از عقل تا به عشق
از عقل تا به عشق
قسمت ۱۴
عزیزاحمد حنیف
پير رومي خاك را اكسير كرد
از غبارم جلوه ها تعمير كرد
اكسير: "جوهري كه ماهيت جسمي را تغيير دهد، مثلاً: جيوه را نقره و مس را طلا كند؛ چنين جوهري تا هنوز كشف نشده است، مجازاً در هرچيز بسيار مفيد و كمياب استعمال مي شود". (فرهنگ فارسي عميد:220). "در تصوف مرشد كامل كه ماهيت اشخاص را تغيير دهد". (شرار زندگي:141).
تعمير: "يعني ساختن و بنا كردن. مفهوم بيت: پير رومي خاك وجود مرا اكسير كرد كه مس جان خامان را طلا مي كند و از غبار تيره هستي من، جلوه ها ايجاد نمود". (نواي شاعر فردا:ص12).
در بيتي مي گويد:
عشق از فرياد ما هنگامه ها تعمير كرد
ورنه اين بزم خموشان هيچ غوغايي نداشت
وهمانطور:
شمع هم خود را به خود زنجير كرد
خويش را از ذره ها تعمير كرد
شاعر در اين بيت خواسته نشان دهد كه انديشه والاي عارفانه اش را مولوي اساس گذاشته و اعمار كرده است؛ آنچه از اروپا آموخته غباري است ميان تهي كه وجود حقيقي به خود ندارد.
ذره از خاك بيابان رخت بست
تا شعاع آفتاب آرد به دست
در اين بيت شاعر خود را در محضر مولوي مانند ذره اي مي بيند كه در تلاش شعاع آفتاب برآمده است؛ ذره همان جسم كوچكي است كه از زمين برخاسته و در پرتو خورشيد در حال حركت ديده مي شود. مراد از شعاع آفتاب پرتو انوار معرفت الهي است كه از مولوي آموخته است.
موجم و در بحر او منزل كنم
تا در تابنده يي حاصل كنم
در اين بيت خود را به موج تشبيه كرده و مولوي را به بحر؛ اين تشبيه بليغي است كه گويي مانند موج با بحر مي آميزد و با او حركت مي كند؛ اگر بحر نباشد، موج نيست. يكي از خصوصيت هاي بحر اين است كه دُرهاي تابنده (مرواريد هاي درخشان) در خود دارد، و به آن كسي دست مي يابد كه بي باكانه در بحر غوطه زند.
يغوص البحر من طلب اللآلي- به عمق بحر كسي فرو مي رود كه در تلاش مرواريد است-
بحر يكي از مواردي است كه نرمي و رواني، بزرگي و خاموشي، جواهر ناياب و ده ها خصوصيت ديگر آن براي شاعر درخور توجه بوده و در اشعارش خيلي زياد به مشاهده مي رسد.
من كه مستي ها ز صهبايش كنم
زندگاني از نفس هايش كنم
صهبا: "مؤنث اصهب به معناي سرخ و سفيد، سرخ و سفيد بهم آميخته، خمر، شراب انگوري كه مايل به سرخي باشد" (فرهنگ فارسي عميد:881).
آنچه را كه اقبال از مولوي آموخته مانند شرابي است كه او را از دنيا و مافيها بيگانه كرده و بي نياز ساخته است؛ آنچنان كه خود را در وجود مرشد احساس مي كند و زندگي خود را در گرو زندگي او مي پندارد.
در بيتي مي گويد:
كيفيت ها خيزد از صهباي عشق
هست هم تقليد از اسماي عشق
همانطور:
من جوان ساقي و تو پير كهن ميكده يي
بزم ما تشنه و صهبا نه تو داري و نه من
در جاي ديگر مي گويد:
از دير مغان آيم بي گردش صهبا مست
در منزل "لا" بودم از باده "الا" مست
اين قريحه شاعرانه اقبال است كه او را واداشته تا در تعبير از حقايق ايماني، مصطحاتي را مانند: صهبا و ساقي، باده و مينا، شراب ارغواني، جام مي و زلف گره گير نگار و غيره به كار برد.
شب دل من مايل فرياد بود
خاموشي از ياربم آباد بود
آباد بودن: (در اصطلاح اقبال) "سرشار بودن؛ آكنده بودن؛ توانمند شدن؛ غني شدن". (شرار زندگي:143).
از گذشته ها عادت بر اين بوده كه هر نويسنده و شاعر در آغاز بحث يا كتاب خويش، سبب تأليف آن را تذكر مي داده و از عوامل و انگيزه هايي سخن مي گفته كه او را براي اقدام به چنين كاري واداشته است؛ اقبال با پيروي از همين سنت زمان، از اين بيت تا بيت هفتاد و پنجم، علت روي آوردن به اسرار خودي را بيان نموده و چگونگي اين داستان را بازگو مي كند.
اين قصه از تاريكي و سكوت شب آغاز مي شود؛ آنگاه كه دنياگران دون پسند از تلاش و تپش خسته شده و به خواب مي روند و بندگان خاص الهي اين سياهي و سكوت را با يارب يارب خويش آباد نموده و به راز و نياز با خداي شان مي پردازند.
بنا به روايت امام بخاري در صحيح خويش: هنگامي كه شب فرا مي رسد و خاموشي و سكوت بر زمين حكمفرما مي شود، پروردگار (به كدام كيفيتي كه شايسته شان او تعالي است) به آسمان دنيا نزول فرموده و براي بندگانش خطاب مي كند: "كدام يكي از شما ما را فرا مي خواند تا دعاي وي را اجابت نماييم"؟
در اين وقت براي بندگان برگزيده الهي احساس خارق العاده اي دست ميدهد كه ناخودآگاه دست نياز به سوي پروردگار بلند نموده و مشكلات شان را با او تعالي در ميان مي گذارند.
شاعر در بيت بالا به همين حقيقت اشاره مي كند كه روي آوردن به "اسرار خودي" از همان گرايش ايماني عاشقانه اي آغاز يافته كه شب هنگام خواب را از چشم مي زدايد و در وجود آدمي دگرگوني خارق العاده اي را به وجود مي آورد.
شكوه آشوب غم دوران بدم
از تهي پيمانگي نالان بدم
مفهوم بيت: "از زمانه آشوب زده و غم ايام شكوه مي كردم و مي ناليدم كه جامم خالي است و نمي توانم غمهايم را با آن بزدايم" (شرار زندگي: 144).
شاعر در اين بيت، انديشه اش را به تصوير كشيده كه باوجود فراگرفتن فلسفه هاي شرق و غرب در باره انسان، هنوز پيمانه اش از شراب معرفت تهي مانده است.
از خلال اين بيت معلوم مي شود كه انديشه تهي از عشق، هرقدر به حقايق هستي فرو رود، و به انسان نظر گشايد، گرفتارتر و تهي پيمانه تر مي شود.
در بيتي مي گويد:
از من اي باد صبا گوي به داناي فرنگ
عقل تا بال گشود است گرفتارتر است
چشم جز رنگ گل و لاله نبيند ورنه
آنچه در پرده رنگ است پديدارتر است
به همين ترتيب در بيت بعدي به تعبير ديگري محدوديت دايره عقل را نشان مي دهد كه توان درك حقيقت را ندارد:
اين قدر نظاره ام بيتاب شد
بال و پر بشكست و آخر خواب شد
نظاره: به تشديد ظاء به معناي تماشا كردن است؛ شاعر، در اين بيت نيز محدوديت عقل را (كه به داده هاي حواس ظاهري متكي است) نشان مي دهد كه تاب و توان تماشاي اسرار الهي را ندارد و اگر به فضاي بيكران معرفت الهي بال گشايد، بال و پر خواهد شكست و موسي گونه بي هوش خواهد شد.
روي خود بنمود پير حق سرشت
كو به حرف پهلوي قرآن نوشت
پير حق سرشت، مرشد رومي است كه در اين وقت پديدار شده و با لب خند عاشقانه و جوشش و مستي اي كه در سيمايش مي درخشد، به شاعر خطاب مي كند تا از خواب برخيزد و جرعه اي از شراب ناب عشق سر كشد.
اقبال به همان پيمانه اي به مولانا و مثنوي معنوي او ارادت دارد كه با تقليد از وي مثنوي را قرآن پهلوي مي خواند:
مثنوي معنوي معنوي
هست قرآن در زبان پهلوي
حال، مرشد سخن مي گويد و مريد به آن گوش فرا ميدهد تا آنكه از سخنان وي آتش به پيراهن شده و آنچه در انديشه دارد به سوز و گدازي در يك لحظه قمار مي كند.
گفت:اي ديوانه ي ارباب عشق
جرعه اي گير از شراب ناب عشق
مولانا در اين بيت مريد بزرگوارش را در نخستين ملاقات، ديوانه خطاب نموده و جرعه اي از شراب ناب عشق به وي ميدهد؛ گويي در انديشه چيزي نداشته و ديوانه وار در تلاش ارباب عشق بر آمده است.
برجگر هنگامه محشر بزن
شيشه بر سر ديده بر نشتر بزن
مرشد براي مريد مي گويد: با سركشيدن شراب معرفت الهي كه در بيت قبلي به آن اشاره شد، در درون خويش هنگامه اي ايجاد كن و مستي اي در خود بيافرين كه شيشه برسر بشكن و ديده بر نشتر بزن.
جگر يكي از واژه هاي در خور توجه براي شاعر مي باشد كه در ابيات مختلف آنرا به كار برده است؛ در غزلي مي گويد:
هوس منزل ليلي نه تو داري و نه من
جگر گرمي صحرا نه تو داري و نه من
و در جاي ديگر:
از من اي باد صبا گوي به داناي فرنگ
عقل تا بال گشود است گرفتار تر است
برق را اين به جگر مي زند آن رام كند
عشق از عقل فسون پيشه جگردارتر است
شاعر در اين بيت خواسته خواننده را متوجه به اين بسازد كه آنچه از مولانا فراگرفته از آنسوي عقل آغاز مي شود.
خنده را سرمايه صدناله ساز
اشك خونين را جگر پرگاله ساز
اين بيت به تعبير ديگر، مفهوم بيت قبلي را افاده مي كند كه به جاي صدناله يك خنده را اساس گذار؛ يعني زهد را كنار بگذار و مستي پيشه كن.
پرگاله: (به فتح پ و ل) "وصله يي كه برجامه دوزند. حصه، پاره، لخت" (ش:145).
در بيتي مي گويد:
بهار آمد نگه مي غلتد اندر آتش لاله
هزاران ناله خيزد از دل پرگاله پرگاله
مفهوم بيت: با اشكهاي خونين خويش كه از سوز و گداز عاشقانه بر مي خيزد، جگر را (كه خرد، متكي به آن است) پاره پاره كن.
تا بكي چون غنچه مي باشي خموش
نكهت خود را چو گل ارزان فروش
غنچه: گل ناشگفته. نكهت: بوي خوش. زمانيكه عشق و ايمان در وجود انسان به نحوي تبارز نكند، به غنچه اي مي ماند كه بوي خوش آن به مشام كسي نرسيده باشد.
در گره هنگامه داري چون سپند
محمل خود بر سر آتش ببند
در گره: (در اينجا) در سكوت؛ در خاموشي؛ در ضمير خود؛ در حالتي كه همچون سپند گره شده اي".
محمل: "كجاوه؛ هودج".(ش:145). "سپند گياهي است خودرو و دانه هاي ريز سياه، دانه هاي آنرا براي دفع چشم زخم در آتش مي ريزند وبوي مخصوصي دارد كه نزد بعضي از مردم مطبوع و پسنديده است. (فرهنگ فارسي عميد:156).
مههوم بيت: در چنين سكوت و خاموشي، در وجود خويش حقيقتي داري مانند اسپند؛ كه اگر محمل خود را بالاي آتش ببندي، بوي خوش آن به چهار اطراف پراكنده خواهد شد.