تا سوي منزل كشم آواره را

ذوق بي تابي دهم نظاره را

    آواره:‌ "به تشديد ظاء يعني گروه تماشاچي به خصوص آناني كه در مكاني بلند مي نشستند و جنگ را تما شامي كردند"‌ (نواي شاعر فردا:‌ ص11). آواره:‌ "در اينجا مسلمانان شبه قاره؛‌ و به تعبيري مسلمانان" (شرار زندگي:‌ ص137). ذوق:‌ "شور و شوق؛‌ اشتياق" (همان:‌ 137).

    با سركشيدن شراب معرفت الهي،‌ شاعر مسير اصلي اش را در مي يابد و آوارگاني را كه در اين خاكستان كهن منزل نموده و راه برگشت را گم كرده اند،‌ هدايت مي كند.

    مراد از منزل (در انديشه شاعر) مقام عشق و ايماني است كه آدمي را از دنيا و آنچه در آن است بيگانه مي كند؛ نه بدين مفهوم كه عزلت اختيار نموده و به مغاره اي پناه مي برد، بل بدين معنا كه ارزش هاي مادي و معنوي در نظر انسان هريك به صورت اصلي اش در آمده و انسان به سوي ارزش هاي واقعي انساني گام بر ميدارد؛ در طي اين سفر به چشم تماشايي اي ضرورت است كه با شور و اشتياق بي تابانه اي حقايق هستي را نظاره كند؛ چشمي كه شاعر از آن در يكي از غزلهايش ياد مي كند:

دو عالم را توان ديدن به مينايي كه من دارم

كجا چشمي كه بيند آن تماشايي كه من دارم

    در اين نظاره، ذوق بي تابانه اي نهفته است كه آنرا اهل دل مي دانند نه صاحبان خرد؛ در بيتي مي گويد:

مشت گليم و ذوق فغاني نداشتيم

غوغاي ما ز گردش پيمانه دل است

    ذوق يكي از اصطلاحاتي خاص شاعر بوده و مراد از آن شور و جذبه خاص ايماني است كه انسان مؤمن آنرا بعد از طي مقامات معنوي احساس مي كند؛‌ همان مرتبه اي كه انسان را به حركت در مي آورد، و در آنجا بي حرف مي رويد كلام.

تو مرا ذوق بيان دادي و گفتي كه بگوي

هست در سينه من آنچه به كس نتوان گفت

همانطور در بيت ديگري مي گويد:

انجم به گريبان ريخت اين ديده تر مارا

بيرون ز سپهر انداخت اين ذوق نظر مارا

    وقتي مسافر چنين ذوق نظر پيدا كرد و با تماشا كردن حقايق هستي به سوي منزل مقصود در حركت افتاد؛‌ مستانه قدم بر ميدارد كه گويي به پايش ريگ اين صحرا حرير است:‌

گرم رو از جستجوي نو شوم

روشناس آرزوي نو شوم

    گرم رو: "شتابنده؛‌ تيز رو. در اينجا به معناي بي قرار و بي تحمل" (شرار زندگي:‌138)

روشناس:‌ "سرشناس؛‌ كسي كه همه او را بشناسند. كسي كه چهره حقيقت را از باطل تشخيص دهد. در اينجا شناسا. (همان:ص139).

    كلمات:‌ "گرم رو"، "جستجو" و "آرزو" را مي توان از اصطلاحات ويژه شاعر ناميد؛‌ اين واژه ها در خلال ابيات شاعر به كثرت ديده مي شود و مفاهيم هريك در انديشه شاعر متفاوت از ساير شعراء ‌است؛ بدين معنا هريك از اين كلمات را به معناي وسيع آن به كار برده است؛ بزرگان ديگر از اهل علم و معرفت هم، پيش از اقبال اين اصطلاحات  را به كار برده اند؛‌ چنانچه سنايي در بيتي مي گويد:

اي دريغا عاشقان گرم رو در راه دين

تير ايشان ديده روز و عشق ايشان سينه مال

و همچنان مرشد بزرگ، حضرت مولانا در بيتي مي گويد:

روي هريك مي نگر، مي دار پاس

بو كه گردي تو ز خدمت روشناس

 

مفهوم آرزو در انديشه شاعر از زبان "محمد بقايي ماكان"

    واژه "آرزو" از همه بيشتر در ابيات شاعر به چشم مي خورد كه در رابطه به مفهوم آن، آقاي محمد بقايي ماكان اقبال شناس معروف ايراني مي نويسد: "آرزو:‌ خواستن؛ تمنا. اقبال آرزو را كه گاهي هم با لفظ "مدعا" بيان مي كند، عاملي براي تعالي و پيشرفت انسان و جامعه او مي داند... آرزوها براي خود شان نيرو و قدرتي خلاق دارند كه ما را به زندگي و عمل بر مي انگيزانند؛‌ افقهاي تازه و آرمانهاي نو عرضه مي كنند، همه وجود مان تحت تأثير شان سرشار از حيات مي شود و انوار شان ما را در خود فرو مي گيرد... اين نيروي خلاق آرزوها، به تعبير اقبال "سوز" هسته اصلي شخصيت ما را شكل مي دهد. پرتو هميشه تابان آرزوها و تمناها شخصيت "من" را رشد و گسترش مي دهند و آنرا قوي و نيرومند مي سازند.. ديگر اينكه آرزوها با محبت يا عشق، بسيار قدرتمند و توانا مي شوند. عشق، آنها را زنده تر، سوزنده تر و تابنده تر مي سازد. تنها از عشق است كه آدمي جريان خروشان و هميشه تازه آرزوها، خواستها،‌ اشتياقات و خواهش ها را مدام حس مي كند. بنا بر اين عشق به زندگي معنا و نيروي تازه مي دهد. "من "‌ از عشق استحكام مي پذيرد، واژه عشق به معناي بسيار وسيعي به كار مي رود و به معناي ميل به جذب شدن و جذب كردن است. متعالي ترين شكل آن آفريدن ارزشها و آرمانها و تلاش براي تحقق آنها است" (شرار زندگي:‌ص186-187).

مفهوم فوق را مي توان در خلال ابيات ذيل از شاعر بر رسي كرد:

خاور كه آسمان به كمند خيال اوست

از خويشتن گسسته و بي سوز آرزوست

در تيره خاك او تب و تاب حيات نيست

جولان موج را نگران از كنار جوست

مشرق خراب و مغرب از آن بيشتر خراب

عالم تمام مرده و بي ذوق آرزوست

در غزلي مي گويد:

به جانم آرزوها، بود و نابود شرر دارد

شبم را كوكبي از آرزوي دلنشيني ده

همانطور:‌

درون سينه ي ما سوز آرزو ز كجاست؟

سبو ز ماست، ولي باده در سبو ز كجاست؟

    "به عقيده اقبال، آرزوهاي نو به نو، بزرگ و خلاق سبب مي شوند تا زندگي سرشار از معنا و شور و شوق شود. مدعا و آرزو و نيروهاي بالنده را نظم مي دهند و فعاليت هاي افراد را به مسير درستي هدايت مي كنند". تجلي اين شوق بي پايان اقبال به زيبايي و حقيقت، كاملاً در شعرش مشهور است. اين جستجوي دم به دم و خلاق ملهم از بينشها و مقاصد تازه است. اين اشتياق و بي قراري براي آنچه كه دست نيافتني است و اين جد و جهد دايمي براي دست يابي به آنچه كه بهتر است نشانه هنرمند راستين است"... به عبارت ديگر، آرزوها،‌ مدعاها، جستجوها و خواستهاي پايان نا پذيرسبب مي شوند تا فرد خودش را ، فرهنگش را و نظام اجتماعي اش را بدانگونه كه مطلوب است، بسازد"(همان:‌188).

به تعبير نويسنده: آرزو همان ايمان و غرايز فطري انسان است كه از خلال ابيات شاعر در ذيل به خوبي دانسته مي شود:

زندگاني را بقا از مدعاست

كاروانش را درا از مدعاست

زندگي در جستجو پوشيده است

اصل او در آرزو پوشيده است

آرزو را در دل خود زنده دار

تا نگردد مشت خاك تو مزار

از تمنا رقص دل در سينه ها

سينه ها از تاب او آيينه ها

طاقت پرواز بخشد خاك را

خضر باشد موسي ادراك را

دل ز سوز آرزو گيرد حيات

غير حق ميرد چو او گيرد حيات

چون ز تخليق تمنا باز ماند

شهپرش بشكست و آخر باز ماند

آرزو هنگامه آراي خودي

موج بيتابي ز درياي خودي

آرزو صيد مقامي را كمند

دفتر افعال را شيرازه بند

زندگي سرمايه دار از آرزوست

عقل از زاييده گان بطن اوست

چيست نظم قوم و آيين و رسوم؟

چيست راز تازگي هاي علوم؟

آرزو بي تو به زور خود شكست

سر ز دل بيرون زد و صورت شكست

خلاصه اينكه آرزو در انديشه شاعر عبارت از همان باورها و برداشت هاي برخاسته از عشق سرشار و شور انگيز است.

چشم اهل ذوق را مردم شوم

چون صدا در گوش عالم گم شوم

    مردم:‌ مردمك چشم. شاعر در اين بيت باز هم از همان ذوق سخن گفته كه در تفسير بيت قبلي به آن اشاره شد؛‌ تفاوت همين است كه در اين بيت ارادت خويش را به اهل ذوق وانمود ساخته كه با سركشيدن شعله آبي كه اصلش زمزم است،‌ خود را به درجه اي برساند كه براي اهل ذوق مردم شود؛ به اين معنا كه اهل ذوق، از ديدگاه وي به حقايق بنگرند؛ در آن مرحله به صدايي تبديل شود كه تمام صداها را در خود فرو مي پيچد و در گوش عالم طنين مي افكند.

قيمت جنس سخن بالا كنم

آب چشم خويش در كالا كنم

    زماني كه شاعر از ديد عاشقانه و ايماني اش به حقايق مي نگرد و هاي و هويي را مي افكند كه در گوش عالم گم مي شود، از آنسوي طبيعت سخن مي گويد،‌ از ناشنيده ها و ناديده ها و ناگفته ها حكايت مي كند، طبيعي است كه قيمت اين جنس سخن در بازار انديشه،‌ بالاتر است؛ اين سخن در حقيقت كالايي است كه با آب چشم و خون دل به دست آمده و با سخنان تيره نهادان و كوردلان تفاوت دارد.