به مناسبت بهار

آمد بهار جانفزا با بوي ها با رنگ ها

با گريه ها با خنده ها با صلح ها با جنگ ها

آيينه مي بارد سحاب خورشيد مي رقصد در آب

خواند فروغ ماهتاب در گوش گل آهنگ ها

گويي خمستان است خاك كز وي بر آيد سينه چاك

اين لاله هاي تابناك هريك قدح در چنگ ها

هر قطره لرزد بر سمن چون دانه هاي اشك من

هر گل فروزد در چمن همچون شرار از سنگ ها

زين پس من و ساز سخن در خلوت سرو سمن

وان ديگران در انجمن سرگرم در نيرنگ ها

اي كاروان روز و شب اندك بران سوي عقب

تا من سرايم از طرب بس دلنشين آهنگ ها

بر فرق پيري پا زنم صد طعنه بر دنيا زنم

جاي قدح دريا زنم از بادهء گلرنگ ها

كودك شوم بازي كنم مستي و طنازي كنم

از نو عزل سازي كنم با بانگ رود و چنگ ها

در پاي كهسار وطن درارغوانزار وطن

بوسم گل و خار وطن در ريگ ها در سنگ ها

برهم زنم چون كودكان اين گوي هاي اختران

تا از شكستن هاي شان آيد صدا فرسنگها

ني شام ماند ني سحر ني دود ماند ني شرر

ني اين بشر ني خير و شر ني از خطرها زنگ ها

قنديل در محراب مرد ناقوس راسيلاب برد

شيخ كهن راخواب برد در باده ها و بنگ ها

ني خلوت شبهاي وي ني سوز يارب هاي وي

يكباره شد دنياي وي بازيچه الدنگ ها

باريد سنگ از آسمان نور حقيقت شد نهان

تا رخت بستنداز جهان شاهان بي اورنگ ها

مرحوم استاد خليل الله خليلي