قسمت پانزدههم

عزیزاحمد حنیف

برجگر هنگامه محشر بزن

شيشه بر سر ديده بر نشتر بزن

    مرشد براي مريد مي گويد: با سركشيدن شراب معرفت الهي كه در بيت قبلي به آن اشاره شد، در درون خويش هنگامه اي ايجاد كن و مستي اي در خود بيافرين كه شيشه برسر بشكن و ديده بر نشتر بزن.

    جگر يكي از واژه هاي در خور توجه براي شاعر مي باشد كه در ابيات مختلف آنرا به كار برده است؛ در غزلي مي گويد:

هوس منزل ليلي نه تو داري و نه من

جگر گرمي صحرا نه تو داري و نه من

و در جاي ديگر:‌

از من اي باد صبا گوي به داناي فرنگ

عقل تا بال گشود است گرفتار تر است

برق را اين به جگر مي زند آن رام كند

عشق از عقل فسون پيشه جگردارتر است

    شاعر در اين بيت خواسته خواننده را متوجه به اين بسازد كه آنچه از مولانا فراگرفته از آنسوي عقل آغاز مي شود.

خنده را سرمايه صدناله ساز

اشك خونين را جگر پرگاله ساز

    اين بيت به تعبير ديگر، مفهوم بيت قبلي را افاده مي كند كه به جاي صدناله يك خنده را اساس گذار؛ يعني زهد را كنار بگذار و مستي پيشه كن.

پرگاله: (به فتح پ و ل) "وصله يي كه برجامه دوزند. حصه، پاره، لخت" (ش:145).

در بيتي مي گويد:

بهار آمد نگه مي غلتد اندر آتش لاله

هزاران ناله خيزد از دل پرگاله پرگاله

    مفهوم بيت: با اشكهاي خونين خويش كه از سوز و گداز عاشقانه بر مي خيزد، جگر را (كه خرد، متكي به آن است) پاره پاره كن.

تا بكي چون غنچه مي باشي خموش

نكهت خود را چو گل ارزان فروش

    غنچه: گل ناشگفته. نكهت: ‌بوي خوش. زمانيكه عشق و ايمان در وجود انسان به نحوي تبارز نكند، به غنچه اي مي ماند كه بوي خوش آن به مشام كسي نرسيده باشد.

در گره هنگامه داري چون سپند

محمل خود بر سر آتش ببند

در گره: (در اينجا) در سكوت؛ در خاموشي؛ در ضمير خود؛ در حالتي كه همچون سپند گره شده اي".

محمل: "كجاوه؛‌ هودج".(ش:145). "سپند گياهي است خودرو و دانه هاي ريز سياه، دانه هاي آنرا براي دفع چشم زخم در آتش مي ريزند وبوي مخصوصي دارد كه نزد بعضي از مردم مطبوع و پسنديده است. (فرهنگ فارسي عميد:156).

    مفهوم بيت: در چنين سكوت و خاموشي، در وجود خويش حقيقتي داري مانند اسپند؛ كه اگر محمل خود را بالاي آتش ببندي، بوي خوش آن به چهار اطراف پراكنده خواهد شد.

چون جرس آخر ز هرجزء بدن

ناله خاموش را بيرون فكن

    در اين بيت به تعبير ديگر از ايمان در وجود آدمي سخن مي گويد كه به دراي كاروان مشابه است؛ اگر حركت داده شود، قافله اي را به حركت مي آورد.

    تشبيه ايمان در وجود آدمي به جرس، از باب تشبيه بليغ بوده و چند وجوه مشابه در ميان مشبه و مشبه به ديده مي شود؛ يكي اينكه جرس دريك محل خاص مي باشد اما آواز آن ساحه وسيعي را فرا مي گيرد. دوم:‌ تا وقتي كه به دقت به آن متوجه نشوي، محل خاص آنرا نخواهي دريافت. سوم: اگر با اندكي تأمل به آواز جرس گوش فرادهي، موسيقي اي در آن نهفته است كه روح آدمي را مي نوازد. چهارم: تا زمانيكه وقت حركت كاروان نشود آواز جرس خاموش است. پنجم: ‌آواز جرس در آخر شب قبل از طلوع سپيده دم به صدا در مي آيد و قافله را از خواب بيدار مي كند تا آماده حركت شود. همين پنج ويژگي در عشق و ايماني نهفته است كه شاعر به آن باور دارد.

    مرشد در اين بيت، مريدش را به اين حقيقت متوجه مي سازد كه وجود آدمي آكنده از عشق و ايماني است كه اگر به آن متوجه شود و آنرا به صدا در بياورد، مانند جرس از هرجزء‌ بدن آن، آوازي بلند مي شود كه كاروان آدمياني را كه به خواب غفلت فرو رفته اند، به حركت مي آورد.

آتش استي بزم عالم برفروز

ديگران را هم به سوز خود بسوز

    در اين ابيات فقط تعبير متفاوت است و مفهوم يكي است؛ شايد به ذهن خواننده اين سؤال خطور كند كه شاعر چرا از يك مفهوم به چندين تعبير، سخن مي گويد؟   پاسخ واضح است كه هرگاه مفهوم جذاب و لذت بخش باشد، طبيعت آدمي ناخودآگاه و طور خارق العاده اي به آن تمايل مي كند تا به گونه هاي مختلف از آن سخن به زبان آورد.

    در اين بيت،‌ مرشد، مريدش را به خصوصيت ديگر ايماني در وجود انسان متوجه مي سازد كه عبارت از آتش است؛ آتشي كه روشني و حرارت در آن است؛ آتشي كه اگر برافروخته شود،‌ آدميان، عاشقانه مانند پروانه خود را در آن مي سوزند؛ همانطوري كه ياران پيامبر از همه هست وبود خود گذشتند و خويشتن را در عشق آتشين پيامبر سوختند.

    در كتاب هاي سيرت، روايتي منقول است از ابودجانه كه در غزوه احد، جسم خود را براي پيامبر در مقابل تيرهاي مشركين سپر ساخت و درپيش روي آنحضرت صلي الله عليه و سلم به سان كوهي استوار، ايستاد و پشتش آماج تيرهاي مشركان قرار گرفت اما از جايش تكان نمي خورد. اين نمونه اي از عشق آتشين است كه در روزگار پيامبر،‌ مؤمنان آنرا تجربه نمودند.

فاش گو اسرار پير مي فروش

موج مي شو كسوت مينا بپوش

    پير مي فروش: "كنايه از مرشد طريقت و در اينجا مراد شاعر، احتمالا مولانا جلال الدين رومي است. مي گويد:‌ اسرار عرفان را كه از پيران و عرفاي كامل آموخته اي بي پرده فاش كن و چون ميناي شراب، همه را مست ساز". (نواي شاعر فردا:13).

    در اين بيت به تعبير ديگر، مرشد خواسته مريدش را به شراب معرفت الهي بيشتر متوجه بسازد.

    موج مي: همان حركت نرم گونه باده در قدح است كه باده پيمايان تشنه كام را براي سركشيدن آن تشويق و ترغيب مي كند.

    مينا: شيشه شراب، بوتل شراب. معناي مصرع دوم، از شراب معرفت الهي آنچنان خود را مست و مدهوش كن كه گويي كسوت مينا بر تن كرده يي و مانند موج مي حركت مي كني.

    همين شراب سركش است كه چشم شاعر را به حقايق ماوراء الطبيعه بازكشوده و وجودش را تاب و توان تماشا بخشيده است.

در بيتي مي گويد:

دوعالم را توان ديدن به مينايي كه من دارم

كجا چشمي كه بيند آن تماشايي كه من دارم

و در بيتي ديگر:

ز مينايي كه خوردم در فرنگ انديشه تاريك است

سفرورزيده خود را نگاه راه بيني ده

بيت بالا به مفهوم اين بيت حافظ شيراز خيلي نزديك است كه مي گويد:

به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد

كه سالك بي خبر نبود ز راه و رسم منزلها

    محمد بقايي ماكان در تفسير بيت فوق مي نويسد:‌ "مولوي به اقبال مي گويد:‌ ميناي وجودت را از شراب انديشه ام پر كن و به ديگران بنوشان. (ش:146).

سنگ شو آيينه انديشه را

بر سر بازار بشكن شيشه را

    در اين بيت به ادامه ابيات گذشته،‌ مرشد رومي، مريد بزرگوارش را به آنچه در صفحه ادارك دارد و در طي چندين سال با خون دل آنرا فرا گرفته است، متوجه مي سازد كه در صلابت و سختي سنگ شو و آيينه انديشه ات را بر سر بازار بشكن تا همه بدانند كه در راه رسيدن به حقيقت وامانده و با انديشه تاريك و ره گم كرده نمي توان طي سبيل كرد.

از نيستان همچو ني پيغام ده

قيس را از قوم حي پيغام ده

    نيستان:‌ عالم حقيقت؛ منزل و مقامي كه انسان از آنجا حركت كرده و در تلاش و جستجوي رسيدن به آن است. ني: (در اينجا) كنايه از خود مرشد است كه مي خواهد مريدش را به رسم و راه خويشتن، هدايت كند؛ گويي در مصرع اول او را به مثنوي معنوي متوجه مي سازد و برايش مي آموزاند كه از عالم حقيقت آنچنان سخن بگو كه من گفته ام:

بشنو از ني چون حكايت مي كند

واز جدايي ها شكايت مي كند

از نيستان تا مرا ببريده اند

از نفيرم مرد و زن ناليده اند

قيس: نام اصلي مجنون بوده و "قوم حي" قبيله ليلي است.

    "قيس بن عامري، معروف به مجنون كه بر اساس افسانه يي از كودكي به دختر عموي خود ليلي محبت سرشاري داشت و چون پدر و مادر ليلي از ملاقات آن دو مخالفت مي كردند، قيس دچار جنون شد و سر به بيابان گذاشت؛ ليلي از دوري مجنون بيمار شد و جان داد. عاشق كه از مرگ معشوق با خبر شد به سر قبر او رفت و آنقدر شعري را كه دوست داست خواند و ندبه كرد تا همانجا بمرد و به معشوقه پيوست و دركنارش به خاك سپرده شد. مرگ او را حدود سالهاي 60 تا 65 هجري نوشته اند" (ش:147).

چون تمام افتد،‌ سراپا ناز مي گردد نياز

قيس را ليلي همي خوانند در صحراي من

مفهوم مصرع دوم: عاشقاني كه از معشوق به دور مانده اند و منتظر پيامي از طرف ديار محبوب اند، تو پيام آور آنها هستي.