از عقل تا به عشق

مريد و مرشد (اقبال و مولوي)

عزیز احمد حنیف

باز برخوانم ز فيض پير روم

دفتر سر بسته ارباب علوم

    علامه اقبال تمام آنچه را كه از فلسفه و حكمت در اروپا فراگرفته بود به سوز و گدازي قمار كرد كه مرشد بزرگش مولاناي روم در جام وي ريخت؛ درست همانطوري كه مولوي با شمس قمار كرد.

خنك آن قمار بازي كه بباخت آنچه بودش

بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

    اقبال در تمام آثارش از «اسرار خودی» که نخستین آنهاست تا «ارمغان حجاز» دلبستگی شدید خود را به افکار مولوی ابراز می‌دارد و او را با نامهای مرشد و پیر یاد می‌کند. در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می‌گوید:

پیر رومی مر‌شد روشن ضمیر

کاروان عشق و مستی را امیر

منزلش برتر زماه و آفتاب

خیمه را ازکهکشان‌سازد طناب

نور قرآن در ميان سينه اش

جام جم شرمنده از آيينه اش

از نی آن نی نواز پاکزاد

باز شوری در نهاد من فتاد

در غزلی با توجه به تأثیراتی که از مولوی پذیرفته می‌گوید:

شعله‌ی درگیر زد، بر خس و خاشاک من

مرشد رومی که گفت: منزل ما کبریاست

اين بيت اشار‌تی است به غزل معروف مولوی با مطلع:

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم، عزم تماشا که راست

    محمد بقايي ماكان در اين باب مي گويد:‌ "اقبال به عناصر بالنده و پوياي عرفان مولوي بسيار ارج مي نهد. او نه تنها فلسفه مولوي را به ميزان قابل توجهي دنبال مي كرد بلكه براي رساندن پيامش،‌ مصطلحات مولوي را نيز به كار مي برد، حتا در آثار منثورش از جمله در "بازسازي انديشه ديني اسلام" براي تحكيم بيانش از شعر مولوي كمك مي گيرد. سروده هاي وي مشحون از اصطلاحاتي است كه مولوي به كار برده است".

    نام و یاد مولوی حتی در اشعار آخرین روزهای حیات اقبال که در مجموعه ارمغان حجاز فراهم آمده و پس از فوتش انتشار یافت، نیز دیده می‌شود. در یکی از دو بیتی‌های «ارمغان حجاز» درباره تأثیری که از وی پذیرفته می‌گوید:

گره از کار این ناکاره وا کرد

غبار رهگذر را کیمیا کرد

نی آن نی نواز پاکبازی

مرا باعشق و مستی ‌آشنا کرد

    او به مثنوی مولانا، این دریای ناپیدا کرانه، شأنی همپایه قرآن می‌دهد. در مثنوی «اسرار خودی» می‌گوید:

روی خود بنمود پیر حق سرشت

کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت

    اقبال در اواخر عمرش که دچار ضعف بینایی شده بود فقط دو کتاب می‌خواند؛ قرآن و مثنوی. در یکی از مکتوباتش با اشاره به ضعف چشمش می‌گوید: «مدتی است مطالعه کتاب را ترک کرده‌ام، اگر گاهی چیزی می‌خوانم تنها قرآن است یا مثنوی مولانا.» او در جای جای آثارش فوایدی را که از افکار عرفانی و فلسفی مولوی برگرفته با افتخار بیان می‌دارد و دلبستگی مریدانه خود را نسبت به وی به صورتهای مختلف اظهار می‌نماید. در غزلی می‌گوید:

بیا که می ز خٌم پیر روم آوردم

می سخن که جوانتر زباده عنبی است

    "اقبال، عصر خود و عصر مولوی را از بسیاری جهات همانند می‌یابد. در زمان مولوی مردم از خوف مغولان زبون و بی‌جرأت شده بودند و در نتیجه فضایل اخلاقی و معنوی به انحطاط گراییده بود. تهاجم مغولان سبب از بین رفتن قدرت سیاسی شرقیان شد. در دنیای امروز نیز مغولان تازه‌ای به دنیای اسلام حمله آورده‌اند که عبارتند از عقل‌گرایی مفرط و فناوری غرب. اقبال با احساس این خطر، رسالت خود را در آن دید که همچون مولوی به مقابله با این خطر برخیزد".

    مولوی چنانکه از «فیه مافیه» برمی‌آید از مغولان در مجالس خود، حتی زمانی که عاملشان معین‌الدین پروانه نیز حضور داشت، بد می‌گفت و مردم را به ایستادگی در مقابل آنها تشویق می‌کرد تا با آنان بجنگند و استقلال و هویت ملی خویش را حفظ کنند. این اندیشه یکی از مضامین محوری آثار اقبال است و مثنویهای «پس چه باید کرد»، «گلشن راز جدید» و «بندگی نامه» در تأیید همین تفکر مولوی سروده شده است. بنابراین او برای خود همان نقشی را قائل است که مولوی در هفتصد سال پیش ایفا نموده بود:

چو رومی در حرم دادم اذان من

از او آموختم اسرار جان من

به دور فتنه‌ عصر کهن، او

به دور فتنه عصر روان، من

    سيد محمد اكرام نويسنده كتاب "اقبال در راه مولوي" و يكي از اقبال شناسان پاكستاني در رابطه به رشته اي كه اقبال را به مولاناي روم پيوند داده است مي نويسد: "عصري كه مولوي در آن زندگي مي كرد دوره حمله مغولهاي وحشي بود كه در آن هرطرف قتل و خونريزي، آشوب و آشفتگي و پريشاني و دربدري بود... ديگر در جامعه كساني كه داراي قدرت و روحيه مبارزه جويي باشند، حتي با جستجوي بسيار هم يافت نمي شدند. مولانا خواهان عظمت و شوكت و قدرت مسلمانان بود، مرداني دلير و مبارز را در آن اجتماع آشفته آرزو مي كرد... او مسلمانان را به جهاد و كوشش و مبارزه و فعاليت فرا مي خواند و علناً عليه مغولها بر مي انگيخت،‌ عليه آن فتنه و فساد جهاد مي كرد و ساير مسلمانان را هم تشويق مي كرد تا با لشكر تاتار بجنگند و عظمت اسلامي را دوباره بازيابند. در قرن چهاردهم هجري، ‌يعني در روزهايي كه اقبال زندگي مي كرد، وضع مسلمانان همچون وضع مسلمانان زمان مولوي بود:‌ كشورهاي اسلامي مستعمره بيگانگان شده و به عجز، فقر،‌ نوميدي و دربه دري افتاده بودند و ديگر در آنها اثري از نيرو و عظمت و جلال و شكوه و غلبه و جهاد ديده نمي شد. از اين جهت مي بينيم كه اگرچه مولوي و اقبال در دو زمان مختلف و با فاصله زياد مي زيستند، ‌اما اين دو زمان از حيث اوضاع سياسي و اجتماعي و مذهبي و فكري مسلمانان بسيار مشابه يكديگر بودند. به همين جهت اقبال گام در راه مولوي نهاد و در همين صحنه همان نقشي را ايفا كرد كه هفت قرن قبل مولوي ايفا كرده بود".

    اقبال از مولوی آموخته است که جوامع بشری جز با عشق، فعال و پویا نمی‌شوند. این همان عشقی است که اقبال در کتاب بازسازی اندیشه دینی آن را «راه حیاتی» می‌نامد؛ طریقی که به تصاحب و تسخیر عالم می‌انجامد و در قرآن به «ایمان» تعبیر شده است.

    یکی دیگر از نکاتی که اقبال از مولوی آموخت این است که انسان واقعی باید پیوسته در طلب آرمانهای انسانی باشد که پویایی و تلاش سرلوحه آن است.
محمد بقايي ماكان به نقل از خاطرات اقبال در کتاب سونش دینار می‌ نويسد: «زمانی که در اروپا مشغول تحصیل بودم روزی در اتاقم ضمن مطالعه مثنوی مولوی رسیدم به این بیت که:

یار دارد دوست این دیوانگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

ناگهان چنان منقلب شدم و فریاد کشیدم که همسایه‌ام آمد و گفت: چه اتفاقی افتاد؟ چرا فریاد می‌کشی؟ شعر را برایش ترجمه کردم و گفتم: آرزو و امیدم این است که مردم شرق و مسلمانان که این همه به تن آسانی خو کرده‌اند، این چنین فکر کنند. چرا ما با داشتن متفکران و معلمانی همچون مولانا باید روزگاری چنین تأسف‌آور داشته باشیم؟".

    اقبال نیز همین اندیشه را در آثارش دنبال می‌کند و رمز حیات را در تلاش و کوشش یا به اصطلاح وی در «تپیدن» می‌داند.

رمز حیات جوئی؟ جز در تپش نیابی

در قلزم آرمیدن ننگ است آب جورا

در غزلی می‌گوید:

زندگی سوز و ساز، به زسکون دوام

فاخته شاهین شود از تپش زیر دام

و در غزلی دیگر:

تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد

خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز

این اندیشه، حضور خود را در همه سروده‌های اقبال مدام نشان می‌دهد.

از همین رو است که مثنوی «اسرار خودی» با این ابیات معروف مولانا آغاز می‌شود:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

    انسان آرمانی اقبال کسی است که صفات شاهین و شاهباز را دارد، زیرا دارای مناعت طبع است، با متانت است، از صید دیگری ارتزاق نمی‌کند، زندگی آزاد دارد و از همین رو آشیانه نمی‌سازد، بلندپرواز است، تنهایی را دوست دارد و سرانجام اینکه نگاه نافذی دارد. مولوی نیز در یکی از معروفترین غزلهایش خود را به شاهباز تشبیه می‌کند:

بازسپید حضرتم، تیهوچه باشد پیش‌من

تیهو اگر شوخی کند، چون باز بر تیهو زنم

    مولوی و اقبال، هر دو «آدم» را آن گونه باور دارند که قرآن توصیف می‌کند و او را کمال مطلوبی می‌دانند که نوع بشر باید سعی در شناختش داشته باشد. آدم در قرآن، نمودی از بشریت در جوهر اصلی آن و مثال اعلای انسان است. نظر هر دوی آنان در مورد تقدیر یکسان است به عقیده آنان تقدیر به این معنا نیست که افعال هر فردی از پیش تعیین شده باشد، بلکه قانون زندگی است. هر دوی آنان متفکرانی پویا و تکامل طلب هستند. به نظر هر دوی آنان نه تنها آدم، بلکه کل عالم از اسفل به اعلی می‌رود و برای پیشرفت انسان هیچ محدودیتی وجود ندارد. آدمی با نیروی طلب و با اخلاص در عمل نه تنها به دنیاهای تازه‌ای دست می‌یابد، بلکه می‌تواند آنها را بسط دهد. هر دو تلاش را زندگی و عدم تحرک را مرگ و نیستی می‌دانند.

********************

 هر دو معتقدند که رسیدن به جاودانگی به میزان تلاشی بستگی دارد که مصروف آن می‌شود. هر دو با زمینه‌های تفکری که تا پیش از آنان به وجود آمده بود کاملاً آشنایی داشته و بر آن بودند تا مفاهیم متناقض را بدان امید که میانشان هماهنگی ایجاد یا کشف کنند به سطح بالاتری از تفکر بکشانند. هر دو با آن که در قلمرو عقل حضور دارند، ترجیح می‌دهند که ماورای عقل را هم تجربه کنند، هر دو شاعرانی جهانی‌اند، شعر هر دو فلسفی و عرفانی است، هر دو به جای خودانکاری و نفی خودی در صدد تقویت آنند، به واسطه همین شباهتهاست که اقبال خود را مرید و پیرو مولوی می‌شمارد، ولی پیروی او از نوع تقلیدهای معمولی نیست، او مریدی است که در دریای اندیشه مرادش عمیقاً غوطه خورده است.

در بيتي مي گويد:

نكته ها از پير روم آموختم

خويش را در حرف او وا سوختم

و همانطور:

رومي آن عشق و محبت را دليل

تشنه كامان را كلامش سلسبيل

    "در مثنوي "جاويد نامه" كه نوعي معراجنامه فكري اقبال و از شاهكاري هاي اوست، مولوي در همه جا به عنوان راهنما و راهبر او ديده مي شود. اين ارادت فقط محدود به زبان و بيان نيست، بلكه تأثير عميق او در تمام شئون فكري و هنري اقبال مشهود است". (شرار زندگي:‌ 140).

    شاعر در مثنوي جاويد نامه معراج تخيلي عارفانه اي را به تصوير كشيده كه تقريباً مشابه به معراج حقيقي پيامبر بزرگوار اسلام صلي الله عليه و سلم است. همانطوري كه پيامبر را جبرئيل  امين در آسمانها همراهي مي كرد و به اهل آسمان وي را معرفي مي نمود،‌ در معراج تخيلي اقبال، حضرت مولوي او را همراهي مي كند؛ تفاوت همين است كه پيامبر خبرهايي را كه از آن سفر با خود آورده بود، با اجمال و اختصار سخن گفت، اما اقبال از هر آنچه در ماوراء‌ الطبيعه به چشم ايماني اش ديده بود به تفصيل حكايت كرده است. اقبال در آغاز اين سفر زانوي ارادت به نزد مولوي خم نموده و در باره موجود و ناموجود و رفتن به سوي حق از وي مي پرسد:

گفتمش موجود و ناموجود چيست؟

معني محمود و نا محمود چيست؟

گفت:‌ موجود آنكه مي خواهد نمود

آشكارايي تقاضاي وجود

باز گفتم پيش حق رفتن چسان؟

كوه و خاك و آب را گفتن چسان؟

گفت اگر سلطان ترا آيد به دست

مي توان افلاك را از هم شكست

از طريق زادن اي مرد نكو

آمدي اندر جهان چهارسو

هم برون جستن به زادن مي توان

بندها از خود گشودن مي توان

ليكن اين زادن نه از آب و گل است

داند آن مردي كه او صاحبدل است

آن يكي با گريه اين با خنده ايست

آن يكي جوينده اين يابنده ايست

گفتم اين زادن نميدانم كه چيست؟

گفت شأني از شئون زندگيست

از كلامش جان من بيتاب شد

در تنم هر ذره چون سيماب شد

در نگاه او نمي دانم چه بود؟

از نگاهم اين كهن عالم ربود

يا نگاهم بر دگر عالم گشود؟‌‌

يا دگرگون شد همان عالم كه بود

مردم اندر كاينات رنگ و بو

زادم اندر عالم بي هاي و هو

تن سبك تر گشت و جان سيارتر

چشم دل بيننده و بيدارتر

پردگي ها بي حجاب آمد پديد

نغمه انجم به گوش من رسيد

    از همين جا سفر آغاز مي شود و شاعر به نام زنده رود به پاي ركاب مولوي به عالم بالا حركت مي كند و با ارواح برخي تاريخ سازان مسلمان و غير مسلمان بازديد نموده و با حوران بهشت در فردوس برين گفتگويي را انجام مي دهد و بعد از برگشت، داستان اين سفر را به مسلمانان بازگو مي كند.

    به گفته محمد بقايي ماكان:‌ "اقبال به حدي پيرو راه و روش مولوي و شيفته انديشه وي بود كه وقتي سيد سليمان ندوي يكي از دانشمندان معاصرش چند بيت از "اسرار خودي" را به لحاظ قافيه مورد انتقاد قرار داد، اقبال در پاسخش نوشت: "در باره قوافي هرچه نوشته ايد كاملاً درست است، ولي چون از اين مثنوي شاعري مقصود نبود، لذا در بعضي موارد،‌ عمداً تساهل به كار بردم و در مثنوي مولانا در هر صفحه امثال چنين قوافي به چشم مي خورد".

    اظهار ارادت اقبال در مقدمه اسرار خودي به مولوي نشاندهنده گرايش بي حد و حصر شاعر به وي بوده و براي خواننده تفهيم مي كند كه آنچه در اين مثنوي آمده در گرو آموزه هايي است كه از مولوي فرا گرفته است.

    رشته اي كه اقبال را به مولوي پيوند داده، همان عشق سرشاري است كه از روز الست در فطرت هر انسان عجين شده و به شعله اي مي ماند كه اگر زبانه كشد همه هست و بود مادي را در خود فرو مي برد. اقبال به اين آتش در وجود مولوي وقتي متوجه مي شود كه رخت سفر به آسمانها بسته و در تلاش مرشدي است كه وي را در اين سفر ارشاد و دستگيري كند.

من كه در ياران نديدم محرمي

در لب دريا بياسودم دمي

با دل خود گفتگوها داشتم

آرزوها جستجوها داشتم

آني و از جاوداني بي نصيب

زنده و از زندگاني بي نصيب

تشنه و دور از كنار چشمه سار

مي سرودم اين غزل بي اختيار

"بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

بنماي رخ كه باغ گلستانم آرزوست"

اين غزل شامل 9 بيت از غزليات معروف مولانا است كه در آن دنيا را به زنداني پر از غم و اندوه تشبيه نموده و طاير عقل را در آن محبوس مي يابد، در اين زندان، انسانهاي آزمند را مي بيند كه گروهي به سان ديو و دد در حق ديگران ظلم مي كنند و ستم روا مي دارند و گروهي ستم مي كشند و خاموش اند؛ بالاي عقل مي تازد كه چرا به فضاي بي كران آدميت بال شوق نمي گشايد.

اي عقل تو ز شوق پراكنده گوي شو

اي عشق نكته هاي پريشانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور جيب موسي عمرانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم كه يافت مي نشود جسته ايم ما

گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست

    ارادت اقبال به مولانا از خلال همين غزل تا حدي احساس مي شود كه به چه پيمانه است؛ در مصرعي مي گويد: "فكر من بر آستانش در سجود".

جان او از شعله ها سرمايه دار

من فروغ يك نفس مثل شرار

    در اين بيت عظمت ايمان و تأثير سوز و گدازي را به تصوير كشيده است كه در وجود مولوي مي بيند؛‌ در ضمن، خويشتن را در مقابل وي مقايسه مي كند. چنانچه مولوي جانش از شعله هايي سرشار است كه خس و خاشاك را از چهارسوي خود مي بلعد و آتشي كه در جان شاعر است مانند جرقه اي است كه در يك لحظه خاموش مي شود.

شمع سوزان تاخت بر پروانه ام

باده شبخون ريخت بر پيمانه ام

    در مصرع اول شاعر خود را به پروانه تشبيه نموده و مولوي را به شمع سوزان؛ بدين معنا كه خود را مانند پروانه، عاشقانه در آتش وي سوخته است، اما اين سوختن بدان مفهوم نيست كه مانند پروانه خاكستر گردد و وجود خود را دربازد بلكه مراد سوختن آن بال و پر انديشه است كه مانند پروانه حركت مي كند.

    پروانه يكي از زنده جان هاي كوچك است كه براي شاعران و خيال پردازان در زبانهاي مختلف به اين دليل در خور توجه بوده كه هستي اش را در عشق قمار مي كند. اين پرنده در نظر صاحبان خرد و انديشه خيلي كوچك مي نماياند، اما در نظر اهل ذوق با عشقي كه دارد، بزرگتر از بزرگتر هاست.

در مصراع دوم، عشق آتشين مولوي را به باده اي تشبيه نموده كه به پيمانه وجودش ريخته است تا از آن سرمست گردد.

پير رومي خاك را اكسير كرد

از غبارم جلوه ها تعمير كرد

    اكسير:‌ "جوهري كه ماهيت جسمي را تغيير دهد، مثلاً:‌ جيوه را نقره و مس را طلا كند؛ چنين جوهري تا هنوز كشف نشده است، مجازاً در هرچيز بسيار مفيد و كمياب استعمال مي شود". (فرهنگ فارسي عميد:220). "در تصوف مرشد كامل كه ماهيت اشخاص را تغيير دهد". (شرار زندگي:141).

    تعمير:‌ "يعني ساختن و بنا كردن.‌ مفهوم بيت:‌ پير رومي خاك وجود مرا اكسير كرد كه مس جان خامان را طلا مي كند و از غبار تيره هستي من،‌ جلوه ها ايجاد نمود". (نواي شاعر فردا:‌ص12).

در بيتي مي گويد:

عشق از فرياد ما هنگامه ها تعمير كرد

ورنه اين بزم خموشان هيچ غوغايي نداشت

وهمانطور:

شمع هم خود را به خود زنجير كرد

خويش را از ذره ها تعمير كرد

    شاعر در اين بيت خواسته نشان دهد كه انديشه والاي عارفانه اش را مولوي اساس گذاشته و اعمار كرده است؛ آنچه از اروپا آموخته غباري است ميان تهي كه وجود حقيقي به خود ندارد.

ذره از خاك بيابان رخت بست

تا شعاع آفتاب آرد به دست

    در اين بيت شاعر خود را در محضر مولوي مانند ذره اي مي بيند كه در تلاش شعاع آفتاب برآمده است؛ ذره همان جسم كوچكي است كه از زمين برخاسته و در پرتو خورشيد در حال حركت ديده مي شود. مراد از شعاع آفتاب پرتو انوار معرفت الهي است كه از مولوي آموخته است.

موجم و در بحر او منزل كنم

تا در تابنده يي حاصل كنم

    در اين بيت خود را به موج تشبيه كرده و مولوي را به بحر؛ اين تشبيه بليغي است كه گويي مانند موج با بحر مي آميزد و با او حركت مي كند؛‌ اگر بحر نباشد، موج نيست. يكي از خصوصيت هاي بحر اين است كه دُرهاي تابنده (مرواريد هاي درخشان) در خود دارد، و به آن كسي دست مي يابد كه بي باكانه در بحر غوطه زند.

يغوص البحر من طلب اللآلي- به عمق بحر كسي فرو مي رود كه در تلاش مرواريد است-

    بحر يكي از مواردي است كه نرمي و رواني، بزرگي و خاموشي، جواهر ناياب و ده ها خصوصيت ديگر آن براي شاعر درخور توجه بوده و در اشعارش خيلي زياد به مشاهده مي رسد.

من كه مستي ها ز صهبايش كنم

زندگاني از نفس هايش كنم

    صهبا: "مؤنث اصهب به معناي سرخ و سفيد، سرخ و سفيد بهم آميخته، خمر، شراب انگوري كه مايل به سرخي باشد" (فرهنگ فارسي عميد:881).

آنچه را كه اقبال از مولوي آموخته مانند شرابي است كه او را از دنيا و مافيها بيگانه كرده و بي نياز ساخته است؛ آنچنان كه خود را در وجود مرشد احساس مي كند و زندگي خود را در گرو زندگي او مي پندارد.

در بيتي مي گويد:‌

كيفيت ها خيزد از صهباي عشق

هست هم تقليد از اسماي عشق

همانطور:

من جوان ساقي و تو پير كهن ميكده يي

بزم ما تشنه و صهبا نه تو داري و نه من

در جاي ديگر مي گويد:

از دير مغان آيم بي گردش صهبا مست

در منزل "لا" بودم از باده "الا" مست

    اين قريحه شاعرانه اقبال است كه او را واداشته تا در تعبير از حقايق ايماني، مصطحاتي را مانند:‌ صهبا و ساقي، باده و مينا، شراب ارغواني، جام مي و زلف گره گير نگار و غيره به كار برد.

پي نوشت ها:

  • شرار زندگي
  • نواي شاعر فردا
  • فرهنگ فارسي عميد
  • اقبال در راه مولوي
  • سونش دينار

استبداد يا دموكراسي؟

عزیز احمد حنیف

  يكي از بحث هاي مهمي كه بعد از حادثه يازدهم سپتامبر و حضور جامعه جهاني در افغانستان بر سر زبانها است و تا حدي جنبه علمي را به خود گرفته است،‌ موضوع چگونگي نهادينه شدن نظام دموكراسي در اين كشور است.

    برخي از آگاهان امور بدين باور اند كه رفتن به سوي دموكراسي در كشور سنتي اي مانند افغانستان كه حتا دين در خدمت سنت هاي قومي و قبيلوي بوده است، يك تجربه ناكام است كه در فرجام به ناكامي مي انجامد.

    اين نظريه بيشتر برجنبه احساسات و عواطف متكي بوده و كسانيكه آن را دنبال مي كنند، روي اينكه كدام نظام سياسي اي مي تواند در كشور حاكم شود، نيانديشيده اند.

    گروهي از كارشناسان با مطالعه نظام هاي سياسي گذشته، نظام سياسي كنوني را بر اصول و معيارهاي دموكراسي با در نظرداشت ارزش هاي اسلامي و سنت هاي قبيلوي خواهان اند و قلم و زبان خويش را در اين راستا به كار انداخته اند.

    البته عده اي ديگر، از نظام اسلامي سخن مي گويند كه آن هم در حد يك شعار سياسي مي توان بود.

    يگانه نظريه اي كه قابل قبول براي مردم افغانستان، جامعه جهاني و كشورهاي ذيدخل در سياست اين كشور بوده و عملاً كار روي آن جريان دارد، همان نظريه دوم است؛ به دليل اينكه تا وقتي سنت هاي قرون وسطايي كه به هيچ وجه نه با دين مقدس اسلام سازگاري دارند و نه با نظام سياسي دموكراسي، از بين برده نشوند، دستيابي به يك اداره مستحكم ملي و با ثبات در منطقه غير ممكن پنداشته مي شود.

    مشكل اساسي نظام سياسي كنوني به رهبري آقاي كرزي در اين است كه وي تلاش دارد تا استبداد قبيلوي را با دموكراسي آشتي داده و از خلال آن نظام سياسي اي بسازد كه در هيچ قاموسي مدل آن وجود ندارد.

    اين تجربه اي است كه در طول هفت سال و اندي، علي رغم اينكه معضله اي را مرفوع نساخته است، مشكلات سياسي و اجتماعي، بيشتر از پيش افزايش يافته و كشور به سوي يك بحران گسترده حركت كرده است.

    اكنون در آستانه دومين انتخابات رياست جمهوري و شوراهاي ولايتي، اين تجربه ناكام يكبار ديگر از طرف آقاي كرزي تكرار مي شود تا فقر و بيكاري، اختلاس و فساد اداري، قتل و خونريزي، زورگويي و قانون شكني، كشت و توليد مواد مخدر و ده ها امراض اجتماعي و سياسي ديگر،‌ بيشتر از اين، ملت را بيازارد و باز هم به جاي شايسته سالاري در عزل و نصب مامورين دولتي، واسطه و شناخت نقش داشته و تجاوز به حقوق مظلومين و مستضعفين از طرف زورمندان ادامه داشته باشد.

    اين ايتلاف ها زمينه سرقت هاي مسلحانه، اختطاف تاجران و اشخاص ثروتمند را بيشتر از پيش مساعد ساخته و براي اشخاص زورمند تفهيم مي كند كه راه رسيدن به قدرت، تشويق و حمايه باندهاي اختطاف چي، قاچاق بر، دزد و افراد اوباش و خياباني مي باشد كه بتوانند امنيت شهرها را اخلال كنند.

    راه نجات ملت شريف افغانستان كه همواره از دست سياست پيشه گان ظالم رنج ديده اند، اين است كه اين بار در انتخاب خويش غور و دقت به خرچ داده و باور داشته باشند كه با عزم راسخ و اراده ايماني و وجداني شان مي توانند مسير سياسي كشور را تغيير دهند.

به اميد موفقيت

 

 

افزایش کم سابقه محصولات کشاورزی در افغانستان

   به اساس گزارش سايت انترنتي فارسي بي بي سي، وزارت کشاورزی افغانستان می گوید میزان محصولات کشاورزی این کشور، امسال در بالاترین سطح تولیدات، در سی سال اخیر قرار خواهد گرفت.

    به اساس اظهارات مقام های وزارت زراعت افغانستان، براساس بررسی مشترکی که آنها با سازمان ملل متحد انجام داده اند، مقدار تولیدات زراعتی این کشور، امسال به بیش از شش میلیون تن خواهد رسید. این بررسی ۷۰ درصد افزایش در محصولات کشاورزی را در مقایسه با محصولات کشاورزی سال گذشته در افغانستان نشان می دهد. بر اساس این بررسی از سوی وزارت کشاورزی كه با همکاری فنی اداره کشاورزی سازمان ملل (FAO) و برنامه جهانی غذا (WFP) انجام شده، کشتزارهاى گندم در افغانستان در مقایسه با گذشته ۲۰ درصد افزایش یافته است. به اساس بررسي فوق، محصولات کشت للمی (دیمی) هم در این کشور به میزان قابل توجهی افزایش خواهد یافت.

    محمد آصف رحیمی، وزیر زراعت افغانستان اظهار خوشبینی کرده است که در سال جاری خورشیدی این کشور از لحاظ تولیدات غله به خودکفایی نزدیک خواهد شد. به گفته آقاي رحيمي: "محصولات امسال كشور در ۳۲ سال اخیر بی سابقه پیشبینی شده است. اگر این پیشبینی دقیق باشد، محصولات گندم افغانستان ۵.۱ میلیون تن خواهد بود و مجموع محصولات غله، به شمول برنج، جو و جواری به ۶.۳ میلیون تن بالغ خواهد شد. در صورتی که این پشبینی درست ثابت شود، افغانستان به خودکفایی نزدیک خواهد شد". آقای رحیمی دلیل این افزایش در محصولات کشاورزی را میزان بالای بارش، توزیع بذرهای اصلاح شده، تشویق کشاورزان و بازاریابی برای محصولات آن ها و آغاز مبارزه به موقع با آفات طبیعی می داند.

    به اساس اظهارات آقای رحیمی دولت برای تشویق کشاورزان و ثابت نگه داشتن سطح تولیدات کشاورزی، نه تنها برای کشاورزان امکانات مالی و فنی فراهم می کند، بلکه در سال جاری حدود ۱۵۰ هزار تن از محصولات زراعتی آنها را خواهد خرید. با آن که اقتصاد افغانستان متکی به کشاورزی است، اما کشاورزی این کشور چندان پیشرفت نکرده و همه نیازمندی های خوراکی مردم در داخل افغانستان تولید نمی شود. این کشور سالانه صدها هزار تن مواد خوراکی از خارج وارد می کند.

    افزایش محصولات کشاورزی برای مردم افغانستان خبر خوشی خواهد بود اما کارشناسان شک و تردید هایی را نیز مطرح می کنند که ممکن است انتشار چنین گزارش هایی در آستانه برگزاری انتخابات به دور از مبالغه و مقاصد سیاسی نباشد.

يك محموله كتاب هاي فارسي در درياي هيرمند غرق شد

    اخيراً‌ یک محموله ۲۵ تنی کتابهای فارسی نویسندگان افغاني درایران که شامل 11 عنوان كتاب بود، درنیمروز توقیف و درآبهای هیرمند غرق گردید. اين محموله كتاب كه شش ماه پيش توسط ابراهيم شريعتي،‌ يكتن از تاجران و ناشران كتاب در افغانستان، به اين كشور وارد مي شد از طرف مقامات محلي ولايت نيمروز توقيف گرديده و در اوايل جوزاي سال جاري به درياي هيرمند غرق شد.

    به گفته آقای شریعتی، کتابهای "هزاره ها" نوشته حسن پولادی به ترجمه عالمی کرمانی، "شناسنامه افغانستان" نوشته بصیر احمد دولت آبادی، "گل سرخ دل افگار" نوشته جواد خاوری، "نهج البلاغه"، "مجموعه نامه ها" و سخنان حضرت علی و اصول کافی شامل این کتابها بوده است.

غلام دستگیر آزاد والی نیمروز می گوید در زمان توقیف این کتابها مسئولان اداره های ارشاد و حج اوقاف، محكمه، امنیت ملی و اطلاعات و فرهنگ این ولایت حضور داشتند. به گفته او، نمونه هایی از این کتابها برای بررسی های بیشتر به وزارت اطلاعات فرهنگ به کابل فرستاده شده و تصمیم انداختن این کتابها به درياي هيرمند توسط وزارت اطلاعات و فرهنگ و دادگاه عالی افغانستان گرفته شده است.

اين در حاليست كه يكسال قبل وزير اطلاعات و فرهنگ كشور، آزادي بيان را "قصه مفت" خوانده بود.

برخي از صاحب نظران بدين باور اند كه آقاي خرم با اين اقدام ثابت ساخت كه واقعاً آزادي بيان در نزد وي قصه مفت بوده است.  برخي بدين باور اند: "در صورتی که کتابی ممنوع دانسته شود باید واپس به وارد کننده آن مسترد شود و نه این که به رودخانه انداخته شود." برخي ديگر اظهار نگراني كرده اند از اينكه " این کار به نفع افغانستان و فضای فرهنگی كشور ما نیست".

    ابراهیم شریعتی ناشر افغان و وارد کننده این کتابها می گوید با انداختن این کتابها به رودخانه ۳۶ هزار دلار ضرر کرده است.

ابراهیم شریعتی می گوید در سالهای اخیر حدود 140 عنوان از آثار نویسندگان، محققان و شاعران افغانی را در ایران چاپ کرده است. که "افغانستان در پنج قرن اخیر"، _که چاپ بیستم آن به بازار آمده_ تمامی آثار خلیل الله خلیلی، "برگزیده غزلیات بیدل"، دیوان "عایشه درانی"، "تاریخ احمدشاه ابدالی"، "دیوان ملک الشعرا قاری عبدالله" از جمله آن ها است.

شهر بی قهرمان، دفتر تازه از شعر های عاصی

 

 "شهر بی قهرمان" عنوان کتابی است که به تازگی در شهر مشهد ایران منتشر شده است.  این اثر گزیده ای از شعرهای عبدالقهار عاصی است که توسط احمد معروف کبیری در430 صفحه  گرد آوری شده و انتشارات "ترانه" آن را منتشر کرده است.

شهر بی قهرمان گزیده شعرهای کلاسیک قهار عاصی است که در قالب های کهن سروده شده و از مجموعه های "مقامه گل سوری"، "لالایی برای ملیمه"، "دیوان عاشقانه باغ"، "غزل من غم من"، "تنها ولی همیشه"، "از جزیره خون"، "ازآتش از بریشم"، "سال خون، سال شهادت" انتخاب شده است.

"از دستنویس ها" بخش دیگری این کتاب است که تعداد اندکی از شعرهای دستنویس قهار عاصی که در نزد دوستان او بوده است و تا کنون اقبال چاپ نیافته بودند در این بخش آمده است. از رباعی ها و دوبیتی ها نیز برخی از آن ها برای اولین بار منتشر شده است.

گردآورنده در مقدمه کتاب، در مورد آشنایی خود با قهار عاصی و اندکی هم به زندگی و شعر وی پرداخته است.

این کتاب اولین اثری است که تا کنون از قهار عاصی در ایران و توسط یک ناشر ایرانی منتشر می شود و این هر چند قدری دیر بوده است، اما می تواند نوید دهنده یک حرکت تازه برای آشنایی جامعه ادبی ایران با شعر فارسی افغانستان امروز باشد. پیش از این فقط آثار شاعران مهاجر در ایران توسط ناشران ایرانی چاپ شده بود.

قبل از این نیز کلیات اشعار قهار عاصی به کوشش مرحوم نیلاب رحیمی و گزینه دیگری از رباعی ها و دوبیتی های عاصی به نام "هر بار که از دهکده ات می گذرم" به کوشش محمد آصف رحمانی تدوین و منتشر شده بود. ولی "شهر بی قهرمان" هم از نگاه محتوا و هم از نظر کفیت چاپ از دو مجموعه گذشته با کفیت تر به نظر می رسد.

آنگونه که گردآورنده کتاب هم در مقدمه آورده است در پشت جلد کتاب های قهار عاصی از چند مجموعه آثار آماده چاپ نام برده شده است. که " خاک وخاطره"،" از دره تا دروغ"، " دهکده طاعون زده" ، " شام"، "غصه تلخ سفر"، "در باشگاه شوم شیاطین"، " از باغچه تاریک"، " تا خانقاه خون و شهادت"، شمشاد های سرخ خیابانی"، "مهرگان"، "پاییزخون" و "کاشکی عشق نبود" از مهم ترین این آثار است. که اکنون هیچ خبر و اثری از این مجموعه ها در دست نیست. و به گفته خود اعضای خانواده قهار عاصی، هیچ اثر و دستنویس چاپ نشده ای هم از عاصی نزد آنها باقی نمانده است.

با توجه به این که فرهاد دریا آواز خوان مشهور افغان و از دوستان نزدیک عاصی در مقدمه کتاب "از آتش از بریشم" گفته بود: "قسمت زیادی از آثار او هنوز به زیور چاپ آراسته نشده اند." این احتمال وجود دارد که این آثار در نزد فرهاد دریا باشد.

در شکل گیری نام این مجموعه گردآورنده کتاب در مقدمه گفته است: " "شهر بی قهرمان" ترکیبی است آهنگین و زیبا، از آفرینش های ذهن خود شاعر که با توجه به پیوست فلسفی و دانش سیاسی به جو فعلی ادبی- فرهنگی، شاید بتوان آن را اسطوره برتر یافت و پیشکش جامعه ادبی کرد."

طبق آنچه که گردآورنده کتاب در مقدمه گفته است در آینده نزدیک جلد دوم گزیده شعر عبدالقهارعاصی، که حاوی نو سروده های وی می باشد در کتابی دیگر منتشر خواهد شد.

قهار عاصی در سال 1335 خورشیدی در روستای ملیمه پنجشیر به دنیا آمد. در رشته زراعت (کشاورزی) از دانشگاه کابل لیسانس گرفت. و در چهارم میزان سال 1373 در شهر کابل در جریان جنگ داخلی میان گروه های مجاهدین کشته شد.

تأملي برائتلاف احزاب قومگرا با نماد قومگرايي كرزي

نذرالله عنايت

    درآستانه انتخابات يكبار ديگر احزابي كه برمبناي داعيه  قومي حضور سياسي دركشور دارند، دورهم جمع شده برمحور منافع شخصي و قومي مي خواهند قدرت را كه حق مشروع مردم افغانستان است با استفاده ازسكوي زر و زور بربايند.

 

اين بار اين ائتلاف ها درصورتي كه به فرايند انتخاب مجدد دوباره كرزي وحواريونش بيانجامد، پنديده گي و زخم مردم افغانستان را دوبرابر مي گرداند.

تجربه تلخ هشت سال گذشته نشان داده است كه اين گونه ائتلاف ها هيچ گاهي نتوانسته است اهداف  مردم افغانستان كه را همانا حاكميت قانون، رفاه و عدالت اجتماعي است برآورده سازد.

اما اين بارمعلوم نيست كه  چگونه مي توانند احزاب و گروه هاي متضاد كه زماني يگديگر را  متهم به انواع و اقسام خيانت مي كردند با همدلي و هم پذيري وارد مرحله جديدي ازفضاي تفاهم سياسي بگرداند.

    همين آقاياني كه چند سال پيش برسر تقسيم قدرت ومنافع قومي وگروهي متحد شده بودند ودربسا موارد برادروار سهم شخصي خود را  گرفتند، دركوتاه مدت بحران عدم اعتماد دامنگيرشان شده گپ شان به انشعاب وانشقاق رسيد.

    بعد ازاين كه از دربار كرزي محروم شدند، ماهرانه خود را در دامان رهبري جبهه ملي انداخته با استفاده از اين موقف،  امروز بدنبال منافع فردي دست به معامله زدند و به سوراخي برگشتند كه چندين بار از آن هم آب خورده بودند وهم گزيده شده بودند.

    درماه هاي عسل حيات سياسي خود  اين آقايان همه چيز را از قدرت گرفته تا مسايل مالي ... دربين خود تقسيم نمودند، حتا زمين هاي دولتي را براي خود شهرك ساختند در اين شهرك ها مالك خانه هاي مجلل شدند قصر ها آباد كردند، ازپول هاي از هوا آمده ايوان مداين ساختند و روياهاي  شان را كه زماني خواب آن را مي ديدند به واقعيت تبديل نموده چيزهاي ساختند  كه  انگار خارج  از قلمرو اين جغرافيا بوده است.

    برخي ازاين آقايان كه چندين قصر درگوشه هاي شهردارند و از درد بي  سرپناهي بيچاره هاي كابل  رنجي بردل نداشتند، شيرپور را به موسسات خارجي دربدل هزارها دلار امريكاي ماهوار به كرايه دادند.

    يكي ازاين رهبران كه به آغوش كرزي بار ديگر بر گشته است، زماني دريكي ازاين قصرها  ازسوي نيروهاي كرزي محاصره شده بود، با ميانجيگري وپا درمياني برخي ازشخصيت هاي خيرخواه داخلي  ومداخله كشورهاي خارجي حلقه محاصره نيروهاي  كرزي شكستانده شد  وبه قول  رئيس جمهور آن زمان  اين جنگ سالار از چنگال قانون نجات حاصل نمود.

اينك كه باز اين ها با هم متحد شدند شك و ترديدها و چالش هايي را فرا راه مردم قرارداده گمانه زني هاي را ازهمين حالا به بار آورده است.

    آگاهان سياسي معتقد هستند كه نزديك شدن دوستم ومحقق با كرزي معامله برسر واگذاري مزارشريف با اين دومتحد طبيعي است كه زماني  به شكل ملوك الطوائفي شهرمزار و ولايات همجوار آن را تحت كنترول داشتند.

    استاد عطاء محمد نور كه يك شهروند تاجيك تبار است و ساليان جهاد و مقاومت مردم افغانستان به حيث يك فرمانده با درايت تحت فرماندهي جمعيت اسلامي افغانستان فعاليت داشت، درطي ساليان اخير با درايت وشايستگي كه ازخود نشان داده  ازيك طرف درآبادي شهر مزارشريف كوشيد و ازسوي ديگر جايگاه دوستم و محقق را كم رنگ ساخت.

حضور پر رنگ استاد عطاء در مزارشريف حسادت جناح هاي رقيب وي را برانگيخت و گمان مي رود كه نزديكي  دوستم و محقق با كرزي  برسر خورد سازي وي و داشتن نقش بيشتر قدرت درشمال بوده باشد.

    درصورتي كه چنين ديدگاه هاي درست از آب درآيد،  ازسياست "اختلاف انداز و حكومت كن"  مي تواند باشد كه  كرزي براي ساليان زيادي ازآن  سود مي برد. امادريك ديد كلي اين گونه ائتلاف ها هيچگاهي نتوانسته مشكل مردم افغانستان را حل نموده و براي مردم نويد آفرين باشد. بلكه باگذشت زمان پيامد هاي منفي وي آشكارتر شده و جناج هاي قدرت طلب را نسبت به يگديگر بد بين مي سازد.

    امروز برخي ازمشكلات مردم  ما كه هنوزبراي خود راه حل ها پيدا نكرده است، موضوع حكومت ائتلافي است كه در محور منافع افراد و اشخاص چرخيده، هيچ گاهي درد ملت را كسي نخورده است جاي تأسف اين است كه امروز در افغانستان هر كسي كه از لحاظ خوني منتسب بريك قوم است خود را نماينده همان قوم معرفي نموده، داد ازمردم داري مي زند. درحاليكه اگرازمردم پرسيده شود، اكثريت خاموش و درد رسيده  به اين باورند كه افراد معلوم الحال هيچگاهي نتوانستند نمايندگي خوبي  حتا ازيك قوم كرده باشند.

    واقعيت امر اين است كه  مردم به دلايلي ازجمله كم سوادي وپايين بودن شعور سياسي تا هنوزنتوانستند رهبران واقعي خودرا پيدانموده به دنبال  كسي بروند كه  درواقع درك درست ازمنافع ملي داشته باشند.

    ازسوي ديگر منافع ملي تا كنون به عنوان يك راهبرد سياسي در نزد گروه ها تعيين و تعريف نشده است، بلكه  هميشه به عنوان يك تاكتيك  ازآن استفاده ابزاري صورت گرفته كه برخي ها را گاهي برسكوي قدرت رسانده  وگاهي هم ازحرم قدرت به زير پرتاب نموده است.

ائتلاف دوستم ومحقق با كرزي ازهمين زاويه قابل لمس است كه نوعي تكرارتجربه تلخ گذشته را به نمايش مي  گذارد.

انتقاد شدید شوراي ملي از غرق نمودن كتاب ها در نيمروز

    محمد یونس قانونی، رییس مجلس نمایندگان، با بیان اینکه به آب انداختن کتاب ها در نیمروز یک عمل نادرست و خلاف قانون می باشد ،خاطرنشان کرد: 9 عنوان  از کتاب هایی که به دریا انداخته شده اند شامل کتاب های اسلامی دینی بودند که مورد احترام تمام مسلمانان جهان می باشند.

    وی ضمن تقبيح نمودن و نادرست خواندن اين عمل، افزود: برفرض که این کتابها ممنوع بوده باشد باید طی یک میکانیزم و برنامه خاص توقیف می شدند نه آنکه مستقیما به دریا انداخته شوند.

    آقای قانونی می گوید که در این مورد مجلس نباید سطحی عبور کنند، وی خواهان تعیین یک هئیت متشکل از وکلا و دیگر مسئولین شد تا در مورد این قضیه تحقیق کنند.

    احمد بهزاد یکی دیگر از نمایندگان مجلس می گوید: در چند روز اخیر فضای فرهنگی کشور متاثر از اقدام قرون وسطایی است. وی تصریح می کند که متاسفانه ملت افغانستان و خصوصا اصحاب فکر، اندیشه و فرهنگ در افغانستان شاهد اقدام تجاوزکارانه در ولایت نیمروز بودند، که یادآور اقدامات قرون وسطایی و همچنین اقدامات طالبانی در سرزمین ما می باشند. بهزاد می افزاید که اقدام به کتاب شویی در حالی در افغانستان صورت می گیرد، که قانون اساسی افغانستان، آزادی اندیشه، فکر و توسعه فرهنگی را به رسمیت شناخته و مقامات حکومتی برای آزادی فکر و اندیشه نزد مجامع بین المللی و ملت افغانستان متعهد است.  اما در برابر اقدامات تجاوز و جنایت کارانه ی عده جهال و متعصب در ولایت نیمروز مهر سکوت به لب نهاده اند. این نماینده مردم در مجلس نمایندگان می گوید ، جالب این است که بسیاری از کتاب های در آب انداخته شده، شامل متون دینی و نوشته های از بزرگان دین بوده اند، وی می افزاید: درحالیکه ما در رابطه با توپ فوتبال این همه سروصدا به راه انداخته بودیم ، چرا امروز دولت افغانستان در برابر اهانت آشکار به ارزشهای دینی و مذهبی ملت افغانستان سکوت پیشه کرده است.

آقای بهزاد علاوه می کند که تاسف بارتر از همه این است که عالی ترین مقام فرهنگی وقتی به پارلمان فراخوانده می شود با تمسخر می گوید که من مطلع نیستم و به من ارتباط ندارد.

بهزاد تاکید می کند که شورای ملی افغانستان به عنوان قوه مقننه کشور وبه عنوان خانه ملت باید در این مورد موضع جدی اتخاذ کند و الا یکبار دیگر ما شاهد کتابسوزی ها و کتاب شویی ها و اهانت به ارزش های دینی و ملی خود در سرزمین خود خواهیم بود و آنهم توسط عده غیر مسوول و عده که در فکر شان بازگشت به قرون وسطا وجود دارد.

بهزاد تاکید کرد که به احضار وزیر فرهنگ ستیز این مملکت به شورای ملی نباید اکتفا شود، بخاطر  اینکه وی بود که فرهنگ ستیزی را از کابل آغاز کرد و امروز هم فکران شان در ولایات دست به کتاب سوزی و  کتاب شویی می زنند.

آقای بهزاد می گوید که در این عمل جنایت کارانه دو نقض آشکار وجود دارد،یک تعرض به ملکیت شخصی افراد ، کسانیکه با مجوز رسمی به عنوان یک ناشر معتبر انتشارات داشتند و باعث سربلندی و آبروی افغانستان در مجامع داخلی و خارجی شده اند و امروز میلیون ها افغانی متضرر شده اند، چه کسی باید پاسخ گوی ضرر این ها باشد.

دوم تجاوز آشکار به ساحت مقدس فرهنگ، علم و اندیشه در کشور است، تجاوز علیه ارزش های دینی و مذهبی ملت افغانستان می باشد که کتب مذهبی را به آب می اندازند.  وی خواهان پرداخت ضرر وارده به ناشر کتابها توسط حکومت شد و گفت وزارت اطلاعات و فرهنگ به عنوان متولی امور فرهنگی در کشور، باید رسما از ملت افغانستان عذر خواهی کند و عاملین این که در این اقدام قرون وسطایی دخیل بوده اند دستگیر و در محکمه مورد پیگرد قانونی عدلی و قضایی قرار دهد.

دولت پاکستان توان توقف دادن طالبان را ندارد

اکبر نوابی   

رشد و گسترش طالبانیزم در پاکستان و افغانستان امری تصادفی نبوده، بلکه ریشه های آن توسط ادارۀ استخبارات نظامی ارتش پاکستان آی. اس. آی و جنرالان کهنه کار، درزمان بینطیر بوتوی فقید، رهبر حزب مردم و صدراعظم ا سبق این کشور به رشد و باروری رسید.

بعد از پیروزی مجاهدین درافغانستان سالهای 1371، حکومت پاکستان که از به قدرت رسانیدن یک حکومت طرفدارش در کابل ناامید شده بود و کوشش دست یابی ا ین هدف توسط احزاب اسلامی وفادار اسلام آباد نیز بجای نرسیده بود؛ در پرتو استراتژی ایجاد بحران توسط " سیا " در صد د ایجاد گرو طالبان شد؛ و برنامه ریزی اعزام آنها به افغانستان را روی دست گرفت.

طالبان به همکاری مستقیم آی. اس. آی و جنرالان نظامی ارتش پاکستان در سال 1996 قدرت سیاسی را در کابل بدست گرفتند. دولتمردان اسلام آباد، فکر می کردند که به اهداف شان مبنی بر داشتن یک حکومت مستعمره در کابل رسیده اند؛ که جواب گوی استراتیژی آنها در منطقه بوده و دستیابی به اهداف شان را مساعد خواهد ساخت.

 اما مقاومت شدید مردم افغانستان به رهبری، رهبر مقاومت شهید احمد شاه مسعود، این رویا ها را به خاک یکسان ساخت. « وی در یک جنگ نابرابر بر ضد لشکر چند ملیتی طالبان که همچو طوفانی از مدارس و آموزشگاه های جنگی، همرا با بخش های از ارتش و ماموران اطلاعاتی پاکستان بسوی خطوط نبرد در افغانستان می شتافتند نقشه های پنهانی استخبارات پاکستان برای استقرار یک حکومت مزدور در افغانستان را خنثی کرد و رویائی ایجاد « کنفدراسیون پاکستان افغانستان » را برای همیشه به خاک سپرد.» (1)

احمد شاه مسعود سر سختانه و با مهارت فراوان در برابر دشمنان وطن مقاومت کرد، او پس از پایمردی و ایستادگی بسیار، در پی کوشش مشترک همه دشمنان و عوامل داخلی وخارجی آنان شهید شد. مسعود با قهرمانی فراموش ناپذیر، درس مقاومت و استقامت را در برابر بیگانگان به نسلهای بعد به یادگار گذاشت.
 افغانستان بنابر موقیعت اساس جیوپولتیک منطقه، واقع شدن در مرکزیت آسیا وهمسایگی کشور های مهم آسیا، برای کشور های منطقه وجهان حأیز اهمیت خاصی است. به عبارت دیگر این کشور در واقع چهار راۀ است که با عبور از آن میتوان به آسانی و زود تر به هدف های منطقه یی رسید.

بنابرین کشور های قدرتمند دنیا از جمله اتحاد جماهیر شوروی سابق و ابر قدرت امروز ایالات متحده ی امریکاه و سایر کشور های منطقه، مسائیل سیاسی را در افغانستان با علاقمندی و بنابر اهداف استراتژیک خاص خود شان دنبال میکنند. اما متأسفانه زمامداران کشور ما هیچگاهی از این موقیعت به نفع کشور و مردم استفاده سزاوار نکرده و فاقد یک استراتیژی مشخص و معینی که متضمن منافع ملی کشور در منطقه و جهان باشد، بوده اند.
 اما کشور های منطقه و همسایه های افغانستان از جمله دولت پاکستان از زمان پیدایش آن تا کنون استراتیژی مشخص و معینی را بادشمنی در قبال افغانستان داشته که تأمین کننده اهداف دراز مدت آن در منطقه و جهان باشد.

کشور پاکستان بنابر داشتن مشکلات معین با کشور هند که از سا ل 1947 تاکنون سه بار موجب درگیری نظامی بین این دو کشور شده است، مشکل جغرافیائی ومرزی مشخصی هم با افغانستان دارد، که برای رسیدن به منابع آسیای میانه ومنطقه، از جمله اهدافی اند که این کشور در جهت رسیدن به آنها، تلاش برای داشتن یک حکومت مستعمره در افغانستان را در اولیت راهبرد های خود داشته است.

اما دیده میشود که این راهبرد ها اکنون نتایج غیر قابل پیش بینی را برای پاکستان ببارآورده اند، طوریکه منجر به انزوا و ضعف سیاسی کشور پاکستان در منطقه و جهان شده است. این اهداف طوری پیاده شده اندکه، درنتیجه نیرومند شدن گروه طالبان پاکستانی را درین کشور در قبال داشته است. رشد طالبان پاکستانی و نفوذ گستردۀ آنها کشور پاکستان را با چالش های جدی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مواجه کرده است، که اکنون مهار کردن آنها بساده گی میسر نیست.

حملات طالبان به مراکز مهم سیاسی، اقتصادی، نظامی( ارتش و پولیس ) و... در پاکستان، ثبات و امنیت را در این کشور بگونه یی زیر سوال برده است که، هیچگونه تضمین امنیت برای اتباع خود و شهروندان خارجی اش در آن متصور نیست. حمله به ورزشکاران سریلانکا ئی در (13 حوت 1387 )،حمله خونین که بتاریخ (10 حمل 1388) در مرکز آموزش و پرورش در شهر لاهور صورت گرفت، حملات نظامی و انتحاری که در اکثر شهر ها و مراکز مهم در پاکستان، صورت می گیرد زمینۀ مسدود کردن دروازه های ورودی به پاکستان را بروی جهانیهان مساعد ساخته واین کشور را در انزوای سیاسی و اقتصادی کشانده، که این خود ضربۀ شدیدی براعتبارسیاسی این کشور در سطح جهانی بحساب آمده و در به چالش کشیدن اقتصاد نا متوازن و متکی بر دیگران در این کشور شده، که باعث رشد فقر، بلند رفتن سطح بیکاری و زمینه های دوری مردم را از دولت را فراهم نموده است.

اکنون حکومت پاکستان و ادارۀ استخبارات این کشور توانایی متوقف کردن حملات گروه طالبان را دراین کشور از دست داده ؛ وبا توافقاتی موقتی صلح میخواهد جلو فعالیت های آنها را تا اندازۀ محدود کند.

توافقات صلح دولت پاکستان با طالبان که اخیراً در درۀ سوات این کشور امضاء شد، مدت بیشتر از دو هفته دوام نیاورده و منجر به جنگ و فرار صد ها هزار انسان از خانه وکاشانۀ شان را نیز دراین منطقه همراه داشت، از سر گرفته شد و هنوز هم ادامه دارد.
این چندین باری است که دولت پاکستان با طالبان توافقاتی را امضاء کرده که هیچکدام از آنها نه تنها به نتیجۀ مطلوب نرسیده بلکه طالبان را قدرتمند تر و به مراکز شهر ها درین کشور نزدیکتر ساخته است.

 نزدیکی طالبان به پاینخت پاکستان (اسلام آباد) و دیگر نقاط مهم از جمله صوبۀ پنجاب درین کشور که تقریباً ( 86) ملیون نفوس یعنی بیشتر از نصف جمیعت این کشور را در خود جاه داده است؛ چالشی بزرگی برآی پاکستان بحسا ب می آید.

زیرا گسترش و اعمال نفوذ درین منطقه وسیع، که از نقطه نظراجتماعی، سیاسی و اقتصادی دارای اهمیت ویژه وحیاتی برای کشور پاکستان می باشد، طالبان از حاشیه سرحدات پاکستان به مراکزسیاسی، اقتصادی و زراد خانه سلاح اتمی درین کشور نزدیک ساخته است.
چالش های امروزی در پاکستان ریشه در سیاست بازی های دو گانۀ دولتمردان این کشور در قبال مبارزه با تروریزم دارد، که به بهانۀ آن ملیارد ها دالر کمک های امریکاه را در زمان ریاست جمهوری آقای جورج دبلیو بوش از آن خود کردند.

اما با آمدن رئیس جمهور جدید درامریکاه بنظر میرسد که این سیاست بازی های دو گانه اکنون بازار گرم خود را از دست داده است. « با توجه به نتایج مختلط سالهای گذشته ما نمیخواهیم و نمیتوانیم چک سفید را در اختیار پاکستان قرار دهیم.» (2) اما تجارب گذشته نشان داده است که اهرام های قدرت در پاکستان همیشه در جنگ و صلح با طالبان پاکستانی، فرصت ها و زمینه های بدست آوردن کمک های بیشتر را فراموش نمی کنند؛ ازین رو میتوان گفت که در هر دو مسله ( جنگ و صلح) با طالبان صداقت لازم را نداشته، در پی منفعتی که از آن بدست می آید استند.

با توجه بر اینکه مراکز و لانه های اصلی طالبان و القأعده در وزیرستان شمالی وجنوبی است، محو و ریشه کن کردن آنها را نیز در قدم نخست در آنجا باید جستجو کرد؛ اما تا آنجائیکه دیده میشود نتنها این مراکز از بین نرفته بلکه با گذشت هر روز مستحکم شده و زمینه های مداخله و هسوعی آنها را با طالبان افغانی نیز بیشتر مساعد ساخته است.

دولتمردان پاکستان وادارۀ استخبارات این کشور با ادامۀ استراتیژی نادرست و ناکام، نه تنها باعث جنگ و خونریزی، فقر و بدبختی که سالهای متمادی که در کشور ما جریان داشته و دارد، بوده اند؛ بل اکنون دامنۀ این مصائب کشور پاکستان و مردم بیگناه آنرا نیز زمینگیر کرده است.
امروز کشور های پیشرفتۀ جهان در نتیجۀ همسویی و همگرائی، داشتن روابط نیک و احترام متقابل؛ زمینه های اتحاد و همکاری در ساحات مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را با یکدیگر مساعد ساخته که در پرتو آن به پیشرفت های قابل ملاحظۀ دست یافته اند. که میتوان کشورهای اروپایی را مثال زد.
اما کشور های همسایه ما، نه تنها در فکر همسویی و همگرائی نیستند، بلکه به چالش کشیدن اوضاع را از راه های مختلف در افغانستان نیز بخوبی بلد هستند.
و آنچه مسلم و تاریخ شاهد آنست اینکه، کشور های متجاوز و مداخله گر در امور دیگران، در بی ثباتی فرو رفته و سر انجام به فرو پاشی و زوال شان می انجامد.

 رویکرد ها:
(1) « مسعود در نبرد استخباراتی» نوشتۀ عبدالرزاق مامون
(2) « استراتیژی جدید امریکاه در مورد افغانستان و پاکستان» برگرداننده هارون امیرزاده 28 مارچ 2009

عجب صبري خدا دارد!

 

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظة اول.. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم، نه طاعت مي‌پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سجده صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم ؟!
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

 

معينی کرمانشاهی

معاملات سياسي در آستانه انتخابات رياست جمهوري

عزيز احمد حنيف

    بعد از سالها جنگ، ويراني و خشونت،‌ در حالي كه با گذشت هر روز به دومين انتخابات رياست جمهوري و شوراهاي ولايتي در كشور نزديك مي شويم، چشم اميد مردم افغانستان به تأمين امنيت و صلح سرتاسري،‌ پايان دوره فقر و بيكاري، از بين بردن فساد اداري،‌ مشروعيت حضور جامعه جهاني در كشور، حاكميت قانون،‌ محو كشت و قاچاق مواد مخدر و رفع ده ها امراض اجتماعي و سياسي ديگر بوده كه همه به مصلحت انديشي هاي ارتباط مي گيرد.

    در چنين مقطع حساس تاريخي،‌ برخي سياست پيشه گان معامله گر، كه در گذشته تمام ارزش هاي ملي و تاريخي را قرباني منافع شخصي خويش كرده و از راه هاي غير مشروع به سرمايه هاي هنگفت دست يافته اند، جهت حفظ موقف، توسعه تجارت و ادامه ظلم و سياه روزي، از زر و زور و تزوير استفاده نموده و به هر دروازه سياسي اي كه امكان حضور در سياست افغانستان را دارد، بدون در نظرداشت معيارها و موازين،‌ با شعار هاي دروغين و عوام فريبانه،‌ مي كوبند.

    هدف از برگزاري انتخابات، مشروعيت بخشيدن به نظام سياسي از طرف مردم بوده و تغيير و تجدد در پاليسي يگانه اصل اساسي اي است كه بر مبناي آن مردم به كانديد مورد نظر خويش راي داده و آنرا به قدرت مي رسانند.

    در افغانستان تا هنوز فرهنگ انتخابات در انديشه مردم نهادينه نشده تا اهداف و مزاياي انتخابات را بدانند؛ همين امر سبب گرديده كه تاجران سياسي پيش شده و توده اي از مردم را به هر طرف كه خواستند سوق مي دهند.

    ملت شريف افغانستان كه سالها رنج ديده اند و ظلم به انواع گونه گون در حق ايشان روا داشته شده است، اين حقيقت را بايد درك كنند كه هزينه گزافي از بودجه ملي در انتخابات به مصرف مي رسد تا در نظام سياسي اشخاص و گروههايي به قدرت برسند كه پاسخگوي نيازمندي هاي مردم افغانستان باشند؛ آناني كه در پهلوي شعور سياسي، ابتكار سياسي و جرأت سياسي، صاحب يك انديشه و رسالت ايماني مقدس بوده و ارزش هاي معنوي را درك نمايند.

    در شرايط كنوني پاسخگوي نيازمندي هاي  مردم افغانستان اشخاص و گروه هايي مي توانند بود كه برنامه هاي سازنده اي براي حضور مشروع جامعه جهاني، هماهنگ سازي كمك ها براي افغانستان، تأمين صلح و ثبات در كشور، محو كشت كوكنار و حل معضله هاي سياسي با كشورهاي منطقه، رشد اقتصاد ملي و محو اختلاس و فساد گسترده از ادارات دولتي و غيره، داشته باشند.

    از عهده اين چالش ها اشخاص متخصص و مسلكي اي مي توانند برآمد كه داراي تحصيلات عالي بوده و در گذشته متهم و محكوم به فساد نباشند.

    آرزو برده مي شود كه ملت شريف افغانستان از بازي هاي پشت پرده معامله گران سياسي كه غير از اين راه پيشه اي براي امرار معاش ندارند، آگاهي يافته و به جهت سياسي اي كه حركت مي كنند، نهايت دقت و تأمل به خرچ دهند.

 

از اقليم قال تا چكاد حال

محمد صابر صابري

    قلم بدستان حقيقت پژوه داستان حيات فرزند فرزانه بلخ،‌ سلطان قصه سراي در دري، جلال الدين محمد بلخي را از زواياي گوناگون به تحليل گرفته اند كه ما را از تكرار آن بي نياز مي سازد.

    آنچه كه در اين نبشته كوتا نياز به كاويدن و شكافتن دارد اين است كه مولانا چرا و چگونه مولانا شد كه امروز چه مسلمانان در جوامع اسلامي و چه غير مسلمانان به اين درجه از تعلق خاطر به آن مي بالند و عشق مي ورزند و كارنامه هاي وي مايه فخر و مباهات عاشقان و عارفان گرديده و حكما و فيلسوفان و دانشمندان همچون سبزواري، نيكلسون،‌ فرانكلين، دين لوئيس،‌ پري رياحي و ويليام چيتك به ترجمه و تفسير و تحليل آثار او مي پردازند؟ اين همه معرفت و بينايي را از كجا كرده بود؟

    وقتي از گذرگاه تاريخ به آن مي نگريم روايات و نوشته ها به ما مي گويند كه مولانا در يك برخورد فوق العاده استثنايي دگرگون شد كه آن آشنائي با شمس تبريزي بود.

    به باور دكتر عبد الكريم سروش:‌ "پس از اين دگرگوني بود كه مولانا وجودش چنان به عشق شمس سوخت كه از خاكستر وجود او ققنوسي سر بر كشيد كه بال هاي خود را بر روي سرزمين انديشه هاي اقوام مختلف پهن كرد. به طوري كه امروز نيز از فراورده هاي پرواز و معراج معنوي او بهره مي بريم.

     دكتر عبد الحسين زرين كوب در كتاب گرانسنگ خويش زير عنوان "پله پله تا ملاقات خدا" ماجراي اين برخورد را چنين نقل مي كند: "شمس تبريزي مرد غريبي كه لباس تاجران و كلاه جهانگردان را داشت و با اين حال سراپايش از درويشي و خورسندي حاكي بود در طي چند سؤال مهيب و بي جا، مفتي و فقيه موقر و محتشم و اصحاب مدرسه را كه مشهور جهانيان شده بود در چند لحظه مبهوت و مغلوب كرده بود و انديشه بي حاصلي علم مدرسه را در خاطر وي قوت داده بود؛‌ مولانا در آن لحظه كه خود را با اين سؤال نا راحت كنند مواجه ديده بود از علم مدرسه كمك طلبيده بود"..."در باره بايزيد بسطامي فكر كرده بود، در باره "سبحاني ما اعظم شأني"‌ كه او گفته بود انديشيده بود، مفهوم قول "سبحانك ما عرفناك"‌ را از خاطر گذرانده بود و علم خود را از خوض در مسئله، از نفوذ در دنيايي كه سبحاني و سبحانك در آن تفاوت ندارد قاصر يافته بود؛‌ به شريعت انديشيده بود و اتكاي به مجرد آنرا در عبور به آنسوي دنياي ظاهر دشوار يافته بود؛‌ دنيايي را كه قول سبحاني به آن تعلق داشت در ماوراي علم محدود خويش يافته بود؛‌ از اينكه پاره بزرگي از عمرش را در قيل وقال مدرسه، بحث ها و جدال هايي كه تا اين حد سطحي و ظاهر نگر گذرانده در خود احساس غبن مي كرد؛‌ ملاقات اين درويش خضر صفت با مولانا همچون بارقه اي سحر آسا بوده است كه زندگي فقيه،‌ مدرس بزرگ را كه بلند آواز عصر را كه صدها مريد و شاگرد در كنار خويش داشته متحول نمود و بعد از آن زندگي مولانا رنگ ديگري به خود گرفت.

    از اشارتهاي مولانا در ديوان شمس و مثنوي ميتوان دريافت كه نه تنها شمس به مولانا چيزي نداد بلكه او را تهي تر كرد؛‌ آنچه به مولانا تلقين مي كرد اين بود كه در وجود او آفتاب تابناكي است كه غبار تعلقات به آن فرصت ظهور نمي دهد اگر اين ابرها كنار بروند و اين پرده ها دريده شوند، طلوع آن آفتاب، نويد صبح كاميابي ميدهد و چشم ها را خيره مي كند.

گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي

رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت كه سرمست نه اي رو كه از اين دست نه اي

رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم

گفت كه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي

جمع نيم شمع نيم دود پراكنده شدم

گفت با اين تعلقات و گرانباري اي كه مانع از طي منازل معنوي ميشود چگونه مي تواني حركت كني؟ سبكبار شو. مولانا هم به قول سروش:‌ "قول جانانه داد كه همه چيز را رها كند".

گفت كه شيخي و سري پيش رو و راهبري

شيخ نيم پيش نيم عمر ترا بنده شوم

گفت كه با بال و پري من پرو بالت ندهم

در هوس بال و پرش بي پر و پرگنده شوم

    گشودن بالهاي تعلقات و زدودن زنجيرهاي موهوم از دست و پاي اين عقاب بلند پرواز آسمان معرفت از اصلي ترين هديه و بهترين خدمت شمس به مولانا بود؛ او هيچ معرفت خاصي را به مولانا نياموخت جز اين حقيقت بلند را كه كمال انسان را تا مقصر الاقصي تضمين مي كند.

گيرم كه هزار مصحف از بر داري

آنرا چه كني كه نفس كافر داري

سر را به زمين چه مي نهي بهر نماز

آنرا به زمين بنه كه در سر داري

مولوي به از اين حريت بود كه گفت:‌

تابش جان يافت دلم وا شد و بشگافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم

زهد بدم ماه شدم چرخ دو صد تا شدم

يوسف بدم ز كنون يوسف زاينده شدم

    مدت ملاقات اين دو هم آنقدر طولاني نبوده كه گاهي فكر شود كه مولانا به حضور شمس درسهايي را آموخته و عالمتر شده اما مولانا به تعبير خودش از شمس با همه كوتاهي مصاحبت چيز ديگري آموخته:

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

وان سيمبرم آمد وان كان زرم آمد

مستي سرم آمد نور نظرم آمد

چيز ديگري خواهي چيز دگرم آمد

او با اين تعبير چيز ديگر فقط اينقدر آنرا مصور ساخته مي تواند؛‌ چون مفاهيم بلند است قالب هاي بيان ناچيز و تنها توصيفي كه از آن گوهر مي تواند بكند همين چيز ديگر است؛ ارتباط مولانا با شمس به قول عبد الكريم سروش:‌ "وراي توصيف است؛‌ چيزي بود كه طالب را به باور وي در مطلوب محو مي كرد؛‌ عاشق و معشوق را اتحاد معنوي ميداد؛ اين عشق به گونه اي كه در وجود مولانا تجلي كرد كه التهاب و بارقه سوزان آن عقل و ادراك او را طعمه حريق كرد؛‌ عشق مولانا به باور داكتر سروش طغيان عظيم مقاومت ناپذير روح بود بر ضد عقل و بر ضد آداب و بر ضد تمام مصلحت جويي هاي عادي اجتماعي و به قول حافظ بزرگ:

رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار

كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش

    اين عشق به آنچه در زبان عام، عشق ناميده مي شود تفاوت دارد؛‌ شمس به عالمي كه خود به آن پيوند داشت كشانيد و در طي اين خلوت و صحبت طولاني و فارغ از اغيار به باور زرين كوب به دنياي پاك و روشني كه در دوران كودكي اش در سمرقند و بلخ كه دنياي مكاشفه و دنياي ارتباط به عالم ارواح و ملايك بود برگردانده بود؛‌ دنيايي كه از آن ديگر تجربه نكرده بود:

همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد

چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد

سر خنب ها گشودم ز هزار خنب چشيدم

چو شراب سر كش تو به لب و سرم نيامد

چه عجب كه در دل من گل ياسمن بخندد

كه سمنبري لطيفي چو تو در برم نيامد

ز پيت مراد خود را دو سه روز ترك كردم

چو مراد ماند زان پس كه ميسرم نيامد

 

از عقل تا به عشق

تا سوي منزل كشم آواره را

ذوق بي تابي دهم نظاره را

    آواره:‌ "به تشديد ظاء يعني گروه تماشاچي به خصوص آناني كه در مكاني بلند مي نشستند و جنگ را تما شامي كردند"‌ (نواي شاعر فردا:‌ ص11). آواره:‌ "در اينجا مسلمانان شبه قاره؛‌ و به تعبيري مسلمانان" (شرار زندگي:‌ ص137). ذوق:‌ "شور و شوق؛‌ اشتياق" (همان:‌ 137).

    با سركشيدن شراب معرفت الهي،‌ شاعر مسير اصلي اش را در مي يابد و آوارگاني را كه در اين خاكستان كهن منزل نموده و راه برگشت را گم كرده اند،‌ هدايت مي كند.

    مراد از منزل (در انديشه شاعر) مقام عشق و ايماني است كه آدمي را از دنيا و آنچه در آن است بيگانه مي كند؛ نه بدين مفهوم كه عزلت اختيار نموده و به مغاره اي پناه مي برد، بل بدين معنا كه ارزش هاي مادي و معنوي در نظر انسان هريك به صورت اصلي اش در آمده و انسان به سوي ارزش هاي واقعي انساني گام بر ميدارد؛ در طي اين سفر به چشم تماشايي اي ضرورت است كه با شور و اشتياق بي تابانه اي حقايق هستي را نظاره كند؛ چشمي كه شاعر از آن در يكي از غزلهايش ياد مي كند:

دو عالم را توان ديدن به مينايي كه من دارم

كجا چشمي كه بيند آن تماشايي كه من دارم

    در اين نظاره، ذوق بي تابانه اي نهفته است كه آنرا اهل دل مي دانند نه صاحبان خرد؛ در بيتي مي گويد:

مشت گليم و ذوق فغاني نداشتيم

غوغاي ما ز گردش پيمانه دل است

    ذوق يكي از اصطلاحاتي خاص شاعر بوده و مراد از آن شور و جذبه خاص ايماني است كه انسان مؤمن آنرا بعد از طي مقامات معنوي احساس مي كند؛‌ همان مرتبه اي كه انسان را به حركت در مي آورد، و در آنجا بي حرف مي رويد كلام.

تو مرا ذوق بيان دادي و گفتي كه بگوي

هست در سينه من آنچه به كس نتوان گفت

همانطور در بيت ديگري مي گويد:

انجم به گريبان ريخت اين ديده تر مارا

بيرون ز سپهر انداخت اين ذوق نظر مارا

    وقتي مسافر چنين ذوق نظر پيدا كرد و با تماشا كردن حقايق هستي به سوي منزل مقصود در حركت افتاد؛‌ مستانه قدم بر ميدارد كه گويي به پايش ريگ اين صحرا حرير است:‌

گرم رو از جستجوي نو شوم

روشناس آرزوي نو شوم

    گرم رو: "شتابنده؛‌ تيز رو. در اينجا به معناي بي قرار و بي تحمل" (شرار زندگي:‌138)

روشناس:‌ "سرشناس؛‌ كسي كه همه او را بشناسند. كسي كه چهره حقيقت را از باطل تشخيص دهد. در اينجا شناسا. (همان:ص139).

    كلمات:‌ "گرم رو"، "جستجو" و "آرزو" را مي توان از اصطلاحات ويژه شاعر ناميد؛‌ اين واژه ها در خلال ابيات شاعر به كثرت ديده مي شود و مفاهيم هريك در انديشه شاعر متفاوت از ساير شعراء ‌است؛ بدين معنا هريك از اين كلمات را به معناي وسيع آن به كار برده است؛ بزرگان ديگر از اهل علم و معرفت هم، پيش از اقبال اين اصطلاحات  را به كار برده اند؛‌ چنانچه سنايي در بيتي مي گويد:

اي دريغا عاشقان گرم رو در راه دين

تير ايشان ديده روز و عشق ايشان سينه مال

و همچنان مرشد بزرگ، حضرت مولانا در بيتي مي گويد:

روي هريك مي نگر، مي دار پاس

بو كه گردي تو ز خدمت روشناس

 

مفهوم آرزو در انديشه شاعر از زبان "محمد بقايي ماكان"

    واژه "آرزو" از همه بيشتر در ابيات شاعر به چشم مي خورد كه در رابطه به مفهوم آن، آقاي محمد بقايي ماكان اقبال شناس معروف ايراني مي نويسد: "آرزو:‌ خواستن؛ تمنا. اقبال آرزو را كه گاهي هم با لفظ "مدعا" بيان مي كند، عاملي براي تعالي و پيشرفت انسان و جامعه او مي داند... آرزوها براي خود شان نيرو و قدرتي خلاق دارند كه ما را به زندگي و عمل بر مي انگيزانند؛‌ افقهاي تازه و آرمانهاي نو عرضه مي كنند، همه وجود مان تحت تأثير شان سرشار از حيات مي شود و انوار شان ما را در خود فرو مي گيرد... اين نيروي خلاق آرزوها، به تعبير اقبال "سوز" هسته اصلي شخصيت ما را شكل مي دهد. پرتو هميشه تابان آرزوها و تمناها شخصيت "من" را رشد و گسترش مي دهند و آنرا قوي و نيرومند مي سازند.. ديگر اينكه آرزوها با محبت يا عشق، بسيار قدرتمند و توانا مي شوند. عشق، آنها را زنده تر، سوزنده تر و تابنده تر مي سازد. تنها از عشق است كه آدمي جريان خروشان و هميشه تازه آرزوها، خواستها،‌ اشتياقات و خواهش ها را مدام حس مي كند. بنا بر اين عشق به زندگي معنا و نيروي تازه مي دهد. "من "‌ از عشق استحكام مي پذيرد، واژه عشق به معناي بسيار وسيعي به كار مي رود و به معناي ميل به جذب شدن و جذب كردن است. متعالي ترين شكل آن آفريدن ارزشها و آرمانها و تلاش براي تحقق آنها است" (شرار زندگي:‌ص186-187).

مفهوم فوق را مي توان در خلال ابيات ذيل از شاعر بر رسي كرد:

خاور كه آسمان به كمند خيال اوست

از خويشتن گسسته و بي سوز آرزوست

در تيره خاك او تب و تاب حيات نيست

جولان موج را نگران از كنار جوست

مشرق خراب و مغرب از آن بيشتر خراب

عالم تمام مرده و بي ذوق آرزوست

در غزلي مي گويد:

به جانم آرزوها، بود و نابود شرر دارد

شبم را كوكبي از آرزوي دلنشيني ده

همانطور:‌

درون سينه ي ما سوز آرزو ز كجاست؟

سبو ز ماست، ولي باده در سبو ز كجاست؟

    "به عقيده اقبال، آرزوهاي نو به نو، بزرگ و خلاق سبب مي شوند تا زندگي سرشار از معنا و شور و شوق شود. مدعا و آرزو و نيروهاي بالنده را نظم مي دهند و فعاليت هاي افراد را به مسير درستي هدايت مي كنند". تجلي اين شوق بي پايان اقبال به زيبايي و حقيقت، كاملاً در شعرش مشهور است. اين جستجوي دم به دم و خلاق ملهم از بينشها و مقاصد تازه است. اين اشتياق و بي قراري براي آنچه كه دست نيافتني است و اين جد و جهد دايمي براي دست يابي به آنچه كه بهتر است نشانه هنرمند راستين است"... به عبارت ديگر، آرزوها،‌ مدعاها، جستجوها و خواستهاي پايان نا پذيرسبب مي شوند تا فرد خودش را ، فرهنگش را و نظام اجتماعي اش را بدانگونه كه مطلوب است، بسازد"(همان:‌188).

به تعبير نويسنده: آرزو همان ايمان و غرايز فطري انسان است كه از خلال ابيات شاعر در ذيل به خوبي دانسته مي شود:

زندگاني را بقا از مدعاست

كاروانش را درا از مدعاست

زندگي در جستجو پوشيده است

اصل او در آرزو پوشيده است

آرزو را در دل خود زنده دار

تا نگردد مشت خاك تو مزار

از تمنا رقص دل در سينه ها

سينه ها از تاب او آيينه ها

طاقت پرواز بخشد خاك را

خضر باشد موسي ادراك را

دل ز سوز آرزو گيرد حيات

غير حق ميرد چو او گيرد حيات

چون ز تخليق تمنا باز ماند

شهپرش بشكست و آخر باز ماند

آرزو هنگامه آراي خودي

موج بيتابي ز درياي خودي

آرزو صيد مقامي را كمند

دفتر افعال را شيرازه بند

زندگي سرمايه دار از آرزوست

عقل از زاييده گان بطن اوست

چيست نظم قوم و آيين و رسوم؟

چيست راز تازگي هاي علوم؟

آرزو بي تو به زور خود شكست

سر ز دل بيرون زد و صورت شكست

خلاصه اينكه آرزو در انديشه شاعر عبارت از همان باورها و برداشت هاي برخاسته از عشق سرشار و شور انگيز است.

چشم اهل ذوق را مردم شوم

چون صدا در گوش عالم گم شوم

    مردم:‌ مردمك چشم. شاعر در اين بيت باز هم از همان ذوق سخن گفته كه در تفسير بيت قبلي به آن اشاره شد؛‌ تفاوت همين است كه در اين بيت ارادت خويش را به اهل ذوق وانمود ساخته كه با سركشيدن شعله آبي كه اصلش زمزم است،‌ خود را به درجه اي برساند كه براي اهل ذوق مردم شود؛ به اين معنا كه اهل ذوق، از ديدگاه وي به حقايق بنگرند؛ در آن مرحله به صدايي تبديل شود كه تمام صداها را در خود فرو مي پيچد و در گوش عالم طنين مي افكند.

قيمت جنس سخن بالا كنم

آب چشم خويش در كالا كنم

    زماني كه شاعر از ديد عاشقانه و ايماني اش به حقايق مي نگرد و هاي و هويي را مي افكند كه در گوش عالم گم مي شود، از آنسوي طبيعت سخن مي گويد،‌ از ناشنيده ها و ناديده ها و ناگفته ها حكايت مي كند، طبيعي است كه قيمت اين جنس سخن در بازار انديشه،‌ بالاتر است؛ اين سخن در حقيقت كالايي است كه با آب چشم و خون دل به دست آمده و با سخنان تيره نهادان و كوردلان تفاوت دارد.

 

 

زلمي خليل زاد و برگشت به سياست افغانستان

چند روز پيش روزنامه نيويارك تايمز چاپ آمريكا در يكي از شماره هاي خود مطلبي را در مورد نقش قدرتمند آقاي خليل زاد سفير پيشين آمريكا در افغانستان و نماينده خاص كاخ سفيد در اين كشور به نشر سپرد.

به اساس گزارش اين روزنامه آقاي خليل زاد ممكن است نقش قدرتمند اما غير انتخابي را در دولت افغانستان به عهده گيرد. نیویورک تایمز به نقل از مقام های ارشد آمریکایی و افغان، نوشته که آقای خلیل زاد و رئیس جمهور کرزی در این زمینه صحبتهایی داشته اند.

    آقای خلیلزاد که شهروند آمریکاست قصد داشت در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان نامزد شود، اما به عنوان نامزد ثبت نام نکرد.

روزنامه نیویورک تایمز، مقام مورد بحث را یک مدیر اجرایی توصیف کرده است. به ادعای این روزنامه یکی از مقامات ارشد دولت اوباما این پست را نوعی نخست وزیری خوانده با این تفاوت که در برابر پارلمان پاسخگو  نخواهد بود.  

    به نوشته اين روزنامه آمریکاییها گفته اند که آقای کرزی از خلیلزاد خواسته بود که در ساختار سیاسی افغانستان دخیل باشد اما ایدهء نقش مدیر اجرایی توسط گوردون براون نخست وزیر بریتانیا مطرح شده است. آمریکاییها و بریتانیاییها اظهار نگرانی می کنند که این باور که غرب در چنین برنامه ای دست داشته باشد، می تواند بر وجهه آنها تاثیر منفی بگذارد.

نیویورک تایمز همچنین نوشته است که آقایان خلیلزاد و کرزی دو هفته پیش، زمانی که کرزی از واشنگتن دیدار کرد، در مورد این نقش، صحبت کرده بودند و به دنبال آن خلیلزاد برای ادامه گفتگو در این مورد، به کابل سفر کرد.

روزنامه نیویورک تایمز همچنین ادعا کرده که آقای کرزی در مورد ایجاد این نقش مدیریتی حتی با هیلاری کلینتون وزیر امور خارجه آمریکا و ریچارد هولبروک نماینده خاص آمریکا در افغانستان و پاکستان صحبت کرده است.

زلمی خليلزاد متولد افغانستان و از قوم پشتون است وی در جوانی به عنوان دانشجو به آمريکا مهاجرت کرد و بعداً شهروند اين کشور شد. خليلزاد اولین آمريکايی افغان الاصل است که در پله‌های قدرت آمريکا به قلب دستگاه حاکمه آن کشور راه يافته‌است.

    از سال 1980 الی 1990 مشاور ویژه وزارت خارجه و پنتاگون در جنگ ضد شوروی سابق در افغانستان بود؛ در سالهای 1990 در دوران حکومت بیل کلنتون، خلیلزاد سندی به نام " کتاب سفید در باره افغانستان" خواستار دخالت مجدد امریکا برای تغیر وضع در افغانستان شد.

    به اساس برخي نوشته ها خليل زاد طي نامه اي به بل كلنتون در سال 1998 خواهان حمله به عراق و براندازي حكومت صدام حسين شد كه در آن، سياست مداران مطرح ديگري همچون: "ولف نویز"، "دونالد رامسفلد" وزیر دفاع سابق و " ریچارد پرل " نیز امضا کردند تا اينكه سر انجام این برنامه جنگی در زمان بوش به منصه اجرا گذاشته شد.

تأسيس يك نهاد عالي آموزشي توسط استاد سياف در افغانستان

عبدالرب رسول سیاف، رهبر حزب اتحاد اسلامی افغانستان هدف از تاسیس این دانشگاه را آموزش دانشجویان "مسلمان و متعهد" در این کشور عنوان کرد. این موسسه تحصیلات عالی موسوم به "دعوت" و روز شنبه دوم جوزا، رسماً از وزارت تحصیلات عالی افغانستان مجوز فعالیت گرفت.

    آقای سیاف گفت: "امیدوارم که این نهاد بتواند هم در خدمت علم باشد و هم در خدمت وطن باشد و جوانانی را تربیه کند که وابستگی به غیر برایش ننگ باشد". او همچنین تاکید کرد که این موسسه تحصیلی تلاش خواهد کرد که مهندسان، قاضیها و سیاستمداران "هدفمند، با ایمان و مخلص" به جامعه تقدیم کند. آقاي سياف گفت که برنامه درسی این موسسه در رشته های مهندسی، حقوق و الهیات بر اساس "دستورات اسلامی" تهیه شده است.

    این در حالی است که پیش از این آیت الله آصف محسنی، یکی دیگر از رهبران جهادی نیز دانشگاه دیگری را به نام "موسسه تحصیلات عالی خاتم النبیین" بر محور آموزش علوم اسلامی در کابل بنیاد گذاشته است.

حوزه علميه خاتم النبيين به رياست آقاي آصف محسني با چهار دانشکده در بخشهای فقه و حقوق، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و علوم قرآنی فعالیت می کند و در آن دانشجویان دختر و پسر آموزش می بینند.

    با این حال، شماری از کارشناسان می گویند رهبران جهادی با ایجاد دانشگاه های خصوصی در پی حفظ جایگاه اجتماعی و شهرت گذشته خودند.

    حبیب الله رفیع، کارشناس مسائل فرهنگی و سیاسی می گوید: "(این رهبران) دیروز پیرو و لشکر داشتند و اکنون می خواهند از طریق تاسیس دانشگاه ها برای خود پیرو داشته باشند تا برای دانشجویان تفکر خاص خود را تبلیغ کنند تا در آینده نیز مطرح باشند." ولی بینانگذاران این دانشگاه ها این ادعا را نمی پذیرند و اهداف خود را بر جنبه های علمی و آموزشی این نهاد تحصیلی متمرکز می دانند.

    در حال حاضر ۲۲ دانشگاه دولتی و ۱۸ دانشگاه خصوصی، در افغانستان فعال است. به گفته مسئولان وزارت تحصیلات عالی، هرساله شمار زیادی از دانشجویانی که موفق به راه یافتن به دانشگاههای دولتی نمی شوند، به دانشگاه های خصوصی مراجعه می کنند.

 

آيا نظام سياسي كنوني مشروع است؟

براي پاسخ به اين سؤال مطلبي را از سايت انترنتي فارسي بي بي سي با اندكي تغيير بدست آورده و به خاطر معلومات بيشتر خوانندگان از مشكلات سياسي و قانوني تمديد دوره كاري رئيس جمهور كرزي از سوي دادگاه عالي كشور، آنرا نقل نموديم:

    چندی پیش، کمیسیون برگزاری انتخابات افغانستان، اعلام کرد که این اداره نمی تواند انتخابات ریاست جمهوری را در زمان معین آن برگزارکند. این مساله از یک سو سبب اعتراضهای زیادی در این کشور شد و از سوی دیگر به یک مشکل حقوقی دامن زد و آن اینکه براساس قانون اساسی دوران کاری رئیس جمهور در اول ماه جوزا به پایان می رسد درحالیکه که انتخاباتی که در نتیجه آن رئیس جمهور بعدی مشخص خواهد شد، سه ماه بعد از این تاریخ برگزار خواهد شد. در این صورت آیا آقای کرزی می تواند تا زمان برگزاری انتخابات به کارش ادامه دهد؟ اگر نه پس چه کسی باید کشور را اداره کند؟

رئیس جمهوری افغانستان پاسخ این سوال را به دادگاه عالی محول کرد و دادگاه عالی، ادامۀ کار رئیس جمهوری را، برای سه ماه دیگر، تمدید کرد.

به این ترتیب بزرگترین چالش در برابر مشروعیت حقوقی و ارزشی نظام شکل گرفت. نظامی که بارز ترین مشخصه آن مشروعیت بود. این چالش مهم را از دو دیدگاه حقوقی و سیاسی می توان بررسی کرد

قانون اساسی افغانستان، به عنوان منبع اساسی برای هنجارهای حقوقی کشور، به گونۀ صریح حکم خویش را مطرح کرده است و در ماده شصت و یکم راه را در برابر هرگونه انعطافی بسته است: «رئیس جمهور با کسب اکثریت بیش از ۵۰ درصد آرای رأی دهندگان، از طریق رأی گیری آزاد، عمومی، سری و مستقیم انتخاب می گردد. وظیفۀ رئیس جمهور در اول جوزای سال پنجم بعد از انتخابات پایان می یابد. انتخابات، به منظور تعیین رئیس جمهور جدید در خلال مدت سی الی شصت روز قبل از پایان کار رئیس جمهور برگزار می گردد.»

سپس قانون اساسی، جایگزین های رئیس جمهور را در صورت عزل و مرگ رئیس جمهور مطرح کرده است. این مادۀ قانون اساسی افغانستان را چنین می توان تفسیر حقوقی کرد:

نخست این که، اصل حاکمیت قانون حکم می کند، که قانون اساسی، نسبت به همۀ موازین ملی، ارجحیت دارد و هیچکسی حق رجحان بر آن را ندارد.

دوم این که، هیچ حکم، تصمیم و فیصله ای، از سوی نهادها و اداره های ملی و بین المللی، نمی تواند در برابر قانون اساسی، به عنوان منبع حقوقی افغانستان، قرار گیرد.

سوم این که، مشروعیت ارزشی قانون اساسی، که احترام به ارزشهای دینی، حقوق بشری و دموکراسی در زیر چتر حاکمیت قانون است، نباید قربانی معامله سیاسی شود.

تصمیم کمیسیون انتخابات، مبنی بر تاخیر زمان برگزاری انتخابات و سپس تفسیر دادگاه عالی از قانون اساسی به نفع ادامۀ کار آقای کرزی تا ماه آگست سال ۲۰۰۹، از تأثیرات سیاسی دست اندرکاران سیاست گذاری های جامعۀ جهانی و افغانی، به دور نبوده است.

رویکردهای جدید آمریکا و برخی از نهادهای جامعۀ بین المللی پیرامون اوضاع افغانستان، تأکید حضور کرزی بر بودن در قدرت برای یک دورۀ دیگر و انگیزه های قومی وسیاسی پیچیده افغانستان، از جنبه های سیاسی این داستان است.

نبود یک "جناح مخالف" کارا، که بتواند گزینه های جالبتری را با توجه به جنبه های قانونی قضیه پیشنهاد و مدیریت کند سبب شد تا راه حل سیاسی بیشتر مورد توجه قرار گیرد.

افغانستان، از دیدگاه اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی، یک کشور آسیب پذیر است. جنگهای طولانی و پی هم، ذهنیت مردم را برای ایجاد یک جامعۀ متعهد به مشارکت سیاسی و ساختارهای ناشی از آن، ضعیف کرده است. جامعۀ مدنی افغانستان نیز نتوانسته است به چنین قوام و توانمندی برسد که در چنین شرایطی موثر باشد. در چنین وضعیتی معمولا آنچه خیلی زود فراموش می شود توجه به مردم و ارزشهایی است که سیاست مداران در حالت عادی بارها تاکید می کنند. فورا باید گفت با اندک تامل می توان دریافت که راهی جز توسل به راه حل یا معامله سیاسی و یا آنچه در افغانستان به آن تفاهم ملی می گویند باقی نمی ماند.

این درست است که دادگاه عالی در صورت نبودن نهاد مستقل تفسیرکنندۀ قانون اساسی است، صلاحیت تفسیر آن را دارد؛ اما سوال اساسی این است که نظامی قضایی افغانستان چقدر مستقل است؟ و تفسیر قوه قضایی چقدر می تواند به دور از تأثیرات قوه اجرایی باشد؟ تا بتوانند تفسیر کارشناسانه و به دور تاثیرات قوه اجرایی ارائه دهد؟ دادگاه عالی، تا هنوز، تحت تأثیر قوه اجرایی و جامعۀ بین المللی است و تصمیم دادگاه عالی مبنی بر ادامۀ کار رئیس جمهور کرزی به دور از این تفسیر نبوده است.

در ظاهر به نظر می رسد تفسیر دادگاه عالی افغانستان را در کوتاه مدت از بحران خلاء قدرت عبور داد و گرهی را باز کرد اما با اندک تامل به پیچیدگی های مسایل افغانستان می توان گفت که چنین تصمیمی در دراز مدت نمی تواند از تاثیرات منفی به دور باشد.

کمترین تاثیر منفی این مساله مشروعیت بخشیدن به معاملات سیاسی است معاملاتی که اکثرا غیر قابل پیش بینی است و در آن توجه چندانی به مردم و ارزشهای که نظام سیاسی بر آن مبتنی شده نمی شود.

معاملات سیاسی میان رهبران افغان، ارزشهایی چون دموکراسی، جامعه مدنی، مشارکت مردم، شفافیت، احترام به حقوق اساسی مردم را که ظرف سالهای اخیر برای مردم تبلیغ شده است را، بی اعتبار می سازد.

برخی از اعضای شورای ملی افغانستان در مورد ادامه کار حامد کرزی پس از اول جوزا، اعتراض کردند اما شنیده نشد. معمولا جوامعی که در آن به اعتراض ها توجهی نمی شود کم نیستند اما آنچه مسلم شده این است که در چنین جوامعی حاکمیت قانون بسیار شکننده و آسیب پذیر است.

به نظر می رسد دموکراسی در افغانستان، در آزمون سرنوشت سازی قرار گرفته است. بحران مشروعیت نظام نیز، دور از امکان به نظر نمی رسد. شهروندان افغانستان، در چنین شرایطی از خودمی پرسند: چرا نقش تأثیرگذار جامعۀ بین المللی، برای نجات از خطر بحران اعتماد و بحران مشروعیت، ضعیف است؟

حامد كرزي

حامد کَرزی در ۲۴ دسامبر سال۱۹۷۵میلادی، در روستای کرز واقع ولايت قندهار متولد شد.

پدرش عبدالاحمد کرزی از متنفذان قوم پوپلزی و معاون رییس پارلمان افغانستان در سال‌های دهه شصت میلادی بود. عبدالاحمد کرزی، در اواخر دهه نود، در شهر کویته پاکستان کشته شد. حامد کرزی در کابل در مکتب ابتداییه محمود هوتکی، متوسطه سید جمال الدین افغان و لیسه حبیبیه درس خواند و تحصیلات عالی خود را در رشته علوم سیاسی و ارتباطات بین المللی در هند به انجام رسانيد.

 حامد کرزی در دوران جهاد، درپاکستان در مدارس مجاهدین افغان فعالیتهای آموزشی داشت و با روی کار آمدن دولت مجاهدین در سال ۱۹۹۲ميلادي معاون وزیر خارجه این کشور شد. در سال‌های آخر حکومت طالبان، آقای کرزی به جمع مخالفان این گروه پیوست و مبارزات مسلحانه با طالبان را آغاز کرد.

حامد کرزی در کنار عبد الستار سیرت (از حقوقدانان زمان محمد ظاهر شاه)، از گزینه‌های گروههای مذاکره کننده افغان در کنفرانس بن درآلمان بود که سرانجام در این کنفرانس به ریاست دولت موقت افغانستان برگزیده شد؛ نخستین دولتی که پس ازطالبان روی کار آمد. او در انتخابات دموکرات افغانستان در سال ۲۰۰۴، با به دست آوردن بیش از ۵۵ درصد آرا، به عنوان نخستین رییس جمهور منتخب مردم افغانستان قدرتش را حفظ کرد.

     حامد کرزی شش برادر و یک خواهر دارد و در سال ۱۹۹۹ با دکتر زینت قریشی ازدواج کرد. حاصل یگانه ازدواج آقای کرزی، یک پسر است که پنج‌شنبه شب ۲۵ جنوري سال ۲۰۰۷ در شفاخانه رابعه بلخی کابل متولد شد.

او نام فرزندش را میرویس که نام یکی از شاهان پیشین افغانستان بود، گذاشت. وی هنگام شنیدن خبر زاده‌شدن پسرش شادمان گشته و گفته‌است: "خداوند متعال فرزندم را خادم مردم افغانستان بسازد و در راه خدمتگزاری به مردم به او توفیق دهد.

آقای کرزی به زبان‌های پشتو، فارسی، اردو و انگلیسی به‌ طور روان سخن می‌گوید و به نوشته سايت انترنتي رسمی ریاست جمهوری افغانستان، او از اسب ‌سواری و مطالعه فلسفه لذت می‌برد.

مفهوم حاكميت مرد بالاي زن در فرهنگ اسلامي

عزيز احمد حنيف

    همزمان با گسترش انديشه دموكراسي در جهان و بلند شدن شعار مساوات ميان مرد و زن،‌ بسياري از ملت هاي محكوم و در بند افتاده تاريخ بدين باور شدند كه ديگر قيد و بند استبداد از دست و پاي زنان گشوده شد و حالا وقت آن است كه زنان مانند مردان در ساختار مجدد جوامع بشر در عرصه هاي مختلف اجتماعي سهم بگيرند. اما ديري نگذشت كه اين انديشه به دست سياست مردان استبداد پيشه زمان افتاد و از آن در راستاي رسيدن به قدرت سياسي استفاده شد. اين امر سبب گرديد تا دموكراسي مسير اصلي اش را در مرحله كودكي تغيير داده و بيشترين آسيب متوجه زنان (علمبرداران اصلي اين جنبش) شود.

    وقتي انديشه دموكراسي به جوامع سنتي به ويژه كشورهاي اسلامي مانند افغانستان راه يافت،‌ سؤالات زيادي را بر انگيخت. برخي از اين سؤالات برخاسته از سنت هاي مردمي حاكم بر محيط و برخي ديگر ناشي از مذهب بود.

    از جمله اين سؤالات كه اخيراً با آب و تاب خاصي ميان طرفداران دموكراسي و انديشمندان مسلمان بحث بالاي آن جريان دارد،‌ حاكميت مرد بالاي زن در محيط خانواده است كه برخاسته از آيه مباركه 34 سوره "النساء" در قرآن كريم مي باشد. در اين آيه پروردگار ج فرموده است:‌ "مردان حاكم اند بالاي زنان به اين سبب كه پروردگار برخي از ايشان را بالاي برخي ديگر برتري داده و به سبب آنكه خرچ مي كنند از اموال خويش؛ پس زنان نيك سيرت، فرمانبردار اند (براي شوهران خويش) حفظ كننده اند خود را در غياب شوهر به (كمك) محافظت پروردگار، آن عده زناني كه مي ترسيد از نافرماني ايشان پس نصيحت كنيد آنان را و ترك شان كنيد در خوابگاه و بزنيد ايشان را، پس اگر از شما اطاعت نمودند، جستجو نكنيد بالاي آنها راهي ديگر، به يقين كه پروردگار بلند مرتبه و بزرگ است".

    مسئله حاكميت مرد بالاي زن به سبب برتري وي و خرچ نمودن مال، در آغاز آيه مباركه و اقدام تأديبي از طرف مرد در سه مرحله ذكر شده، به صراحت نشان مي دهد كه مرد، حاكم بلامنازع خانواده در فرهنگ اسلامي مي باشد.

    در جانب مقابل،‌ مساوات حقوقي اي كه در مواد مختلف قانون بشر سازمان ملل متحد در روشني نظام دموكراسي طرح و تصويب شده تا حد زياد متفاوت از اين اصل اسلامي مي باشد. حقوق بشر سازمان ملل متحد در چهار بخش،‌ حقوق مردان و زنان را مساوي دانسته و تفاوت ميان آنها را تبعيض خوانده است كه عبارت اند از: "الف:‌ حق برخورداري از رفتار مساوي در برابر محاكم و ساير مراجعي كه اجراي عدالت را به عهده دارند. ب: حق برخورداري از امنيت شخصي وحمايت دولت در برابر تجاوز و صدمه جسمي از ناحيه مأمورين دولت و يا هر فرد يا دسته يا تشكيلات. در انتخابات و رأي دادن و نامزد شدن به اساس سيستم اخذ رأي همگاني يكسان، و حق مشاركت در حكومت و اداره امور عمومي و حق نيل به مشاغل عمومي دولتي به هر رتبه و مقام در شرايط مساوي". ج: در ساير حقوق مدني، ‌به خصوص "حق رفت و آمد آزاد و انتخاب اقامت گاه در داخل يك كشور. حق ترك هر كشور و منجمله ترك ميهن خود. حق داشتن يك تابعيت. حق ازدواج و انتخاب همسر. حق تملك چه به صورت فردي و چه به شكل مشاركت. حق توارث. حق آزادي فكر و وجدان و مذهب. حق آزادي عقيده و بيان. حق آزادي در تشكيل جمعيت هاي مسالمت آميز؛ و بالآخره مساوات در تمام حقوق اقتصادي،‌ اجتماعي و فرهنگي.

(جهت معلومات بيشتر به "ويژه اسناد بين المللي حقوق بشر كنوانسيون بين المللي رفع هرنوع تبعيض نژادي مصوبه 20 دسامبر 1965 برابر با 30/8/1344 هجري خورشيدي از طرف مجمع عمومي سازمان ملل متحد" مراجعه شود).

    برابري اي كه در قانون حقوق بشر سازمان ملل ميان مرد و زن از آن تذكر رفته است،‌ تا حدي با حقوق انساني در چوكات فقه اسلامي سازگاري داشته اما مشكل در اينجاست كه در قانون حقوق بشر ملل متحد به هسته اساسي اي كه تشكيل و ساختار جامعه سالم انساني از آن آغاز مي شود، يعني نظام مديريت خانوادگي، توجه صورت نگرفته است.

    اين يك واقعيت غير قابل ترديد است كه ساختار هاي تشكيلات بزرگ به سطح يك كشور، يا منطقه و جهان به تشكيلات هاي كوچك نياز دارد؛ تا زماني كه سيستم اداري به سطح ايالت ساخته نشود،‌ ساختار اداره ملي به سطح يك كشور غير ممكن است، و تا وقتي كه نظام مديريت به سطح ادارات محلي درست نباشد، تشكيلات ايالتي بي معنا است؛ به همين ترتيب وقتي فراتر مي رويم تا زماني كه نظام در خانواده و محيط كوچكي كه داد و ستد يوميه انسانها در آن انجام مي شود، وجود نداشته باشد، افراد جامعه در مجموع، لجام گسيخته بوده و در داخل قانون خود را مقيد و محبوس احساس مي كنند. در چنين نظام، واژه آزادي مفهوم انساني اش را از دست داده و توسط قانون،‌ حدود و مرزهايي براي آن تعيين مي شود كه گويي در كارخانه اي كه چهار دروازه آن بسته است، انسان مانند ماشين آلات كار، ‌فعاليت مي كند؛ و فقط براي همين آفريده شده است. در چنين نظام از يك طرف از آزادي فردي شعار داده مي شود و از سوي ديگر قانون،‌ دست و پاي افراد را بسته و آزادي فطري آنانرا سلب مي كند.

    به باور انديشمندان اسلامي جستجوي مفاهيم آزادي در چوكات خواهشات نفس، روح سيال انسان را كه به سان طايري همواره در پرواز و حركت است،‌ مقيد نموده و آنرا تابع نفس مي سازد. در اين وقت مسير زندگي آدمي تغيير خورده و به سوي حيوانيت نزديك مي شود. نقطه در خور توجه، واژه آزادي است كه در فرهنگ اسلامي به مفهومي گسترده و داراي حدود و مرزهاي انساني آن با در نظرداشت مسئوليت ها و مكلفيت هايي، به خاطر حفظ شخصيت و جايگاه انسان، آنچنان كه          پروردگار ج در علم ازلي اش مي دانسته، تفسير و تشريح شده است. اما در فرهنگ دموكراسي كه اساساً در غرب تدوين شده به مفهوم خيلي متفاوت مي باشد.

    مساوات ميان مرد و زن بر خاسته از تفسير همين آزادي فردي اي است كه در قانون بشر سازمان ملل متحد مطابق به اساسات دموكراسي آمده است. اين آزادي فردي و مساوات ميان مرد و زن در مقايسه با نظامهاي سياسي و اجتماعي مستبدانه در گذشته هاي تاريخ، شكي نيست كه به مراتب برتريت داشته و زنان را به درجه انسانيت مطلق مانند مردان رسانيده است. اما مشكل اساسي آن كه ملياردها انسان،‌ امروز از آن رنج برده و يا حد اقل به سبب آن بزرگترين ارزش اجتماعي را از دست داده اند، از بين رفتن نظام خانواده است.

    اگر با اندكي دقت به موضوع داخل شويم به خوبي درمي يابيم كه در جامعه بزرگ انساني از رياست دولت گرفته تا آخرين مأموريت يك واحد اداري، به نظامي ضرورت است كه در آن حاكم و رعيت باشد، خانواده اساس نظامهاي اجتماعي را تشكيل داده و در آن هم به حاكم و رعيت نياز است؛‌ آيا اين ممكن است كه هريك از زوجين در يك وقت در يك خانواده هم حاكم باشد و هم رعيت،‌ چنانچه دو رئيس جمهور در يك كشور،‌ دو وزير در يك وزارت،‌ دو استاندار (والي) در يك ايالت و دو فرمانده در يك محل فرماندهي غير ممكن است. همانطوري كه هر حاكم از رئيس دولت شروع تا آخرين آمريت و مديريت در سطوح خيلي پايان، داراي لوايح مشخص وظيفوي بوده كه در آن حقوق، وجايب، مسئوليت و صلاحيت هاي وي مشخص گرديده است، در محيط خانواده هم به مدير و حاكمي ضرورت است كه حقوق، وجايب و صلاحيت هاي وي محدود و معين باشد.

      از آنجايي كه نظام دموكراسي در نتيجه شورش هاي پيهم توده هاي مردم در اروپا به وجود آمده و شعار دادن از حقوق زن بخاطري كه در نهايت محروميت به سر مي برد، يكي از عوامل و انگيزه هاي مؤثر و سازنده آن را تشكيل مي داد،‌ زنها به مبارزه خويش ادامه دادند تا آنكه به جاي مردان قرار گرفتند و در اثر آن نظام خانوادگي از هم پاشيد؛‌ زنها و مردان يكجا از خانه بيرون شدند و به شركت هاي صنعتي مصروف كار شدند، كه در نتيجه آن عطوفت و احساس مادري از بين رفت؛‌ شفقت و احترام متقابل در ميان اعضاي خانواده،‌ جاي خود را به يك نوع برخورد تشريفاتي در چوكات قانون مبدل كرد و بالآخره همه مانند وسايل و ابزار كارخانه ها در خدمت ثروتمندان استبداد پيشه زمان قرار گرفت و تمام ارزشهاي معنوي از بين رفت.

    ويل دورانت در كتاب معروفش "لذات فلسفه" از اين تحول اجتماعي جهاني شكايت سرداده و مي نويسد:‌ "ديگر زن فارغ از حال بچه و فارغ از آن آخرين وظيفه اي كه مي باييست خانه را محيطي پر معنا و قابل تحمل كند، روي به اداره و كارخانه و عالم نهاد. مغرورانه در كنار مرد ايستاد و مثل او كار كرد و فكر كرد و سخن گفت. بيشتر اين آزادي از راه تقليد به دست آمد. زن عادات نيك و بد اين مرد از مد افتاده را يكي پس از ديگري ياد گرفت؛‌ مانند او سيگار كشيد و مانند او شلوار پوشيد و موي سرش را مثل او اصلاح كرد و در بي اعتنايي به مقدسات و در الحاد به رفتار او گراييد. همانندي روزانه،‌ مردان را زنانه و زنان را مردانه ساخت؛ مشاغل همسان و محيط يكسان و دواعي يكسان هردو جنس را تقريباً‌به يك شكل در آورد. پس از يك نسل لازم خواهد آمد كه براي تمييز مرد از زن بر هريك ورقه اي بچسپانند تا از پيش آمدهاي ناگوار جلوگيري شود". (ص:153).

    در جاي ديگر مي نويسد:‌ "چرا با ديدن تصاوير مادري به رقت مي آييم و چشم مان از اشك پر مي گردد؟". (ص:153). "در اروپاي عصر بت پرستي و عصر مسيحيت هزاران هزار،‌ هر روز دست نياز به سوي خدايان دراز مي كردند و از آنان فرزند مي خواستند. مردم ادعيه و اوراد مي خواندند و به زيارتگاه ها روي مي آوردند و به سنگ هاي مقدس دست مي ماليدند... از يكي از پادشاهان افريقايي عده فرزندانش را پرسيدند و او با تأسف جواب داد:‌ دريغا كه بيشتر از هفتاد ندارد" (ص:153).

    " شهر تازه به لزوم فرزندان اعتقادي ندارد؛‌ به همين جهت زنان را به فحشا وا ميدارد تا خود را به مادري آلوده نكنند. اين احساسات مادري كه گاهي روح شكاك يخ زده را هم آب مي كند باز مانده دوران جواني است كه در دهات كهنه ريشه دارد؛ يعني آنجا كه هنوز زنان فرزندان زياد مي زايند" (ص: 154).

    آيات و احاديث پيامبر بزرگوار اسلام به نظام خانوادگي تأكيد نموده و حاكميت خانواده را براي مردان واگزار كرده است؛ البته مفهوم حاكميت آنچنان كه در فرهنگ اسلامي تفسير شده است، با گذشت زمان،‌ در جوامع مختلف معيارهاي آن تغيير كرده و مطابق به برداشت ها و باورهاي سنتي مردم، رنگ استبدادي را به خود گرفت.

    حاكميت در فرهنگ اسلامي،‌ نه به معناي استبداد پيشگي و ستمگري آنچنان كه جامعه سنتي ما بالفعل بدان باور دارد،‌ بلكه به معناي مسئوليت پذيري،‌ مكلفيت و زمام داري امري در قبال پروردگار كه حدود صلاحيت آن مشخص بوده و اگر از آن تجاوز كند مورد بازپرس و مواخذه خداوند ج قرار خواهد گرفت. اين حاكميت از خلافت اسلامي و (به اصطلاح) امامت كبري آغاز يافته تا حاكميت خانواده،‌ يك مفهوم را به خود دارد. البته مفهوم حاكميت اسلامي در دوره هاي طلايي خلافت راشده به خط درشت ثبت تاريخ شده كه ابعاد كلي آن به هر مسلمان معلوم است.

علامه اقبال در بيتي مي گويد:

سروري در دين ما خدمت گري است

عدل فاروقي و فقر حيدري است

    در اينجا دانستن چند نقطه مهم است:‌ نخست اينكه پروردگار در آيات متعدد قرآن كريم تأكيد مي كند به اينكه زن و مرد در وجايب ايماني و سزاء‌ و جزاي روز آخرت به نزد پروردگار برابر اند؛ دوم: معيار برتري در فرهنگ قرآن بر مبناي تقوي و خدا پرستي تعيين گرديده و هيچ فردي اعم از مرد و زن بالاي ديگري برتري ندارد مگر به اساس تقوي. سوم: وقتي به روزگار پيامبر متوجه مي شويم،‌ زنها به سه دسته بوده اند،‌ عده اي از آنها،‌ زنان (به اصطلاح فقه اسلامي) آزاد و پاكدامن است كه شوهر و فرزند داشته و تقريباً از آزادي كامل برخوردار بوده و شخصيت آنها محترم شمرده مي شد؛ عده اي ديگر، زنان خياباني بوده كه شوهر،‌ خانواده و فرزند نداشته و از عمل زشت زنا با هيچ يك از مردان دريغ نمي كردند. سوم كنيزاني است كه دست به دست خريد و فروش مي گرديد و ارزش آن به اساس حسن و زيبايي اش تعيين مي شد.

    پيامبر بزرگوار اسلام در روشني ارشادات الهي،‌ مردان را به حقوق و جايگاه زنان و بر عكس زنان را به احترام و اطاعت مردان متوجه ساخته و آنها را به تأسيس نظامي در خانواده بر معيارهاي قرآني تشويق كرد.

    براي زنان مي گويد: "هر زني كه شبانگاه بيرون از بستر شوهر خواب مي شود،‌ فرشته ها تا طلوع صبح براي وي لعنت مي فرستند". و در روايتي آمده است:‌ "تا وقتي كه بر گردد و دست خود را به دست شوهرش بگذارد". همانطور:‌ " اگر قرار بود كه شخصي را فرمان دهم به سجده شخصي،‌ هر آينه فرمان مي دادم زن را كه براي شوهرش سجده كند". در جانب مقابل براي مردان مي گويد: "بترسيد از خدا (از آنچه مرتكب مي شويد) در قبال زنان، شما آنها را طور امانت از طرف پروردگار با خود داريد".

    قرآن كريم در آيات متعدد،‌ مردان را مخاطب قرار داده و مي فرمايد:‌ "زنها لباس و پوشش اند براي شما و شما لباس هستيد براي زنان". همانطور:‌ "از نشانه هاي قدرت الهي يكي اينست كه از جنس شما همسراني براي تان آفريده تا با آنها مطمئن و راحت زندگي كنيد،‌ و ميان شما تخم محبت و مهرورزي كاشته است". از همين باب "كسي كه عمل نيكي را انجام ميدهد،‌ از جنس مرد باشد يا از جنس زن،‌ به شرط اينكه مؤمن باشد، هر آيينه آنها داخل بهشت مي شوند و بدون محاسبه اي براي شان رزق داده مي شود". عين همين مفهوم در آيه 17 سوره "النحل" بدين مفهوم آمده است:‌ "هركس عمل نيكي را انجام داد،‌ مرد باشد يا زن، به شرط اينكه مؤمن باشد هر آيينه زنده مي سازيم او را به زندگاني اي خوش آيند و مي دهيم پاداش ايشان را بهتر از آنچه انجام داده اند". در باب امر به معروف و نهي از منكر مسئوليت زنان و مردان را يكسان خوانده و مي فرمايد:‌ "و مردان مؤمن و زنان مؤمن، بعض ايشان دوستان بعض ديگر اند،‌ امر مي كنند (مردم را) به كارهاي پسنديده و بازداشت مي كنند (مردم را) از اعمال نا پسند و پابندي مي كنند به نماز، و مي دهند زكات را و فرمان مي برند از پروردگار و پيامبرش،‌ آنها را خداوند رحم خواهد كرد،‌ به يقين كه پروردگار (بالاي همه چيز) غالب و با حكمت است". (التوبه: 71).

    پيامبر بزرگوار اسلام در روايتي كه ابي داوود طيالسي از طريق ابوهريره نقل مي كند، فرموده است:‌ "بهترين زن، همان است كه وقتي به سوي وي نگاه كني احساس مسرت نمايي،‌ وقتي براي وي فرمان دهي،‌ ترا اطاعت كند؛ هرگاه از نزد وي غايب باشي،‌ نفس خويشتن و مال ترا حفظ نمايد" در روايت ديگري خطاب به مردان مي فرمايد:‌ "بهترين شما همان است كه با خانواده اش (كه مراد از آن همسر است) نيك رفتار نمايد؛ و من بهترين شما در خانواده ام مي باشم".

    از خلال آنچه گفته آمديم،‌ برداشت مي شود كه پيامبر بزرگوار اسلام به ساختار يك نظام مشخص در محيط خانواده تأكيد كرده است؛ در اين نظام زنان و مردان در بخشي از حقوق و وجايب مساوي اند،‌ در برخي ديگر مسئوليت مردان نسبت به زنان بيشتر بوده و در قسمتي هم حقوق،‌ وجايب و مسئوليت هاي زنان بيشتر مي باشد.

    دين مقدس اسلام در ساختار نظام اجتماعي كه از افراد آغاز يافته و خانواده، محيط كوچك آنرا تشكيل ميدهد،‌ وظايف و مسئوليت هاي هريك از زوجين را بر مبناي تكوين فزيكي، عقلي،‌ عصبي و عواطف انساني طوري تقسيم نموده است كه امور بيرون از خانه مانند كارهاي صنعتي،‌ كشاورزي و معاملات ديگر اجتماعي مربوط به مردان بوده و امور داخل خانه مانند سرپرستي و تربيه طفل،‌ اداره و نظارت بر عوايد و مصارف و غيره وظيفه زنان مي باشد. از جمله مسئوليت هاي زنان در محيط خانواده،‌ اگر تربيه سالم اطفال را با تمام مسئوليت هاي بيروني مربوط به مردان مقايسه كنيم، شايد مسئوليت اجتماعي زنان به مراتب بالاتر از مردان باشد. زنها در ساختار نسل سالم انساني مسئوليت داشته و فرزندان نابغه اي به جامعه تقديم مي كنند كه منبع خير و صلاح و بركت باشند؛ تربيه يك طفل،‌ سالها را در بر مي گيرد تا عقل و احساسات آن مطابق به معيارها و موازين قرآني رشد نمايد.

    در مرحله كودكي و نوجواني كه چندين سال را در بر مي گيرد، مادر است كه احساسات و عواطف پاك انساني را در وجود طفل بذر مي كند و آنرا با عقل آشتي مي دهد؛ مرحله بارداري و ولادت،‌ دردها و بيماري هاي طبيعي اين دوره از نقاط عمده اي اند كه نقش زنان را در حفظ و تداوم نسل سالم انساني نشان مي دهد.

    براي مردان لازم اسم كه نقش زنان،‌ ارزش اجتماعي و مسئوليت هاي آنانرا از زاويه قرآني بنگرند، نه از عمق احساسات و عواطف غير سالم كه برخاسته از سنت هاي محيطي بوده و درگرو باورها و برداشت هاي مردمي است.

    قرآن كريم يكي از اسباب مشروعيت پيوند مقدس ازدواج،‌ اطمينان خاطر و افزايش محبت و مهرورزي را در ميان انسانها مي خواند:‌ "از نشانه هاي قدرت الهي يكي اين است كه آفريده است براي شما از جنس تان همسراني تا آنكه خاطر خويش را تسكين دهيد با آنان و در ميان شما تخم محبت و مهرورزي را بذر كرده است".

    نظام خانوادگي اسلام در ايام كودكي،‌ اطفال را متوجه به قانوني مي سازد كه در آن يكي در بخش امور داخلي و ديگري هم در بخش امور خارجي فعاليت نموده و هيچ يك در وظيفه ديگر مداخله نكند. در اين نظام قانونمند هريك از اطفال خود را در جاي مادر و پدر احساس نموده و ناآگاهانه به قانوني متوجه مي شود كه خداوند در سرشت آنها نهاده است. ذهن اطفال كه همواره در جستجوي حقايق است و‌ با گذشت زمان به پختگي مي رسد،‌ متوجه مي شود كه نظام اجتماعي در محيط كوچك خانواده به نظام اجتماعي بزرگ ارتباط داشته و در سطوح مختلف، قوانيني وجود دارد كه حكومت از آن پاسداري مي كند؛‌ همانطوري كه يك كشور به رئيس دولت،‌ يك ولايت به والي و يك ولسوالي به ولسوال نياز دارد، يك خانواده هم به حاكم ضرورت دارد.

    اين جاي تعجب است كه نظام دموكراسي در جوانب مختلف اقتصادي،‌ سياسي و فرهنگي به قانونمندي و ساختار اداري منظم تأكيد مي كند اما در خانواده كه هسته اصلي اجتماع را تشكيل مي دهد،‌ به مديريتي در آن توجه نشده است.

    اگر اين سؤال را مطرح كنيم كه هدف از ازدواج چيست؟‌ پاسخ به اين سؤال از زاويه فرهنگ اسلامي تا حدي متفاوت با پاسخي است كه از ديدگاه دموكراسي ارائه خواهد شد. شكي نيست كه خوشبختي و سعادت زوجين و امتداد نسل انساني سالم،‌ در هر نظام،‌ هدف اساسي از ازدواج مي باشد اما معيار هاي خوشبختي در اسلام و دموكراسي متفاوت است.

    در نظام خانوادگي اسلام، مرد حاكم و مدير خانواده بوده و زن يار و ياور و همكار آن مي باشد؛‌ همانطوري كه هر حاكم و مدير در قبال اداره مربوط خويش داراي مسئوليت و صلاحيت مي باشد،‌ دين مقدس اسلام ساحه مسئوليت مرد را بيرون از خانه تعيين نموده و در بخشي از امور مربوط به داخل خانه،‌ صلاحيت هايي براي وي داده است كه از آن جمله در صورت كج روشي زن،‌ شوهر مي تواند در سه مرحله آنرا تنبيه و تهديد نمايد كه مرحله اول آن نصيحت نمودن و مرحله دوم جدايي از بستر خواب و مرحله سوم تهديد كردن به زدن است.

    انديشمندان اسلامي بدين باور اند كه مشروعيت اين امر به منظور جلوگيري از خلاف رفتاري در محيط خانواده است نه توسعه فساد و بذر نمودن بغض و كينه توزي در ميان افراد مؤمن كه قلب هاي آنان را ايمان بهم پيوند داده است و با هم محبت مي ورزند.

    استاد شهيد سيد قطب در تفسير آيه 34 سوره "النساء" كه حق مذكور را براي مردان داده است،‌ مي نويسد: "اين امر هرگز مشروع نشده است براي اينكه جبهه جنگي ميان زن و شوهر ايجاد شود كه در آن تمام احساسات و عواطف زن كشته شده و مانند سگي همواره در زنجير بسته شود... اين هرگز اسلام نيست، بلكه از جمله رسوم و سنت هاي محيطي است كه در امتداد تاريخ به خاطر فلج نمودن كلي بدنه انسان ايجاد شده است. نه به خاطر فلج نمودن جزئي از آن؛‌ (به باور استاد شهيد: فلج شدن بدنه مادر به معناي از بين رفتن هويت كلي انسان است؛‌ وقتي مادر از بين رفت،‌ نسل انساني از بين مي رود چنانچه امروز در غرب ديده مي شود)،‌ در صورت خلاف رفتاري زنان، نصيحت در مرحله اول،‌ جدايي از خوابگاه در مرحله دوم،‌ دو اصل عمده و اساسي از اصول مديريت اند كه قبل از مجازات در نظام خانوادگي اسلام مشروع گرديده اند".

    اما جاي سؤال اينست در صورتي كه مرد، كج روشي نموده و از اصول نظام خانوادگي سرپيچي نمايد (طوري كه امروزه در بيشترين مناطق افغانستان به چشم مي خورد) زن در مقابل آن چه اقدامي مي توان كرد؟ در پاسخ به اين سؤال بهتر است "به موضع پيامبر بزرگوار اسلام در قبال "جميله بنت اوس"‌ بنگريم. زماني كه به نزدش آمد و از زندگي زناشويي اش تنها به خاطر اينكه از شوهرش خوشش نمي آمد ابراز نارضايتي كرد،‌ پيامبر صلي الله عليه و سلم به او فرمودند: ‌شوهرت باغش را به عنوان مهريه به تو داده است،‌ آيا باغش را به او بر مي گرداني؟‌ گفت:‌ بله. آنگاه پيامبر به شوهرش فرمودند تا او را طلاق دهد".

    فسخ عقد (خلع) وقتي كه از طرف زن صورت  گيرد،‌ قانون شريعت اسلامي اينست كه از مهريه خويش دست بردارد. بيشترين كساني كه موضوع طلاق را حق مرد پنداشته و بخشي از حاكميت مرد در خانواده مي دانند و بدين باور اند كه طلاق مانند شمشير تيزي هرلحظه بالاي سر زن آويزان است، بدين باريكي متوجه نمي شوند كه در مقابل طلاق،‌ مهر حق زن است. اگر طلاق مانند شمشيري بالاي مرد آويزان است،‌ دادن حق مهر براي زن،‌ نشاندهنده مساوات ميان مرد و زن مي باشد،‌ و در عين زمان پيوند عميقي را در ميان اعضاي يك خانواده به نمايش مي گزارد.

    از همين جاست كه رابطه زن و شوهر در كشورهاي اسلامي محكمتر،‌ صميمي تر و صداقتمندانه تر بوده و در غرب بر خلاف آن،‌ زندگي زن و شوهر در چوكات قانون تنظيم شده و گويي دو كارمند در يك دفتر اند.

    يكي از عوامل عمده افزايش طلاق در غرب همين لجام گسيختگي در نظام خانوادگي بوده كه اطفال هم غير سالم و غير عاطفي مانند ماشين آلات كار ببار آمده و در خدمت ثروت مندان و سياست پيشه گان قرار مي گيرند.

    در خانواده اسلامي،‌ اطفال صميمي تر،‌ عاطفي تر و سالم تر ببار آمده كه كه هر يك از ارزشهاي مادي و معنوي در حد آن ارج گذاشته و تلاش مي ورزند تا يك زندگي متوازن ميان روح و نفس داشته باشند. قرآن كريم همانطوري كه حاكميت خانواده را براي مردان واگزار نموده،‌ قواعدي را وضع كرده است تا زن احساس نكند كه در زنداني نزد مرد محبوس است.

    خداوند در آيه 229 سوره "البقره" در رابطه به افزايش مشكلات ميان زن و شوهر دو راه را نشان مي دهد:‌ "فإمساك بمعروف او تسريح باحسان" پس نگاه داشتن به شايستگي يا رها كردن به خوبي. در آيه 128 سوره "النساء" مي فرمايد:‌ "اگر زني از سركشي يا روي گرداني شوهرش بترسد،‌ گناهي به آن دو نيست تا بين خود شان به خوبي آشتي بر قرار سازند و آشتي كردن بهتر است".

    مشكل جامعه سنتي ما در اين است كه در هر حالت،‌ تقصير متوجه قشر مستضعف مي شود،‌ همانطوري كه در نظام سياسي ما غريب پامال است،‌ در نظام خانواده ها،‌ مردان بدين باور اند كه همواره زنان مقصر اند و اين تقصير را به هر شكل،‌ بالاي آنها تحميل مي نمايند، ‌گويي آنها مانند فرشته گان، اجسام نوري اند و از آنسوي آسمانها فرود آمده و نامه اي از طرف پروردگار براي معصوميت خويش آورده اند.

    واژه مرد سالاري كه از طرف منابع مربوط به حقوق بشر سازمان ملل متحد متوجه جامعه سنتي افغانستان مي شود، با آن آب و تاب سياسي اش اگر عنوان نشود،‌ كاملاً به جا بوده و دين مقدس اسلام به آن سازگاري ندارد.

    شايد فيصدي اندكي از مردان باشد كه سه اصل تنبيهي را در حاكميت خويش رعايت نمايند؛ نويسنده بدين باور است كه اگر مردان مطابق به آنچه قرآن كريم ارشاد كرده است از مرحله اول و دوم استفاده نموده و از گنده گويي و نيش زني و طعن و تشنيع عليه زنان پرهيز نمايند،‌ نوبت به زدن كه مرحله سوم و نهايي است،‌ هيچ گاه نخواهد رسيد.

    البته اگر فرض كنيم گاهي نوبت به زدن هم برسد،‌ براي مسلمان لازم است كه فرموده پيامبر بزرگوار اسلام صلي الله عليه و سلم را در تفسير آيه مباركه اي كه زدن را در مرحله سوم مشروعيت بخشيده است، فراموش نكند. پيامبر اسلام در حديثي كه امام طبراني در معجم الكبير آنرا روايت نموده است:‌ "مردان را از زدن زنان منع فرمود،‌ اين امر سبب سر كشي و بدرفتاري زنان در خانواده  ها شد، حضرت عمر بن خطاب اين مشكل را به پيامبر صلي الله عليه و سلم پيشكش كرد كه در نتيجه تهديد نمودن آنها را به زدن رخصت فرمود،‌ اما در حديثي تصريح فرمود كه زدن نبايد آنقدر شديد باشد كه نشاني از آن بر جاي بماند.

    به هر حال،‌ اگر نظام خانواده بر معيار اصول و ارزش هايي كه قرآن كريم تعيين نموده‌، عيار شود پيشتر از اينكه زن يا شوهر به كج رفتاري اي قدم نهد، سخن از محبت،‌ صميميت و عطوفت به پيمانه اي است كه اصلاً‌ نوبت به نصيحت هم نخواهد رسيد. در نظام اجتماعي اسلام،‌ هريك از زن و شوهر با نگاه محبت آميز،‌ لب خند و سخن نيك در مقابل يكديگر،‌ مطابق به صفايي و اخلاص نيت، به نزد پروردگار مستحق پاداش اند. احترام و ارج گذاشتن به شخصيت يكديگر سبب كسب رضايت خداوند و اطمينان خاطر زوجين مي باشد. از همين باب پيش آمد خوب و معاشرت نيك و ده ها ارزش معنوي ديگر در نظام اجتماعي دين مقدس اسلام، ميان زن و شوهر مطرح است كه تمام آنرا نمي توان در اين نبشته مختصر،‌ جا داد. آنچه مهم است اينكه واژه ها،‌ اصول و احكام اجتماعي را كه در آيات قرآن كريم و احاديث پيامبر بزرگوار اسلام صلي الله عليه وسلم آمده است،‌ بر مبناي برداشت ها و باورهاي خويش تفسير نبايد كنيم.

    جزء‌ ديگري كه در آيه مباركه 34 سور "النساء" مورد سؤال است، برتريت مرد نسبت به زن مي باشد كه به همين دليل قرآن كريم حاكميت را به آن واگزار نموده است؛ (مردان حاكم اند بالاي زنان به سبب آنكه پروردگار برتريت داده بعضي را بر بعض ديگر و به سبب آنكه خرچ مي كنند از دارايي خويش).

    تفسير ابن كثير كه يكي از تفاسير معتبر قرآن كريم است، در تفسير اين آيه مي نويسد:‌ "مرد نسبت به زن بهتر است؛ به همين دليل نبوت و امامت كبري (رياست دولت در اسلام) به مردان اختصاص يافته است. شاهد بر اين مدعي فرموده پيامبر اكرم صلي الله عليه و سلم مي باشد كه امام بخاري به روايت حسن بصري از طريق ابي بكرة به اين عبارت آنرا نقل مي كند: "لن يفلح قوم ولّّو امرهم امرأة" هرگز رستگار نمي شود ملتي كه حاكميت آن را زن به عهده داشته باشد. شاهد دوم به مدعاي فوق جزئي از آيه مباركه 228 سوره "البقرة" مي باشد كه پروردگار در آن فرموده است:‌ "وللرجال عليهن درجة" و مردان را هست بالاي ايشان بلندي (بالادستي).

    امام ابوجعفر طبري يكي از مفسرين معروف اسلام در اين رابطه مي نويسد: "از جمله دلايل برتريت مرد بالاي زن، انفاق يوميه از دارايي خويش و سرپرستي مرد بالاي زن است.

    ابوحيان اندلسي صاحب تفسير "بحر المحيط" قول هاي زيادي را از مفسرين در رابطه به اجزاي مختلف آيه كريمه 34 سوره "النساء" نقل نموده و مي نويسد:‌ "مراد از مردان در آيه متذكره، اشخاصي اند كه درايت و تعقل داشته باشند، نه به طور مطلق هر شخصي كه ريش دارد"! أبوحيان اندلسي دلايل برتريت مرد را براي حاكميت توضيح داده و بخشي از آنرا چنين خلاصه مي كند:‌ "حضور در نماز جمعه و جماعت و نمازهاي پنجگانه، انفاق و خرچ كردن بالاي زنان، تشبث در امور اجتماعي و معاملات تجارتي، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر، تعقل و تدبير، مشروعيت عقد نكاح با چهار زن، حق مالكيت نكاح، طلاق و مراجعه (بعد از طلاق رجعي)، تكامل در عبادات، برتري در شهادت، ازدياد سهم در ميراث، ديت، گزينش در امر نبوت و خلافت،‌ ثبوت نسب و غيره، از جمله دلايلي اند كه برتريت مرد را بالاي زن در امر حاكميت خانواده ثابت مي نمايد.

    ازسوي ديگر، برتريتي كه در آيه مباركه از آن تذكر رفته است، به طور مطلق نيست، به دليل اينكه پروردگار در سوره "الحجرات" معيار برتريت به طور مطلق، تقوي را قرار داده است: "به يقين كه برتر و بزرگتر شما به نزد خداوند پرهيزگار تر شماست".

    پس برتريت مردان بالاي زنان صرف در امر حاكميت خانواده است؛‌ اين برتريت نه به مفهوم رياست و حاكميتي كه جوامع ما به آن باور داشته بلكه در فرهنگ اسلامي برتريت به مفهوم اولويت و شايستگي بوده و به نزد پروردگار مسئول و مكلف پنداشته مي شود؛ يعني شايستگي حاكميت خانواده را مردان داشته و يكي از دلايل آن خرچ نمودن اموال آنان است بالاي زنان.

    به طور نقطه پاياني لازم به تذكر است: كساني كه در رابطه به مفاهيم اسلامي در افغانستان سخن مي گويند دو جناح مخالف و موافق اند كه در مقابل هم جبهه گرفته و با هم در جدال و كشكمش اند؛‌ اين دو جناح زماني كه مي خواهند مفاهيم اسلامي را تفسير نمايند،‌ از زاويه سنت هاي غير سالم محيطي حاكم بر مناطق دور افتاده از شهرها به آن مي نگرند،‌ و بدين باور اند، واژه هاي انساني اي كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و سلم در چوكات نظام انساني جهان شمول اسلام براي بشر به ارمغان آورده است،‌ در زندگي اجتماعي افغانها متبلور است،‌ در حالي كه حقيقت خيلي متفاوت است.

    در جانب مقابل علمبرداران دموكراسي در افغانستان فكر مي كنند جنگ و خشونت و عقب ماني در عرصه هاي مختلف و ده ها امراض اجتماعي ديگر كه دامنگير افغانها است،‌ بخاطر دين و مذهب شان است آنچنان كه سه قرن پيش در اروپا بوده است، در جانب مقابل امامان مساجد كه از معارف اسلامي آگاهي درست ندارند‌، قد علم نموده و تمام سنت هاي مردمي را به دين نسبت مي دهند كه در نتيجه احساسات مردم را در مقابل جناح مخالف تحريك مي نمايند.

    برداشت و تفسير هر دو جناح فوق رابطه اي به مذهب نداشته و كشكمش ايشان بر مبناي منافع شخصي مانند موقف،‌ نفوذ، ثروت و غيره مي باشد.

    اگر هريك از دو جناح به مشكل خويش پي ببرند، نويسنده مطمئن است كه بر ديدگاه اصيل اسلامي در تمام قضايا متفق  خواهند بود و در ساختار يك جامعه اسلامي متمدن و مترقي دست به دست هم خواهند داد.

پي نوشت ها:

  • قرآن كريم
  • صحيح البخاري
  • معجم الكبير تأليف امام طبراني
  • تفسير ابن كثير
  • تفسير بحر المحيط
  • زنان بين سنت هاي كهن و جديد
  • لذات فلسفه