خليلي وعشق به وطن
قسمت دوم
تهیه وتدوین: عزیز احمد حنیف
زندگي خليلي چون ديگر رجال علم وادب معاصر افغانستان نشيب وفراز بسيار داشته است وهمگان در اين نشيب وتلخكامي بسيار وفراز وشادماني اندك، مشترك بوده اند. تنگدستي، اسارت، تبعيد، كوشش وتلاش درخشان ادبي وفرهنگي، رسيدن به مقامات عالی علم ودانش، ورود به ميدان سياست تا نيل به مقام سفارت وآنگاه سوختن در آتش فراق ودرد واندوه جان فرساي نه سال اخير وتحمل دشواري هاي صعب آوارگي ودوري از خانه وكاشانه وجمع ياران و دوستان، " گريه هاي گلوگير" وهرچه بر غيب احتمال رفتن آن را توان داد، عنوانهاي عمده كتاب زندگاني اوست.
در نظر بيشتر ارادتمندان وهواخواهان واقعي او، اين عناوين بيش از چند سطري از كتاب زندگي اورا در بر نمي گيرد. به همين سبب هيچ يك از آنها مايه ی روي آوردن به او و دوست داشتن يا روي برتافتن ودشمني ورزيدن با او نبوده است. چيزهايي كه پايه هاي اصلي احترام وبزرگي خليلي و علاقمندي وارادت دوستداران اورا مي ساخت، درست همان چيزهايي بود كه دشمنان ومخالفان سياسي وي را بر او برمي انگيخت، وآن جز عشقي عميق وسركش به وطن وآزادي نبود، عشقي كه به خروشندگي وتوفندگي آمو ونيلاب وهيرمند وبه استواري كوههاي آسمان ساي در قصيده قصيده، غزل غزل، بيت بيت، وكلمه كلمه آثارش موج مي زد وسرمي كشيد تا هرچه وهركه را با آن بيگانه باشد همچون خس وخاشاك از دامان دشتها ودره ههاي آزادگي وشرف وعزت، با امواج خروشان خويش در هم كوبد وپاك بروبد ودر برابر هركس وهر انديشه كه پيش غير سرفرود مي آورد وهواي ديگري دارد، چون كوه استوار بايستد وسرتعظيم فرود نياورد.
وي در يكي از قصایدش به "پيشگاه وطن" ميگويد:
داند خدا كه بعد خدا مي پرستمت
هان اي وطن مپرس چرا مي پرستمت
ذرات هستيم زتو بگرفته است جان
چون برتري زجان، همه جا مي پرستمت
در نيمه شب كه باز كند آسمان درش
با صد هزار دست دعا مي پرستمت
چون پر شكسته مرغ، كه از آشيان جداست
اينك ز آشيانه جدا مي پرستمت
پيري نمود قامتم از بار درد، خم
زاري كنان به قد دوتا مي پرستمت
از ياد رودهاي كف آلود نعره زن
ديوانه ام به شور وصدا مي پرستمت
از ياد آن فضاي فروزان نور بار
در زير اين گرفته فضا مي پرستمت
از ياد مرغهاي فلك تاز در هوا
با مرغ آرزو به هوا مي پرستمت
از ياد آن چنار كهنسال سبز پوش
در پيش برگ برگ، جدا مي پرستمت
چون بوي گل به ياد تو ام مي برد به باغ
با لرزش نسيم صبا مي پرستمت
هر جا كه مطربي كند از شوق نغمه سر
در پرده های ساز ونوا مي پرستمت
بُعد مكان اثر نكند در ديار عشق
اي دور از نظر به كجا مي پرستمت
با آن همه مصيبت وزندان كه ديده ام
با گونه گونه جور وجفا مي پرسمت
ثروت مدار شهر سزاوار ذكر نيست
از بهر آن يتيم گدا مي پرستمت
از ياد كشتگان به خون غرق گشته ات
در خون واشك كرده شنا مي پرستمت
از ياد آنكه بر لب شمشير آبدار
صد بوسه داده روز وفا مي پرستمت
از ياد سنگري كه سر افراز مردمان
با خون خويش كرده بنا مي پرستمت
در تنگناي زندگي وخوابگاه قبر
در عالم فنا وبقا مي پرستمت
هم با صرير خامه وهم با زبان دل
هم آشكار هم به خفا مي پرستمت
اين عشق به وطن در زندگي واشعار وآثار خليلي مفهومي بسيار گسترده دارد وتنها حدود جغرافيايي وسياسي ومردمان خاص را در بر نمي گيرد، بلكه مرزهاي وطن او از دورترين نقطه هاي پيوند فرهنگي تا نزديكترين روابط تاريخي، سياسي واجتماعي واستوار ترين علايق ديني ومذهبي وسنتي را شامل ميشود. در گستره فرهنگي وتاريخي وسياسي وادبي، مرزهاي وطن او از سواحل گنگ در شرق تا آن سوي دجله وفرات وآسياي صغير وسواحل مديترانه درغرب، واز سمرقند وبخارا وخوارزم در شمال تا سواحل درياي عمان وهند را در جنوب در مي نوردد ودر اين پهنه عظيم، گام به گام وشهر به شهر، بزرگان ونام آوراني را مي يابد كه هزاران هزار رشته ناگسستني، او را با آنان پيوند مي دهد، بدينگونه به هرجاي وهرچيز كه علاقه ومحبت را بشايد وهركس كه فخر وبزرگي وعظمت او را آفريده است ومي آفريند وپايدار كرده است ومي كند، جان ودل واز سر انديشه وآگاهي، عشق مي بازد ومهر مي ورزد. استاد خليلي با گروه كثيري از بزرگان ادب معاصر ايران دوستي داشت. مكاتبات منظوم او با اين استادان سخن موجود است. برخي از آنها که منتشر شده است، ظرافت ها ونكته سنجي هاي ادبي فراوان در آنها ميتوان يافت. غناي فرهنگي وآشنايي عميق خليلي با زبان وادبيات فارسي، راه دشوار سخن را در تنگ ترين ميدانهاي سخنوري ومكاتبات منظوم، بر طبع توانايش فراخ وهموار مي سازد، بر رسي دقايق ادبي اين مكاتبات وبطور كلي ويژگي هاي شعر خليلي در اين مقال نمي گنجد. چيز ديگري كه ما در پي آنيم لبريز بودن اين مكاتبات است از صدق وصفا واخلاص وهمدلي ويكرنگي دور از غوغاي بازي هاي سياسي وضرورت هاي شغلي سياست پيشگي. به همين اسباب ودلايل، هرگاه او به ايران مي آمد فارغ از تشريفات رسمي، دروازه ي دلهاي اين برادران واستادان را بر روي خويش گشاده مي يافت.
همچنانكه تا ديروز در مكاتبات منظوم وسخنراني ها وستايش ها وبزرگداشت هاي او از امور ومسائلي سخن مي رفت كه مواد ومصالح آن را پايدار ترين پيوند هاي موجود تشكيل ميداد، در سالهاي اشغال افغانستان نيز سلسله اين نامه ها گسسته نشد.
به پيشگاه تو اي ملت خجسته سلام
زملتي كه شده روز روشنش چون شام
سلام كشور آتش گرفته محروم
سلام ملت در خون تپيده ی ناكام
سلام ملت افغان كه مي شود هر روز
به خون، فجايع آن ثبت دفتر ايام
سلام ملت افغان كه مي رسد هرشب
فغان وي به فراز سپهر مينا فام
سلام ملت همدرد وهمدل وهم كيش
شريك شادي وانباز ومحنت وآلام
دو شاخه اي كه بر آورده سر زيك گلشن
دو بازويي كه بود متصل به يك اندام
دوتن وليك به يك قبله روي دل كرده
دوصف وليك به يك خانه بسته اند احرام
به بام خانه همسايه چون فتد آتش
به حكم كيش وخرد خواب غفلت است حرام
كنون به خانه ما شعله هاي آتش بين
كه دود آن به فراز فلك نموده مقام
به موج هاي هريرود وهيرمند نگر
كه سرخ گشته به خون ارامل وايتام
به ابرهاي سيه بين كه مرگ مي بارد
به جاي دانه باران به هر درو هر بام
به مادران ستم ديده بين كه مي بينند
گلوي كودك شان زير تيغ خون آشام
نگر به دختر در خون كشيده معصوم
كه دست وپاي زند روز وشب به حلقه دام
به شهر شهر نگر جوي جوي خون شهيد
به دشت دشت نگر پشته پشته از اجسام
ببين به سنگر مردان كه در بن هر سنگ
كنند سينه سپر پيش دشمن اسلام
آفاق گسترده وطن فرهنگي، تاريخي وادبي او وسرزمين زادگاهش با رشته هاي ناگسستني بسيار پيوند مي يابد. وی نهال وسوسه هاي شیطانی نفاق وتفرقه را از بن مي خشكاند ودست هاي تباهي را در پس پرده اين شعبده بازيها مي نماياند. او باغباني است مهربان که به هرگلشني كه مي رسد درخت دوستي مي نشاند وكام دل به بار مي آورد. از همین جاست كه بهانه مي جويد تا به هرمناسبتي به قويترين پيوندها وگرامي ترين ميراث ها وارجمندترين چهره ها در تاريخ، فرهنگ، ادب ودانش چنگ زند وجمال يگانگي معنوي، فرهنگي وتاريخي را از گرد وخاك دويي ونفاق ودوري وبيگانگي بزدايد. به همين سبب آشنايان ومحرمان اين درد وسوز كه بر عمق اين توطئه ها آگاهي دارند آغوش گرم خويش را بر روي وي مي گشايند ودرد وشور او را كه زبان دل آنها ست از جان ودل مي پذيرند واين پذيرش نه به دليل همزباني بل به حكم همدلي صورت مي گيرد.
استاد خليلي كه چندين بار ضمن سفرهاي علمي وفرهنگي اي به كشور تركيه شهر هاي آن كشور را زيارت كرده بود وبه آستان بزرگان وانديشمندان آن ديار مسلمان نشين كه هر قدم آن پر از خاطرات دل انگيز است، ارادت مي ورزيد، در يكي از سفرهايش هنگام توقف در شهر استانبول، آن شهر زيبا را چنين به تصوير ميكشد:
خرما شهري كزان دل مي دمد جاي غبار
حسن رويد جاي سبزه، عشق خيزد جاي خار
همچو آن زيبا عروسي كافتات از روي مهر
بوسه ها بستاند از وي هر نفس ديوانه وار
گاه بوسد چشم ورويش گاه بوسد پا وسر
گاه بوسد از يمينش گاه بوسد از يسار
بوسه گاه آفتاب است اين فروزان آب ها
بوسه از بس شد مكرر جاي آن شد آشكار
يا مرصع صفحه اي كز كلك لرزان ريخته
نور جاي رنگ در وي چند جا بي اختيار
يا چو ديواني كه آنجا شعرها بنوشته است
شاعر معجز اثر با خامه جادو نگار
يا گسسته زهره را عِقد جواهر از گلو
ريخته بر فرش اخضر گوهران آبدار
يا كتابي كاندران با آب شمشير است ثبت
داستان رادمردان بزرگ نامدار
آب هاي روشنش آرام چون قلب سليم
بادهاي خرمش جان بخش چون پيغام يار
عصر در شاخ طلا آتش فتد در روي آب
آب را ديدي كه با آتش كند بوس وكنار
در دل هر خشت آن، از فاتحي باشد رقم
در بن هرسنگ آن، از قهرماني يادگار
گاه از تيغ محمد بشنوي صد داستان
گاه از ملك سليمان بنگري صد شاهكار
براي خليلي هر بزرگداشت وتجليل از مفاخر دين ودانش وادب در هرنقطه از قلمرو وطن فرهنگي او بهانه ايست براي هرچه استوار تر كردن پيوند دلها. اين جستجو حتي مأموريت هاي سياسي او را به عنوان سفير نيز تحت الشعاع قرار ميدهد تا آنجا كه او را بيش از آنكه سفير سياست بنماياند سفير محبت نشان مي دهد: در قاهره، نيل خروشان از يك طرف خيال وخاطر او را به دوره هاي پيشين مي برد ودر آيينه خیال مي بيند كه عصاي شباني چگونه شوكت واقتدار فراعنه را در هم مي نوردد واز سوي ديگر دوران اسلامي را به ياد او مي آورد و آنگاه در كناره هاي نيل جاي پا وآثار وافكار سفير بزرگ بيداري مسلمانان، سيد جمال الدين افغان را جستجو مي كند وميان قبه الاعلام دانشگاه بزرگ اسلام "الازهر" پيوندها مي يابد:
در سال 1339 شاعر ضمن سفري به قاهره در كنار رود نيل قصيد اي را انشاد نموده است كه بدين شرح ميباشد:
چشم من روشن شد از انوار اين شهر جميل
مرحبا مصر مبارك حبذا درياي نيل
بر لب هر موج اين از قدرت وشوكت نشان
در دل هر سنگ آن از سطوت وقوت دليل
نيل مرآتي ست كانجا خويشتن را ديده اند
فاتحان جنگجو گيتي ستانان نبيل
گاه فرعونان در آن ديدند روي خويش را
با عصاهاي طلايي با رداهاي طويل
گه بر آشفته شباني با رداي مندرس
عرش جباران شده پيش عصاي وي ذليل
گاه درويشي نمد پوشي رسيده از حجاز
منتقش بر پرچم وي حسبنا الله الوكيل
اين هرم ها كوه را ماند ولي كس ديده است؟
كوه جاي سنگ در وي پيل بر بالاي پيل
بس كه خواند افسانه در گوشش قرون بي شمار
كله ي بوالهول از خواب گران گشته ثقيل
ديدم آنان را كه دعواي خدايي داشتند
بنده آسا بر فراش مرگ افتاده ذليل
چهره بي خون، كام بي نم، ديده بي نور اميد
دست بي ساغر، كمر بي تيغ، لب بي قال وقيل
پرورشگاه خيال است اين تجليگاه ذوق
يوسفستان جمال است اين گلستان جميل
ما ومصر از قرن ها بوديم در دنياي شرق
دودمان دين ودانش را دو فرزند اصيل
مشعل ما بود قرآن، قايد ما مصطفي
حامي ما لطف يزدان، هادي ما جبرئيل
جلوه گاه نهضت سيد جمال الدين بود
از دل كوهسار خيبر تا لب درياي نيل
قبله الاعلام ازهر، قبه الاسلام بلخ
هردو سوي يك هدف بودند در طي سبيل
عروه الوثقاي وحدت را نباشد انفصام
حفظ اين پيمان الفت را خدا باشد كفيل
آن زمان بگذشت كز مكر اجانب عمرها
دست ما كوتاه وخرما بود بر شاخ نخيل
وقت آن آمد كه پر گيرد عقاب حريت
بوم استعمار هر جا بر كشد بانگ رحيل
وقت آن آمد كه ابناي عرب در هركجا
خائن از صادق شناسد مؤتمن را از محيل
بعد ازين بزم ستم رنگين نگردد در جهان
گاه از اشك يتيم وگاه از خون قتيل
بوستان دوستان مصر وافغان تازه باد
تا ابد در وي مبادا تند باد غم دخيل
همانطور به پيشگاه دانشگاه بزرگ اسلامي الازهر زانوي ارادت خم نموده وميگويد:
ايها الازهر چنين آرام وخاموشي چرا
آفتاب خويش را در پرده مي پوشي چرا
صبح رستاخيز شد با خواب، همدوشي چرا
گرگ آمد يوسفا! در خواب خرگوشي چرا
ايها الازهر سخن بي پرده گو راي تو چيست
رايت دين بر زمين افتاده فتواي تو چيست
در شرار ظلم اوراق مصاحف سوختند
آتش الحاد در كوي خدا افروختند
كودك مارا كتاب كافري آموختند
عالمان را لب ز اظهار حقيقت دوختند
ايها الازهر درين هنگامه لب بستي چرا
در جهاد راه حق با ما نپيوستي چرا
كشور ما كشور ارباب ايمان بوده است
قرنها دين الهي را نگهبان بوده است
خانقاه عشق وخلوتگاه عرفان بوده است
سنگر مردان ومأواي دليران بوده است
ايها الازهر سپاه بت شكن بوديم ما
خار الحاد و ستم را بيخ كن بوديم ما
در جهان حكمت ودانش كشيدي نام تو
شهره گرديدي به عالم قبه الاسلام تو