک در کنفرانس های وزرای خارجه ممالک اسلامی در جده، استانبول، ليبيا وغيره

تاليفات استاد خلیلی:

استادجمعا 51 اثر مطبوع و نه اثر چاپ ناشده دارند که ذيلا معر فی ميگردند :

آثار هرات، ترجمه تفسير مولانا شبير احمد عثمانی/ سيزده جزء (مشهور به تفسير کابلی طبع کابل). شرح احوال حکيم سنايی. فيض قدس ( شرح احوال ميرزا عبدالقادر بيدل ). سلطنت غزنويان. يمگان « شرح آرامگاه ناصر خسرو ».  داستان زمرد خونين. نی نامه "در احوال مولوی بلخی". رساله آرامگاه بابر. مجموعه رباعیات. مجموعه اشعار. دیوان غزلیات ومثنویات. کتاب عیاری از خراسان وقسمتی از تاریخ سیاسی وجغرافیه آن وغیره.

استاد بزرگوار در زمان اشغال افغانستان توسط قشون سرخ شوروی سابق در شهر پشاور با وجود کهولت وپیری ومریضی به مجاهدان پیوست وبا قلم وزبان واشعار حماسی اش در مجالس ومحافل، لشکر کشی قشون سرخ را تقبیح ودر بسیج مجاهدان راستین راه آزادی از هیچ نوع سعی وتلاش دریغ نورزید. تا آنکه در دیار غربت ومهاجرت در شهر پشاور پدرود حیات گفت وبه جاویدانگان پیوست. خدایش بیامرزد وقرین رحمت خویش گرداند.

وی در رابطه به اینکه مرگ به سراغش در دیار غربت بیاید گفته است:

گر به زاری خواهد از من پیک جانان نقد جان        جا دهیدم در کنار تربت آوارگان

جای من در تربت آوارگان بهتر که من                 بی کسم آواره ام بی میهنم بی خانمان

بخاطر حسن اختتام پارچه شعر زیبایی را از استاد نقل میکنیم که زندگی را در آن به تصویر کشیده است:

زندگانی برق آسا یک نفس خندید ورفت         همچو طفلی اشک بر رخسار من لغزید ورفت

آتشینی داغ دل من عاقبت ناسور شد             بسکه این زخم کهن را هر هوس خارید ورفت

آن فروغ آسمانی را که می نامند عشق          چون چراغ صبح بر بالین من تابید ورفت

در ازل بر روی ما بستند ابواب قبول            ورنه چندین آه تا آسمان پیچید ورفت

هیچکس آگه نشد از سوز پنهان دلم               هر که آمد از درون این خانه را پالید ورفت