عزیز احمد حنیف

    اي غزه، درد و اندوه تو را احساس مي كنم؛ زخمي كه از دندان تيز كرده آن درنده وحشي آدم روي به پيكرت رسيده و آنرا خون آلود كرده به چشم مي بينم؛ آه و ناله جانكاه مادران داغديده و اطفال معصومت به گوشم مي رسد؛ جانبازي هاي جوان مردان دليرت در ميدان نبرد، خون را در رگهاي وجودم به جوش مي آورد؛ اهريمنان زمان را مي بينم كه به سان زاغهاي لاشخوار از هر طرف بالاي تو ريخته اند، اما چه كنم؟ در سكوت شب با خود انديشه ها مي كنم. سيل اشك از خلوت خانه دل به سوي چشم سرازير مي شود. ناگهان آواز دردمندي را ميشنوم كه از فراز شرق صدا مي زند:

تو اي باد بيابان از عرب خيز

ز نيل مصريان موجي بر انگيز

    به اين درد مند خود را نزديك مي سازم واز وي مي پرسم: چرا اين قدر به آنان دل باخته اي؟ آنان همه بر پشت شيطان سوار شده اند، شيطان تصوير بهشتي را براي شان نشان داده است كه ديگر به آواز تو هرگز گوش نخواهند داد. اين درويش مرد كه از يك طرف خود آتشي بر دل دارد، باز صدا مي زند:

تو شمشيري ز كام خود برون آ

برون آ از نيام خود برون آ

    اما من هرگز باور نمي كنم، او با نگاه تيز بينش كه گويي آن حوادث تلخ را تك تك مشاهده مي كند، با يادي از روزگاران پيشين عرب، خود را تسلي مي دهد:

عرب خود را به نور مصطفي سوخت

چراغ مرده مشرق بر افروخت

    سخنان اين بزرگمرد به حدي اطمينان بخش است كه وقتي به سويش خيره مي شوم، جهان ماضي و حال و آينده را در نگاهش كوچك مي يابم. حادثه المناكي كه مرا سخت تحت تأثير قرار داده و غبار يأس و نوميدي در سيمايم پديدار گشته است، او با اين الفاظ برايم اطمينان ميدهد:

با تو مي گويم ز ايام عرب

تا بداني پخته و خام عرب

ريز ريز از دست او لات و منات

در جهات آزاد از بند جهات

هر قباي كهنه چاك از دست او

قيصر و كسري هلاك از دست او

    من با عرض ادب به حضور اين مرد كه حال متوجه مي شوم با پيام بزرگ آسماني اي از نزد خدا آمده و هزاران ملايكه او را همراهي مي كنند، جسارت نموده و خاموشانه چشم را به سويش بالا ميكنم تا در باره مصيبت هايي كه امروز مسلمانان را فرا گرفته، بيشتر صحبت كند. وي مي گويد:

واي ما اي واي اين دير كهن

تيغ لا در كف نه تو داري نه من

دل ز غير الله بپرداز اي جوان

اين جهان كهنه در باز اي جوان

تا كجا بي غيرت دين زيستن

اي مسلمان مردن است اين زيستن

در گلويم گريه ها گردد گره

اين قيامت اندرون سينه به

از سه قرن اين امت خوار و زبون

زنده بي سوز و سرور اندرون

پست فكر و دون نهاد و كور ذوق

مكتب و ملاي او محروم شوق

زشتي انديشه او را خوار كرد

افتراق او را ز خود بيزار كرد

    اين پيام آور الهي چنان وجودش از ايمان و عشق سركش لبريز است كه گاهي احساس گرم وي بند هاي حرف و صوت را در تنگناي انديشه بر هم مي زند. در حالي كه به سخنانش گوش فرا داده و اشك مي ريزم، ميدانم كه از اعراب امروزي خيلي مأيوس است. با اشاره به آن كوته انديشان پست نهاد، كه بر سر دين و آئين مقدس نياكان شان مصروف تجارت اند، ميگويد:

از غلامي لذت ايمان مجو

گرچه باشد حافظ قرآن مجو

مؤمن است و پيشه او آزري است

دين و عرفانش سرا پا كافري است

ور نداري خون گرم اندر بدن

سجده تو نيست جز رسم بدن

    به سخنان گهر بار خويش ادامه داده و بزرگوارانه به نصيحت ايشان پرداخت:

اي در و دشت تو باقي تا ابد

نعره لاقيصر و كسري كه زد؟

رمز الا الله كه را آموختند؟

اين چراغ اول كجا افروختند؟

از دم سيراب آن امي لقب

لاله رست از ريگ صحراي عرب

حريت پرورده ي آغوش اوست

يعني امروز امم از دوش اوست

گرمي هنگامه بدر و حنين

حيدر و صديق و فاروق و حسين

تيغ ايوبي نگاه با يزيد

گنجهاي هر دو عالم را كليد

حمد بي حد مر رسول پاك را

آنكه ايمان داد مشت خاك را